eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
241 دنبال‌کننده
173 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
تروسکه/ زهرا مهدانیان
سه شنبه، هفتم بهمن ماه چهارصد و چهار دلم می‌خواهد حواسم پرت باشد. پرت به کار و تمرین‌های ارسال نشده هنرجوها. بنشینم گروه‌هایشان را زیر و رو کنم و ببینم کدام تمرین‌ها ارسال نشده و کدام یکی نقدش روی گرده‌ام سنگینی می‌کند. دوست دارم حواسم پرت به گرم‌های روی ترازو باشد که چرا امروز این عدد را نشان داد و کی قرار است بشود فلان‌ عدد؟ دلم میخواهد حواسم پی اینترنت باشد. نیم ساعت با انواع کانفیگ‌ها و آپدیت‌ها سروکله بزنم و دست آخر پنج دقیقه متصل شوم و باز از دنیای بین‌الملل بیافتم بیرون. اصلا نباید تقویم رومیزی را ورق میزدم. نباید کاغذ جدید را برمی‌گرداندم تا روزها از اول بهمن تاریخ بخورد. هرروزی که اینجا می‌نویسم حساب میکنم چندم است؟ یکم؟ دوم؟ دوم چی؟ بهمن؟ امروز هفتم است و من انگار سوار سرسره آبی تونلی شده‌ام. میدانم تهش چه خبر است. میدانم آخر قرار است چند ثانیه بروم زیر آب. دست و پا بزنم و بعد سرم را بیاورم بالا. میدانم. اما هنوز تازه خودم را سر دادم پایین. هنوز همه جا تاریک هست. حالا حالاها در پیچاپیچ این روزها همه چیز تاریک است. تا می‌آیم فکر کنم بهمن است، دست خودم را می‌کشم و از مغزم می‌اندازم بیرون. آخرین بار امروز بود. روبه‌روی آینه ایستاده و به تارهای نازک و کوتاهِ سفیدم نگاه می‌کردم. کنج پیشانی‌ام درآمدند. بعد به چشم‌هایم نگاه کردم. نور از رمق افتاده بعدازظهر از پس پنجره افتاده بود یک طرف صورتم. موبایلم دم دست نبود که عکس بگیرم. سایه روشن زیبایی از آب در می‌آمد. بعد فکر کردم چقدر سفیدهایم ناگهانی زیاد شد. و بعد یاد بابا افتادم و بعد یاد بهمن. از جلوی آینه خودم را کشیدم کنار. دیگر نمی‌خواستم به چشم‌هایم نگاه کنم یا به آن خوشه‌های سفید نازک. اما متاسفانه همه چیز دست من نیست. مثلا دست من نیست گالری گوشی‌ام را باز کنم و عکس روی ویلچر نشسته بابا صاف بخورد در چشمم. با دستی که لَخت و سنگین است و بین پاهایش رها شده. دست من نیست که چشم‌های بابا انگار دارد در صورتش فرو می‌رود. دارد گم می‌شود. من چه کار کنم گالری گوشی‌ام تصمیم میگیرد تاریخ را شخم بزند و لب‌های بی‌حالت بابا را نشانم بدهد؟ لب‌هایی که در عکس بعد می‌گوید «دارم می‌‌خندم» اما فقط بین‌شان خالی مانده و شبیه «دوست دارم بخندم اما نمی‌توانم» شده‌ است. لعنت به تاریخ. لعنت به بهمن. به زمستان به این روزها. به آن روزها. به گوشی احمقم که نمی‌فهمد من خودم دارم سُر میخورم. لازم نیست با لگد هُلم بدهد پایین...
