🔸🔸🔸
#داستان_کوتاه
🗝 مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى گرفت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن کره ها را به صورت توپ های یک کیلویى در می آورد. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره 900 گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن 900 گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم، بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم. مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید.
✨ یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته می شود.✨
•┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
@tafrihgaah
•┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
🔴 نـڪـاتـے بـراے مـطـالـعـہ دروس اخـتـصـاص
🔔🔔 #زنگ_مشاوره 🔔🔔
💥 بسیاری از دانشآموزان علیرغم داشتن ساعت مطالعهی بالا پیشرفت نمیکنند.
💥 این دانشآموزان اگر به عملکرد خود بیشتر دقت کنند متوجه میشوند یکی از دلایل نرسیدن به نتیجهی مطلوب، نداشتن تمرکز است؛
💥 بنابراین انرژی و زمان زیادی مصرف میکنند اما بازده مطالعاتی آنها همچنان پایین است.
در ادامه به راهکارهایی برای تمرکز بهتر میپردازیم.
1️⃣ 💠 اول از همه باید به تغذیهی خود توجه کافی داشته باشید. گلوکز به بهتر تمرکز کردن شما کمک میکند.
2️⃣ 💠 هنگام مطالعه تلفن همراه خود را خاموش کنید یا حداقل در اتاق مطالعهی خود قرار ندهید؛ چون بسیاری از تماسها ضروری نیستند.
3️⃣ 💠 اگر عادت دارید بر روی میز و صندلی مطالعه کنید باید یک صندلی خوب انتخاب کنید و همچنین روی میز را خیلی شلوغ نکنید و فقط کتابی را که میخواهید مطالعه کنید بر روی میز قرار دهید.
4️⃣ 💠 لیستی از کارهایی که باید در طول روز علاوه بر درس خواندن انجام دهید تهیه کرده و آنها را اولویتبندی کنید. برای انجام کارهایتان زمان مشخص کنید و بر روی آنها تمرکز ویژه داشته باشید.
5️⃣ 💠 تصویری از هدفهای کوتاهمدت، میانمدت، بلندمدت را مقابل دیدتان قرار دهید و هر روز صبح آن را ببینید و برای رسیدن به آن یک لحظه از وقتتان را هدر ندهید.
اگر موفق شدید تمرکزکنید، حتماً به خودتان جایزه دهید.
•┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
@tafrihgaah
•┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
‹ -آنچہڪہبراشدعوتشدۍدلبـرجـٰآטּ…!🌚🔗 × در این ڪانال رمان هم گذاشتہ میشود فرق دارد با ڪانال فقط ر
سین 1k😲
نمی گنجد😐
پس چرا ما ۴۸۷ نفریم😂😂😂
به اندازه سنت♥️✨
بگو الهم عجل الولیک الفرج🤲🏻💌
یادت نره هاا😉💕
#ثواب_یهویے 🌷🦋
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
✨#فالیدرآغوشفرشته✨
✨#قسمتسیام✨
+ول کن چیه دختر ؟
پاشو پاشو با هم نماز بخونیم
هر چیزی که من میگم رو تکرار کن
باشه ؟
_اوک ...
یعنی چیزه ، باشه ...
بلند شدیم و بعد از نیت ، مژده شروع به خوندن و من هم باهاش تکرار کردم ...
+بسم الله الرحمن الرحیم
_بسم الله الرحمن الرحیم
+الحمد الله رب العالمین
_الحمد .......
نمی تونستم درست متوجه بشم مژده چی میگه
+الحمد الله
_احمد الله
+رب العالمین
_رب العالمین
+الرحمن
_الرحمن
★★★
بعد از دادن سلام نمازم ، یه آرامشی به وجودم تزریق شد که حالمو خوب کرد
برگشتم سمت مژده که داشت با لبخند نگاهم میکرد
_چیه ؟ خوشگل ندیدی ؟
+نه ...
کسی رو به زیبایی توندیدم
حجاب خیلی بهت میاد مروا
اصلا قابل توصیف نیست
ته دلت احساس شادی میکنی ... نه ؟
_آ...آره آره
+لبخند امام زمانتو حس میکنی ، نه ؟
_امام زمان ؟
+پاشو پاشو نماز بعدیمونو بخونیم تو راه بهت توضیح میدم ...
_باشه
بعد از خوندن نماز با هم به طرف اتوبوس حرکت کردیم
تقریبا منتظر ما بودن...
❌کپیممنوع❌
ادامه دارد ...
