eitaa logo
یادِ شهدا
1.1هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
2 فایل
مقام معظم رهبری: ✍🏻گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست.‌ 💌این یک دعوت از طرف شهداست؛ #شهدا تو رفاقت سنگ تموم می‌ذارن...♥️ ♥️#شهدا مدیون هیچکس نمی‌مونن! ادمین کانال @yade_shoohada
مشاهده در ایتا
دانلود
بیستم ❤️‍🔥تقدیم به روح پاکِ آنان که گمنام و زهرایی تبارند ♦️هدیه «سوره قدر» به شهید والامقام، شهید گمنام ۲۱ ساله مصلی پاکدشت 🥀 @yaade_shohadaa
🥀« ۳ مهر ماه» 🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹 💔 ایشان در مازندران و خانواده ای با ایمان و دوستدار اهل بیت متولد شد. سال ۱۳۶۴ در سن ۲۰ سالگی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید، پیکر پاکش در گلزار شهدای کیاکلا به خاک سپرده شد. ♦️هدیه به روح شهید بزرگوار محمد علائی «صلوات» 🥀 @yaade_shohadaa
📚خاک‌های نرم کوشک ✍نویسنده: سعید عاکف 💚داستان نهم: اولین نفر قسمت دوم 🌹راوی: محمد حسن شعبانی زده بودند به سیم آخر. قشنگ تا بالای ارتفاعات آمدند. عبدالحسین زودتر از بقیه قضیه را فهمید. «اومدن "جاسم"فرمانده شون رو ببرن، می خوان نجاتش بدن؛ امان ندین به شون.» خودش سریع یک گلوله ی آرپی جی زد طرف هلیکوپترها. بچه ها هم مهلت ندادند. هر کی با هر اسلحه ای داشت، آتش می ریخت طرفشان؛ تیربارچی با تیربار می زد و دوشیکاچی با دوشیکا؛ گلوله های آرپی چی هم همین طور، یک کله شلیک می شد. این بار دوتاشان را زدیم. با سرو صدای زیادی خوردند به صخره ها و منفجر شدند. هلیکوپترهای دیگر، هلی برد کردند. انگار از طرف شخص صدام دستور داشتند هر طور شده سرهنگ جاسم را نجات دهند، آخرش ولی نتوانستند. ما همین طور به نوک ارتفاعات نزدیکتر می شدیم. شدت آتشمان که بیشتر شد، آنها دمشان را گذاشتند رو کولشان و زدند به فرار. بچه ها با شور و هیجان زیادی قدم بر می داشتند و تخته سنگها را یکی بعد از دیگری رد می کردند. اولین نفری که پا گذاشت رو کله قندی، خود عبدالحسین بود ـ شهید برونسی در آن عملیات، معاونت تیپ امام جواد (سلام الله علیه) را بر عهده داشت. به خاطر لیاقت و رشادتی که از خودش نشان داد، از آن به بعد در سمت فرماندهی تیپ مشغول خدمت شد. حتی آن ارتفاعات را می خواستند به نام او مزین کنند، که به شدت ممانعت کرد ـ پرچم جمهوری اسلامی را با آن بالا زد. خودش هم سرهنگ جاسم را اسیر کرد و کلتش را از او گرفت ـ این کلت تا زمان شهادت آن شهید بزرگوار، دست او بود. گاهی به شوخی نشان بقیه می داد و می گفت: «این یادگاری داماد صدامه.» ـ جاسم باعث شهادت بهترین و مخلص ترین نیروهای ما شده بود. نیروهایی که هر کدام برای عبدالحسین حکم فرزند را داشتند و او برای رزمی شدنشان، حسابی عرق ریخته بود و زحمت کشیده بود. حاجی وقتی جاسم را دستگیر کرد، چند تا از بچه ها هجوم بردند که او را به درک واصل کنند، ولی عبدالحسین خیلی قاطع و جدی جلوشان را گرفت. با ناراحتی گفت:«ما حق نداریم همچین کاری بکنیم.» بچه ها ناراحت تر از او گفتند:«اون از یک سگ هار بدتره، باید همین حالا قصاص بشه.» «اگر بنا باشه قصاص هم بشه، مقامات بالا باید تشخیص بدن، نه من و شما.» جلوی نگاههای حیرت زده ی بچه ها، خودش راه افتاد که جاسم را ببرد عقب تحویل بدهد.می گفت: «می ترسم بلایی سرش بیارن.» 🥀 @yaade_shohadaa
