[نگاهِ تو]
✍️ امشب ۱۲ امین شبی بود که سر سفره افطار دعا کردم: "خدایا رهبرمون رو برامون حفظ کن"؛ و ۲ امین شبی
✍️ در اولین سحر از شبهای قدر، دوباره با اشک دعا کردم: "خدایا رهبرمون رو برامون حفظ کن".
اللهم انصُرهُ وَ اَنتَصِر بِه لِدینِک.
خدایا #او را یاری کن و به #او، دینت را یاری بخش.
@Negahe_To
✍️ من تا الان هیچ عکسی از بچههای مدرسه میناب ندیدهام. هم دلش را نداشتهام و هم توانِ ایست دادن به مغزم را نداشتهام. وقتی یک تصویر میگذارم جلویش، خودش آتش به اختیار عمل میکند. دستش را از دستم رها میکند و میرود چنان با جزییات آن تصویر، داستانسرایی میکند که من را بیچاره میکند. جزییاتی مثل اینکه کدامشان آن روز صبح دنبالِ کشِ مویش میگشته، این یکی صبحانه خورده بوده یا نه، دیگری موقع خداحافظی چهطور به چشمهای مادر یا پدرش نگاه کرده و آن یکی مقنعهاش را کجوکوله سر کرده یا صاف و اتوکشیده.
برای همین است که من تصویر هیچ کدام از آن فرشتههای معصوم را ندیدهام. حتی از خرابی مدرسه و آواربرداری و ضجه زدن پدران و مادران هم چیزی ندیدهام. اما حالا، دقیقا همین حالا که نزدیکِ طلوعِ آفتابِ روز هجدهم اسفندماه است دارم از یک غم، آب میشوم. حالا که یک ساعت را بیوقفه زیر صدای جنگنده و انفجار گذراندهام. حالا که پنجاه و پنج دقیقه از اولین صدای وحشتناک گذشته و در تمام این دقیقهها، پشتِ سرِ هم انفجار بوده و لرزش چهارستونِ خانه و پاره شدنِ بندِ دل. حالا که هنوز ضربان قلبم طبیعی نمیزند و قوت به پاهایم برنگشته، همین حالا، دارم از یک غم، بیچاره میشوم.
از غمِ آن چند ثانیه یا چند دقیقه بعد از انفجار اول در مدرسه میناب. از آن ترسِ بیحدوحصر که بر قلبهای کوچک دخترکانی نشسته بود که صدای انفجار اول را در چند ده متریشان شنیده بودند و در گوشهای از مدرسه پناه گرفته بودند. از فاصله بین انفجار اول و دوم. این غم دارد من را بیچاره میکند. بمیرم برای دلها و دستها و پاهای لرزانشان. بمیرم برای تندتند نفسزدنهایشان. بمیرم برای حلقههای اشک و ترس چشمهایشان. باشد که به لطف خدا زنده باشم و ببینم این غمها، این اشکها، این ترسهای معصومانه، به زودی، ریشههای این شیطانِ بزرگ را در جهان بخشکاند.
#روایت_زندگی
#روایت_جنگ
#روایت_میناب
#سحر_نوزدهم_ماه_مبارک
@Negahe_To
✨️ اللّٰهُمَّ أَنْتَ الْقائِلُ وَ قَوْلُکَ حَقٌّ وَ وَعْدُکَ صِدْقٌ: "وَ سْئَلُوا اللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً"؛ وَ لَیْسَ مِنْ صِفاتِکَ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّةَ!
✨️ خودت گفتی: "از فضل من بخواهید که من به شما مهربانم". خدایی که ما میشناسیم کسی نیست که بگه از من چیزی بخواه ولی نخواد بده...
#دعای_ابوحمزه_ثمالی
#سحر_بیستویکم_ماه_مبارک
@Negahe_To
✍️ دهخدا که خدایش بیامرزد، در توصیفِ کریم نوشته: "جوانمرد، بامروت، درگذرنده از گناه، بخشاينده، بخشنده، باکرم، سخی، بارحم، رحيم، آمرزنده، صاحب کرم".