🥀
🖤🥀
🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
✨#فالیدرآغوشفرشته✨
✨#قسمتسیویکم✨
هنوز به اتوبوس نرسیده بودیم که صدای زیبا و رسای شکمم من رو از رفتن بازداشت ...
_مژده...مژده
+بله عزیزم ؟
_میگم... من ... گشنمه
وقتی داشتیم نماز میخوندیم همه داشتن غذا میخوردن
از پشت سرمون صدایی اومد ...
×خانم فرهمند ...
برگشتم طرفش ، عه این که چشم عسلی خودمونه ...
با فکر کردن به تفکراتم خندم گرفت، چشم عسلی خودمون ، عجبا
سریع گفتم :
_بله ؟
چند تا ظرف به طرفمون گرفت
×بچه ها گفتن توی غذا خوری نیستید گفتم شاید محو راز و نیاز با معشوقید...
الان هم حتماَ گرسنه هستید
بفرمایید...
غذاها رو از دستش قاپیدم
_خیلی ممنونم ، ان شاءاللّٰه یه همسر خیلی خوب گیرتون بیاد .
با این حرفم با تعجب سرشو بالا آورد ولی زود انداخت پایین
حس کردم زیر زیرکی داره میخنده و به زور خودشو نگه داشته
سریع خداحافظی کرد و رفت ...
منم مثل چی پریدم تو اتوبوس و با ولع شروع کردم به خوردن قیمه که خیلی خوب جا افتاده بود .
داشتم دو لپی میخوردم که با دیدن مژده که زل زده به من ، به زور غذامو قورت دادم و رو بهش توپیدم
_بین شما رسمه یکی که غذا میخوره رو دید بزنید؟
ریز خندید و گفت :
+نه ، ولی خیلی با اشتها میخوری
آدم خوشش میاد نگاهت کنه
با خنده گفتم :
_چشاتو درویش کن خانم
من صاحب دارما
+صاحابت کیه خوشگله ؟
با دیدن چشمای شیطونش پقی زدم زیر خنده ...
❌کپیممنوع❌
ادامه دارد ...
🥀
🖤🥀
🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت157
و باز صدای زانیار از پشت در بسته ی آمد:
_خانم فائزی ...
اگه بلایی سر خانم سوری بیاد ، شما فورا دستگیر میشید ... راه فراری ندارید ...پس خودتونو تسلیم کنید .
لوله ی اسلحه اش رو گذاشت روی شقیقه ام و منو کشید سمت در . درو باز کرد و گفت :
_خوب نگاه کن آقای محترم ...شاید دلت بخواد جلوی چشمات مغزشو بریزم تو دهنش .
زانیار قدمی عقب رفت چند نفری با لباس ویژه و اسلحه به دست ، پشت سرش بودند که با دستور زانیار عقب رفتند .
ساعد دست فائزی زیر گردنم نشست وسرم بلاجبار بالا رفت . بعد منو همراه خودش کشید سمت راهرو و در حالیکه لوله ی گرد ، صدا خفه کن اسلحه اش هنوز روی شقیقه ام بود گفت:
_آرام از پله ها پا یین میریم ... یه ماشین می خوام ....
-اشتباه می کنید ... این آخر راهه ... بهتره خانم سوری رو .....
صدای فریاد بلند فائزی برخاست :
_خفه شو ... اینجا من حرف میزنم نه تو...
روی پله ی اول بودیم و اسلحه دست زانیار ، هنوز فائزی رو نشونه گرفته بود. چشمام به اخم توی صورت زانیار بود و
بی اونکه جا ی پام رو ببینم داشتم از پله ها پایین می اومدم که فکری به سرم زد .شاید آخرین راه بود . عمدا پاشنه ی کفشم رو لبه ی پله گذاشتم تا با انداختن وزنم ، بلغزد و لغزید . افتادم و در عرض یک ثانیه دو صدای شلیک در فضا ی کوچک
راهرو پخش شد . یکی خفه و کوچک و دیگری بلند و رسا . با فاصله ی یک یا دو ثانیه ، پخش زمین شدم که سر بلند
کردم و رد خون روی بازوی زانیار رو دیدم .نگاهم رفت سمت فائزی .چشماش از تعجب گرد شده بود .تکیه زده به دیوار
کنار پله ها و آروم سقوط کرد روی زمین و رد خون ی که از سینه اش می رفت روی دیوار کشیده شد . زانیار با دست
اشاره کرد و چند سرباز دور فائزی رو گرفتند. دست چپش رو گرفت روی بازوش و از پله ها پایین اومد . با اون حال و
اون جراحت خم شد :
_خوبید ؟
-من خوبم ...شما تیر خوردی !
