eitaa logo
نوستالژی
60.6هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
4.8هزار ویدیو
1 فایل
من یه دختردهه‌ هفتادیم که مخلص همه ی دهه شصتیاوپنجاهیاس،همه اینجادورهم‌ جمع شدیم‌ تا خاطراتمونومرورکنیم😍 @Adminn32 💢 کانال تبلیغات 💢 https://eitaa.com/joinchat/2376335638C6becca545e (کپی باذکر منبع مجازه درغیر اینصورت #حرامم میباشد)
مشاهده در ایتا
دانلود
سکه‌های قدیمی نشون میدن ما ایرانی ها از قدیم بینی های قوزدار، کشیده و بزرگی داشتیم. به چشم میراث و موهبت باستانی بهش نگاه کنیم. •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #پری #قسمت_نودوپنج تا روز بعد هیچ خبری نشد در حالیکه خوشحالی من برای دید
اینو بدون این بار با من طرفی وای به روزت اگر دور بر پریماه ببینمت یحیی دنبالش کرد و چند مشت زد توی پشت نریمان و با حرص گفت به تو چه مرتیکه می کشمت نریمان برگشت و با قدرت هلش داد و گفت من نامزدش هستم پریماه داره زن من میشه حالا برو پی کارت بچه گوشم تیز شد اون برای چی همچین دروغی گفت مامان هم یک لحظه به صورت نریمان خیره شد و گفت حالا شما تشریف ببرین یحیی فریاد زد زن عمو این چه غلطی می کنه راست میگه یعنی شما ها اینقدر آدم های پستی هستین پریماه بیا پایین بیا ببینم این مرتبکه چی میگه ؟ نریمان سوار شد و در حالیکه یک پاش توی ماشین بود و یکی روی زمین گفت یحیی برو به خودت و خانواده ات فحش بده عیب رو در خودتون پیدا کن این کارا فایده ای نداره تو با همین کارات پریماه رو از دست دادی و با سرعت نشست پشت فرمون و راه افتاد در حالیکه هنوز صدای داد و هوار یحیی به گوشم می رسید داشبورت رو باز کرد و یک دستمال برداشت و خونی که از گوشه ی لبش بیرون اومده بود پاک کرد و دندون هاشو توی آینه نگاه کرد و گفت خدا کنه دندونم نشکسته باشه چه مشت قوی داشت ببینم توحالت خوبه ؟ چیزت نشده که ؟ حالا دیدی حق با من بود ؟ تو نباید یک مدت بیای خونه یا روز اومدنت رو عوض کن صورتت چیزی نشده ؟پریماه اگر می خوای گریه کن و اگر نه حرف بزن توی دلت نمونه گفتم معذرت میخوام خیلی ببخشید نباید شما رو وارد این ماجرا می کردم گفت ای بابا این چه حرفیه من خودم خواستم می دونم نباید دخالت می کردم همچین قصدی هم نداشتم ولی وقتی دیدم تو رو زد طاقت نیاوردم واقعا نمی شد دخالت نکرد گفتم باشه ولی اون حرف چی بود زدی حالا کلی برام درد سر درست میشه گفت کدوم حرف ؟ آهان اون که گفتم میخوای زن من بشی ؟ خودت گفتی می خوام بگم دارم ازدواج می کنم فکر کردم بگم تا دست از سرت برداره دیگه گفتم آخ چرا من هر وقت از خونه مون می خوام برم عمارت این همه ناراحتم اصلا یکبارم نشده که با خیال راحت بیام و با خیال راحت برگردم الان نگران خانجون و مامانم هستم حالا در مورد من چی فکر می کنن نریمان تو رو خدا برگرد من باهاشون حرف بزنم الان دیگه یحیی رفته خواهش می کنم من باید مامانم رو ببینم نمی خوام فکر بدی در مورد من بکنن گفت باشه الان از اون کوچه بعدی دور می زنم هر طوری تو بخوای ولی ببخشید من یک مرتبه به ذهنم رسیدکه اینطوری می تونم تو رو خلاص کنم مثل اینکه حرف بدی زدم به عواقبش فکر نکردم تو نگران نباش من الان خودم براشون توضیح میدم خوبه ؟ گفتم نه مامان حرف خودمو قبول داره و می دونه دروغ نمیگم اما بیشتر برای یحیی ناراحتم گفت آره منم دلم براش سوخت برای همین نزدمش با خودم فکر کردم اگر یکی ثریا رو جلوی من اینطوری می برد من چه حالی داشتم؟