✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_729
سردی سنگ پله، داشت آتش درونم رو خاموش میکرد.
مثل دیوونه ها به یه نقطه خیره شدم و تک تک حرفای شیرین ، در مورد سینا توی گوشم پیچید
: دلم به حال این بچه میسوزه...
میخوام خوشحالش کنم....
سرمو با دو دستم گرفتم و بی اختیار زیر لب گفتم:
خدای من...چطوری باور کنم؟!
بعد از گرفتن جواب آزمایش مثل دیوونه ها شدم.
رفتم خونه.کیفم رو پرت کردم روی تخت و دور تختم چرخیدم.
در اتاقم باز شد.
عمه نسرین نگام کرد و گفت:
سلام...کی اومدی؟!
_ همین الان
_ چته فرزاد؟! چرا اینجوری میکنی؟!
ایستادم و دستی به کمر زدم و گفتم:
بیاید تو.
داخل شد و درو پشت سرش بست که گفتم:
جواب آزمایش ژنتیک رو گرفتم.
عمه نسرین با کنجکاوی پرسید:
خب ؟!
با انگشت اشاره و شستم ، چشمامو که از زور سردرد،به اجبار باز نگهشون داشته بودم،
مالش دادم و گفتم:
شیرین...شیرین...
عمه با عصبانیت گفت:
شیرین چی ؟!
_ شیرین مادره سیناست.
عمه جیغ خفیفی کشید و بعد محکم تکیه زد به در و با بغض گفت:
خدای من !!...
پس یعنی شیرین...همون...ریحانه است؟!
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_730
_ بله.
عمه با بغض گفت:
عزیزم...وااای....
چه بلایی سرش آورده شایان...
وااای باورم نمیشه...
ریحانه !!...شیرین !!...
یکی هستن ؟!
نشستم روی تخت و با دو دستم سرمو گرفتم و گفتم:
میخوام خفه اش کنم...
میخوام شایانو با دستای خودم بکشم.
عمه جلو اومد و گفت:
فرزاد...
یه حس عجیبی همون وقتی که شیرین رو دیدم بهم میگفت که شیرین ، ریحانه است.
اینهمه شباهت اتفاقی نبود.
رنگ چشماش، لحن حرفاش، تُن صداش...
خدای من ...
تو اونروز چی بهش گفتی؟
_ چیزایی که نباید میگفتم...فکر کردم چرا میگه شوهر دارم ولی شناسنامش سفیده...
خدای من...بهش تهمت زدم...
گفت اشتباه میکنم ولی باورش نکردم...
عمه...حالا چکار باید بکنم...من زیادی احمق بودم...
چرا صداقتش رو باور نکردم...بهم گفت باید یه چیزی بهم بگه...
پرسیدم چی؟
گفت درمورد گذشته اش...در مورد همسرش...
بعد گفت هنوز عاشق همسرشه...
منو میگفت...منو...
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
شب عاشورا به یارانش گفت هرکس از شما حق الناس دارد،، برود. عجب از آنان که هزاران گناه در حق ملت میکنند و معتقدند قطره اشکی بر حسین ضامن بهشت است..
#عبدالله_بن_الحسن_ع🖤
اے مجانینِ حسینے،حسنے گریہ ڪنید
روضہ امشب ز یتیم است،شبِ پنجم شد
#شب_پنجم #محرم💔🥀
🏴 ابن الحسن فدای جراحات پیکرت
من مردهام مگر که بیفتد ز تن سرت
🏴 دیدم بریده شد نفسِ ربنایِ تو
در زیر دست و پاست عمو دست و پای تو
🏴 میآمد از اَواخرِ مقتل صدای تو
از خیمه آمدم که بمیرم برای تو
🏴 خوردم قسم به فاطمه، تا زندهام عمو
با سنّ کم برای تو رزمندهام عمو...
#یاعبداللهابنالحسن
◖🖤🥀◗
-عبداللهامحسینآبرویم
-جدانمیشوممنازعمویم:)
‹🖤⇢#شبپنجممحرم ›
‹🥀⇢#شکرخدابازبهمحرمترسیدم›
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت465♡
سرم چرخید سمتش و پرسیدم :
_چرا ؟
زل زد توی چشمام .
انگار حریصانه نگاهم رو گوشه ی ذهنش حک می کرد .
-شاید فردا حسام افتاد مُرد.
اخم کردم :
_دیوونه به قول خودت بادمجون بم آفت نداره
آه بلندی کشید گفت :
_آره ... واقعا نداره .
از ماشین پیاده شدیم و وارد پارک . قدم هایمان کند بود .
می خواستم کندتر از همیشه راه بریم .
می خواستم یه امشب تا صبح کنار هم باشیم . بلکه قفل زبانم بشکند.
کاش می شد از ثانیه ها عقب بمونیم اونقدر که یه مثل اونشبی تموم نمی شد و من حرفمو بزنم .
دستش رفت سراغ انگشتان ظریفم .
دستمو میون دست تبدارش محکم گرفت و فشار داد.
یه لحظه ایستادم .
نگاهم کرد . دقیق و ریز و من و باخنده گفتم :
_امشب زورت زیاد شده ...
قرار مچ بگیریم ؟
-چطور ؟
-هی دستمو فشار میدی آخه .
لبخند تلخی زد و راه افتاد .
مجبور شدم همراهش بشم :
_حسام چته ؟
اگه اینقدر سرت درد میکرد خب نمیومدی دنبالم .
-نمی شد ... بهت قول داده بودم .
_حالا فردا شب می اومدیم .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