❤️‍🔥خواهرم؛ حجاب تو مشت محکمی بر دهان منافقین و دشمنان اسلام می‌زند. ✍🏻شهید بهرام یادگاری 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💔بخوان دعای فرج را؛ دعا اثر دارد... 🥀 🤲🏻 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیست‌ویکم ❤️‍🔥تقدیم به روح پاکِ آنان که گمنام و زهرایی تبارند ♦️هدیه «سوره قدر» به شهید والامقام، شهید گمنام ۱۸ ساله مصلی پاکدشت 🥀 @yaade_shohadaa
🥀« ۴ مهر ماه» 🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹 💔اخلاق نیکو و پسندیده داشت،وی به مقام سیدالشهدا(ع) و یاران وفادارش احترام زیادی قائل بود و در ماه محرم با شرکت فعال در مجالس عزاداری ارادت خود را به آن حضرت به نمایش می گذاشت. در سال92 به همراه سایر همرزمانش جهت انجام عملیات به وسیله یک دستگاه خودرو از هنگ خارج شدند که در جاده اصلی شهرستان جکیگور به راسک،به علت برخورد با تله انفجاری اشرار به شهادت رسیدند. ♦️هدیه به روح شهید بزرگوار مجید باوفا «صلوات» 🥀 @yaade_shohadaa
📚خاک‌های نرم کوشک ✍نویسنده: سعید عاکف 💚داستان دهم: بعد از عملیات 🌹راوی: همسر شهید پدرش سکته کرده بود. رفتیم روستا و آوردیمش مشهد. پیش چند تا دکتر بردیم. حرف همه شان یکی بود. بعد از معاینه می گفتند: «این دیگه خوب شدنی نیست.» غیر مستقیم هم اشاره می کردند که روزهای آخر زندگی اش است. همان وقتها، یک روز عبدالحسین از جبهه زنگ زد. جریان مریضی پدرش را به اش گفتم. گفت: «براش دعا می کنم.» به اعتراض گفتم: «یعنی چی؟ شما باید بیاین مشهد.» گفت: «من برای چی بیام؟ شماها خودتون ببریدش دکتر.» «یعنی می شه که ما تا حالا دکتر نبرده باشیمش؟!» چیزی نگفت. انگار حدس زد باید خبرهایی باشد. به ناراحتی ادامه دادم: «دکترها گفتن خوب نمی شه، الانم حالش خیلی خرابه، تا حتی...» می خواستم بگویم امکان مردنش هست، صدام لرزید و نتوانستم. چند لحظه ای ساکت ماند. بعدش غمگین و گرفته گفت: «این جا شرایط طوری هست که نمی تونم بیام عقب، حتماً باید بمونم، حتی اگر بابا فوت کنه!» با پرخاش گفتم: «این چه حرفیه شما می زنی؟» «ملاحظه ی جبهه و جنگ از هر چیز دیگه ای واجب تره.» «پس اگه خدای نکرده بابات طوری شد، چکار کنیم؟!» آهسته و به اندازه گفت: «ببرین دفنش کنید.»... چند روز بعد همین طور شد، پدرش مرحوم شد، ولی ما جنازه را دفن نکردیم. برادرها و خواهرها، و تمام قوم و خویشش منتظر ماندند تا او بیاید. عملیات میمک تازه شروع شده بودـ بعدها وقتی از شرایط سخت و استثنایی عملیات میمک می شنیدم، فهمیدم او تا چه حد از خودفداکاری و ایثار نشان داده است! به هر زحمتی که بود، با چند تا واسطه پیدایش کردم و بالاخره تلفنی باهاش حرف زدم. گفتم: «بابات به رحمت خدا رفت.» آهسته از پشت تلفن گفت: «انالله و اناالیه