میان دشمن و وطن
ننگ بر آن که شک کند
ننگ بر آن که خواسته
شمر به ما کمک کند
#حسبی_الله
#محسن_چاوشی
#مهدی_عباسی
@virtual_pilgrim_archive
بعد رفتم به سراغ چمدانهای قدیمی
عکسهای من و دلتنگی یاران صمیمی
روزهایی همه محبوس در انباری خانه
خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی
🖋 #علیرضا_قزوه
در بحبوحه جنگ به سرم زد یکی از کارهایی را که چندین ماه بود برایش نقشه کشیده بودم، عملی کنم. به همین خاطر داشتم تمام کمدها و کشوهای خانه را به دنبال دفترچه یادداشتی خالی زیر و رو میکردم. اما در عوض، دفترچه یادداشتی پر پیدا کردم؛ پر از خاطراتی زیبا و دوستداشتنی.
سال ۹۳ از طرف مجمع شاعران اهل بیت (علیهم السلام) اردویی برای شاعران نیمه جنوبی کشور در شهر #جهرم برگزار شده بود که یکی از بهترین خاطرات زندگیام را برایم رقم زد. از دوستان عزیزی که در آن اردو پیدا کردم، با بعضی هنوز در ارتباطم، با بعضی مدتی است که ارتباطم قطع شده و بعضی را به تمامی از یاد بردهام. روز آخر اردو از خیلیها خواستم برایم یادگاری بنویسند. یادگاریهایی که امروز دقیقا ۱۱ سال بعد در همان روز دوباره کاملا اتفاقی خودشان را به من نشان دادند.
بعضی از عزیزانی که در این دفترچه برایم یادگاری نوشتند:
#هادی_جانفدا
مصطفی کارگر (استان فارس)
سید محمدعلی رضایی (رفسنجان)
مجید گلدار (اصفهان)
سید محمدصادق آتشی (یزد)
محمدمهدی حافظیه (یزد)
حسین اعتصامی فرد (فسا)
غلامرضا ظریف (فسا)
علی شکاری (داراب)
حبیب فتحی
سعید اکبری
محمدحسن عابدی
و
دو نفر از بچههای گل جهرم:
علی تشکریان
و آقا علیرضا که تخلص "پاییز" را برای خود برگزیده بود و از بس پاییز صدایش کردیم، فامیلی واقعیاش را فراموش کردم.
📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشتههای آرش محبوب زاده
@virtual_pilgrim_archive
پانوشت بعد از انتشار: یکی از دوستان اهل یزد، شاعر بسیار خوبی بود که از اشعار زیبای ایشان خیلی لذت میبردم. متاسفانه یادگاری از ایشان نگرفتم. مدتهاست سراغی هم ازشان ندارم. سید داوود دهقانی. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
پانوشت بعد از پانوشت بعد از انتشار: جستوجو کردم. شمارهای از ایشان دارم که در ایتا هم حضور دارد.
چون از رضایت باقی دوستان اطمینان نداشتم، فقط تصویر آخرین صفحه را که نوشتهی خودم بود منتشر میکنم.
بیت شعری که در تصویر نوشتهام نیز از #سعید_بیابانکی است:
دلم گرفته، هوای بهار کرده دلم
هوای گریهی بی اختیار کرده دلم
غزلی نیز برای حال و هوای آن اردو نوشته بودم. شاعرانگی خاصی ندارد، اما اگر خواستید میتوانم آن را هم در کانال منتشر کنم.
📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشتههای آرش محبوب زاده
@virtual_pilgrim_archive
پانوشت: به تاریخ پای یادداشت دقت کنید.
