eitaa logo
تقدیمی
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غزنویان - سلطان مسعود حکومت غزنویان، یه دوره واقعاً درخشان تو تاریخ ماست. این امپراتوری که از مرکز خراسان شروع شد، قلمروش رو تا شمال هند و غرب ایران گسترش داد. اما نکته‌ی فوق‌العاده‌ی غزنویان این بود که با وجود جنگ‌ها و فتوحات، علاقه‌ی شدیدی به علم، ادب و هنر داشتن . این دوره، دوره‌ی رونق زبان فارسی دری هم بود. زبان فارسی دری، که همون فارسی خودمون رو داره، با حمایت این سلاطین و البته با تلاش بی‌وقفه‌ی شاعران، تبدیل به زبان رسمی دربار و ادب شد و پایه‌های استوار خودش رو پیدا کرد. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -سلطان مسعود، عظمتِ فتوحات شما ستودنی‌ست، اما چیزی که قلب من رو بیشتر تسخیر می‌کنه، عشق شما به زبان پارسیه. چطور تونستید این گوهر رو این‌قدر استوار نگه دارید؟ +وقتی کشوری می‌خواهد هویتش را گم نکند، باید زبانش را زنده نگه دارد. شمشیر، مرزها را می‌گشاید؛ اما زبان، دل‌ها را به هم پیوند می‌دهد. -ولی در دورانی که زبان‌های دیگر هم قدرت داشتند، چرا این‌قدر بر فارسی پافشاری کردید؟ +چون این زبان، نفسِ پدرانِ ماست. حرفِ نیاکانِ ماست. وقتی فردوسی حماسه‌ی ایران را می‌سراید، وقتی عنصری قصیده‌ها می‌خواند، آن‌ها فقط کلمه نمی‌گویند؛ روحی را در کالبدِ تاریخ زنده می‌کنند. -یعنی شما معتقدید زبان، صرفاً ابزار نیست؟ +زبان، روحِ یک ملت است. اگر زبان بمیرد، ملت هم رو به فراموشی می‌رود. من دیدم که چگونه زبانِ پارسی، بعد از سال‌ها سکوت، دوباره جان گرفته و بر تختِ ادب نشسته. و وظیفه‌ی ما، پاسداری از این تخت بود. -و این کار را با حمایت از شاعران و نویسندگان انجام دادید؟ +وظیفه‌ی هر پادشاهی‌ست که صدایِ فرهنگِ خود را بلند کند. من فقط ستون‌هایی را محکم کردم که بنایِ افتخارِ زبانِ پارسی بر آن استوار بود. این زبان، شایسته‌ی بزرگداشت است. -حرف شما، طلا. انگار شاهنامه در قلب شما هم جا گرفته. +شاهنامه، فقط داستانِ پادشاهان نیست؛ روایتِ ماندگاریِ ماست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هخامنشیان - داریوش بزرگ داریوش بزرگ، امپراتوری وسیع هخامنشی رو به ساتراپی‌های منظم تقسیم کرد، “راه شاهی” رو ساخت تا ارتباطات سریع بشه، سکه طلای “دریک” رو ضرب کرد که تجارت رو رونق داد، و مهم‌تر از همه، به فکر قانون‌گذاری عادلانه برای همه بود. خلاصه، دورانش اوج قدرت، نظم، قانون‌مداری و اتحاد بود . «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » +مهندس! این طرحِ بنای جدید، یا بهتر بگویم، این خانه ملت که می‌نامی، چگونه قرار است شکوهِ همه‌ی سرزمین‌ها را در خود جای دهد؟ نه فقط شکوه پارس. -اعلیحضرتا، چالش اصلی همین بود. ما می‌خواستیم بنایی بسازیم که هر کسی از هر جای امپراتوری که واردش می‌شود، حس کند بخشی از این عظمت متعلق به اوست. +منظورت چیست؟ ستون‌های بلند؟ شاید هم آن نقش برجسته‌هایی که فرمودید سربازان مادی، پارسی، ایلامی و... در کنار هم نشان دهند؟ -بله، قربان. آن یک بخش است. اما فراتر از آن... ما در بخش ورودی، یعنی دروازه ملل، می‌خواهیم تمامیِ نمایندگانِ هر ساتراپی، با لباس و نمادهایِ خودشان، در حالِ ورود به بارگاهِ شما باشند. نه به عنوانِ برده یا مطیع، بلکه به عنوانِ مهمانانِ امپراتور. +مهمان؟ این ایده... متفاوت است. معمولاً بناها برای نمایش قدرتِ پادشاه ساخته می‌شوند. -و این بنا هم شکوه شما را نشان می‌دهد، اعلیحضرتا. اما شکوهِ شما در وحدتِ تنوع است. وقتی یک لیدیایی، یک مصری، یک سکایی، در این دروازه قدم می‌گذارد و می‌بیند که هنر و نمادِ سرزمینش در کنارِ دیگران به تصویر کشیده شده، حسِ تعلقش به این امپراتوری، چند برابر می‌شود. او نه تنها یک فرمانبردار، که بخشی از این خانه‌ی بزرگ احساس خواهد کرد. +پس تو می‌گویی، ماندگاریِ امپراتوری ما با احترام به تفاوت‌ها تضمین می‌شود؟ ما با ساختنِ این بنا، به مردم می‌گوییم: شما مهم هستید. صدای شما شنیده می‌شود. هنر شما ارزشمند است. -دقیقا، اعلیحضرتا! این بنا، آینه‌ی تمام‌نمایِ این امپراتوریِ چند فرهنگی خواهد بود. مکانی که در آن، نظمِ پارسی، بسترِ شکوفاییِ فرهنگ‌های دیگر است. +جالب شد... بسیار جالب. پس وقتی بنا تمام شد، من اولین کسی خواهم بود که با احساسِ یک میزبان، نه فقط یک پادشاه، از دروازه‌ی ملل عبور خواهم کرد. این معماریِ تو،درسی بزرگتر از جنگ خواهد داشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ساسانیان - موتا آخرین امپراتوریِ بزرگِ ایرانِ پیش از اسلام بودن. دورانشون یعنی اوجِ هنر، معماری، علم و اقتدار. طاق کسری، گندی‌شاپور، سکه‌ی دریک… همه از شاهکارهای این دوران هستن. با روم جنگیدن، علم رو پیش بردن، زرتشتی بودن… خلاصه، یه دوره باشکوه که متاسفانه با حمله تازیان به پایان رسید. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -آه... اینجا زمانی مرکزِ نور و دانش بود. آتشِ مقدس اینجا شعله می‌کشید و مردانِ بزرگ این سرزمین، در سایه‌ی اقتدارِ ساسانیان، زندگی می‌کردند. اما حالا... فقط خاکستر و سکوت باقی مانده. +ببخش... ببخشید جوان. تقصیرِ ماست. نتوانستیم... نتوانستیم جلوی این سیلِ ویرانگر را بگیریم. -شما؟ شما که تمامِ عمرتان را وقفِ این سرزمین و دینش کردید. تقصیرِ شما نیست. این تقدیرِ تلخِ تاریخ است. اما... آیا واقعاً هیچ کاری از دستتان برنیامد؟ آیا این آزادی که ما امروز در جستجویش هستیم، در آن دورانِ باشکوه، وجود داشت؟ +آزادی... واژه‌ی بزرگی است. ما نظم داشتیم. قانون داشتیم. اقتدار داشتیم. اما... گاهی همین اقتدار، راه را بر حرفِ مردم می‌بست. شاید اگر... اگر صدایِ مردم زودتر شنیده می‌شد، اگر در برابرِ تهاجمِ خارجی، وحدتِ واقعی‌تری داشتیم... شاید سرنوشتِ شاهنشاهیِ ما این‌گونه رقم نمی‌خورد. -پس شما هم گاهی حسرتِ آن روزهایی را می‌خورید که می‌توانستید آزادیِ بیشتری به مردم بدهید؟ یا شاید حسرتِ روزهایی که می‌توانستید با هم، جلویِ این ویرانی را بگیرید؟ -هر دو، جوان. هر دو. حسرتِ آن روزهایی که می‌توانستیم با هم، زیرِ سایه‌ی اهورامزدا، استوار بایستیم. اما... ما مردانِ دین، گاهی درگیرِ رسم‌ها و تشریفات بودیم. شاید باید بیشتر به نفسِ مردم و نیازِ واقعیِ جامعه توجه می‌کردیم. شاید آزادیِ فردی، می‌توانست قدرتِ جمعیِ ما را صد برابر کند. -حالا که گذشته، دیگر کاری نمی‌شود کرد. اما درسِ این دوران تلخ چیست؟ آیا باید فقط حسرت خورد؟ یا باید از این ویرانه‌ها، دوباره بنایی نو ساخت؛ بنایی که در آن، هم اقتدار باشد، هم آزادی، هم صدایِ مردم شنیده شود؟ +شاید... شاید درسِ همین باشد، جوان. شاید شما که عشق به تاریخ دارید، بتوانید این درس را به آیندگان بیاموزید. که اقتدار بدونِ آزادی، شکننده است. و آزادی بدونِ نظم، رو به هرج و مرج می‌رود. باید تعادل را پیدا کرد... حتی در میانِ این ویرانه‌ها.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوارزمشاهیان - خواجه نصیرالدین طوسی خوارزمشاهیان یه سلسله‌ی قدرتمند ایرانی بودن که قلمروشون از ایران تا آسیای میانه کشیده شد؛ اما مشکل اینجا بود که همزمان با قدرت‌گرفتنشون، مغول‌ها مثل یه طوفان سهمگین رسیدن. یه دوره‌ی پرهیجان، پرتنش و سرنوشت‌ساز که هم شکوه داشت، هم سقوطی که تاریخ رو تکون داد. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -استاد طوسی، شما در دورانی زندگی کردید که مغول‌ها همه‌جا رو گرفته بودن. چطور با اون همه ظلم کنار اومدید؟ +کنار نیامدم… راهی پیدا کردم که علم زنده بماند. - یعنی چه ؟ +جنگیدم اما با اندیشه ام . -و شما آن راه را انتخاب کردید؟ +وقتی دیدم کتابخانه‌ها می‌سوزند، فهمیدم اگر چراغ دانش خاموش شود، سرزمینم تاریک‌تر از هر ویرانی می‌شود. پس تلاش کردم رصدخانه‌ی مراغه را بسازم؛ جایی که ستاره‌ها دوباره خوانده شوند، نه با ترس، بلکه با دقت. -اما چطور در آن شرایط توانستید علم ریاضی و نجوم را گسترش دهید؟ +با نظم. ریاضی یعنی نظمِ اندیشه. نجوم یعنی فهمِ نظمِ آسمان. وقتی مردم ببینند جهان قانون دارد، امید پیدا می‌کنند که زندگی هم می‌تواند سامان داشته باشد. -پس شما با علم، با ظلم مقابله کردید؟ +بله. ظلم می‌خواهد جهل را زیاد کند. من خواستم دانایی را زیاد کنم. این هم نوعی مقاومت است. -پس شما به جای این‌که فقط به زمین نگاه کنید، سر بلند کردید سمت آسمان. +گاهی برای نجات زمین، باید ستاره‌ها را دقیق‌تر بشناسی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مادها - دیاکو مادها اولین دولت بزرگ و جدیِ ایرانی بودن؛ همون‌ها که قبل از هخامنشیان، پایه‌های قدرت رو گذاشتن و نشون دادن ایران فقط یه اسم نیست، یه ریشه‌ی تاریخیِ پرقدرته. اونا از دل کوه و جنگ و اتحاد قبیله‌ها، یه حکومت ساختن که راه رو برای تمدن‌های بزرگ بعدی باز کرد. مادها اون تیمی بودن که گرم‌کردنِ بازی تاریخ رو انجام دادن، بعد بقیه اومدن قهرمانی رو تحویل گرفتن. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -سلام... راستش من همیشه دوست داشتم دوران مادها رو از نزدیک ببینم. نه فقط کتابش رو؛ خودِ زندگی‌اش رو. +پس تو دنبالِ دیدنِ گرد و خاکِ تاریخ نیستی... دنبالِ نفس کشیدن درونش هستی. -دقیقاً. می‌خواستم ببینم وقتی هنوز هیچ‌چیز قطعی نبود، شما چطور یک حکومت ساختید؟ +با چیزهایی که از شمشیر سخت‌ترند. -مثل چی؟ +مثل صبر. مثل اعتماد. مثل این‌که چند قبیله‌ی پراکنده را قانع کنی که کنار هم بایستند، نه روبه‌روی هم. -پس قدرت فقط جنگ نبود؟ +جنگ، فقط صدای بلندِ قدرت است. اما اصلِ قدرت، آن لحظه‌ای‌ست که مردم باور کنند می‌توانند یک سرزمین واحد بسازند. -عجب... یعنی مادها اول دل‌ها را یکی کردند، بعد مرزها را؟ +آفرین. مرز بدون دل، فقط یک خط روی خاک است. -کاش می‌شد یک روز آن دوران را می‌دیدم... +تو آن را می‌بینی؛ هر وقت بفهمی تاریخ، فقط گذشته نیست... آینه‌ای‌ست برای این‌که بفهمی از کجا آمده‌ای.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفاریان - یعقوب لیث صفاری صفاریان یعنی اولین جرقه‌ی جدیِ استقلال ایرانی بعد از قرن‌ها؛ دوره‌ای که از دلِ سیستان بلند شد و نشان داد ایران هنوز هم می‌تواند روی پای خودش بایستد. یعقوب لیث صفاری با قدرت، جسارت و نخواستنِ وابستگی، اسم صفاریان را وارد تاریخ کرد؛ حکومتی که شاید خیلی طولانی نبود، اما روحِ غرور و هویت ایرانی را دوباره زنده کرد. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » آقا! چرا صورتتون انقدر گرفته‌ست؟ +صورتِ من؟ خب... شاید چون کارهای زیادی دارم، پسر جان. -کارهای زیاد؟ مثل چی؟ مثل این که بیل بزنم تا زمین باز بشه؟ +شاید... شبیه اون. ولی من سعی می‌کنم زمینی رو باز کنم که خودمون توش نفس بکشیم، نه این که کسِ دیگه‌ای برامون نفس بیاره. -نفسِ خودمون؟ یعنی چی؟ +یعنی این‌که، هر کسی حق داره آزاد باشه. مثل تو که داری آزادانه سؤال می‌پرسی. من هم برای همین آزادگی می‌جنگم. -اوه... پس شما یه جورایی مثل مردِ باد هستید! چون باد آزاده! +مردِ باد... شاید... شاید همین باشه، پسر جان. مرسی که یادم انداختی .