بعد انگار که دلش قرار نگرفته باشد، ادامه داده: "گفتهاند که کريم اطلاق شود بر جوادِ کثيرالنفع و همچنين اطلاق شود بر نيکوترين هر شیءای". حتی به این هم بسنده نکرده و باز اضافه کرده: "کریم یعنی مهربانِ خيرخواه، نيک انديش، نيک نهاد، سليم النفس، باملاطفت". یک جوری کریم را توصیف کرده که آدم بال دربیاورد یک خدایِ کریم داشته باشد.
در دعای جوشن کبیر، خدا هم یک جورهایی ناز کرده برای بندههایش. صفتِ کریم بودنش را همینطوری نداده به ما. آن را منسوب کرده به یک دسته خاص از بندههایش. "یا من هو بِمَن رجاهُ کریم" یعنی خدایی که کریم بودن خودش را به امید داشتن بندهاش گره زده. امشب وقتِ صدا زدنِ خدایی است که برای آدمهایی که ناامید نمیشوند کریم است.
#دعای_جوشن_کبیر
#سحر_بیستوسوم_ماه_مبارک
@Negahe_To
✍️ میلنگید. در هر قدم، کل بدن خم میشد سمت چپ. سکته کرده بود. آرام قدم برمیداشت ولی پرچم را محکم گرفته بود. دختر جوانش، جا پای قدمهای بابا میگذاشت.
#روز_قدس
#روایت_جنگ
#روایت_زندگی
#لذت_عکاسی
#مردم_علاج_در_وطن_است
@Negahe_To
✍️ چهل روزش نشده بود. مادر، موقع قدم برداشتن، دست را از زیر چادر میگذاشت روی شکم. روی خطِ برش خورده عمل سزارین. بابا چشم دوخته بود به عکس رهبر. او در آغوشِ بابا داشت معنیِ وطن و امنیت را مزمزه میکرد.
#روز_قدس
#روایت_جنگ
#روایت_زندگی
#لذت_عکاسی
#مردم_علاج_در_وطن_است
@Negahe_To
✍️ سیستمهای صوتیِ خیابانِ سپه خواب مانده بودند. مردم، معطل نماندند. در هر قدم، از یک گوشه، صدایی بلند میشد و جمعیت، بیهیچ تعلل، یکصدا میشدند.
#روز_قدس
#روایت_جنگ
#روایت_زندگی
#لذت_عکاسی
#مردم_علاج_در_وطن_است
@Negahe_To
✍️ تنها ایستاده بود جلوی ورودی میدان. روبروی جمعیت. باران باریده بود ولی هوا سرد بود. از تَرَکِ دستهاش خون زده بود بیرون. میله پرچم، بر خونِ دلمه بسته، بوسه میزد.
#روز_قدس
#روایت_جنگ
#روایت_زندگی
#لذت_عکاسی
#مردم_علاج_در_وطن_است
@Negahe_To
✍️ خم شد تا همقد فرزندش بشود. انگشتِ اشاره را گرفت رو به جلو و توی گوش دخترش گفت: "بابا ببین اونجا عالیقاپوئه. همونجا که اسرائیل با بمبهاش بش آسیب زد".
#روز_قدس
#روایت_جنگ
#روایت_زندگی
#لذت_عکاسی
#مردم_علاج_در_وطن_است
@Negahe_To
✍️ داشتند با هم شعارهای پشت بلندگو را تکرار میکردند و راه میرفتند. سخنران گفت: "برای شادی روح امام خامنهای صلوات". ایستاد. سر را پایین انداخت و شروع کرد بلند گریه کردن. دست مردش دورش حلقه شد. "بیا بغلم با هم گریه کنیم عزیز دلم".
#روز_قدس
#روایت_جنگ
#روایت_زندگی
#لذت_عکاسی
#مردم_علاج_در_وطن_است
@Negahe_To