eitaa logo
[نگاهِ تو]
367 دنبال‌کننده
722 عکس
80 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌✍️ دیشب یک‌جایی نوشتم: "مادربزرگم می‌گفت آدم به روی خوش میره جایی مهمونی، نه به خاطر سُفره. من کنار دست همون مادربزرگ، بزرگ شدم." بعدِ نوشتنش دیگر خوابم نبرد. باز یادِ تو افتادم. تویی که همیشه سر سفره‌‌ات برای همه، جا داشتی. آشنا و غریبه برایت فرقی نمی‌کرد. تویی که مهربانی‌ات مثل باران، بی‌کم‌وکاست روی سرِ همه می‌ریخت. تویی که از یک عالمه آدم رنجیده بودی و دلِ هیچ‌کس را ولو به اندازه خط‌وخشی نرنجانده بودی. واقعا چه‌طور توی این دنیا، انقدر خوب بودی تو؟ من نمی‌دانم به خاطرِ کنارِ تو بزرگ شدن چه چیزها یاد گرفته‌ام ننه. اما می‌دانم مهربانی‌ات را جوری رج‌به‌رج در قلبم بافته‌ای که تا زنده‌ام از تو رهایی ندارم. می‌شود این سحرهای ماه مبارک، هنوز هم سهمِ دعایِ من را بگذاری سرِ طاقچه گچی اتاقت؟ @Negahe_To
‌ ‌‌بسم الله الرحمن الرحیم ‌✍️ روایت زندگی در جنگ دیشب افطاری دعوت بودم. در یک هیات خانوادگی. بعد از نماز و افطار، سخنرانی بود و مداحی. سخنران که آدم مهمی هم بود در همان ابتدای حرفش گفت: «اگه کسی خواست باهاتون شرط ببنده که بین ایران و آمریکا جنگ میشه یا نه؛ شما شرط ببندید که جنگ میشه. اگه هم خواست شرط ببنده که ایران پیروزِ جنگه یا آمریکا، شرط ببندید ایران». با خودم گفتم: «منم موافقم اما حالا کو تا جنگ؟» حدود ده و نیم شب رسیدم خانه. بلافاصله نشستم پای لپتاپ. باید برای کلاس امروز صبح، درس آماده می‌کردم. تا خرده‌کاری‌ها جمع بشود و قصد خواب کنم ساعت از یک نیمه‌شب گذشته بود. قبل خواب برای رفیقم پیامک دادم. شبِ تولدش بود. برایش نوشتم: «تولدت مبارک دختر پُرتلاش و خوش‌قلبِ اسفندماه. امسال رفاقت‌مون 20 ساله شد! از شناختنت توی این دنیا خوشحالم رفیق خوبم». بعد هم برایش آرزوی اتفاقات خوب کردم و یک ایموجی قلب قرمز چسباندم ته پیام. ساعت چهارونیم صبح با صدای هشدار گوشی بیدار شدم. طول کشید تا بفهمم کجا هستم. یادم افتاد که خواب دیده‌ام جنگ شده. به روال همیشه سعی کردم به جزییات خوابم فکر نکنم تا تصویرها زودتر از ذهنم بیرون بروند. بعد از سحری و نماز صبح، یادم افتاد امروز شنبه است. به روال شروع هر هفته، مبلغی را برای مامان کارت‌به‌کارت کردم. رسیدش را به صورت متنی برایش پیامک کردم. زیر پیام هم طبق معمول نوشتم صدقه. سالهاست بیشترِ صدقه‌های ریز و درشت را برای مامان واریز می‌کنم. یکی از نزدیک‌ترین و مطمئن‌ترین مسیرها برای رسیدن صدقه به دست اهلش. به دست آدم‌های آبرودار و نیازمند که فقط تعداد محدودی از حال‌وروزشان باخبرند. ساعت ده صبح کلاس مجازی داشتم. خبر رسیده بود که بچه‌ها قصد دارند به نشانه اعتراض به تصمیم مسئولین دانشگاه برای کشاندن دانشجوهای خوابگاهی