eitaa logo
تقدیمی
10 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ساسانیان - موتا آخرین امپراتوریِ بزرگِ ایرانِ پیش از اسلام بودن. دورانشون یعنی اوجِ هنر، معماری، علم و اقتدار. طاق کسری، گندی‌شاپور، سکه‌ی دریک… همه از شاهکارهای این دوران هستن. با روم جنگیدن، علم رو پیش بردن، زرتشتی بودن… خلاصه، یه دوره باشکوه که متاسفانه با حمله تازیان به پایان رسید. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -آه... اینجا زمانی مرکزِ نور و دانش بود. آتشِ مقدس اینجا شعله می‌کشید و مردانِ بزرگ این سرزمین، در سایه‌ی اقتدارِ ساسانیان، زندگی می‌کردند. اما حالا... فقط خاکستر و سکوت باقی مانده. +ببخش... ببخشید جوان. تقصیرِ ماست. نتوانستیم... نتوانستیم جلوی این سیلِ ویرانگر را بگیریم. -شما؟ شما که تمامِ عمرتان را وقفِ این سرزمین و دینش کردید. تقصیرِ شما نیست. این تقدیرِ تلخِ تاریخ است. اما... آیا واقعاً هیچ کاری از دستتان برنیامد؟ آیا این آزادی که ما امروز در جستجویش هستیم، در آن دورانِ باشکوه، وجود داشت؟ +آزادی... واژه‌ی بزرگی است. ما نظم داشتیم. قانون داشتیم. اقتدار داشتیم. اما... گاهی همین اقتدار، راه را بر حرفِ مردم می‌بست. شاید اگر... اگر صدایِ مردم زودتر شنیده می‌شد، اگر در برابرِ تهاجمِ خارجی، وحدتِ واقعی‌تری داشتیم... شاید سرنوشتِ شاهنشاهیِ ما این‌گونه رقم نمی‌خورد. -پس شما هم گاهی حسرتِ آن روزهایی را می‌خورید که می‌توانستید آزادیِ بیشتری به مردم بدهید؟ یا شاید حسرتِ روزهایی که می‌توانستید با هم، جلویِ این ویرانی را بگیرید؟ -هر دو، جوان. هر دو. حسرتِ آن روزهایی که می‌توانستیم با هم، زیرِ سایه‌ی اهورامزدا، استوار بایستیم. اما... ما مردانِ دین، گاهی درگیرِ رسم‌ها و تشریفات بودیم. شاید باید بیشتر به نفسِ مردم و نیازِ واقعیِ جامعه توجه می‌کردیم. شاید آزادیِ فردی، می‌توانست قدرتِ جمعیِ ما را صد برابر کند. -حالا که گذشته، دیگر کاری نمی‌شود کرد. اما درسِ این دوران تلخ چیست؟ آیا باید فقط حسرت خورد؟ یا باید از این ویرانه‌ها، دوباره بنایی نو ساخت؛ بنایی که در آن، هم اقتدار باشد، هم آزادی، هم صدایِ مردم شنیده شود؟ +شاید... شاید درسِ همین باشد، جوان. شاید شما که عشق به تاریخ دارید، بتوانید این درس را به آیندگان بیاموزید. که اقتدار بدونِ آزادی، شکننده است. و آزادی بدونِ نظم، رو به هرج و مرج می‌رود. باید تعادل را پیدا کرد... حتی در میانِ این ویرانه‌ها.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوارزمشاهیان - خواجه نصیرالدین طوسی خوارزمشاهیان یه سلسله‌ی قدرتمند ایرانی بودن که قلمروشون از ایران تا آسیای میانه کشیده شد؛ اما مشکل اینجا بود که همزمان با قدرت‌گرفتنشون، مغول‌ها مثل یه طوفان سهمگین رسیدن. یه دوره‌ی پرهیجان، پرتنش و سرنوشت‌ساز که هم شکوه داشت، هم سقوطی که تاریخ رو تکون داد. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -استاد طوسی، شما در دورانی زندگی کردید که مغول‌ها همه‌جا رو گرفته بودن. چطور با اون همه ظلم کنار اومدید؟ +کنار نیامدم… راهی پیدا کردم که علم زنده بماند. - یعنی چه ؟ +جنگیدم اما با اندیشه ام . -و شما آن راه را انتخاب کردید؟ +وقتی دیدم کتابخانه‌ها می‌سوزند، فهمیدم اگر چراغ دانش خاموش شود، سرزمینم تاریک‌تر از هر ویرانی می‌شود. پس تلاش کردم رصدخانه‌ی مراغه را بسازم؛ جایی که ستاره‌ها دوباره خوانده شوند، نه با ترس، بلکه با دقت. -اما چطور در آن شرایط توانستید علم ریاضی و نجوم را گسترش دهید؟ +با نظم. ریاضی یعنی نظمِ اندیشه. نجوم یعنی فهمِ نظمِ آسمان. وقتی مردم ببینند جهان قانون دارد، امید پیدا می‌کنند که زندگی هم می‌تواند سامان داشته باشد. -پس شما با علم، با ظلم مقابله کردید؟ +بله. ظلم می‌خواهد جهل را زیاد کند. من خواستم دانایی را زیاد کنم. این هم نوعی مقاومت است. -پس شما به جای این‌که فقط به زمین نگاه کنید، سر بلند کردید سمت آسمان. +گاهی برای نجات زمین، باید ستاره‌ها را دقیق‌تر بشناسی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مادها - دیاکو مادها اولین دولت بزرگ و جدیِ ایرانی بودن؛ همون‌ها که قبل از هخامنشیان، پایه‌های قدرت رو گذاشتن و نشون دادن ایران فقط یه اسم نیست، یه ریشه‌ی تاریخیِ پرقدرته. اونا از دل کوه و جنگ و اتحاد قبیله‌ها، یه حکومت ساختن که راه رو برای تمدن‌های بزرگ بعدی باز کرد. مادها اون تیمی بودن که گرم‌کردنِ بازی تاریخ رو انجام دادن، بعد بقیه اومدن قهرمانی رو تحویل گرفتن. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -سلام... راستش من همیشه دوست داشتم دوران مادها رو از نزدیک ببینم. نه فقط کتابش رو؛ خودِ زندگی‌اش رو. +پس تو دنبالِ دیدنِ گرد و خاکِ تاریخ نیستی... دنبالِ نفس کشیدن درونش هستی. -دقیقاً. می‌خواستم ببینم وقتی هنوز هیچ‌چیز قطعی نبود، شما چطور یک حکومت ساختید؟ +با چیزهایی که از شمشیر سخت‌ترند. -مثل چی؟ +مثل صبر. مثل اعتماد. مثل این‌که چند قبیله‌ی پراکنده را قانع کنی که کنار هم بایستند، نه روبه‌روی هم. -پس قدرت فقط جنگ نبود؟ +جنگ، فقط صدای بلندِ قدرت است. اما اصلِ قدرت، آن لحظه‌ای‌ست که مردم باور کنند می‌توانند یک سرزمین واحد بسازند. -عجب... یعنی مادها اول دل‌ها را یکی کردند، بعد مرزها را؟ +آفرین. مرز بدون دل، فقط یک خط روی خاک است. -کاش می‌شد یک روز آن دوران را می‌دیدم... +تو آن را می‌بینی؛ هر وقت بفهمی تاریخ، فقط گذشته نیست... آینه‌ای‌ست برای این‌که بفهمی از کجا آمده‌ای.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفاریان - یعقوب لیث صفاری صفاریان یعنی اولین جرقه‌ی جدیِ استقلال ایرانی بعد از قرن‌ها؛ دوره‌ای که از دلِ سیستان بلند شد و نشان داد ایران هنوز هم می‌تواند روی پای خودش بایستد. یعقوب لیث صفاری با قدرت، جسارت و نخواستنِ وابستگی، اسم صفاریان را وارد تاریخ کرد؛ حکومتی که شاید خیلی طولانی نبود، اما روحِ غرور و هویت ایرانی را دوباره زنده کرد. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » آقا! چرا صورتتون انقدر گرفته‌ست؟ +صورتِ من؟ خب... شاید چون کارهای زیادی دارم، پسر جان. -کارهای زیاد؟ مثل چی؟ مثل این که بیل بزنم تا زمین باز بشه؟ +شاید... شبیه اون. ولی من سعی می‌کنم زمینی رو باز کنم که خودمون توش نفس بکشیم، نه این که کسِ دیگه‌ای برامون نفس بیاره. -نفسِ خودمون؟ یعنی چی؟ +یعنی این‌که، هر کسی حق داره آزاد باشه. مثل تو که داری آزادانه سؤال می‌پرسی. من هم برای همین آزادگی می‌جنگم. -اوه... پس شما یه جورایی مثل مردِ باد هستید! چون باد آزاده! +مردِ باد... شاید... شاید همین باشه، پسر جان. مرسی که یادم انداختی .