راجعون.» گفتم: «ما هنوز جنازه رو دفن نکردیم.» «برای چی؟» «این جا همه منتظرن شما بیاین، بعد دفنش کنن.» گفت: «اون دفعه که زنگ زدی، هنوز عملیات شروع نشده بود، حالا که شروع شده، دیگه اصلاً نمی تونم بیام.» «مگه می شه؟! بیست و چهار ساعت بیا و زود هم برگرد.» گفت: «الان تو جبهه بیشتر به من احتیاج هست تا اون جا، خودتون ببرین جنازه رو دفن کنید.» چهلم خدا بیامرز پدرش، آمد. هم تو مشهد تعزیه گرفتیم، هم روستا. تو مسجد روستا، خودش رفت پای منبر و گفت: «الان اهل آبادی همه شون این جا جمع شدن.» بعضی ها هم که صحبت می کردند ساکت شدند. پیش خودم گفتم:«چی می خواد بگه؟» صدایی صاف کرد وبلند گفت: «هر کی از بابای خدا بیامرز من، هر ناراحتی که داره، یا قرض و طلبی داره، همین جا بیاد به خودم بگه تا مسأله رو حل کنیم.»... بعد از شهادتش، آقای مجید اخوان می گفتند: همان جا که شما تلفنی صحبت می کردید، ما کنار حاج آقا بودیم و از دستش خیلی هم ناراحت شدیم. وقتی فهمیدیم تصمیمش برای نیامدن به مشهد قطعی شده، یکی از بچه ها گفت: حاج آقا مگر می شود که شما تو تشییع جنازه نباشی؟!خدا رحمتش کند، در جواب: گفت: حضور من الان این جا لازم است، من هم پدر این بسیجی ها هستم، چه فرقی می کند تا آخر عملیات هم ماند. تمام اهداف را که گرفتیم و تمام مواضع که تثبیت شد، آمد مرخصی. 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 💔میبینی خواهرم، برا دفاع از این حرم؛ دارم میرم ولی، به تـــــــــو وصیتی دارم.... 🎥شهید جهاد مغنیه و خواهرش فاطمه 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💔بخوان دعای فرج را؛ دعا اثر دارد... 🥀 🤲🏻 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیست‌ودوم ❤️‍🔥تقدیم به روح پاکِ آنان که گمنام و زهرایی تبارند ♦️هدیه «سوره قدر» به شهید والامقام، شهید گمنام ۱۸ ساله امامزاده سیدجعفر و حمیده خاتون باغ فیض 🥀 @yaade_shohadaa
🥀«۵ مهر ماه» 🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹 💔 شهید بهرام رضایی در سال 1343، در تهران به‌دنیا آمد. او تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد و پس از مدتی به سربازی رفت و در ژاندارمری مشغول به خدمت شد. وی سرانجام در سال 1366، در سردشت در درگیری با ضد انقلابیون به درجه رفیع شهادت رسید. ♦️هدیه به روح شهید بزرگوار بهرام رضایی «صلوات» 🥀 @yaade_shohadaa
📚خاک‌های نرم کوشک ✍نویسنده: سعید عاکف 💚داستان یازدهم: اولین نفر 🌹راوی: محمد حسن شعبانی قبل ازعملیات خیبر، جلسه ی مهمی گذاشتند.تمام فرماندهان رده بالا آمده بودند.یادم هست یکی شان رو کالک و نقشه داشت از محورهای مهم عملیات می گفت، در ضمن، کار یک یک فرماندهان عملیات را هم براشان توضیح می داد. در این مابین، نوبت رسید به عبدالحسین. خونسرد و طبیعی نشسته بود و داشت به حرف فرمانده گوش می داد. چون کار عبدالحسین مهم و حساس بود، حرفهای آن فرمانده هم به درازا کشید. یکدفعه عبدالحسین بلند شد و حرف او را قطع کرد. گفت: «اخوی این حرفها به درد ما نمی خوره!» چشمهام گرد شد.