eitaa logo
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
809 دنبال‌کننده
371 عکس
20 ویدیو
11 فایل
❖ انجمن فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم (ع) مجموعه ای‌ است که سعی دارد در عرصه ترویج تاملات فلسفی در عرصه علوم اجتماعی قدم بردارد. • • • • ❃ دبیر انجمن/سعید کریم داداشی @saeed_karimdadashi
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 روز دانشجو میعادگاه پویایی در برابر جمود فکری و خودباختگی 🔹 روز دانشجو به‌عنوان نماد زنده‌ای از پویایی، آگاهی و مسئولیت‌پذیری اجتماعی، در ذات خود با هرگونه رویکرد انفعالی و ایستا در تضاد است. در فضای فکری کنونی، دو جریان به ظاهر متعارض اما در نتیجه مشترک، می‌کوشند شعله پرسشگری و روح نقادانه دانشجو را خاموش کنند؛ جریان محافظه‌کاری و جریان غرب‌گرایی تقلیدی. محافظه‌کاری جمودگرا با محدودسازی عرصه نقد و پرسش، و تنگ کردن مرزهای تفکر انتقادی، می‌خواهد دانشجو را به موجودی مطیع، بی‌پرسش و تنها تکرارکننده روایت‌های خشک و تاریخی تبدیل کند. این نگاه، با سوءتعبیر از مفاهیمی چون حفظ ارزش‌ها، انرژی تغییرخواه و عدالت‌طلب دانشجو را تهدید به خاموشی می‌کند و او را از نقش تاریخی‌اش که اعتراض به نابرابری و جمود فکری است، دور می‌سازد. 🔹از سوی دیگر، غرب‌گرایی و تقلیدگرا با ترویج یک الگوی فکری و فرهنگی وارداتیِ بی‌ریشه، هویت مستقل، اسلامی-ایرانی دانشجو را نشانه می‌رود. این جریان، با ارائه نسخه‌های آماده و نقدناپذیر از تمدن غرب، دانشجو را از میراث تمدنی خویش بیگانه کرده و او را به موجودی بی‌هویت یا دارای هویت وام‌گرفته‌ تبدیل می‌کند که تنها به تکرار انگاره‌های برون‌زا می‌پردازد. این خودباختگی فکری، دانشجو را از کارکرد اصلی خود که همانا به چالش کشیدن وضع موجود و مشارکت در ساخت هویت منحصربه‌فرد تمدن خویشتن است، محروم می‌کند. هر دو جریان، اگرچه در ظاهر متفاوت می‌نمایند، اما در عمل همسو در تقلیل دانشجو به موجودی ماشینی و فاقد استقلال فکری عمل می‌کنند. یکی با حصر فکری در گذشته‌ای تحریف‌شده و دیگری با اسارت در امروزی بی‌ریشه، می‌خواهند این موتور محرک تحول را از کار بیندازند. 🔹روز دانشجو باید موتور محرک اندیشه و کنش اجتماعیِ ریشه‌دار در هویت اصیل باشد، نه موزه‌ای برای بازخوانی منفعلانه گذشته یا ویترینی برای نمایش الگوهای وارداتی. دانشجوی امروز با مسائل پیچیده‌ای چون شکاف نسلی، بحران محیط زیست، عدالت اجتماعی و توسعه ضد اقلیم روبروست. روز دانشجو باید فضایی برای طرح این چالش‌ها با زبان نقاد، مستقل و مبتنی بر خردورزی اصیل اسلامی-ایرانی فراهم آورد. هرگونه تلاش، چه از سوی محافظه‌کاریِ جمودگرا و چه از سوی غرب‌گراییِ خودباخته، برای ساکت کردن این صداهای پرسشگر، خیانت به روح زنده و اعتراضی این روز تاریخی است. به جای این دو رویکرد انحرافی، باید نگرشی پویا، مسئولانه و اصیل را جایگزین کرد؛ نگرشی که روز دانشجو را به بستری برای گفت‌وگوی انتقادی بین‌نسلی، نقد سازنده درون‌تمدنی و ترسیم افق‌های آینده‌ای مبتنی بر هویت و خرد جمعی خودی تبدیل کند. 