✊ #مرگ_بر_اسرائیل
✊ #مرگ_بر_آمریکا
دستی از آن سر جهان آمد
نقشهای نو بر این زمین بکشد
روی گرمای دستهای دعا
گنبدی سرد و آهنین بکشد
دستی از آن سر جهان آمد
که پر از کینه بود انگاری
دورمان تنگ کرد مُشتی را
که قرنطینه بود انگاری
دستی آمد که خانههامان را
مملو از تار عنکبوت کند
برگ زیتون کشید بر تنمان
تا مگر زخممان سکوت کند
زخمها چشمههای جوشانند
وسط عالمی سرابزده
بی سبب نیست تشنه مانده جهان
بس که خود را فقط به خواب زده
بی سبب نیست تشنه مانده جهان
بر لبش برگ خشکی از زیتون
سازمان به اصطلاح ملل
زده بر گوش، حلقهی صهیون
لنزها بس که هوشمند شدند
زخممان توی فیلم دیده نشد
گریهی مادری که دید چطور
کودکش کشته شد، شنیده نشد
روی مانیتور نژادپرست
خبر قتل عام ما گم شد
صلح سرگرم گلف با قاتل
طبق معمول نام ما گم شد
ابر آمد دریغ از باران
سهممان سایهای فزایندهست
چارهی کار در مبارزه، با-
چنگ و دندان برای آیندهست
🖋 #آرش_محبوب_زاده
#چارپاره #شعر_مقاومت #القدس_لنا
📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشتههای آرش محبوب زاده
@virtual_pilgrim_archive
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
🖼 #سخن_نگاشت | اهمیت حضور در مراسم روز قدس را یادآور میشوم
👈 حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی در اولین پیام:
باید حضور مؤثّر در صحنه حفظ شود؛ چه به صورتی که در این روزها و شبهای جنگ از خود نشان دادید، و چه به صورت انواع نقشآفرینیهای مؤثّر در عرصههای مختلف اجتماعی، سیاسی، تربیتی، فرهنگی و حتّی امنیّتی... از این رو اهمّیّت حضور در مراسم روز قدس ۱۴۴۷ را یادآور میشوم که باید عنصر دشمنشکنی در آن مورد توجّه همگان باشد. | ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
📲 @rahbar_enghelab_ir
هدایت شده از جشنواره هنر آسمانی
✍️ بیعت شورای هنر حوزههای علمیه و ۹۱۱ هنرمند حوزوی با رهبر معظم انقلاب
📎 مشاهده بیانیه ➕ اسامی
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
🔗 #بیعت
🔗 #هنرمندان
🔗 #امام_شهید
🔗 #هنر_آسمانی
🔗 #معاونت_تبلیغ
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
📡 دبیرخانه جشنواره هنر آسمانی
🆔 @Honareasemani
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
💐 عید سعید فطر و عید نوروز را به یکایک ملت ایران تبریک میگویم
🔻بسمالله الرحمن الرحیم
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبّر اللیل و النهار یا محوِّل الحول و الاحوال، حَوِّل حالَنا الی احسن الحال
🔹امسال بهار معنویت و بهار طبیعت یعنی عید سعید فطر و عید باستانی نوروز با یکدیگر تقارن پیدا کرده که این دو عید مذهبی و ملی را به یکایک آحاد ملت تبریک میگویم و خصوص عید سعید فطر را به همه مسلمین جهان تهنیت میگویم.
✍🏼 بخشی از پیام رهبر انقلاب به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ شمسی
📲 @rahbar_enghelab_ir
چرا نشستی دل رمیده؟ رسیده از یارمان پیامی
عجب خطوط بلند قدی، عجب بیانی، عجب کلامی!
ز کوی او نامهای رسیده، بخوان و بگذار روی دیده
به زخم دلهای داغدیده، چه مرهمی شد، چه التیامی!
دوباره آیینهای ز یار و دوباره آن قد استوار و
دوباره هوهوی ذوالفقار و دوباره شمشیر بی نیامی
کهنترین آیهی جدیدم که تازهتر شد از او امیدم
ادامهی رهبر شهیدم، ادامهی مرد ناتمامی
همان صلابت، همان درایت، همان شجاعت، همان هدایت
همان اصالت، همان ولایت، همان امامت، عجب امامی!
پیام او بازتاب حزم و نشانهای از شکوه و عزم و
به روی دوشش ردای رزم و به دست او پرچم قیامی
قسم به خونخواهی شهیدان، به مردم سرفراز ایران
دوباره مردی به قلب میدان رسیده با تیغ انتقامی
خروش موجیم رو به ساحل، میانهی جنگ حق و باطل
بگو به اهریمن سیه دل: نشستهای در خیال خامی
پسر نمایانگر پدر شد، درخت اسلام پر ثمر شد
که هرچه خون داد زنده تر شد، چه انقلابی عجب نظامی
🖋 #محمد_رسولی
#امام_خامنه_ای #لبیک_یا_خامنه_ای #ایران🇮🇷
@virtual_pilgrim_archive
هدایت شده از در آن نیامده ایام
📔 پناهگاهی که نجاتمان میدهد
چندماه پیش یکبار به خودم آمدم دیدم بیشتر وقتهایی که میخواهم نماز بخوانم بدون اینکه دقت داشته باشم میآیم جلوی کتابخانهٔ دفترمان، دقیقا در تلاقی دو کتابخانه، به نحوی که روبرو و سمت راستم با کتاب پر شده (در دفتر کار ما هم قبله مایل به راست است) میایستم.
