eitaa logo
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
937 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
6 فایل
🍃بسم الله الرحمن الرحیم🍃 🤞🏻 بانو زعفرانی هستم 😊 یه معلم مربی 👩🏻‍🏫 که از کتاب خوندن خسته نمیشه📚 💫معرفی کتاب💫 💫مشاوره کتاب💫 شاید اندکی ✍🏻 برای مشاوره کتاب و هر امری ⬇️ @Adm_zafaran
مشاهده در ایتا
دانلود
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ ﷽ این چند صفحه کتاب مواعظ، از سخنرانی‌های آیت‌الله حق‌شناس است. طبق این چند صفحه، در زمان جنگ ای
‌ ما تا الان تقریباً ۲۰ نفر شده‌ایم منتظر حداقل ۲۰ نفر دیگر هستیم که همه با هم ان شاءالله در ساعات مشخص شده بخوانیم قرار است بصورت جمعی، استغاثه کنیم و متوسل شویم به درگاه اباعبدالله ... پ.ن: چون دوستان پرسیدن میگم: قرار نیست ۴۰ روز بخونیم، فقط یکبار قراره دسته جمعی بخونیم ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ ما تا الان تقریباً ۲۰ نفر شده‌ایم منتظر حداقل ۲۰ نفر دیگر هستیم که همه با هم ان شاءالله در ساعات
‌ سفر ما به سمت اباعبدالله الحسین، کشتی نجات منتظر ۷ عزیز دیگر هست تا حرکت کند ... منتظریم ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ رفقای عزیزم دقایق گردید تا ما شب زیارتی ارباب زیارت عاشورا رو بخونیم 😭 از الان تا فردا شب همین موقع فرصت هست ... ولی چه ساعاتی بهتر از این ساعات ... با توجه کامل به ارباب سیدالشهدا علیه السلام ۱. وضوی با توجهی بگیریم و یک فاتحه برای آیت الله حق‌شناس بخونیم و ازشون بخوایم که ایشون هم با نفس حقشون همراهمون باشن و صلواتی بفرستیم ۲. ارباب را زیارت کنیم با زیارت عاشورا، کامل با ۱۰۰ لعن و ۱۰۰ سلام ۳. دو رکعت نماز زیارت مثل نماز صبح بخوانیم ۴. دعای علقمه رو قرائت و در انتها با صلواتی بیمه کنیم توسلمون رو نیتمون؟ پایان جنگ به نفع جبهه اسلام و سربلندی وطنمون ... بسم الله ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ از وقتی برای سحری بلند شدم، نشستم به چک کردن اخبار خبری نبود شبکه‌های تلویزیون را عوض کردم. آخرش ز
‌ ما یک‌شنبه شب‌ها روضه‌ی خانگی داریم. این جلسه را از سال قبل از کرونا راه انداختیم و حتی در کرونا هم، تعطیلش نکردیم. تنها شب‌هایی که جلسه را نمی‌گیریم، شب‌های قدر و دهه اول محرم است. یک‌شنبه، صبح از حرم که برگشتم خوابیدم ... نه برای استراحت، خوابیدم و امید داشتم بیدار که می‌شوم بفهمم سحر خواب مانده‌ام و هیچ خبری نشده. خوابیدم. کابوس دیدم. کابوس شبکه خبر. کابوس پشت کابوس. خواب دردی را درمان نمی‌کرد. شب، جلسه هیئتمان خانه‌ی یکی از اقوام بود. قبلش رفتیم مسجد. قصه‌ی بچه‌های مسجد را جداگانه می‌نویسم. چه نمازی بود آن شب. چه نماز پر بغضی بود. چه تکبیر بعد از نمازی شد، وقتی پیرمرد مسجدی حواسش نبود و گفت: خامنه‌ای امام به لطف خود نگه‌دار ... چه بغضی ترکید از مردم ... 🥀روز دوم جنگ 🥀روز دومی که امام نداشتیم، و تازه فهمیدیم چه بر سرمان آمده 🥀روز دوم یتیمی که تازه فهمیده دیگر پدر ندارد ۳. یک شنبه ۰۴/۱۲/۱۰ ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ مگه میشه ما این عکس رو ببینیم و جگرمون هزارپاره نشه 😭😭😭😭 ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ ⌛ ۱۴ روز مونده تا ۱۴۰۵ ✌🏼 امروز همت کردم و نشستم مقدمات دفتر سال جدید رو نوشتن 📝 سوالای جمع‌بندی ۱۴۰۴ 🗓️ مناسبت‌ها 🎯 تقسیم‌بندی اهداف ✨ یه قسمت جدید به نام میل‌ها و رغبت‌ها هم اضافه کردم 🌙 این دو تا قسمت رو گذاشتم اگر عمری بود ان‌شاءالله شبای قدر کم کم ببرم بنویسم. 