راهنمای روایت زندگی شهدا در کانال
"تمامِ مَن":
شهید رضا علی بیگی
شهید قاسم عزیزی
شهید امیرمحمد گایکانی
شهید محمد رحیمیان
شهید وحید هاشمی
شهیده مهسا طاهری
برای شروع خوانش هر روایت روی اسم شهید بزنید.
ساعت هشت شب است و انگار دوباره جور شده تا با یکی از خانوادههای شهدا آشنا شوم.
مادری دهه هفتادیست، محکم ایستاده و بدون ذرهای تپق جوری سخن میگوید که مو به تن آدمی سیخ میشود.
در معراج شهداست و برای دیدار آخر با عزیزش آمده؛ در کمتر از بیست روز دوباره میهمان اینجا شده.
در این سن همسر و مادر یک شهید و جانباز است،
پسر یازده سالهاش شهید شده،
پسر نه سالهاش مجروح است و به قول خودش تکه شده در گوشهایست،
و حال، همسر عزیزتر از جانش را هم از دست داده.
غم عظیمیست کوه را هم از جا در میاورد اما او...
او...
امان از او و شجاعتش، استوار ایستاده و رو به دوربین سخن میگوید.
از چال گونهی زیبای پسرکش میگوید که هیچ چیز از آن باقی نمانده و تماما سوخته بود و من ماتِ چالگونهی مهرسایم میمانم. (میدانم از این به بعد خندههای دخترک هم برایم روضهی مصوری خواهد بود)
من این سمت دارم زار میزنم ولی او یک قطره هم اشک نمیریزد، حتی صدایش هم نمیلرزد.
روی تابوت همسر میکوبد و با صدایی رسا میگوید:
_من انتقام اینا رو نمیخوام، دادم رفت.
_ من و همسرم دانشگاه علوم پزشکی تهران درس خواندهایم. (این را میگوید تا دهان آنهایی را ببندد که گمان دارند طرفداران ایران و کشورشان مشتی احمق و عقبافتادهاند)
_ ما فرار نکردیم، ما شهر رو ترک نکردیم، ما صحنه رو ترک نکردیم و عزیزانم رو توی همین راه دادم رفت؛ ولی هنوزم حاضر در این صحنهام و انتقام خون آقا رو میخوام، نابودی اسرائیل رو میخوام.
گزارش تمام میشود و من تمام فکر و ذکرم در کنار این شیرزن به جا میماند.
تَمامِ مَن
ساعت هشت شب است و انگار دوباره جور شده تا با یکی از خانوادههای شهدا آشنا شوم. مادری دهه هفتادیست،
روایتی کوتاه از یک دیدار اتفاقی
به سمت محل تجمع راه میرفتم و همزمان داشتم پرچمی که این مدت روی شونه میاندازم رو درست میکردم.
مسیر کوتاهی بود اما در همون حین هم از نگاههای سنگین و برخی بدوبیراهها در امان نبودم،
حرف آخرین نفر که عنوان مرد هم برایش اضافیست را واضح شنیدم:
- فقط فلانها میرن تجمع.
🗣صداها توی مغزم قاطی شدن بودن و هرکدوم چیزی میگفتن:
فحش این مردک، صدای مادری که یکساعت پیش شنیده بودم، حرف آقا دربارهی اتحاد، برگرد بزن تو دهنش و...
دستم رو مشت کردم تا با تمام توانم توی صورتش بزنم اما نشد، دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد تا حرفی بارش کنم ولی نتونستم،
حتی دلم نیومد نفرینش کنم.
راهم رو ادامه دادم و با خودم تکرار میکردم که ولش کن، اینم بفرست کنار بقیه بد و بیراههایی که این مدت از آدما شنیدی.
ولی از شما چه پنهون، دلم شکسته بود و هر چند دقیقه یکبار اشک توی چشمام جمع میشد و هی این سوال رو با خودم تکرار میکردم که: واقعا باید با این افراد چکار کرد؟