پیش خودم فکر کردم چرا؟ دیدم چون فقط آنجا خیلی تمرکز و آرامش دارم. بعد نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ دیدم کتابخانه برایم مثل یک معبد است. باز هم نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ به این نتیجه رسیدم اگر به فرض مطلقا محال، خدایی در عالم نبود، پیغمبران و امامانی نیامده بودند و حتی اولیای خدایی از آن جنس که شناختم نبودند؛ با این علم که انسان را ذاتا موجودی پرستنده میدانم، احتمالا در میان همهٔ بتهای عالم (از جمله بت بزرگ و پرهوادار خود و نفس!) اگر آدم خوبی بودم، پرستندهٔ کتابها و کتابخانهها میشدم. نمیگویم کتاب، چون کتاب زباله هم کم نداریم، میگویم کتابها و کتابخانهها.
از وقتی این جنگ شروع شد، چند حس جدید درمورد کتابخانه به سراغم آمد. اول اینکه دیدم خیلی دوست دارم اگر قرار است کشته شوم (که منطقا خیلی بعید است) دوست دارم در کنار کتابهایم و کتابخانهام باشم. بعد یادم آمد این را از یک استاد ظاهراً لائیک هم شنیده بودم، بعد از جنگ دوازده روزه بهش زنگ زدم و گفتم استاد شما زمان جنگ چه میکردید؟ استاد موسیقیدان گفت من هم تهران ماندم و به همسرم گفتم اگر قرار است بمیرم دوست دارم کنار کتابهایم بمیرم.
حس دومم اما درمورد خود کتابها بود و هست. این ایام از خیلیها اضطراب فقدان و این حرفها را شنیدم. من هم طبیعتاً تاحدی معمول دارمش درمورد عزیزانم. حتی درمورد گیاهان و گلدانها. ولی در این جنگ که خودم را کاویدم دیدم خیلی بیشتر از گلدانها درمورد کتابها این اضطراب را دارم. آنهم نه فقط فقدان شخصی، بلکه کلی. یعنی مشکلم این نیست که کتابها از دستم بروند، مشکلم این است که کلا کتابها (این کتابها که طی عمری با دقت انتخاب و نگهداری شدهاند) از دست بروند و بعد از من برای دیگران نمانند. و چرا درمورد گیاهان (این دیگر موجودات زنده) این اضطراب را ندارم؟ چون حس میکنم اگر گیاهان را شهید کنند از همانجا دوباره روزی جوانه خواهند زد، ولی یک کتاب خوب اگر شهید شود معلوم نیست نسخهٔ دیگری از آن در دسترس باشد.
اینجا این دو حس بسیار درونیم به تناقض رسیدند! هم دوست دارم وقت مردن کنار کتابخانهام باشم هم دوست دارم کتابها آسیبی نبینند! میشود آیا؟ میشود موشک بیاید به من بخورد و کتابها همانجا سالم بمانند؟
به جز کتابخانهٔ شخصی، یکجورهایی متولی یا جزو متولیان دوتا کتابخانهٔ دیگر هم هستم. جنگ که شروع شد رفتم و شیشههای پنجرههای هر سه تا کتابخانه را ضربدری چسب زدن. آنهاییشان که در داشت درشان را بستم و قفل کردم. جلوی بعضیشان که افتادنی بودند صندلی گذاشتم. ولی دیگر هرچه فکرکردم کار دیگری به ذهنم نرسید. قلبم فشرده شد و کمی احساس استیصال کردم. گفتم کاش پناهگاهی وجود داشت که میشد کتابها را به آنجا برد و... دریغ، اگر پناهگاهی هم باشد جا برای تمام کتابهای خوب ایران نخواهد بود و این هم از عدالت دور است.
قبلاً برایتان نوشته بودم که انقلاب ۵۷ انقلاب کتابها بود، انقلاب کتابخوانها و کتابنویسها و متفکرها. انقلابی که یکی از بزرگترین جرمهایش این بود که ساواک بتواند کتابی را در میان وسائل یک نفر پیدا کند. مبارزان کتابها را هزار جا پنهان میکردند. جلال آل احمد نسخههای کتاب در خدمت و خیانت را بیرون از شهر در اتاقکی پنهان کرده بود که هرکس خواست برود آنجا بردارد و آخر هم به نظرم همان کتاب ترورش را قطعی کرد. در دیماه هم که هواداران ساواک برای کشتار به خیابانها آمدند یکی از اقداماتشان در چندین شهر کتابسوزی و کتابخانهسوزی بود.