-چیزی نیست ...به کیان قول دادم که شما رو سالم بهش تحویل میدم.
لبخندی زدم که حتی خودم نفهمیدم علتش چیست . تیر توی بازوی زانیار بود . یا محبتی که در حقم کرده بود و یا قولی که
به کیان داده بود.
صدای رفت و آمد چند مامور اورژانس بین حرفهایمان ، وقفه انداخت. گویی حال فائزی وخیم تر از زانیار بود. بیهوش بود که با برانکارد از ساختمان خارجش کردند که صدایی آشنا از پله ها شنیده شد :
_سوگل .
هنوز کف زمین بودم . از ترس یا استرس یا هیجان ، پاهایم سست بود.
کیان پله ها را دویده بود که با دیدن من خشکش زد. فوری از جا برخاستم و گفتم :
_خوبم ...
زانیار بازوش رو محکم فشرد و گفت :
_تحویل شما جناب سروان .
کیان دو پله ی باقیمانده را بالا آمد و دستی روی شانه ی زانیار زد و گفت :
_خیلی آقایی .
زانیار به شوخی گفت :
_ولی تو خیلی عوضی هستی .
کیان خندید و بلند گفت :
_برو تا از خونریزی نمردی ... برو پسر پرو ... برو.
زانیار از پله ها پایین رفت و کیان یک قدم جلوتر آمد . نگاهم کرد و دستی به صورتم کش ید :
_خوبی واقعا؟
-آره ... خوبم .
لبخند پر شوری زد و گفت :
_همسر کارگاه خودمی.
و نتوانست خودش رو کنترل کند و همان موقع ، مقابل نگاه سربازها ی تیم ویژه که هنوز می آمدند و می رفتند ، مرا در
آغوش کشید :
_تموم شد سوگل ... تموم.
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت158
نگاه متعجب من به کنار ، دهان باز از تعجب کیان ، منو به خنده انداخت ، که صدای ناله ی زانیار بلند شد :
-وای وای دارم می میرم از درد.
نازنین فوری لیوان دمنوش آماده ای که توی دستش بود رو روی میز جلوی دست زانیار گذاشت و گفت :
-شنیدم آویشن برای زخم و عفونت و این چیزا خوبه ... اینو حتما بخورید .
زانیار با همان دستی که توی بازوبند طبی فرو رفته بود ، خم شد سمت لیوان که نازنین گفت :
_داغه ...
باز صدای ناله ی زانیار بلند شد :
_وا ی نه ... من دیگه طاقت ندارم .
نازنین کلافه و نگران نگاهشو به کیان دوخت :
_می گم چرا دکتر یه مسکن قوی ننوشته ؟ استامی نوفن 325 که خیلی ضعیفه !
کیان همون طوری که هنوز با دهان باز به ادا و اطوار زانیار خیره شده بود گفت :
_خب شاید لازم نبوده .
زانیار فوری فریاد زد:
_من تیر خوردم یا تو؟ ... چطور لازم نبوده ؟!
کیان با خونسردی جواب داد:
_تا جایی که من یادمه ، وقتی تیر توی بازوت بود ، خوش و خرم بودی ، حتی خم به ابرو هم ندادی و بهم گفتی ، اینم قولی
که بهت دادم ، حالا که تیر رو در آوردن ، چته که مثل زن زائو هی داد و قال می کنی ؟!
لبمو گزیدم و به قصد تَنَبُه گفتم :
_کیان ...زشته .
کیان توجهی نکرد و زانیار تکیه اش رو از روی مبل برداشت و به جلو خم شد :
_اونوقت داغ بودم نفهمیدم الان درد دارم .
خنده ام گرفت که نگاه شاکی زانیار سمتم اومد . فوری خنده ام رو با کف دستم پوشش دادم و گفتم :
_ببخشید .
نازنین عصبی جواب داد:
_آره بخند سوگل جان ... شوهر شما که تیر نخورده ، صحیح و سالم کنارت نشسته .
کیان ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_آهان ... یعنی الان شوهر شما تیر خورده ؟!
نازنین متعجب شد و موند توی حرفی که زده بود. کم کم خجالت هم به حالت چهره اش اضافه شد. که من باز بلند خندیدم که
نازنین به جا ی اونکه جواب کیان رو بدهد رو به من گفت :
_سوگل خانم من با شما حرفی ندارم .
