eitaa logo
تقدیمی
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفاریان - یعقوب لیث صفاری صفاریان یعنی اولین جرقه‌ی جدیِ استقلال ایرانی بعد از قرن‌ها؛ دوره‌ای که از دلِ سیستان بلند شد و نشان داد ایران هنوز هم می‌تواند روی پای خودش بایستد. یعقوب لیث صفاری با قدرت، جسارت و نخواستنِ وابستگی، اسم صفاریان را وارد تاریخ کرد؛ حکومتی که شاید خیلی طولانی نبود، اما روحِ غرور و هویت ایرانی را دوباره زنده کرد. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » آقا! چرا صورتتون انقدر گرفته‌ست؟ +صورتِ من؟ خب... شاید چون کارهای زیادی دارم، پسر جان. -کارهای زیاد؟ مثل چی؟ مثل این که بیل بزنم تا زمین باز بشه؟ +شاید... شبیه اون. ولی من سعی می‌کنم زمینی رو باز کنم که خودمون توش نفس بکشیم، نه این که کسِ دیگه‌ای برامون نفس بیاره. -نفسِ خودمون؟ یعنی چی؟ +یعنی این‌که، هر کسی حق داره آزاد باشه. مثل تو که داری آزادانه سؤال می‌پرسی. من هم برای همین آزادگی می‌جنگم. -اوه... پس شما یه جورایی مثل مردِ باد هستید! چون باد آزاده! +مردِ باد... شاید... شاید همین باشه، پسر جان. مرسی که یادم انداختی .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هخامنشیان - آرتمیس دورانی که ایران فقط یک سرزمین نبود؛ یک امپراتوریِ عظیم و باشکوه بود. از کوروش بزرگ تا داریوش، هخامنشیان نظم، قدرت و شکوهی ساختند که اسمش هنوز هم توی تاریخ می‌درخشه. از آزادمنشی کوروش تا راه‌های شاهی، تخت‌جمشید و اداره‌ی دقیق کشور، این دوره نشون داد که ایران می‌تونه هم قدرتمند باشه، هم باهوش، هم تمدن‌ساز. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -تو همون آرتمیسی؟ همونی که از دلِ جنگ و موج، راه خودش رو پیدا کرد؟ +اگر منظورت زنیه که از طوفان نمی‌ترسه، بله. اما من بیشتر از جنگ، با ترسِ آدم‌ها روبه‌رو شدم. -من عاشق سفر و هیجانم... ولی بعضی وقتا حس می‌کنم دنیا برای دخترا زیادی در بسته‌ست. +درب‌ها همیشه برای کسی که کلیدش را خودش می‌سازد، باز می‌شوند. ماجراجویی از رفتن شروع نمی‌شود؛ از این شروع می‌شود که جرأت کنی همان‌جایی که هستی، بزرگ‌تر از انتظار بایستی . -یعنی لازم نیست حتماً شمشیر به دست بگیرم تا شجاع باشم؟ +نه. شجاعت همیشه شمشیر نیست. گاهی یعنی ایستادن، گاهی یعنی تصمیم گرفتن، گاهی یعنی وقتی همه می‌گویند «نمی‌شود»، تو آرام بگویی: «پس تماشا کنید.» -اگه بخوام مثل تو باشم، از کجا شروع کنم؟ +از این‌که منتظرِ اجازه نمانی. دریا برای کسی باز می‌شود که دلش را پیشاپیش به ساحل ندوخته باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اشکانیان - اشک اول اشکانیان همونایی بودن که بعد از اسکندر و سلوکی‌ها گفتن: «بسه دیگه، این زمین صاحب داره!» از دلِ خراسان بلند شدن، سوارکارهای تیرانداز حرفه‌ای داشتن (همون تاکتیک معروف تیرِ پارتی که وسط عقب‌نشینی برمی‌گشتن تیر می‌زدن) و تونستن جلوی رومِ گردن‌کلفت وایستن. نه مثل هخامنشی‌ها خیلی پرزرق‌وبرق بودن، نه مثل ساسانی‌ها خیلی رسمی و سنگین؛ اما یه چیز داشتن که کم پیدا میشه: دوام. چهار قرن و نیم حکومت یعنی شوخی نداری! «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -من از دوره‌ی شما خوشم نمیاد. نه معماری‌های عجیب، نه اسم‌های تکراری، نه اون سبک حکومتِ پراکنده. به نظرم دوره‌ی بی‌نظمی بوده. +بی‌نظمی؟ یا آزادیِ قبیله‌ها؟ -آزادی؟ بیشتر شبیه شلختگی سیاسی بوده. +وقتی از دلِ سلطه‌ی بیگانگان بلند می‌شوی، اول باید زنجیر را باز کنی، بعد قصر بسازی. -اما شما مثل هخامنشی‌ها عظمت نداشتید. +ما قرار نبود شبیه کسی باشیم. ما باید خودمان می‌شدیم. در زمانه‌ای که روم از غرب فشار می‌آورد و شرق ناآرام بود، ما ستون تعادل شدیم. -پس چرا تاریخ درباره‌تان کمتر حرف می‌زند؟ +چون ما کمتر شعار دادیم، بیشتر دوام آوردیم. چهارصد سال نفس کشیدنِ یک سرزمین، خودش یک فریاد آرام است. -یعنی شما فقط جنگ نکردید ؟ +نه. ما یاد دادیم می‌شود بدون تقلید از گذشته، ایستاد. می‌شود سنت و قبیله را نگه داشت و در برابر امپراتوری‌های بزرگ خم نشد . -پس آن «تیرِ پارتی» فقط یک تاکتیک نبود؟ +نه. یک پیام بود: حتی وقتی عقب می‌رویم، هنوز توانِ ضربه زدن داریم. -شاید… شاید من فقط ظاهر داستان را دیده بودم. +تاریخ را اگر از دور ببینی، گرد و خاک است. اگر نزدیک شوی، ردِ پاها را می‌بینی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سامانیان - رودکی دورانی که ایران از زیرِ غبارِ فراموشی، دوباره قد کشید؛ دوره‌ای که زبان فارسی جان گرفت، دانش و ادب نفس کشیدند و بخارا شد یکی از روشن‌ترین نقطه‌های تاریخ. سامانیان شاید مثل بعضی حکومت‌ها پر سر و صدا نبودند، اما اثرشان از آن جنس ردهاست که آرام می‌آیند و ماندگار می‌شوند؛ یک فصلِ مهم، برای اینکه ایران دوباره خودش را در آینه‌ی فرهنگ ببیند. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -استاد رودکی... تو گفتی: «بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی» واقعاً منظورت فقط دلتنگی بود؟ یا چیز عمیق‌تری پشت این بیت قایم شده بود؟ +نه فقط دلتنگی، جوان... این بیت از یک خاطره‌ی ساده شروع شد، اما تهش به جایی رسید که انسان، وطن، یار و ریشه‌هایش را یک‌جا صدا می‌زند. گاهی بوی یک جوی آب، از هزار سخن بیشتر آدم را به گذشته‌اش برمی‌گرداند. -پس یعنی تو با یک تصویر کوچک، حس یک عالم را گفتی؟ +آری... شعر همین است؛ چیزهای کوچک را طوری بگویی که دلِ بزرگ را تکان بدهد. اگر بیت من هنوز زنده است، برای این است که بویِ دلتنگی، تاریخ انقضا ندارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
افشاریان - نادرشاه دورانی کوتاه، اما پر از صدا و ضربه؛ وقتی نادرشاه از دلِ آشوب برخاست و ایران را دوباره به صحنه‌ی قدرت برگرداند. افشاریه، فصلِ فتح، هیبت و بی‌قراری بود؛ دوره‌ای که ایران دوباره ترس را به مرزها فرستاد… اما خودش هم از آرامش دور نماند. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -شما که ایران را از نو ساختید، چرا گاهی این‌قدر بی‌رحمانه با یارانتان تا کردید؟ انگار کسی که روزی همراهتان بود، ناگهان دشمن می‌شد... +یار ؟کدام یار، وقتی همه‌شان نمک‌نشناس بودند؟ وقتی دل به مالِ دنیا، به مقام، به خودِ من بستند، نه به ایران؟ من اینجا ایستاده‌ام، با این همه زخم، با این همه سختی که به تن خریدم تا این خاک دوباره بایستد. در این راه، هرکسی که لغزید، هرکسی که خیانت کرد، هرکسی که در دلش نیتِ بدی داشت... دیگر یار نبود، دشمن بود. -اما همه که این‌طور نبودند... بعضی‌ها شاید فقط از قدرت شما می‌ترسیدند. +ترس؟ ترس را از کسانی می‌گیرند که در مقابلشان ایستاده‌اند. من از خودم می‌ترسیدم؛ از اینکه تمامِ این زحمت‌ها، این خون‌ها، این رنج‌ها، به باد برود. وقتی می‌دیدم کسانی که کنارم بودند، چشم به مالِ مفت، به طلا، به مقام دوخته‌اند، یا در دلشان هواهای دیگری می‌پرورانند... آن‌وقت دیگر نمی‌توانستم به هیچ‌کس اعتماد کنم. -پس این اعدام‌ها، این خون‌ها... +دفاع بود! دفاع از ایران، دفاع از راهی که در پیش گرفته بودم. اگر جلوی مفسدان را نمی‌گرفتم، اگر خیانت را مجازات نمی‌کردم، آن وقت چه کسی می‌ماند تا ایران را بسازد؟ من دیدم که چطور طمع، چطور خودخواهی، چطور ترس، حتی بهترین‌ها را هم می‌تواند فاسد کند. شاید لازم بود گاهی با شمشیر، تلنگری به وجدانِ فراموش‌شده بزنم. -ولی این‌همه خون... آیا ارزشش را داشت؟ +وقتی کشور در حالِ غرق شدن است، گاهی باید خودت را به آب بزنی. من کشورم را از غرق شدن نجات دادم. شاید این نجات، هزینه‌های سنگینی داشت، شاید زخم‌هایی به جا گذاشت که دیگر خوب نشوند... اما ایران دوباره روی پا ایستاد. و این، مهم‌ترین چیز بود. همه اذیتم کردند، همه خواستند از راهم منحرفم کنند، همه دنبالِ سهمِ خودشان بودند... من هم ایستادم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفویان - شاه عباس اول دورانی که ایران از نو یکپارچه شد؛ زمانی که قدرت، مذهب و هویت دست‌به‌دست هم دادند و از دلِ آشوب، یک امپراتوری جدی و پرصلابت ساختند. صفویان فقط یک سلسله نبودند؛ یک نقطه‌ی عطف بودند… جایی که ایران دوباره خودش را به یاد آورد، با شکوهی که هم می‌درخشید، هم سایه می‌انداخت. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -می‌گویند تو ایران را از دلِ آشوب بیرون کشیدی... اما چطور؟ وقتی همه‌چیز انگار از هم پاشیده بود؟ +قدرت، از جایی شروع می‌شود که آدم به‌جای غر زدن به ویرانی، تصمیم بگیرد دوباره بسازد. من میراثِ آرامی تحویل نگرفتم؛ کشورم زخمی بود، پراکنده بود، و از هر سو طمعی به آن دوخته بودند. اما حکومت، اگر فقط اسم باشد، می‌میرد... باید در جانِ سرزمین ریشه بدواند. -یعنی فقط با شمشیر، همه‌چیز را برگرداندی؟ +نه. شمشیر برای بازپس‌گیری است، نه برای ماندن. آنچه یک کشور را بالا می‌کشد، فقط جنگ نیست؛ نظم است، تصمیم است، و این که بدانی کجا باید سخت بگیری و کجا باید بسازی. من فهمیدم اگر راه‌ها امن نشوند، اگر مردم نفس راحت نکشند، اگر دولت از سایه بیرون نیاید... پیروزی هم فقط یک نام بزرگ می‌شود. -پس تو بیشتر از یک پادشاهِ جنگجو بودی؟ +اگر تنها جنگجو بودم، نامم شاید می‌ماند، اما اثرم نه. من می‌خواستم ایران دوباره وزن پیدا کند؛ در سیاست، در مرز، در بازار، در شهر، در نگاهِ دشمن. کشور وقتی قدرت می‌گیرد که دیگر مجبور نباشد از جایگاهش عذر بخواهد. -و آن همه آشوب... واقعاً تمام شد؟ +آشوب هیچ‌وقت کاملاً تمام نمی‌شود؛ فقط شکلش عوض می‌شود. هنرِ فرمانروایی این نیست که خیال کنی تاریکی را برای همیشه شکست داده‌ای؛ هنر این است که نگذاری تاریکی، خانه‌ی مردم شود. -پس رازِ قدرتت همین بود؟ +راز خاصی نبود... فقط فهمیدم گاهی یک سرزمین، بیش از شمشیر، به اراده نیاز دارد. و بیش از اراده، به کسی که جرئت کند مسئولِ دوباره ساختنِ آن باشد.