eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
241 دنبال‌کننده
173 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
دوشنبه، پنجم اسفندماه چهارصد و چهار از شنبه شب میخواستم این را بنویسم. ننوشتم. هی انداختم برای بعد و بعدتر. انگار با نوشتنش دیگر همه چیز مهر و موم می‌شد و تمام. انگار باید با غمت خداحافظی می‌کردم. بعد از مراسم نشستم روبه‌روی عکست. کِی باور می‌کردم حلوای مراسم سالت را خودم بپزم؟ نشستم به شمع‌ها نگاه کردم. به گل‌های سفید به دیس حلوایی که تمام شده بود. و به تو...! بعد خواستم با صدای بلند گریه کنم. با صدایی که آنجا را بگذارم روی سرم. نکردم. کاش بلد بودم. هنوز بعد از یکسال پشیمانم چرا روز دفنت فریادم را با تنت خاک نکردم. شاید تو نمی‌خواستی. شاید به حرمت پرچم گنبد امام حسین خواستی ضجه‌هایم بماند برای روز عاشورا. در عوض برایت نوشتم. یک سال هربار دلم گرفت کرکره تروسکه را کشیدم بالا و چند جمله اینجا برایت سر هم کردم. نوشتم دوستت دارم. نوشتم دلم برایت تنگ شده، نوشتم حیف شد رفتی و خودم را غرق کردم میان انبوه تصاویری که از تو در خاطرم مانده. حالا دیگر فکر می‌کنم باید نقطه بگذارم پایان نوشته‌هایم. آدم‌‌ها شاید نخواهند بعد از یکسال هنوز دلتنگی‌های من را بخوانند. شاید نخواهند هی یادشان بیاید ناصر مهدانیان فوت شده. شاید بخواهند برگردند به زندگی و نوشته‌های من بوی مرگ می‌دهد. ولی من با غمت خو گرفتم. با همین یادداشت‌های بی‌سروتهی که برایت می‌نویسم. با همین دست و پایی که در خاطراتمان می‌زنم تا تو را زنده نگه دارم. بابا آدم‌ها در چشم‌هایم نگاه می‌کردند و می‌گفتند «جای آقای مهدانیان خیلی خالیه» و راست می‌گفتند. تو کارمند بانک ملی بودی و ما همه در سالن مهمانسرای بانک ملی جمع شده بودیم. فقط تو نبودی. بعد از رفتن مهمان‌ها کنار پسرها نبودی تا دوغ و نوشابه‌های دست نخورده را روی یک میز بچینی و به رستوران پس بدهی. اصلا کجا هستی؟‌ آن بالاها؟ خیلی از من دوری؟ خیال می‌کنم سالهاست ندیدمت. سالهاست صدایت را نشنیدم. سالهاست در آغوشت نبودم. سالهاست نبوسیدمت. بابا فکر می‌کنم حالا که نقطه یک سال نبودنت را گذاشتیم، می‌خواهی بیشتر دور شوی. انگار یک سال، نیم‌بند، یک پایت اینجا بود و حالا داری یک بار دیگر می‌روی. بابا؟ من همه‌‌ش می‌ترسم تو را فراموش کنم. یادم برود چطور می‌خندیدی، با چه واژه‌هایی حرف می‌زدی، راه رفتنت چه شکلی بود. اصلا همه‌ی این یک سال نوشتم تا یادم نرود. من از فراموشی می‌ترسم. اصلا برای همین همه چیزها را در مغزم ذخیره می‌کنم. حالا اگر تو را یادم برود چه؟ اگر خیلی دور بشوی؟ اگر فقط بشوی یک تصویر روی پیشخوان آشپزخانه چه؟ من چه خاکی به سرم بریزم؟ چقدر زود رفتی... چقدر زودتر یک سال گذشت... باید بساط عزایم را جمع کنم.‌..