و رهبر ایران، رهبر شهید ایران، شهید عاشورای رمضان، بزرگترین کتابخوان و مبلغ کتاب در میان تمام حاکمان جهان در کل تاریخ بود. هیچ حاکمی را در هیچ صفحهای از تاریخ پیدا نمیکنید که تا اینقدر به کتابها احاطه داشته باشد و تا اینقدر به کتابخوانی دعوت کرده باشد.
بله انسانها را میشود کشت، میشود ترور کرد، ولی فکر و آرمان و اندیشه و تاریخ و روایت و حماسه و تجربه با کتابها برای ملتها باقی میمانند و سوخت فراهواپیمای حرکت تمدنها میشوند.
امید که فرزندان ایرانزمین، در عصر کودتای ماهوارهها و بمباران پلتفرمها، میراث رهبر امین و شهیدشان، یعنی این پناهگاه فوق هستهایِ کتاب و کتابخوانی را ساده و دستکم نگیرند و با ورود جانانه و با دل و جان به آن، خود را و سرزمین خود را از گزند اهرمنان در امان نگه دارند.
#روایت_جنگ
@FihMaFih
کشکول ناظر
📔 پناهگاهی که نجاتمان میدهد چندماه پیش یکبار به خودم آمدم دیدم بیشتر وقتهایی که میخواهم نماز بخ
کلمه به کلمهی این #یادداشت حسن صنوبری عزیز، حرف دلم بود. 👆
هدایت شده از کشکول ناظر
📖 #گزیده_کتاب
کِلسیِر بالا را نگاه کرد و به سقف خیره شد: 《میتونی... بازم درمورد "والا" بهم بگی؟》
سِیزِد گفت: 《البته》 و یک صندلی از کنار میز کلسیر بیرون کشید و روی آن نشست. 《چیز خاصی هست که دوست داشته باشید بدونید؟》
کلسیر سرش را تکان داد و گفت: 《مطمئن نیستم... ببخشید سیز! امشب حال عجیبی دارم.》
سیزد با لبخند مختصری گفت: 《به گمانم شما همیشه حال عجیبی دارید. با این حال، فرقه جالبی را برای کسب اطلاعات انتخاب کردید. "والا"ها بیشتر از هر مذهب دیگری در حکومت "ارباب فرمانروا" دوام آوردن.》
کلسیر گفت: 《به همین خاطر میپرسم. من... باید بدونم چی باعث شد اون همه مدت دووم بیارن، سیز. چی باعث شد به مبارزه ادامه بدن؟》
- به گمانم اراده قویتری داشتن.
کلسیر گفت: 《ولی اونها هیچ رهبری نداشتن. ارباب فرمانروا همون اول فتوحاتش تمام شورای مذهب "والا" رو از دم تیغ گذروند.》
سیزد گفت: 《اونها رهبر داشتن، ارباب کلسیر. رهبرانی مرده، درسته، ولی به هر حال رهبر بودن.》
کلسیر گفت: 《ممکنه بعضیها بگن سرسپردگی اونها با عقل جور در نمیاومد. مرگ رهبران "والا" باید باعث شکست مردمشون میشد، نه اینکه ارادهشون رو واسه ادامه دادن قویتر کنه.》
سیزد سرش را تکان داد. 《به گمانم انسانها سرسختتر از این حرفها هستن. ایمان ما غالبا در زمانی که باید ضعیفتر باشه، از همیشه قویتره. ماهیت امید همینه.》
کلسیر در تایید حرف او سر تکان داد.
- اطلاعات بیشتری درمورد "والا" نیاز دارید؟
- نه. ممنون سیز. فقط لازم بود بهم یادآوری بشه مردمی وجود داشتن که حتی وقتی شرایط ناامیدانه به نظر میرسید، به مبارزه ادامه دادن.
📚 مجموعه "مِهزاد"
📕 جلد اول: امپراطوری نهایی، فصل ۲۹
🖋 نویسنده: برندون سندرسون
📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشتههای آرش محبوب زاده
@virtual_pilgrim_archive