eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
راهنمای روایت زندگی شهدا در کانال "تمامِ مَن": شهید رضا علی بیگی شهید قاسم عزیزی شهید امیرمحمد گایکانی شهید محمد رحیمیان شهید وحید هاشمی شهیده مهسا طاهری برای شروع خوانش هر روایت روی اسم شهید بزنید.
ساعت هشت شب است و انگار دوباره جور شده تا با یکی از خانواده‌های شهدا آشنا شوم. مادری دهه هفتادی‌ست، محکم ایستاده و بدون ذره‌ای تپق جوری سخن می‌گوید که مو به تن آدمی سیخ می‌شود. در معراج شهداست و برای دیدار آخر با عزیزش آمده؛ در کمتر از بیست روز دوباره میهمان اینجا شده‌. در این سن همسر و مادر یک شهید و جانباز است، پسر یازده ساله‌اش شهید شده، پسر نه ساله‌اش مجروح است و به قول خودش تکه شده در گوشه‌ایست، و حال، همسر عزیزتر از جانش را هم از دست داده. غم عظیمی‌ست کوه را هم از جا در میاورد اما او... او... امان از او و شجاعتش، استوار ایستاده و رو به دوربین سخن می‌گوید. از چال گونه‌ی زیبای پسرکش می‌گوید که هیچ چیز از آن باقی نمانده و تماما سوخته بود و من ماتِ چال‌گونه‌ی مهرسایم میمانم. (میدانم از این به بعد خنده‌های دخترک هم برایم روضه‌ی مصوری خواهد بود) من این سمت دارم زار میزنم ولی او یک قطره هم اشک نمی‌ریزد، حتی صدایش هم نمی‌لرزد. روی تابوت همسر می‌کوبد و با صدایی رسا می‌گوید: _من انتقام اینا رو نمی‌خوام، دادم رفت. _ من و همسرم دانشگاه علوم پزشکی تهران درس خوانده‌ایم. (این را می‌گوید تا دهان آنهایی را ببندد که گمان دارند طرفداران ایران و کشورشان مشتی احمق و عقب‌افتاده‌اند) _ ما فرار نکردیم، ما شهر رو ترک نکردیم، ما صحنه رو ترک نکردیم و عزیزانم رو توی همین راه دادم رفت؛ ولی هنوزم حاضر در این صحنه‌ام و انتقام خون آقا رو میخوام، نابودی اسرائیل رو میخوام. گزارش تمام می‌شود و من تمام فکر و ذکرم در کنار این شیرزن به جا می‌ماند.
به سمت محل تجمع راه میرفتم و همزمان داشتم پرچمی که این مدت روی شونه می‌اندازم رو درست میکردم. مسیر کوتاهی بود اما در همون حین هم از نگاه‌های سنگین و برخی بدوبیراه‌ها در امان نبودم، حرف آخرین نفر که عنوان مرد هم برایش اضافیست را واضح شنیدم: - فقط فلان‌ها میرن تجمع. 🗣صداها توی مغزم قاطی شدن بودن و هرکدوم چیزی میگفتن: فحش این مردک، صدای مادری که یکساعت پیش شنیده بودم، حرف آقا درباره‌ی اتحاد، برگرد بزن تو دهنش و... دستم رو مشت کردم تا با تمام توانم توی صورتش بزنم اما نشد، دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد تا حرفی بارش کنم ولی نتونستم، حتی دلم نیومد نفرینش کنم. راهم رو ادامه دادم و با خودم تکرار میکردم که ولش کن، اینم بفرست کنار بقیه بد و بیراه‌هایی که این مدت از آدما شنیدی. ولی از شما چه پنهون، دلم شکسته بود و هر چند دقیقه‌ یکبار اشک توی چشمام جمع میشد و هی این سوال رو با خودم تکرار میکردم که: واقعا باید با این افراد چکار کرد؟
امشب دوبار خانم‌هایی رو دیدم که شباهت زیادی به مادر شهید داشتن، همین باعث شده بود دلم خیلی هواشون و کنه. تو حال خودم بودم که یهو دیدم از روبروم یه خانمی داره میاد و هر دو درجا همدیگه رو شناختیم. مادرِ قاسمِ عزیزم بود. از ذوق اینکه منو یادشونه و امشب تونستم ببینمشون رو پا بند نبودم. محکم بغلش کردم و بالاخره این دلی که هنوز بزرگ شدن رو یاد نگرفته، آروم گرفت.🌱
امروزم با مستند به وقت بیداری که حدیثِ عزیزم فرستاد شروع شد، حاصل زحمات و کار شبانه‌روزی تیمشون از بندرعباسه و خدا حفظشون کنه که روایت میکنن تا این جنایات بزرگ رو یادمون نره. روایتی از داغ کودکان عزیزانمون در مدرسه‌ی 💔 _ میخواست قهرمان تکواندو بشه، قهرمان ملی شد.🏅 _ امروز صبح دعا کردم خدا دستش رو تو دستم بذاره؛ فقط دستش مونده بود. _ تمام، و دیگه شد قصه. بچه‌هامون شدن خاطره...
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در تاریخ بنویسید ایران مردمی داشت که هر چه بیشتر تهدیدشان کردند، تعدادشان در خیابان‌ها بیشتر شد. بنویسید از کالسکه‌سوار تا عصا بدستشان، از زن تا مردشان آمدند که نشان دهند با تمام توان پشت کشورشان هستند. حال تو آنها را با جان، مال و عزیزانشان بترسان؛ باکی بر آنها نیست تا زمانی که بدانند نسل‌هایی پس از آنان نیز می‌آیند تا در همین خاک و زیر بیرق این پرچم بزرگ خواهند شد.