هدایت شده از [ هُرنو ]
امام علی‌ علیه‌السلام: طوبی لِمَن أحسَن إلَی الِعبادِ و تَزَوَّدَ لِلمَعادِ. خوشا به حال آن که به بندگان خدا نیکی کند و برای آخرت خود زاد و توشه برگیرد. 💚 اهدای ۴۰۰ جفت کفش نو 🤍 به مناسبت عید نوروز ❤️ به فرزندان ایتام و محسنین (بدسرپرست) من نمی‌دانم آیا می‌توانیم همهٔ این ۳۲۰ میلیون تومان را تا ۲۰ اسفند جمع کنیم یا نه. اما می‌دانم که حسا‌ب‌وکتاب خدا با ما فرق دارد و فهمیده‌ام که شما عزیزان در این ۱۱ رزق گذشته، روی مرا زمین نینداخته‌اید. ✅ بگویید، نیت کنید و سهیم شوید. 🌱 برای دیگران هم این پیام را حتما ارسال کنید. این روزها خیلی زیاد دعاجو هستم. 🔰 شمارهٔ کارت جهت واریز:
5892101503421816
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
حقیقتا من جنگ قبلی یادم رفت کتاب بخونم در به در خبر بودم اگر شما هم این بودید این جنگ فرصت خوبیه برای جبران 😁 کتاب بخونید چیزی بشنوید خبر بخونید آشپزی کنید خونه تکونی کنید قرآن بخونین افطاری دعوت کنید و دعوت بشید و خبر بخونید برنامه رو متنوع کردم براتون
هدایت شده از مُسْوَدِّه
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا راه شکست را به روی ما بسته است. || @mosvadde ||
یا نطفه‌شون حرومه، یا لقمه‌شون متاسفانه باید بدون شک و شبهه نظرم رو اعلام میکردم.
هدایت شده از خبرگزاری فارس
آخرین سخنرانی آیت‌‌الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای ◾️ملّت ایران درس‌های اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ می‌داند که چه‌ کار کند. امام حسین(ع) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کند. ◾️ملّت ایران در واقع می‌گویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ @Farsna
دهم اسفندماه چهارصد و چهار من تا زنده‌ام سحر دهم اسفندماه چفت مغزم می‌ماند. دهم اسفندی که برای آب و چای سحر بیدار نشدم. شب قبلش تا حوالی دو در خانه می‌چرخیدم. به خودم گفته بودم «زهرا بسه» گفته بودم «پاشو هی خبر نخون». روایت انسان گذاشتم و نشستم کف اتاق بچه‌ها. لگو‌ها را خرد خرد ریختم درون سطل. عروسک‌ها را گذاشتم تنگ عروسک‌های دیگر. روسری‌های رنگی‌شان را تا زدم گذاشتم سر جایش. بعد ...کتونی‌های سفیدم را بغل زدم تا با مسواک یک جفت کتونی سفید نو ازشان بکشم بیرون . از صبح کرم خانه تکانی افتاده بود به جانم. بعد جانمازم را باز کردم و آیات جزء نخوانده روزم را خواندم. موشک‌ها به تهران حمله کرده بود و اخبار به من. قرآنم مانده بود. به خودم آمدم ساعت شد دو. علی مقابل تلویزیون خوابیده بود. زیر صدای بوم بوم موشک‌های شبکه خبر. رویش پتو انداختم و خودم بی که ساعت کوک کنم، چشم‌هایم بسته شد. گوشی را نگاه کردم. اذان را گفته بودند. گروه باشگاه مبنا را باز کردم. بچه‌ها مثل صبح، ظهر، سر شب... یک بند حرف زده بودند. بعد انگار ناگهان نفسم سنگین شد. یک خط در میان نوشته بودند یاصاحب الزمان. آن‌های دیگر می‌پرسیدند چه شده.. یکی نوشت این چه وضعیتی است؟ من انگشت‌هایم را به حروف چسباندم که «اگر قراره فضای گروه اینقدر متشنج باشه من میرم» آماده به شلیک بودم تا یک عکس چسبید به گروه. یک زیرنویس قرمز پررنگ پای تصویر شبکه خبر. خون پاشید روی صورتم. خاک عالم ریخت بر سرم‌. چشم‌هام مات مانده بود. دویدم... کنترل را چنگ زدم. «علی ... علی...» حیرتم را دیده بود یا دهان خشکم را؟ مثل برق گرفته‌ها نشست. «علی ..آقا شهید شده» کاش لال می‌شدم. کاش قبل از آنکه دهان باز کنم، قبل از آنکه بگویم علی... غم حناق می‌شد در گلو و خفه‌ام می‌کرد. من دوباره بی‌پدر شدم. دوم اسفند چهارصد و سه، پدر خونی، پدر عزیزم، باباناصر مهربانم .. و دهم اسفندماه چهارصد و چهار، پدر امت، اقاجان نازنینم را. چه پدر داشتن رزق سرنوشتم نبود. چه سایه‌، قد و قواره سرم نبود. پاهایم می‌لرزید. تنم مچاله شده بود و سرم تیر می‌کشید. علی بغلم کرد مثل همان روز توی بیمارستان. و من هم ذوب شدم، اشک شدم، پناه گرفتم در آغوشش مثل همان روز... همان روز بی‌پدری...
هدایت شده از مســـــطور🇮🇷
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 هرکس رفت زیرلب خواندیم: سَرِ خُم می سلامت بشکست اگر سبویی... سرسلامتی شما را می‌گفتیم آقاجان. حالا چه بگوئیم حضرت ماه؟!💔 🇮🇷@mastoooor .