پریماه این پسر واقعا تو رو دوست داره. گفتم تو میگی چیکار کنم؟داره منو عذاب میده به این میگن دوست داشتن ؟ اصلا عشق به چه دردی می خوره جز رنج و عذاب چی واسه ی آدم داره ؟مرد گنده عقلشو داده دست مادرش بدون فکر میاد و تهمت های اونو نشخوار می کنه حالا نه دیگه به من اعتماد داره و نه هنوز می تونه ازم بگذره این ماجرا مدام داره بدتر و پیچیده تر میشه تو یحیی رو نمی شناسی آروم ومهربون بود حرف بد از دهنش در نمی اومد ببین یک مادر چطوربه خاطر هیچی پسر خودشو به روز انداخته داره روانیش می کنه اصلا حرفی که تو زدی بد نبود بزار همینطور فکر کنن هر چی باداباد فقط باید مامان و خانجون بدونن آره باید این ماجرا رو تموم کنم به خاطر خود یحیی هم شده دیگه نباید به من امید داشته باشه این سیلی منو به خودم آورد و یحیی تیر آخر رو بهم زد خیلی ناگوارم شد ولی دلم براش واقعا سوخت هر چند دیشب که شنیدم زن عمو داره دختر خاله اش رو براش می گیره حالم از اونم بدتر بود گفت خب چرا باید تو این حرفا رو تحمل کنی و اون نمی تونه ؟ همش تقصیر خودشه تکلیفش با خودش روشن نیست. نمی فهمم اگر می خواد زن بگیره چرا دوباره اومده سراغ تو و طلبکارم هست پریماه بیا یک کاری بکنیم فعلا بزار باور کنن که تو می خوای ازدواج کنی حتی به خانجون و مامانت هم نگو گفتم نه بابا بچه بازی که نیست فردا گندش در میاد آبروی من میره تو مردی چیزیت نمیشه میگن با تو بودم و ولم کردی این خیلی بدتره الانم دلم شور می زنه که برام حرف در نیارن تو زن عموی منو نمی شناسی توی نیم ساعت همه ی فامیل رو پر می کنه بعد من چی جواب بدم ؟ گفت وای فکر اینجا شو نکرده بودم کارم احمقانه بود ؟ آره ؟ گفتم نه می دونم که حسن نیت داشتی ولی حالا باید یک فکری بکنیم که بدتر نشه گفت نگران نباش خودم گند زدم خودمم یک فکری می کنم به در خونه رسید و نگه داشت کلید رو از کیفم در آوردم و گفتم نریمان بزار خودم حلش کنم تو پیاده نشو دخالت نکن خواهش می کنم من الان بر می گردم ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
اما تا در رو باز کردم دیدم یحیی و مامان توی حیاط دارن بحث می کنن مامان با اعتراض گفت تو چرا برگشتی؟گفتم مامان بزارین با یحیی حرف بزنم یحیی گفت آره زن عمو این باید برام توضیح بده اون مرتیکه چرا باید بیاد دنبالش گفتم به خدا اگر بخوای اینطوری حرف بزنی می زارم میرم و حالا حالا ها هم بر نمی گردم آروم باش به حرفم گوش کن این بار منطقی جواب منو بده بیا بشین روی تخت خانجون گفت بریم توی اتاق سرده سرما می خورین گفتم نه همین جا خوبه ممکنه دوباره منو بزنه و رفتم روی تخت نشستم اومد و نزدیک من نشست و گفت پریماه چرا داری با من اینطوری می کنی ؟ چرا به حرفم گوش نمی کنی ؟ می خوای دیوونه ام کنی ؟ گفتم نه تو راست میگی باشه هر چی تو بگی من همون کارو می کنم برو به زن عمو بگو همین امشب بیاد خواستگاری من ازم معذرت بخواد وبهم بگه که با دل و جون اومده منو برای تو بگیره گفت ببین همین امشب که نمیشه ولی بهت قول میدم اگر تو نری سر این کار همون طورم میشه که تو می خوای گفتم نشد دیگه تو حتی از خانواده ی خودت هم خاطرت جمع نیست حتما شنیدی که چو انداخته داره دختر خاله ات رو برات می گیره اینو چی میگی ؟ گفت اون بگه من که همچین کاری نمی کنم به زن عمو هم گفتم به خدا هر روز با هم دعوا داریم گفتم گیرم که همه ی این مشکل ها حل بشه تو می تونی تعهد کنی هر ماه هزار تومن بدی به مامان من ؟