به اصفهان و یکدفعه اعلام کردنِ مجازی شدن کلاس‌ها، در کلاس‌ها شرکت نکنند. حدود نه‌ونیم صبح در کانال تلگرام‌شان صوت گذاشتم. گفتم که شرایط را درک می‌کنم و به نظر من حق دارند ناراحت و شاکی باشند. قبول داشتم که آن تصمیم اولیه برای حضوری شدن دانشگاه‌ها آن هم در دو سه هفته پایانی سال، و به‌خصوص همزمان با ماه مبارک، اصلا تصمیم عاقلانه‌ای نبود. برای بچه‌ها توضیح دادم که تصمیم آنها هم برای شرکت نکردن در کلاس، عاقلانه نیست چون دودش فقط توی چشم خودشان و منِ استاد می‌رود. در آخر هم گفتم که تا یک ربع بعد از ده در صفحه کلاس منتظرشان می‌مانم و اسامی حاضرین و البته غایبین را یادداشت می‌کنم. چند دقیقه قبل از ساعت ده خبر رسید صدای سه انفجار در تهران شنیده شده. معلوم نبود این انفجارها از طرف کجاست و این یعنی جنگ شروع شده یا اتفاق دیگری افتاده است. می‌روم سراغ دو سه تا گروه رفقایم در ایتا و بله. هیچ‌کس خبر خاصی ندارد جز این‌که رفیق‌های تهرانی خبر را تایید می‌کنند و محل تقریبی انفجارها را هم تا حدی می‌دانند. تلویزیون را روشن می‌کنم. تقریبا هیچ کانالی را نمی‌گیرد؛ یا بالای صفحه مشکی می‌نویسد اطلاعات رویداد در دسترس نیست یا صفحه‌های رنگی شطرنجی نشان می‌دهد که مدام بال‌بال می‌زنند و رنگ‌ها در هم قاطی می‌شوند. ساعت ده و سه دقیقه است. سامانه ال‌ام‌اس دانشگاه را باز می‌کنم و به صفحه کلاس وارد می‌شوم. خداراشکر اینترنت کندِ وای‌فای خانه همراهی‌ام می‌کند. چهار نفر در کلاس حضور دارند. میکروفون را باز می‌کنم و بعد از سلام و صبح‌به‌خیر می‌گویم که تا چند دقیقه دیگر منتظر ورود اعضا به کلاس می‌مانم. دل توی دلم نیست. نگران و آشفته‌ام. همزمان با صفحه کلاس، بله و ایتا را روی لپتاپ چک می‌کنم. هیچ خبر موثقی نیست جز اینکه سگِ هارِ جهان، مسئولیت حمله را به عهده گرفته و با تحقیر و تمسخر از ترورهای دقیق با زدن موشک‌ها به قلب تهران ‌حرف زده است. همین که می‌فهمم تکلیف انفجارها معلوم شده و عملا جنگ شروع شده، حالم از آن بلاتکلیفی قبلی بهتر می‌شود. به خودم یادآوری می‌کنم: «این‌که در این سال‌ها آن‌قدر قوی شده‌ایم که بتوانیم با جبهه شر مطلق در جهان، چشم‌ تو چشم بشویم، اصلا چیز کم‌ارزشی نیست!» ‌
‌ ‌‌‌ساعت ده و ربع شده. شش نفر در کلاس حضور دارند. اسم‌ها را یادداشت می‌کنم. صدا را دوباره باز می‌کنم. از حضورشان تشکر می‌کنم و برای چندمین بار می‌گویم روال عادی من همیشه همراهی و رفاقت با دانشجوست؛ البته تا جایی که احترام‌ و حرمت‌ها حفظ بشود. از سامانه درس خارج می‌شوم و در گروه تلگرام‌شان دوباره صوت می‌گذارم. اطلاع می‌دهم که حتما از غایبین نمره کم خواهم کرد و سرفصلی که قرار بوده امروز تدریس کنم را هم دیگر درس نمی‌دهم. صفحه تلگرام را می‌بندم. می‌دانم احتمالا از چند دقیقه