مدتیه که نمیخندم، غمگین هم نشدم .. فقط میشینم و خیره میشم به چیز هایی که میگذره.
فکر کنم این دریچه اخر احساسات باشه..
موسیقی به رگ های خونت نفوذ میکنه .
تنها چیزی که درونت در جریانه نیکوتین قهوه و سیگاره .
تاحالا به زیر سیگاریت دقت کردی؟
وقتی پر میشه، تا وقتی خودت با دستای خودت سیگارایی که توش خاموش کردی و خالی نکنی، خالی نمیشه.
موضوع اصلا سیگار نیست.
حقیقت همینه، که همه چی میگذره. اون شبی که فکر میکردیم تموم غم عالم رو سرمون خراب شده، اون روزی که پیش خودمون گفتیم دیگه بهتر از این نمیشه، همهشون گذشتن؛ اما چیزی که بعد از این گذشتن ازمون باقی میمونه مهمه، آیا اصلا چیزی از ما وجود داره برای ادامه دادن؟ یا همهش توی تموم اون روزا و شبا، تیکه به تیکه جا مونده؟
قهوهی دیازپام
اون بهت فکر نمیکنه، ولی تو وقتی اینو خوندی به اون فکر کردی.
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Believe me, I wanted to be a girl so that I could be enough for you.
But I couldn't
And that made me not enough for you..
به کی دارم میدم بازخواست؟.. نمیدونم
شاید بد بودم اینه کارماش؟.. نمیدونم
انگیزه هام تو سرم بازداشت نمیمونن؟
یه روز میام بیرون از این باتلاق؟.. نمیدونم