می تونی از برادرای من حمایت کنی و خرجشون رو بدی ؟اونا هنوز بچه ان هیچ پشت و پناهی ندارن یحیی من نمی تونم به امید مادر تو خانواده ام رو تنها بزارم خواهش می کنم بفهم من به خاطر مادرم خانجون و فرید و فرهاد دارم کار می کنم فکر می کنی از دل خوشم بوده که خدمت یک پیر زن رو بکنم ؟ کارفرمای من نریمان سالارزاده اس یک مرد شریف و چشم پاک اصلا اونطور که تو فکر می کنی نیست اون نامزد داشته و خیلی هم دوستش داره الانم عزا داره زنشه سه هفته اس که فوت کرده این وصله ها بهش نمی چسبه من نه می خوام زن تو بشم و نه زن کس دیگه ای می فهمی ؟ می خوام از برادرام حمایت کنم اونا گناه دارن خانجون پیر شده آخرین پس اندازش رو داده برای گندکاری بابات مامانم هر چی داشته فروخته حالا من دارم گناه کبیره می کنم که پول در میارم ؟تو از خودت خجالت نمی کشی اگر برم توی یک خیاطی یا یک جا توی لاله زار با یک حقوق بخور و نمیر شاگرد بشم تو خیالت راحت میشه ؟ نکنه منو بیچاره دوست داری که بدبخت باشم و زیر دست زن عمو بیفتم ؟ یحیی به خاطر خدا به حرفام گوش کن من محاله دیگه زن تو بشم محال اینو توی گوشت فرو کن آزادی بری زن بگیر انگشتری هم که بهم دادی برات پس می فرستم همه چیز بین ما تموم شد فهمیدی ؟ گفت پس اون مرتیکه چی می گفت که نامزدش هستی گفتم نه بابا می خواست لج تو رو در بیاره فکر کرده بود اینو بگه تو دست از سرم بر می داری ولی دیدی که هر چی تو اونو زدی دست روت دراز نکرد حتی ازم خواست که بیاد و با تو حرف بزنه و بین ما رو بگیره ولی بهش گفتم من و یحیی دیگه بینی نداریم که کسی بگیره قسم می خورم من تا الان هیچوقت به تو خیانت نکردم ولی تنها یک چیز ازت می خوام ولم کن برو همون دختر خاله ات رو بگیر چون من نمی تونم با مادر تو بسازم هیچوقت ازش کینه به دلم گرفتم که تا آخر عمر فراموش نمی کنم مامان با گریه کنارم نشست و بغلم کرد سرمو گذاشتم روی سینه اش و های های گریه کردم و با همون حال بلند شدم و از در رفتم بیرون سوار ماشین شدم و نریمان بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد.چند دقیقه ای گذاشت و من همچنان گریه می کردم در حالیکه خیلی دلم می خواست تنها باشم و با کسی حرف نزنم اما در اون زمان نمیشد حالا در کمال ناچاری باید دوباره نقاب به صورتم می زدم و خودمو جلوی اون کوچک نمی کردم تا نریمان گفت پریماه آدم زنده زندگی می خواد با غصه خوردن چیزی درست نمیشه ما همش می خوایم وجدان مون رو در نظر بگیریم و برای خوشایند دیگران تلاش کنیم و اینطوری لحظات مون رو از دست میدیم یادته ؟ اینا حرفایی بود که خودت به من زدی گفتم آره می دونم به نظرم یکم دلم به حال خودم سوخت ولی خوب شد برگشتیم حالا دیگه خیالم راحت شد گفت اونقدر راحت شده که الان بی خیال بشی و خرید کنیم و بریم خونه ی خواهر یا یکراست بریم عمارت و تو بشینی به حال خودت گریه کنی ؟ انتخاب با توست یک فکری کردم و گفتم وای اصلا یادم رفت ما کجا داشتیم میرفتیم نه من دیگه خوبم خرید کنیم بریم خونه ی خواهر با غصه خوردن نمیشه زندگی کرد تا همین جا برای امروزمون بسه حرف آخرم رو به یحیی زدم و مامان و خانجون هم فهمیدن جریان چی بوده پس دیگه بهش فکر نمی کنم. زد روی فرمون و خندید و گفت آفرین خوشم اومد پس من تو رو خوب شناختم قوی و با اراده ای وقتی تو رو با بقیه مقایسه می کنم می ببینم واقعا فرق داری. ادامه ساعت ۲۱ شب •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
