یکنفر پریشب به بچهش قول داد فردا که از سرکار برگشت با هم میرن بیرون.
اون یکنفر صبحِ فردا رفت سرکار و دیگه هیچوقت کلیدش رو توی در نچرخوند.
دیگه هیچکس توی اون خونه با صدای چرخوندن کلید، سمت در ندُوید.
اون یکنفر رفت و حالا تنها چیزی که ازش مونده، یه قاب عکسه و لباسای تو کمدش.
اون یکنفر کجا رفت؟ چندتا از این "یکنفرها" داشتیم؟
فانوس دریایی.
پشت کاجستان ، برف. برف، یک دسته کلاغ. جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب. شاخ پیچک
نه بچهها،
یکنفر دیشب مرد و نانِگندم دیگه خوب نیست؛ خردهشیشهایه که از گلوت پایین نمیره.
بچهها دیدین میگن دنیا خیلی کوچیکه؟
تلگرام هم همینطوره.
همین الان اومدم پیامای خواهرم رو چک کنم که دیدم یه پیام از یه کانال دیگه فوروارد کرده و فامیلی یکی از دوستام توی پیامش موردخطاب قرار گرفته بود. با خودم گفتم مگه چندتا آدم با این فامیلی داریم؟شاید باهم خواهری برادری باشن.
خلاصه رفتم کانالش رو بالاپایین کردم، دیدم هرچی اطلاعات راجع به خانوادهش و شهرش و حتی پسوند فامیلیش توی کانالش هست، دقیقا همونه که میدونستم. الان من موندم و برگام.
فانوس دریایی.
واکنش صادقانهی نقاشی های گوشه کنار کتابم:
-Am I joke for you?
+بله بله، آفکورس که you are.
یعنی دلم میخواد اینهمه نکات تکمیلی میخونم تهش سوالاشو فقط درحد متن کتاب داده باشه
یه بار تو عمرم واسه امتحان زیست، گفتار آخر فصل رو درست حسابی نخوندم.
بعد رفتم سر جلسه امتحان دیدم نود درصد سوالا از همون گفتاره و واقعا درحالت "از ماست که برماست" فرورفته بودم.