همه مات و مبهوت او را نگاه می کردند. تو جلسه ی به آن مهمی، انتظار هر حرفی داشتیم غیر از این یکی. عبدالحسین به نقشه ها اشاره کرد و ادامه داد: «اینها دردی رو از برونسی دوا نمی کنه.» فرمانده با حالت جدی گفت: «یعنی چی حاج آقا؟! منظور شما رو نمی فهمم.» عبدالحسین لبخندی زد و گفت: «ببخشین اگر جسارت نشه، می خوام بگم که شما برای کار من، فقط بگو کجا رو باید بگیرم؛ یعنی منطقه رو نشون بده، با قایق، با هرچی که هست منو ببر اون جا و بگو منطقه اینه، باید این جا رو بگیری.» سکوت، فضای جلسه را گرفته بود.حتی آن فرمانده هم چیزی نمی گفت. ولی معلوم بود ناراحت شده. عبدالحسین باز خودش رشته کلام را بدست گرفت و گفت: «ما باید روی زمین کار کنیم، باید زمین عملیات رو با پوست و گوشتمون لمس کنیم؛ این طوری که شما از روی نقشه می گی برو پشت اتوبان بصره و اون جا چکار کن، و بعد هم از اون جا برو فلان منطقه؛ اینها به درد نمی خوره، باید محل رو مستقیم نشون بدی...» آن روز کمی ناراحتی هم درست شد. ولی آخر عبدالحسین حرفش را به کرسی نشاند. هم قرار شد منطقه را از نزدیک ببینند، هم سه تا گردان در اختیارش گذاشتند. تو آن عملیات، به اعتقاد فرماندهان، او از همه موفقتر بود. رشادت عجیبی هم از خودش نشان داد. پا به پای بچه ها می آمد. گاهی کلاش دستش بود، گاهی تیربار، گاهی هم آرپی چی می زد. تکاورهای غول پیکر دشمن را هیچ وقت یادم نمی رود؛ آخرین حربه ی دشمن بود و آخرین سدش، جلوی سیل نیروهای ما. یکهو مثل مور و ملخ ریختند تو منطقه. اسلحه کوچکشان تیربار بود! بعضی هاشان خمپاره ی شصت را مثل یک بچه ی دو، سه ماهه گرفته بودند زیر بغلشان. یکی خمپاره را می گرفت و یکی دیگر هم با همان وضع شلیک می کرد. یعنی قبضه را زمین نمی گذاشتند! با دیدن آنها، قدرت الهی عبدالحسین انگار بیشتر شد. گرمتر از قبل شروع کرد به ریختن آتش. بچه ها هم از همین حال و هوا، روحیه می گرفتند و گرمتر می جنگیدند. آخر کار هم حسابی از پس تکاورها برآمدیم؛ یا به درک واصل شدند و یا فرار را بر قرار ترجیح دادند. تو آن عملیات، بیشتر از آنکه انتظارش بود، پیشروی کردیم. برای همین از جناحین چپ و راستمان جلوتر افتادیم. تازه تو فکر استقرار و تثبیت منطقه بودیم که دستور عقب نشینی صادر شد. از نیروهای دیگر جلوتر رفته بودیم و هر آن خطر قیچی شدنمان بود. عبدالحسین زود دست به کار شد. عقب نشینی هم برای خودش معرکه ای بود، تو آن شرایط. تمام زحمتش رو دوش او سنگینی می کرد. با هر زحمتی که بود، نیروها را فرستاد عقب. خوب یادم هست؛ آخرین نفری که آمد عقب، خودعبدالحسین بود. 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️ ❤️‍🔥عمل مقدس، عمل امام حسین علیه‌السلام است، عملی است که در آن، خودخواهی، خود محوری، جاه‌طلبی، خویشاوند پروری راه ندارد... 🥀 @yaade_shohadaa