امروز چندم است؟ چندم از جنگ یا اسفند یا رمضان؟ حساب روزها را ندارم. نمی‌دانم چند روز روزه گرفته‌ام و تا روز درختکاری چقدر مانده. حتی نمیدانم چند روز است شما نیستید. انگار خیلی گذشته. انگار چند ماه است در این سه روز مانده‌ام. از خواب که بیدار می‌شوم باز یادم می‌آید امروز قرار نیست پشت پنجره‌های طاقی خانه کوچکتان، نور بیافتد روی صورت شما و در دل برای ما فرزندتان دعا کنید. بعد فکر میکنم کاش یک هفته قبل بود. کاش یک ماه قبل بود. کاش من مدارک اهل خانه‌ را چیده بودم مقابلم تا بفرستم برای کسی و آن کس من را به دیدن روی ماه شما دعوت کند. چقدر منتظر آمدن ماه رمضان بودم آقاجانم. فکر کردم چه بپوشم. گفتم حتما چادر سر می‌کنم. با عبا نمی‌آیم. مانده بودم روسری رنگی سر کنم با طرح اسلیمی یا روسری طرح چفیه بخرم؟ میخواستم به چشم شما بیاید. حتی به خواهرها گفته بودم مثل آن دختری که التماس‌هایش به گوشتان رسید، آنقدر فریاد و ضجه می‌زنم که عاقبت من را با دست نشان دهید و یک انگشتر از شما تبرک زندگی‌م شود. نشد. هیچ کدام نشد. من بی‌لیاقت بودم‌. تا آخر عمرم یادم نمی‌رود می‌شد شما را ببینم و نشد. پسر فاطمه. نور وجودتان به قلبم بتابد و نشد. آقاجانم، من تا ابد فرزند شمام. فرزند امام خامنه‌ای. برای فرزندتان دعا کنید. حالا که دستتان بازتر است. دعا کنید خون خودم و خانواده‌ام برای شما که نشد، برای راه شما بریزد. آقاجانم خواهش میکنم... خواهش میکنم...
آقا من اصلا نمی‌دانستم اینقدر دوستتان دارم. یا دوستتان داشتم یا ... نمیدانم هر زمانی که برای فعل‌هایم بهتر است، همان. این روزها همه‌ش فکر می‌کنم شما چقدر زحمت کشیدید. زحمت منِ «زهرا مهدانیان». زحمت آن دیگری که در خیابان پرچمش را سه ساعت زیر باران و سرما بی‌وقفه تکان می‌داد. یا حتی زحمت آن که راه را کج می‌رفت و شما هربار گفتید باشد تو هم فرزند منی. آقاجان شما خیلی زحمت ما را کشیده‌اید. چقدر خودتان را خرج ما کردید. خرج فهم‌های نافهم ما. چقدر ما گوشه میدان نشسته و چشم به دهان شما دوختیم. ما حتی یکبار نریختیم بیرون، کنار مساجد و پلاکارد نه به مذاکرات بالا نگرفتیم. مثلاً شما می‌گفتید مذاکرات نه! می‌گفتید به آمریکا خوش‌بین نیستید، می‌گفتید آمریکا بدعهد است. همه نه‌ها را شما می‌آوردید و ما پشتمان گرم بود که شما می‌گویید نه. شما هم پشتتان به ما گرم بود؟ من... من، من زهرا مهدانیان، برای کدام حرف روی زمین مانده‌تان خروشیدم؟ کدام حرفتان را زندگی کردم؟ کدوم مطالبه را طلب کردم؟ کدام نمازم را اول تا آخر فکر کردم محضر خدا هستم؟ کدام روز هم فتح خواندم هم توسل هم دعای چهاردهم صحیفه؟ چقدر شما چیز یادمان دادید. چقدر سر دو راهی‌ها، سر بن‌بست‌ها، اصلا سر جاهایی که نمی‌دانستیم راهی هست، عصای موسی شدید و راه برایمان باز کردید. پدر مهربان عزیزم... چقدر برای فرزندانتان دعا کردید. ما از دعای شما پرچم ایران سر در خانه می‌زنیم. به دعای شما گلو می‌دریم و مشت‌هایمان را در هوا پرتاب می‌کنیم که مرگ بر آمریکا. ما اگر عاقبت به خیر بشویم هم، به دعای شماست. من هیچوقت راه بلد نبودم. شما هی چراغ انداختید در دل تاریکی‌ها تا ما مسیر را یاد بگیریم. بعد از شما، بعد از آن که صبح یکشنبه یا نمیدانم چندشنبه، که بر سر زدیم و زار و بی‌چاره خودمان را در پناه حضرت رئوف انداختیم، ریختیم در خیابان‌ها. فکر کردیم اگر دم‌ مساجد و خیابان‌های شلوغ بایستیم و به شهر، پرچم ایران تن کنیم، شما خوشتان می‌آید. فکر کردیم اگر بودید یک روز در قاب پرده‌های آبی می‌نشستید و می‌گفتید «این کاری که چند شب است در سراسر کشور انجام شده، اتفاق خوبی‌ست» و ما قند در دلمان آب می‌شد که گوشه چشم شما را خریده‌ایم. پدر پیر و مهربان ما، برایمان بیش از اینها دعا کن. از همان دعاهای خیر که برایت خودت کردی... حسینی زندگی کنیم و حسینی بمیریم.