🥲🥹 ‌ ✊🏼 امسال قراره یادم نره چرا شروع کردم ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ چند دقیقه از سلام نماز عشا نگذشته بود که صدای های های گریه‌کردن دو نفر آمد. اولین بار نبود، سر برگرداندم. سوگ خودم آنقدر شدید بود که تحمل بازدید از ابراز سوگ دیگران را نداشتم. همین چند دقیقه قبلش، وسط نماز مغرب و عشا، خودم در آغوش برادرزاده همسرم های های گریه کردم، البته نه بلند، گریه‌های بلندم را، هق‌هق‌هایم را، ضجه زدن‌هایم را همان صبحش در حرم، در آغوش دوست‌هایم کرده بودم، تا مغرب هم تلویزیون روشن بود و بیهوش بودم اما هربار صدایشان می‌آمد، بلند می‌شدم، می‌نشستم، چفیه یادگاری‌شان را بغل می‌گرفتم و بلند بلند زار میزدم، حالا دیگر نای بلند گریه کردن نداشتم. پسرک پیراهن قرمزی، ۴ـ۵ ساله، پایم را لگد کرد و به سمت غربی مسجد رفت. صدای گریه که بلند شد، با لحن خنده‌داری بلند بلند خواند: ـ گریه نکن زار زار / می‌برمت با زار دخترکی، سارافون مشکی به تن، محکم زد پس کله‌اش: ـ خجالت بکش، آقا مرده، نباید بخندی و مسخره کنی. پسرک لباس قرمز، لگدی به دفتر نقاشی دخترک زد: ـ خودت برو تو دفترت خجالت بکش، آقا نمرده شهید شده، شهیدا هم هیچوقت نمیمیرن. شهیدا زنده‌ان، زنده‌تر از ما‌. با حیرت سر چرخاندم طرفشان. پسرک ادامه داد: ـ ایشالا اونایی که شهیدش کردن بمیرن و گور به گور شن. ته مدادش را گذاشت گوشه دندانش، چند بار محکم گاز زد، مزه‌ی چوب را زیر زبانم حس کردم. دخترکی دیگر آرام گفت: ـ آمریکا شهیدش کرده. پسرک انگار منتظر بود، بلند شد، هروله‌کنان داد زد: ـ مرگ بر آمریکا مرگ‌ بر ارسائیل مرگ بر ترامپ کله خر بعد شروع کرد به چند نفر دیگر هم مرگ و فحش فرستادن. دخترکان، نشسته بر زمین و در حال نقاشی، هرچه پسرک می‌گفت بلند تکرار می‌کردند. از مسجد که بیرون می‌رفتم آخرین صدایی که شنیدم این بود: ـ صل علی سترکه، چشما ترامپ بترکه. 🥀روز دوم جنگ 🥀روز دومی که امام نداشتیم، و تازه فهمیدیم چه بر سرمان آمده 🥀روز دوم یتیمی که تازه فهمیده دیگر پدر ندارد ۴. یک شنبه ۰۴/۱۲/۱۰ ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
حقیقتا فکر نمی‌کردم زمانی بخاطر یه شب نرفتن تجمع/راهپیمایی آنقدر غصه بخورم که بشینم گریه کنم و احساس غبن کنم و حسرت بخورم ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ خودم را جمع‌وجور کردم. سرم درد می‌کرد. با همان سردرد ظرف‌ها را گذاشتم توی ماشین. همزمان سوره فتح گذاشتم بخواند و فقط توی دلم تکرار کردم. لب باز می‌کردم به سرفه می‌افتادم. سینه‌ام موقع نفس کشیدن هم خس‌خس می‌کرد. یقین کردم دلیل این سرفه‌ها چیزی جز فشار عصبی نیست. دو ساعت پیش تلویزیون را روشن کرده‌بودم که مستندی از زندگی آقا پخش می‌شد. آنقدر به هق هق افتادم که تلویزیون را خاموش کردم. قلبم، پر از اندوه بود. همه از حماسه می‌گفتند ولی نداشتمش. آمدم ایتا پروفایلم را مشکی کنم، نگاهم به جمله‌ای که روی پروفایلم گذاشتم افتاد: هر کس با کتاب ها آرام گیرد، هیچ آرامشی را از دست نداده است 🥰 دکمه‌ پاور ماشین را لمس کردم. صدای جریان آب که آمد چرخ زدم در خانه. آهنربای کتابخانه‌ی اتاق کشیدم آن سمت. حوصله هیچ کتابی را نداشتم. سمتِ روشنِ زندگی، با آن جلد صورتی جیغش، چشمک میزد. دستم می‌لرزید که سوگِ‌مدام را بردارم و بندازمش دور گردنم و خودکشی کنم. آمدم توی هال. دراز کشیدم روی مبل. سرم را روی دسته‌مبل گذاشتم و قبل از اینکه چشمانم را ببندم، کلمات سورمه‌ای رنگ آبی دریا سرخ و جاده را دیدم. در میان خواب و بیداری، ذهنم انگار گمشده‌اش را یافته باشد، از جا پریدم. از همان حدود ساعت ۴ عصر که شروع کردم، تا مغرب ۱۰۰ صفحه خواندم که نه، نوشیدم. نوشیدم و قلبم پر شد از شعله حماسه، نه، نادرخان ذره ذره بذر حماسه در دلم کاشت و با قطره قطره اشکِ سوگواری رهبر، آبیاری‌اش کرد. 🥀روز سوم جنگ 🥀روز سومی که امام نداشتیم ۵. دوشنبه ۰۴/۱۲/۱۱ ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
هدایت شده از [نگاهِ تو]
‌ ‌✨️ اللّٰهُمَّ أَنْتَ الْقائِلُ وَ قَوْلُکَ حَقٌّ وَ وَعْدُکَ صِدْقٌ: "وَ سْئَلُوا اللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً"؛ وَ لَیْسَ مِنْ صِفاتِکَ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّةَ! ✨️ خودت گفتی: "از فضل من بخواهید که من به شما مهربانم". خدایی که ما می‌شناسیم کسی نیست که بگه از من چیزی بخواه ولی نخواد بده... @Negahe_To