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هخامنشیان - آرتمیس دورانی که ایران فقط یک سرزمین نبود؛ یک امپراتوریِ عظیم و باشکوه بود. از کوروش بزرگ تا داریوش، هخامنشیان نظم، قدرت و شکوهی ساختند که اسمش هنوز هم توی تاریخ می‌درخشه. از آزادمنشی کوروش تا راه‌های شاهی، تخت‌جمشید و اداره‌ی دقیق کشور، این دوره نشون داد که ایران می‌تونه هم قدرتمند باشه، هم باهوش، هم تمدن‌ساز. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -تو همون آرتمیسی؟ همونی که از دلِ جنگ و موج، راه خودش رو پیدا کرد؟ +اگر منظورت زنیه که از طوفان نمی‌ترسه، بله. اما من بیشتر از جنگ، با ترسِ آدم‌ها روبه‌رو شدم. -من عاشق سفر و هیجانم... ولی بعضی وقتا حس می‌کنم دنیا برای دخترا زیادی در بسته‌ست. +درب‌ها همیشه برای کسی که کلیدش را خودش می‌سازد، باز می‌شوند. ماجراجویی از رفتن شروع نمی‌شود؛ از این شروع می‌شود که جرأت کنی همان‌جایی که هستی، بزرگ‌تر از انتظار بایستی . -یعنی لازم نیست حتماً شمشیر به دست بگیرم تا شجاع باشم؟ +نه. شجاعت همیشه شمشیر نیست. گاهی یعنی ایستادن، گاهی یعنی تصمیم گرفتن، گاهی یعنی وقتی همه می‌گویند «نمی‌شود»، تو آرام بگویی: «پس تماشا کنید.» -اگه بخوام مثل تو باشم، از کجا شروع کنم؟ +از این‌که منتظرِ اجازه نمانی. دریا برای کسی باز می‌شود که دلش را پیشاپیش به ساحل ندوخته باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اشکانیان - اشک اول اشکانیان همونایی بودن که بعد از اسکندر و سلوکی‌ها گفتن: «بسه دیگه، این زمین صاحب داره!» از دلِ خراسان بلند شدن، سوارکارهای تیرانداز حرفه‌ای داشتن (همون تاکتیک معروف تیرِ پارتی که وسط عقب‌نشینی برمی‌گشتن تیر می‌زدن) و تونستن جلوی رومِ گردن‌کلفت وایستن. نه مثل هخامنشی‌ها خیلی پرزرق‌وبرق بودن، نه مثل ساسانی‌ها خیلی رسمی و سنگین؛ اما یه چیز داشتن که کم پیدا میشه: دوام. چهار قرن و نیم حکومت یعنی شوخی نداری! «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -من از دوره‌ی شما خوشم نمیاد. نه معماری‌های عجیب، نه اسم‌های تکراری، نه اون سبک حکومتِ پراکنده. به نظرم دوره‌ی بی‌نظمی بوده. +بی‌نظمی؟ یا آزادیِ قبیله‌ها؟ -آزادی؟ بیشتر شبیه شلختگی سیاسی بوده. +وقتی از دلِ سلطه‌ی بیگانگان بلند می‌شوی، اول باید زنجیر را باز کنی، بعد قصر بسازی. -اما شما مثل هخامنشی‌ها عظمت نداشتید. +ما قرار نبود شبیه کسی باشیم. ما باید خودمان می‌شدیم. در زمانه‌ای که روم از غرب فشار می‌آورد و شرق ناآرام بود، ما ستون تعادل شدیم. -پس چرا تاریخ درباره‌تان کمتر حرف می‌زند؟ +چون ما کمتر شعار دادیم، بیشتر دوام آوردیم. چهارصد سال نفس کشیدنِ یک سرزمین، خودش یک فریاد آرام است. -یعنی شما فقط جنگ نکردید ؟ +نه. ما یاد دادیم می‌شود بدون تقلید از گذشته، ایستاد. می‌شود سنت و قبیله را نگه داشت و در برابر امپراتوری‌های بزرگ خم نشد . -پس آن «تیرِ پارتی» فقط یک تاکتیک نبود؟ +نه. یک پیام بود: حتی وقتی عقب می‌رویم، هنوز توانِ ضربه زدن داریم. -شاید… شاید من فقط ظاهر داستان را دیده بودم. +تاریخ را اگر از دور ببینی، گرد و خاک است. اگر نزدیک شوی، ردِ پاها را می‌بینی