. رسانه ملی اعلام کرده مجلس خبرگان کار خودش را به بهترین شکل ممکن انجام داده و رهبری تا ساعات آینده اعلام می‌شود. من با منتخب مجلس خبرگان رهبری، سمعاً و طاعتاً، بیعت می‌کنم. ✋🏼 🇮🇷🇮🇷🇮🇷 .
چهارشنبه، سیزدهم اسفندماه چهارصد و چهار امشب قسمتم نبود بروم خیابان. ریحانه از صبح که بیدار شده بود نخوابید. همیشه ظهرها آویزان می‌شود و بهانه می‌گیرد و تهش میگوید «خوابم میاد». امروز نه. هفت ‌و‌ نیم‌ که لباس پوشیدیم بزنیم بیرون، دیدم سرش روی سینه علی‌ست و خوابش برده. ماندنی شدیم. زینب هم پشت بند هم خمیازه می‌کشید. او هم چهل دقیقه بعد رفت در عوالم دیگر. حالا من، انگار از خط مقدم جا مانده‌ام. انگار اتوبوس رفته و پلاک به گردن، مانده‌ام پشت جبهه سیب زمینی پوست بکنم. منتهی خدا نخواست خیلی بی‌کار بنشینم. یک انجمنی گذاشت در کاسه‌ام. گفت بیا خیلی زبانت بی‌کار نباشد. شعار که ندادی لااقل لال شب سر روی بالشت نگذاشته باشی. جایی وسط‌های بحث از طرف پرسیدم اهان، سکولاری؟ گفت شیعه‌ام. گفتم مگر شیعه سکولار نداریم؟ به جد معتقد بود باید دست روی دست بنشینیم تا مولایمان ظهور کند و طاغوت را برچیند و قبل از آن هر پرچمی بالا برود، پایین آمدنی‌ست. پرسیدم تاریخ شیعه را از کجا دنبال کرده و کدام منابع را خوانده؟ گفت امام صادق داعیه‌‌دار حکومت بود یا امام سجاد؟ گفتم با تو که ظاهراً صفحات اول کتاب تاریخ تشیعت کنده شده و غدیر و سقیفه را نداری، باید از تهش بگویم. امام زمان وقتی می‌آید چه می‌شود؟ گفت می‌آید که طاغوت را برچیند. خواستم بگویم در مغز چاکر مخلص آمریکا پهن کردند‌، تو مغزت را دادی گچ کار؟ نگفتم. برایش نوشتم یعنی امام زمان می‌آید که طاغوت را شل و پل کند بعد بنشیند یک گوشه رساله بنویسد؟ نوشت عقل یک عرزشی. مثلا‌ فکر می‌کرد اگر ارزشی را عرزشی بنویسد من را یکی دو درجه سوزانده. کاش بهش می‌گفتم از یکشنبه قسمت سوختنم از کار افتاده. بحثمان‌ به هیچ کجا نرسید. نباید هم‌ می‌رسید. تهش که البته تهش نبود و وسط صحبت‌هایمان بود، هرکدام دعا کردیم حقیقت آشکار شود و آن وقت قیافه آن یکی را ببینیم. البته نه با این ادبیات. کمی بار دیپلماسی کلمات را بردیم بالا. بعد آخرش گفتم فقط وقتی با خودت خلوت کردی، فکر کن این همه انبیا و اوصیا و ائمه سر مسائل دینی ترور و شهید شدند؟ خب موسی به دین خود می‌بود و عیسی به دین خود و لاییک می‌رفت پی بی‌دینی خودش. دیگر جواب نداد. بحثمان مثل باقی بحث‌های دیگر آدم‌ها با هم ابتر ماند. من کجام؟ ور دل ریحانه، زود خوابیده و حالا انگار هی بخواهد بیدار شود، تا عزم رفتن می‌کنم، تکان می‌خورد و غر می‌زند و نمی‌گذارد بلند شوم... بله معرفی میکنم، بخشی از جهاد مادران 🤌