❤️‍🔥ای جوانان؛ نكند در رختخواب ذلت بميريد، كه حضرت علی عليه السلام در محراب عبادت شهيد شد. ❤️‍🔥ای جوانان؛ مبادا كه در غفلت بميريد، كه امام حسين عليه السلام در ميدان نبرد شهيد شد. ❤️‍🔥ای جوانان؛ مبادا كه در حال بی تفاوتی بميريد، كه علی اكبر در راه حسين عليه السلام و با هدف شهيد شد. ✍🏻شهید هادی علی دوست 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💔بخوان دعای فرج را؛ دعا اثر دارد... 🥀 🤲🏻 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیست‌وسوم ❤️‍🔥تقدیم به روح پاکِ آنان که گمنام و زهرایی تبارند ♦️هدیه «سوره قدر» به شهید والامقام، شهید گمنام ۲۱ ساله امامزاده سیدجعفر و حمیده خاتون باغ فیض 🥀 @yaade_shohadaa
🥀«۶ مهر ماه» 🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹 💔مادر شهید: رفتن بار آخر او با همیشه فرق داشت؛ این دفعه با تک‌تک فامیل خداحافظی کرد. وقتی می‌خواست برود با خانواده روبوسی کرد از زیر قرآنی که الان دست همسرش است رد شد و از او حلالیت طلبید و سپس زیر گلوی تنها دخترش (سیده سارا) را چندین بار بوسید. به او گفتم چندبار خداحافظی می‌کنی مرا نگران کردی؟! سوار موتور شد دوباره پیاده شد گفت: مادر حواسم را پرت کردی از شما خداحافظی نکردم و دوباره به طور خاصی با من وداع کرد و رفت. ♦️هدیه به روح شهید بزرگوار سید رضا حسینی «صلوات» 🥀 @yaade_shohadaa
📚خاک‌های نرم کوشک ✍نویسنده: سعید عاکف 💚داستان دوازدهم: پیشانی زندگی 🌹راوی: مجید اخوان گردان عبدالله معروف شده بود به «گردان خط شکن».حتی یک عملیات نداشتیم که نیروی پشتیبانی یا مثلاً احتیاط باشد، فقط خط شکن بود. یادم هست آن وقتها مسؤول تخریب لشکر بودم. حاجی برونسی می آمد پیشم می گفت: «اخوان، تخریب چی هایی رو به من بده که تا آخر آخر کار، پای رفتن داشته باشن.» وقتی می پرسیدم:«چطور؟» می گفت: «چون گردان من گردان عبدالله هست؛ یعنی گردان خط شکنه.» راست هم می گفت.همیشه دورترین، سخت ترین و صعب العبورترین مسیرها را تو عملیات، به گردان او می دادند. رو همین حساب، اسم «برونسی»، هم پیش خودی ها معروف بود، هم پیش دشمن. بارها تو رادیو عراق اسمش را با غلیظ می آوردند و کلی ناسزا می گفتند. برای سرش هم، مثل سر شهید کاوه، جایزه گذاشته بودند. تو یکی از عملیاتها، چهار، پنج تا شهید و زخمی از گردان عبدالله افتادند دست دشمن. شب با خود حاجی نشستیم پای رادیو عراق. همان اول اخبارش، گوینده با آب و تاب گفت: «تیپ عبدالله به فرماندهی بروسلی تارومار شد.» ـ برای گفتن بروسلی، دو تا احتمال می دادیم: دشمن یا تلفظ صحیحش را نمی دانست، یا اینکه گمان می کرد آن مرد والا مقام هم مثل قهرمانان و هنرپیشه های فیلمها است! ـ تا این را شنیدیم، دوتایی با هم زدیم زیر خنده. دنباله ی وراجی شان، از کشتن بروسلی گفتند و دروغهای شاخ دار دیگر. حاجی بلند می خندید.به اش گفتم: «پس من برم بگم برایت حلوا درست کنن که یک مراسم ختمی بگیریم.» با خنده گفت: «منم باید برم به مسؤول لشکر بگم: دیگه من فرمانده ی گردان نیستم، فرمانده تیپم.» کمی بعد رادیو را خاموش کرد. قیافه ی جدی به خودش گرفت و آهسته گفت: «اخوان، یک گلوله روش نوشته بروسنی، فقط اون گلوله می آد می خوره به پیشانی زندگی من. هیچ گلوله دیگه ای نمی آید، مطمئن مطمئنم.» 🥀 @yaade_shohadaa