«لاحول ولا قوة‌ الا بالله» 💚
. شنبه، یازدهم بهمن‌ماه چهارصد و چهار فردا امام می‌آید. من بارها این تصویر را دیده‌ام. بچه که بودم، حدود هشت نه سالگی، بارها هواپیمای امام را کشیدم. حتی از همان بالا، از همان جایی که هواپیما دارد پرواز می‌کند، پله کشیدم و رنگ زدم تا رسیدم به چمن‌های کف صفحه. فضای خالی سفید کاغذ را هم گل می‌کشیدم. صورتی و قرمز. وسط بهمن‌ماه به جای برف از آسمان گل می‌ریخت. آن وقت‌ها بلد نبودم، اما اگر نوجوان بودم حتما گوشه کاغذ می‌نوشتم «به کوری چشم شاه، زمستونم بهاره». حالا هم بلدم، اما نمی‌نویسم. ترجیح میدهم به جایش این بیت شعر را به تصویر مهر کنم. «مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد». امام را بلد نبودم بکشم. نقاشی‌ام زشت می‌شد. بلد نبودم یک مرد عمامه به سر بکشم و یک وجب ریش برایش نقاشی کنم. اصلا اگر بلد بودم، بلد نبودم روی پله‌های هواپیما بکشمش. من که خدا نبودم. خدا فقط می‌توانست روح‌الله بکشد. روح‌الله خلق کند، روح‌الله تربیت کند. من فقط می‌توانستم از دیدنش ذوق کنم. آن روزها که نمی‌فهمیدم. تلویزیون تصویر سیاه سفید امام را نشان می‌داد که از هواپیما می‌آید پایین و ما با ریتمی که بالا پایین می‌شد می‌خواندیم، «رهبر محبوب خلق از سفر آید...» و عمرا اگر فکر می‌کردم واژه‌ی خلق چقدر آن روزها معنی می‌داده‌‌ است. بابا و مامان آن موقع‌ها انقلابی نبودند. شاید هم بودند. حرف رهبر در خانه پیش نمی‌آمد اما مامان شیفته سرودهای انقلابی بود و بابا سینه چاک امام. اصلا برای آمدن امام رفته بود تهران. همان موقع که پرواز امام ننشست و بختیار فرودگاه را بست. روزی‌اش دوازدهم بهمن نبود. شاید آن دنیا برایش در نامه اعمال نوشته باشند یک تلاش ناموفق برای دیدن سید روح‌الله. و بعد مقابلش نوشته باشد حضور در دوازدهم بهمن‌ماه تأیید شد. از خدا که بر می‌آید. اصلا حساب کتابش مثل ما آدم‌ها نیست. مثلا کسی حساب نمی‌کرد بعد از دو هزار و پانصد سال پادشاهی، حکومت به دست مردی عوض شود که میز کوتاهی دارد با انبوهی از کتاب‌های ردیف شده،‌ شمد یزدی روی پایش می‌اندازد و زیر درخت سیب می‌نشیند. اصلا برای خدا کار ندارد. ما فقط سر در نمی‌آوریم. مثلا سر در نمی‌آوریم چگونه چهل و هفت سال، یک دنیا هی پول خرج می‌کند تا این کشور را تکه تکه کند، اما نوزادانی هنوز به دنیا می‌آیند، در گهواره تاب می‌خورند، و بعد در جوانی سرباز روح‌الله می‌شوند. از خدا هرکاری بر‌می‌آید. پی‌نوشت: تصویر ساخته شده با chat GPT
جمعه، هفدهم بهمن‌ماه چهارصد و چهار دیشب زیر باران به تو فکر کردم. باران شیشه‌های ماشین را می‌شست و من داشتم دست و پا میزدم اجزای چهره‌ات یادم بیاید. پیشانی‌ت که خط افتاده بود یا آن حفره وسط ابروهایت که هربار با دست باز می‌کردم. «بوتاکس لازم دارین‌ها» میگفتی «حتما» و هر دو می‌خندیدیم. گاهی هم چیزی نمی‌گفتی. حواست پی‌ فوتبال رئال بود یا پی‌ شمشیر‌هایی که جومونگ می‌زد. اصلا من زوم چهره‌‌ات بودم. پوست بینی‌ات که نازک و قرمز می‌شد میگفتم «حمام بودین؟» و بعد میگفتم چرا بینی من قرمز نمی‌شود؟ و هنوز گاهی دوست دارم با فرچه آرایشی نوک بینی‌‌م را کمی قرمز کنم. نه شبیه به دلقک‌ها. شبیه به تو. من شبیه به تو نبودم. هرکس غزال و جیران را می‌دید می‌گفت آقای مهدانیان. من هی بیشتر میل میکنم سمت مامان. هی آدم‌ها در لحظه‌های مختلف شکارم می‌کنند که «چقدر شبیه مامانت شدی» و قند در دلم آب می‌شود. اما هیچوقت شبیه تو نبودم. جز دست‌هایم. دست‌هایم نسخه دخترانه دست‌های مردانه تو بود. خودت هم گاهی دست‌هایم را می‌گرفتی و همین را می‌گفتی. با همان ناخن‌های نیمه کشیده، و انگشت‌هایی که هیچوقت به لاغری دست‌های مامان نمی‌رسد. بعد که از باتلاق مشتی خاطرات دور کشیدمت بیرون، برای بار بی‌نهایتم فکر کردم چقدر حیف شد. چقدر دوری و چقدر این روزها جایت خالی‌ست. ما حتی وسط بازی‌ها بارها پایت را می‌کشیم وسط. «اگه باباناصر بود...» «مثل باباناصر که اینجوری می‌کرد» یا مهدی‌‌آقا که هروقت در بازی کهربا می‌برد به سینه می‌کوبد و سرش را بالا می‌گیرد که: من داماد خلف بابا ناصرم. علی هم چند شب پیش کارش طول کشید. دیر آمده بود و من بغ کرده، نشسته بودم روی مبل و پشت هم میگفتم: اصلا قهرم. بعد آمد جلو و صدای ممموچچچچی در گوشم پیچید. نگاهش کردم. خندید « از این بوس‌های صدادار باباناصری» و دوباره صدایش پیچید. نمی‌دانستم خوشم می‌آید یا نه. نمی‌دانستم علی با صدای تو ببوسد، شبیه به تو ببوسد، و پشت بندش اسمت را بیاورد دوست دارم یا نه. بیشتر ناراحت می‌شوم یا دلم باز می‌شود؟ آخر هم نفهمیدم. هنوز هم نمی‌دانم وسط روزمرگی‌هایم، وسط بازی و آشپزی و فیلم دیدن و در خیابان رانندگی کردن، یاد تو بیافتم خوب است یا نه. یک آن دست و پایم کرخت می‌شود و بعد ... بعد فکر می‌کنم راست راستی نیستی و چقدر حیف‌. چقدر حیف‌!
تروسکه/ زهرا مهدانیان
دوشنبه، بیستم بهمن‌ماه چهارصد و چهار گوشی موبایلم نمی‌فهمد. شعورش نمی‌کشد الان شب نیست و نباید بین روز عکست را بزند سر در گالری. و من... و من چند دقیقه‌...مات شوم روی تصویرت. روی موهایت، روی آن شلنگ پلاستیکی که به بینی‌‌ت وصل است. بعد ...زوم کنم روی دست‌هایت. پنجه‌هایمان در هم است و این... این آخرین دفعاتی‌ست که دستم، دست تو را لمس کرده. آخرین دفعاتی‌ست که تو ارادی، پنجه‌‌ات را خم کردی در پنجه من. دفعه بعد شاید روی تخت بیمارستان بودی. شاید آن موقع بود که تاول بین انگشت‌هایت باد کرده و دیگر انگشت‌هایم لای دست‌هایت چفت نمی‌شد. چه مصیبتی! گوشی‌ام نفهم نیست، احمق است. اصلا چه لزومی دارد عکس‌های نهم فوریه را ردیف کند کنار هم، و من چشمم بیافتد به تو که دست زینب را گرفته‌ای و شانه‌ی دریاچه سراوان گیلان قدم می‌زنی. چه لزومی دارد؟؟ چه لزومی دارد فکر کنم فاصله این عکس‌ها سه سال است. اما بهتر. نباید یادم برود تو آن موقع‌ها مرد چهارشانه قدرتمندی بودی که با ذوق لب دریاچه می‌نشست، پرتو خورشید می‌افتاد در صورتش و می‌گفت: یک عکس بگیر زهرا! کاش جای یک عکس، هزارتا عکس می‌گرفتم. کاش حافظه گوشی‌‌م را با فیلم‌های تو پر می‌کردم. کاش می‌گفتم بابا چند کلمه با من صحبت کن. و بعد تو می‌گفتی زهرا؟! و من صدای زهرا گفتنت را در ذهنم تا ابد سنجاق می‌کردم. دو سه تا عکس، که بیشتر زخم می‌زند تا رفع دلتنگی کند. تازه دست می‌اندازد بیخ زخم نیم بسته‌ام و پاره‌اش می‌کند. بابا! پارسال این موقع‌ها داشتی آخرین روزهای در خانه‌ بودنت را می‌گذراندی. بعد یک باره شبانه رفتی بیمارستان و بعد دیگر رنگ خانه را ندیدی. مثل من که دیگر رنگ آن مرد چهارشانه را ندیدم. ندیدم دست کوچک‌ترین نوه‌اش را بگیرد و در یک سفری، در یک جایی، روی یک خاکی، کنار دریاچه‌ای قدم بزند. من بایستم پشت سرشان و چیک چیک، از این لحظه عکس بگیرم ... ... دوستدار همیشگی‌ت دلتنگ ابدیت ته تغاریت.. 💔
تروسکه/ زهرا مهدانیان
سه شنبه، بیست و یکم بهمن‌ماه چهارصد و چهار سیزده چهارده ساله بودم. شاید هم بزرگتر. شب‌ها داستان‌های عاشقانه عجق وجق می‌خواندم و کیف می‌کردم تا خرخره زردند. بعد گاهی ساعت از دستم در می‌رفت. می‌فهمیدم دیروقت است، آنقدر دیر که همه خوابیده‌اند و صدای ترق‌ و تروق کاسه بشقاب‌های آشپزخانه هم در نمی‌آید. اما نسبت زمانی‌م را با دوازده شب گم می‌کردم. وقتی می‌فهمیدم گل شب است یا شاید هم دم‌ دم‌‌های نماز صبح، که صدای گریه‌ی مامان می‌آمد. از پشت در بسته اتاق من، از پس دو تا فرش فاصله، صدایش از آن طرف خانه می‌آمد. نماز شب می‌خواند. آن موقع‌ها نمی‌فهمیدم چرا گریه می‌کند. می‌گفتم مامان که گناه نمی‌کند. توبه‌‌ی ایام جوانی را هم یکبار نه، صدبار کرده. اشک‌هایش را ریخته، اصلا چندبار مکه رفته. حاجی خانوم است هرچند شبیه به حاجی خانوم‌ها نیست. دستش هم که به شش گوشه امام حسین رسیده، پس چرا گریه می‌کند؟ مگر می‌شود خدا نبخشیده باشد؟ تجربه نداشتم. تجربه نداشتم آدم وقتی بچه داشته باشد یادش می‌رود لیست آرزوهای خودش چیست. یادش می‌رود برای آن یکی خطایش توبه کرده یا نه؟ اصلا بعید است یادش بیاید خودی هم وجود دارد. مگر خود من، محرم امسال و پارسال و سال قبل‌تر دور هیئت چرخ نمی‌خوردم و دستم را نمی‌گرفتم بالا و سالار زینب را صدا نمی‌زدم که بچه‌هایم؟ نه خانه خواستم، نه ماشین آنچنانی نه حتی برای سلامتی‌ام دعا کره بودم. در عوض هی چرخیدم و دست بالا گرفتم که خدایا، بچه‌هایم. اشک ریختم و محکم به سینه کوبیدم که امام حسین بچه‌هایم. مامان هم لابد برای ما اشک می‌ریخت. خودش می‌گوید سالهای سال است برای عاقبت‌ به خیری‌مان دعا می‌کند. برای اینکه هر برگی از زندگی‌مان ورق خورد، ته تهش، پایانمان هندی تمام شود. پارتی مادرها کلفت است. خدا چند فرشته فرستاده پایین پای مادرها که راه به راه سفارش جدید ثبت می‌کنند. سه عدد عاقبت به خیری، سه عدد توفیق سینه زنی امام حسین، سه عدد اهل فلان بودن و اهل بهمان نبودن. من هنوز دنبال همین پارتی کلفت مامان هستم. هنوز کارم که گیر باشد تلفن را برمی‌دارم و بعد از دو بوق می‌گویم، مامان لطفا یک دعای خیلی خیلی مخصوص! دعایش را دیده‌ام. مثلاً دیده‌ام در شب چهل و هفتمین سالگرد جمهوری اسلامی ایران، هنوز من و خواهرها، زیر الله وسط پرچم سه رنگ، عاقبت به خیریم. باید به مامان بگویم هنوز دعا کند. راه دراز است ...