فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حسین را بدقولها کشتند، آنان که قول دادند و زیرش زدند!
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_731
اشکام از چشمام سرازیر شد.
عمه جلو اومد و نشست کنارم.
دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
فرزاد...
حالا که طوری نشده...
برو برش گردون...
سرمو بلند کردم و گفتم:
نه...
اول باید با شایان عوضی حرف بزنم...
_ مگه ایرانه؟!
_ دستگیرش کردن...
از بس توی مافیای مواد مخدر، پول پارو کرد که افتاد توی چاه.
_ الان کجاست؟
_ نمیدونم...
قراره به من خبر بدن.باید اول اونو ببینم.
ریحانه
حالم کمی بهتر شده بود.
دو روزی بود که خونه ی نگار بودم.
دیگه واقعا از روی نگار و بهروز خجالت میکشیدم.
اونروز وقتی از خواب بیدار شدم، قصد رفتن کردم.
نشستم روی تخت و موهامو با دستم شونه زدم و جمع کردم.
در اتاق باز شد.نگار نگام کرد که گفتم:
سلام.
_ سلام خوشگل خانوم.
_ شرمندم به خدا...
از بهروزم خیلی تشکر کن...
ان شاالله جبران کنم.
_ یعنی چی حالا؟!
_ یعنی دیگه باید برم.
جلوتر اومد و نشست روی تخت و گفت:
کجا به سلامتی؟!
نگاش کردم.لبخندی زدم و نیشگونی از لُپ گوشیتیش گرفتم و گفتم:
خونه ی خودم.
_ پیش فرزاد!؟
_ نه بابا...
نگار با عصبانیت گفت:
به خدا اگه خودتو کوچیک کنی و بری پیش شوهر زبون نفهمت، من میدونم و تو...
خیلی بیشعوره به خدا...دو روزه...
نمیگه حال تو چطوره؟!
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_732
_ اسمشو پیش من نیار...
حالم از شنیدن اسمشم بد میشه.
_اِ..اِ..اِ...
زنگ زدم آزمایشگاه ببینم جواب آزمایش رو گرفته یا نه، میگن بعله،
یه آقایی اومدن گرفتن، با اینحال یه زنگی یه خبری یه غلط کردمی...
دیشب اتفاقا به بهروز میگفتم، اگه من جای تو بودم میرفتم اون شرکتشو روی سرش خراب میکردم.
گاهی با خودم میگم خدا رو شکر بهروز اخلاق گند دماغ فرزاد رو نداره،
وگرنه من که مثل تو حوصله ی صبر نداشتم و میرفتم با قیچی، ریز ریزش میکردم.
با لبخند تلخی گفتم :
پس برو خدا رو شکر کن تو رو با بهروز هم اتاق کردم تا الان شوهرت باشه.
با غم نگام کردو بعد صورتمو محکم بوسید و گفت:
قربونت برم...
کوفت فرزاد بشه این همه خوشگلی، بمیره که زنی به این خوشگلی داره و ناز میکنه...
خاک بر سر بی لیاقتش.
آه غلیظی کشیدم که نگار گفت:
اصلا خودتو حرص نده...
بیا صبحانه رو حاضر کردم.
_ اشتها ندارم.
دستمو کشید و گفت:
بیخود...خودتو داری میکشی واسه کی؟!
بیا میگم.
به اجبار نگار نشستم پشت میز.
یه لیوان شیر عسل برام درست کرده بود که گفتم:
نگار ...به خدا از گلوم پایین نمیره.
اخم کرد و گفت:
بخور ببینم...
وگرنه میرم قیف میارم میذارم دهانت و همشو میریزم تو حلقت.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿ ♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️ #part_732 _ اسمشو پیش من نیار... حالم از شن
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
: یه #سوال که ممکنه پیش بیاد اینه: ما بالاخره مردم گناهکار را (البته همهی ما اهل گناهیم،هر کسی به
:
امامحسین-ع مال همهس؛ حتی کفار به دینش! ولی از قدیم گفتن مهمان باید #حرمت صاحبخونه رو نگه داره .
اره...
هر مهمونی اومد تو مجلس روضهی امام حسین-ع و حرمت نگه داشت قدمش به روی چشم؛
ولی ما شیعیان زخم خورده تاریخی هستیم که یاران سپاه امیرالمومنین گول قرانهای سرنیزه رو خوردن و سپاه مقابل رو برادر انگاشتن و اونام حرمت نگه نداشتن و حکمیت خواستن و شد آنچه که نباید میشد....
ما نمک گیر این خانوادهایم و اجازه نمیدیم حرمتشکنی بشه تو مراسمِ ولی نعمتمون.
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
: امامحسین-ع مال همهس؛ حتی کفار به دینش! ولی از قدیم گفتن مهمان باید #حرمت صاحبخونه رو نگه داره .
:
اصلا شاید این امتحانی باشه برای منه بچه شیعه که یه عمر خودمو #حسینی دونستم .
میخواد ببینه از حسین-ع و امر به معروفش،
از حسین-ع و نهی از منکرش ،از حسین-ع و جهادش چی فهمیدم!؟
آیا بی تفاوتیم به این منکرها یا نه به تاسی از مولامون واکنش نشون میدیم و کوتاه نمیایم.
یادمون باشه حسین-ع شهید شد که اسلام زنده بمونه و امروز ما نمیذاریم با بیحرمتی و هنجار شکنی مجالس حسینی رو بی ارزش کنن .
اینها نمیان عزاداری میان به نبرد با اسلام.
هیهات....
هدایت شده از |•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
با اذن مجتبۍ بھ مُحرمـ رسیدهایمـ
باید برایِ گُل پسرانش فـَدا شویمـ..
هدایت شده از |•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خونسردارِجمل،جاریستدررگهاےمن
مردےازنسلِ یلِخیبرنمۍخواهۍعمـو..!؟
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت467♡
الهه دلخور شده بود.
دست خودم نبود . عصبی بودم .
کلافه بودم . یه فکر مثل یه مگس دور سرم چرخ می زد و ویز ویز می کرد ؛
" امشب شب آخر نامزدیمونه . "
رسیدیم به همون رستوران . به همون کلبه ی بزرگ چوبی .
همونی که یه ایوون کوچولو از طبقه ی دومش پیدا بود و روش پر بود از گلدون های شمعدونی . شمعدونی های قرمز وصورتی .
هوا سرد بود . اواخر شهریور بود و خنکای پاییز زودتر از خودش رسیده بود .
سرم رو کنار گوش الهه بردم :
_بریم تو یا روی تخت های بیرون میشینیم .
با نازی که دلم رو می برد و خودش خبر نداشت ، با حالتی قهرآلود گفت :
_همین بیرون خوبه .
روی یکی از تخت های خالی ، یه جای دنج که کمتر توی دید بود نشستیم .
چادرش دور تا دورش جمع کرد که بهش خیره شدم .
نقاب چادر رو روی سرش مرتب کرد که گفتم :
-الهه .
نگاهش سمتم اومد .چشماش اونقدر زیبا بود که نتونم دل بکنم .
فقط نگاهش کردم که گفت :
_چیه ؟
صدای پر از نازش برام حرام می شد .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