دیگر، پروکسی‌ها هم غیرفعال می‌شوند. در قسمت تنظیمات تلویزیون، دوباره گزینه کانال‌یابی خودکار را فعال می‌کنم. روی آنتن وای‌فای خانه علامت تعجب آمده اما همچنان روی لپ‌تاپ در حد بالا آمدن ایتا و بله، دستم را لنگ نمی‌گذارد. ‌ ‌گروه دخترانِ حضرت معصومه که همان گروه دوستانِ صمیمی دوره لیسانس است، مهم‌ترین پاتوق همیشگی‌ام در ایتاست. کنار هم، یک نمونه کوچک از ترکیب جمعیتی ایران هستیم. از شهرهای مختلف با روحیات متنوع و با اشتراک‌های اساسی. قرار می‌گذاریم که مرتب از حال هم خبر بدهیم. دلمان کنار هم آرام‌تر است. یک ساعتی از خبر اولیه گذشته و هنوز نتوانسته‌ام درست‌وحسابی خودم را جمع‌وجور کنم. در یک گروه دیگر، یکی از دوستان پیام می‌گذارد که: «مایحتاج ضروری‌تون رو زودتر برید تهیه کنید». جواب می‌دهم: «واقعا می‌خوای مثل بقیه پاشی بری توی صف خرید؟! والا توی خونه‌های همه ما، همین الانم حداقل به اندازه چند هفته خوراک برای زندگی هست!» از پای لپتاپ بلند می‌شوم و قبل از هر کار دیگری، ماشین لباسشویی را روشن می‌کنم. چادر مشکی‌ام خیلی خاکی و کثیف شده. اگر لازم بشود برای کاری بیرون بروم دوست دارم چادرم حتما تمیز باشد. @Negahe_To
‌ ‌مگه بعد نماز جماعت‌ها همیشه نمیگفتن شادیِ روحِ امامِ راحل صلوات؟ چرا پس امروز بعد نماز یه چیز دیگه میگن؟ من برای شادیِ روحِ صلوات بفرستم؟... @Negahe_To
‌ ‌✍️ امشب ۱۲ امین شبی بود که سر سفره افطار دعا کردم: "خدایا رهبرمون رو برامون حفظ کن"؛ و ۲ امین شبی بود که بعدِ گفتنش، روزه‌ام را با اشک باز کردم. @Negahe_To
‌ ‌✍️ لازم نبود که بروی آن بالا بالاها! همین‌جا روی زمین هم یک اشاره می‌کردی ما هر شب می‌آمدیم حاضری می‌زدیم؛ پای ایرانِ عزیزمان، پای انقلابِ عزیزمان، و پای که از هرکسی برایمان عزیزتری. @Negahe_To
‌ ‌✍️ غمگین و افسرده نیستم. خودم را پیدا کرده‌ام. فهمیده‌ام فرصت‌ها چون ابر می‌گذرند. می‌دانم باید بنویسم از این روزها و شب‌ها. باید خیلی کارهای دیگر هم انجام بدهم که دارم برایشان تلاش می‌کنم. رزقِ نوشتن را هم خدا می‌دهد به زودی ان‌شاءالله. 🇮🇷 مردم، علاج در وطن است. @Negahe_To
Mohsen Chavoshi 625680128_-342621330.mp3
زمان: حجم: 13M
‌ ‌ 🎼با تکه‌های پیکرمان با گیسوان دخترمان‌ می‌خواستید چه کار کنید؟ ما زنده‌ایم مثل امید این چند روزه را بروید بر کُشتن افتخار کنید شیپور جنگ را زده و یکباره صلح می‌طلبید ابلیس‌زادگانِ پلید‌ ای بدترینِ اهل زمین با ما رسیدگانِ به یقین پس مایلید قمار کنید! مردم، علاج در وطن است دنیا فقط لب و دهن است این جنگ جنگ تن‌به‌تن است آزادگان کل جهان فکری برای تربیت اقوامِ برده‌دار کنید این ظلم‌های بی‌حدشان افکار تیره و بدشان آژیر‌های ممتدشان سوراخ‌های گنبدشان این موش‌های شب‌زده را‌ ای گربه‌ها شکار کنید! @Negahe_To