دكور خونه های زمان ما😍 قبلا هر بخشش يه رنگ بود،پشتي ها رو داشته باشيد با اون رو انداز های جذابش😂 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
💫 ▫️یکی از بزرگان می‌گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می‌برد و به او عمو نفتی می‌گفتند. یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است! ▪️من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت: قبل از اینکه خانه‌ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می‌گرفتی، حالم را می‌پرسیدی. همه اهل محل همین‌طور بودند. هرکس خانه‌اش گازکشی می‌شود، دیگر سلام‌علیک او تغییر می‌کند… ▪️از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می‌داد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاق بدهد. سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال می‌کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه‌ام را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم. 🌱یادمان باشد، سلام‌مان بوی نیاز ندهد !🌱 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #پری #قسمت_نودوهفت اما تا در رو باز کردم دیدم یحیی و مامان توی حیاط دارن
ببخشید پریماه من فضولی کردم و در اون قابلمه رو باز کردم آخه بوش توی ماشین پیچیده بود دارم از گرسنگی میمیرم گفتم می خوای یکم بخوری؟گفت میشه ؟ فقط چند لقمه بخورم ته بندی بشه تا خونه ی خواهر ؟گفتم قاشق نداریم گفت صبر کن خودم یک کاریش می کنم در حالیکه من حرفام و صورتم چیزی می گفت که با دل و روحم یکی نبود نریمان خرید کرد چند پرس چلو کباب گرفت و یک قاشق یک بار مصرف از همون رستوران گرفت و همینطور که کنار خیابون ایستاده بود توی ماشین تقریبا نصف اون لوبیا پلو رو خورد و حرف زد حرفایی که ربطی به حال و روز هیچکدوم ما نداشت و اون می خواست که فکر منو از ماجرای اون روز منحرف کنه خواهر خودش در رو برامون باز کرد و با خوشحالی گفت خوش اومدین وقتی نریمان بهم گفت که امروز می خوای بیای خونه ی ما دیگه توی عمارت بند نشدم نریمان آروم به من گفت میشه لوبیا پلو رو نیارم بزارم برای شبم و بلند خندید گفتم آره چرا که نه حالا دارم اون روی بچگی تو رو می ببینم گفت حالا کجاشو دیدی دوتا یی چیزایی که خریده بودیم برداشتیم و رفتم توی خونه خواهر گفت نباید چیزی می خریدی می دونستی که من غذا آماده می کنم نریمان گفت باشه دور هم می خوریم امروز قراره بهمون خیلی خوش بگذره وقتی من اینجام همه ی دنیا رو فراموش می کنم پریماه توام امتحان کن و دخترا و سلمان از خوشحالی بالا و پایین می پریدن ازمون استقبال کردن نریمان رو می دیدم که با اون سه نفر خیلی عادی تر از اونی بود که فکرشو می کردم رفتار می کرد و فهمیدم که خواهر راست می گفت اون با همه ی آدم های دنیا فرق داشت.یا من اونقدر آدم های دو رو در اطرافم دیده بودم که کارای اون به نظرم عجیب میومد حالا روز بود و می تونستم اون خونه ی روستایی رو بهتر ببینم از حیاط کوچکی که خاکی بود رد شدیم یک قفس مرغ کنار دیوار بود و تنها یک درخت توت وسط حیاط که حالا شاخ و برگ های خشک شدش تا روی پشت بام اون خونه که سه تا اتاق کوچک و یک راهروی باریک داشت رفته بود همه جا تمیز و مرتب به نظر می رسید و با دیدن آهو و پرستو و موهای شونه زده ی سلمان که با آب به یک طرف کف سرش خوابیده بود و اینکه بهترین لباس شون رو پوشیده بودن می تونستم بفهمم که برای اومدن ما چقدر ذوق داشتن و چنان ازم استقبال کردن که گویی سالهاست منو می شناسن منم سعی داشتم با رفتارم بهشون نشون بدم که چقدر از دیدنشون خوشحالم دخترا فورا سفره رو پهن کردن و خواهر غذا ها رو آورد و دور هم نشستیم نریمان مدام با سلمان شوخی می کرد و برای هم کُری می خوندن.