با خنده گفتم :
_حق داری آخه من حرفی نزدم ، کیان گفت .
زانیار عصبی باز تکیه زد به مبل :
_ولشون کن شما .... اینا چشم ندارن ببینن.
کیان باز کوتاه نیومد و جواب داد :
_ببخشید چشم ندارم چی رو ببینم ؟!تیری که خوردی رو ؟! یا اینکه یه آخ میگی ، نازنین خانوم دورت می چرخه ؟!
زانیار دور از چشم نازی چشم و ابرویی اومد و کیان با همون چشم و ابرو کوتاه اومد و گفت :
_بلند شو سوگل .....ما بریم بلکه این دوتا یه صیغه ی محرمیت بخونن و تمام دیگه .
گفتن این حرف کیان مصادف شد باصدای اعتراض نازنین و خنده ی بلند من .
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارتآخر
«سه ماه بعد»
صدای بلند زانیار و نازنین با اونهمه خونسردی ، هم منو کلافه کرده بود ، هم کیان رو .
-نازنین جان ، پتو برداشتی ؟
-آره ... به شما گفتم چادر مسافرتی بردار برداشتی ؟
-بله عزیزم .
کیان درحالیکه کلافه به جلو خم شده بود و ساعد دستاش رو روی پاهاش گذاشته بود و سرش رو کلافه از اونهمه خونسردی این زن وشوهر پایین ، زیرلب گفت :
_ خدایا ... چه اشتباهی کردیم این دوتا رو بهم رسوندیم .... ما تا فردا هم نمیرسیم .
عصبی فریاد زدم :
_بس کنید دیگه .
زانیار و نازنین وسط خونشون ایستادند و یه طوری متعجب نگاهم کردند که انگار اصلا نمی دونستند چرا عصبی شدم .
-چی شده سوگل جون ؟ چرا داد میزنی ؟
-چرا داد میزنم ؟ سه ساعت پیش زنگ زدم گفتم حاضرید ، گفتی آره ، بلند شدیم اومدیم اینجا ، گفتی بیایید تویه فلاکس چایی کنم بریم ، الان سه ساعته دارید وسایل سفرتون رو می بندید ... خب چرا از اول نگفتی حاضر نیستید ؟
نازنین خونسرد یه نگاهی به زانیار کرد و گفت :
_ما حاضر نیستیم ؟
زانیار بدتر از نازنین چنان بی خیال بود که آنهمه بی خیالیش روانیم کرد:
_حاضریم ... بریم ... همین الان بریم .
کیان هم از جا برخاست و حلما رو صدا زد که نازی گفت :
-آخ آخ زانیار ... پیک نیک رو پر نکردیم .
کیان عصبی کف دستش رو زد وسط پیشون یش و من باز فریاد زدم :
_بابا پیک نیک نمیخوایم ... ای خدا ... چه غلطی کردیم گفتیم با هم بریم مسافرت .
نازی با دلخوری چشماشو ریز کرد :
_ببخشید سوگل جون ولی ما با تجهیزات کامل مسافرت میریم که بهمون خوش بگذره .
کیان بلند جواب داد:
_خوبه پس ما میریم ، شما تجهیزاتتون که کامل شد ، بیایید ... بریم .
و بعد راستی راستی رفت سمت ماشین . فقط یه نگاه به نازنین انداختم و گفتم :
_آره اصلا اینجوری بهتره .
زانیار سبد پیک نیک توی دستش رو زمین گذاشت و با یه نفس آسوده گفت :
_آره نازنین جان بهتر شد اصلا ...حالا لیستت رو چک کن با خیال راحت میریم ...عجله ای نمیشه .
نازنین فوری لیست برگه ی آچار توی دستش رو نگاه کرد. پشت و روی صفحه یاه شده بود که سری تکون دادم و
زیرلب نجوا کردم :
_تا اونو بخواید چک کنید ما رفتیم و برگشتیم .
همی ن هم شد . ما رفتیم به زیارت امام رضا که کیان نذر کرده بود . تا رسیدیم مشهد ، زانیار زنگ زد که کجایید ، که ما
راه افتادیم ، کیان هم با خونسردی گفت :
-ببین اصلا عجله نکن اصلا ... هشتاد بیشتر ، سرعت نیای ... ما فلشر زدیم ، ما رو می بینید .
از خنده غش کرده بودم که کیان قطع کرد و با خنده گفت :
_بذار سه ساعت هم اونا برن سرکار.
«پایان»
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️