همه ی ماجرا های اون روز رو بدست فراموشی سپردم حال عجیبی داشتم انگار از دنیای خودم هزاران فرسنگ فاصله گرفتم و به دنیای پاکی ها و معصومیت ها پا گذاشتم در واقع خوبی و بدی دنیا در نگاه ماست اینکه چطور بتونیم از لحظات مون استفاده کنیم و یا لذت ببریم و نریمان این کارو خوب بلد بود می دیدم که واقعا مثل یک پسر بچه دلش می خواست شوخی و بازیگوشی کنه اون با سه تا بچه ی خواهر عالم دیگه ای داشت رمز ها و حرکاتی بین شون بود که آدم رو به وجد میاورد برای نشون دادن موافق بودن با هم دستهاشون رو سه بار بهم می زدن اگر موافق نبودن گوش های همدیگر رو می کشیدن سلمان و آهو به نریمان دایی می گفتن و پرستو اسمشو صدا می زد وقتی مشغول غذا خوردن بودیم به پرستو و آهو نگاه کردم لب هاشون رو کمی ماتیک مالیده بودن و گونه هاشون رو سرخ کرده بودن تا زیبا به نظر برسن خدای من اینجا واقعا یک دنیا دیگه بود همینطور که غذا می خوردیم سلمان گفت دایی تو چرا خیلی وقته نمیای خونه ی ما ؟ دیگه ما رو دوست نداشتی؟ برای لحظاتی نریمان حالتش عوض شد وسکوت کرد بعد آروم قاشق رو گذاشت توی بشقاب و گفت کی توی این دنیا می تونه تو رو دوست نداشته باشه ؟ تو رفیق منی ولی نیومدم برای اینکه زورم کم شده بود ترسیدم با تو کشتی بگیرم و باز منو شکست بدی رفتم ورزش کردم قوی شدم اومدم حسابت رو برسم سلمان چشمهاش برقی از شادی زد و به خاطر نوع حرف زدنش چیزی گفت که من نفهمیدم ولی همشون متوجه شدن و با هم خندیدن لبخندی از ته دل روی لبم نشست و این لبخند با کُشتی نریمان و سلمان تکرار شد و روی لبم موند و اینکه نریمان چطور وانمود می کرد در گیر زور بازوی اون شده و سر بسر گذاشتنش با آهو و پرستو و خواهر تبدیل به خنده هایی شد که خودم باور نداشتم و این خنده ها زمانی تبدیل به قهقهه های از ته دل شد که یار کشی کردیم و دو دسته شدیم و گل یا پوچ ،بازی کردیم. دقیقا مثل روزهای خوش گذشته آره نریمان شباهت زیادی به آقاجونم داشت کاراش ذوق و شوقش برای بازی اونم درست همین اخلاق ها رو داشت و من تا اون زمان متوجه این شباهت نشده بودم.خواهر منو آهو رو انتخاب کرد و نریمان هم پرستو و سلمان رو. ادامه ساعت ۹ صبح •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خطاب به همه آدم هایی که قلب مهربونی دارند یه روزی به هر چیزی که لایقشی میرسی.... 💫شبتون پر از آرامش •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
💞سلام صبح زیباتون بخیر 🌸روز همگی 💞لبریز اتفاق‌های قشنگ 🌸الـــــهی دلتون 💞مثل آفتاب روشن 🌸و مثل برکه آروم باشه 💞امروزتون سرشار از مهرخدا •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
5.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کتلت بهانه بود فقط خواستم‌ زیبایی دستهای مادربزرگ رو به تصویر بکشم... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
هرگز های زندگی... - @mer30tv.mp3
3.75M
صبح 29 آبان کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f