🔹دانشگاه سنگر آزاداندیشیِ مسئولانه است و دانشجو پرچم‌دار این عرصه. پس باید اجازه داد روز دانشجو، در احترام به آرمان‌های اصیل انقلاب اسلامی و با پرهیز از تقلید کورکورانه، موتور محرکی برای طرح پرسش‌های اساسی و حرکت به سوی جامعه‌ای آگاه‌تر، عادلانه‌تر و متکی بر هویت مستقل تمدنی باشد. ▫️دبیر انجمن فلسفه علوم اجتماعی سعید کریم داداشی انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 دانشجو و بی‌هویتی در نظامی عاریه‌ای ✍ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 دانشجو و بی‌هویتی در نظامی عاریه‌ای 🔻روز دانشجو بهانه‌ی خوبی است تا در باب ایده‌های بنیادین نهادی به نام «دانشگاه» بیندیشیم؛ ایده‌هایی که روح دانشگاه به‌شمار می‌آیند و مبادی عزیمت، مسیر اصلی و غایت فرجامین آن را تعیین می‌کنند. آنچه به‌عنوان وظیفه کنشگران دانشگاه، خواه آموزگاران و دانشجویان و پژوهشگران و خواه مدیران آن شناخته می‌شود، توسط این ایده‌ها تعیین شده و به یاری سنجه‌های فلسفی ارزیابی می‌شود؛ از این رو نهاد علم باید زیستاری را که اعضایش به‌شکل میان‌اذهانی در آن سهیم هستند را نهادی‌وار تجسم بخشد و انگیزاننده‌وار از آن پشتیبانی نماید. 🔻بنا به نظریه میدان‌های کنش بوردیو، هر پدیده دست کم در سه سطح کار می‌کند و برای ارزیابی آن، باید هر سطح را با سنجه‌های مخصوص خودش در نظر گرفت. سطح نخست، سطح آشکار پدیده است که کنش‌های ملموس در آنجا رخ می‌دهد. سطح دوم سطح میانی و کمتر مشهودی است که ویژه مناسبات سازمانی، قواعد کنش فردی و جمعی و الگوهای ارتباطی است. سطح سوم نیز سطح زیرین یا همان ایده‌های بنیادین است که پدیده را به‌لحاظ نظری و مفهومی برپا و تقویت می‌کنند. اکنون پرسش آن است که آیا به‌هنگام برپایی یا ارزیابی دانشگاه می‌توانیم یکی از این سطوح را نادیده بگیریم و تمام‌کار را به کنشگران یک سطح واگذاریم؟ 🔻پاسخ این سؤال به‌جهت علمی منفی است چون پدیده دانشگاه یک کل است که لایه‌های درهم تنیده‌ای را در خود جای داده است؛ ولی به جهت واقعی می‌توان پاسخ مثبت به آن داد و برای مثال به وضعیت دانشگاه در ایران اشاره کرد. کمتر از یک سده است که ما در کشورمان دانشگاه مدرن تاسیس کردیم بدون آنکه توجهی به روح و فلسفه‌ی آن داشته باشیم. در ابتدا لایه ظاهری یعنی تفکیک دانشکده‌ها را اجرا کردیم و بعد از آن به سراغ سطح میانی یعنی مدیریت و اقتصاد دانشگاه رفتیم. آنچه تاکنون نداشته‌ایم، «فلسفه دانشگاه» است. 🔻ما در ایران ایده فلسفی خاصی برای درک موقعیت دانشگاه در کلیت نظام فرهنگی خود یا ایده‌ای فلسفی برای طراحی نسبت دانشکده‌ها با هم نداریم و تنها از جهات بروکراتیک و تقسیم کار ساده به این مهم دست زده‌ایم. در این وضعیت طبیعی است که نتوانیم منطق و روح حاکم بر الگوی دانشگاه مدرن را از ظاهرش جدا کنیم و لذاست که دچار مصرف‌گرایی فرهنگی می‌شویم. 🔻اما خطری بزرگتر نیز در این میان احساس می‌شود؛ ایده‌های دانشگاه هویت و جهت دانشگاه را تعیین می‌کنند و ما وقتی ایده‌ی اختصاصی نداریم، دچار التقاط و بی‌هویتی خواهیم شد. در این صورت است که هر دانشکده به جزیره‌ای تبدیل می‌شود که ایده‌ی خود را دنبال می‌کند؛ یکی به فکر کسب درآمد است؛ یکی به فکر خدمت به حکومت و دیگری به فکر تربیت پژوهشگران مستقل از جامعه. این سرگشتگی نظری، دانشگاه ایرانی را به بیماری چندشخصیتی فرهنگی دچار کرده و آن را از کارآمدی انداخته است. 🔻اگر دانشگاه ایرانی امروز وضع مناسبی ندارد، بیشتر از آن روست که ایده‌ی مشخص نظرپردازی‌شده‌ای ندارد نه اینکه نظرات خوبی هست ولی اجرا نمی‌شوند؛ خود نظر مفقود است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 نقش دانشگاه در برابر جامعه مصرفی؛ واعظانه سخن گفتن یا خردمندانه اندیشیدن؟ ✍️ سعید کریم داداشی 🔹در پی انتشار پیام تصویری مقام معظم رهبری انقلاب اسلامی به مناسبت هفته بسیج و تاکید ایشان بر پرهیز از اسراف در مصرف منابع، مباحث گسترده‌ای حول این موضوع شکل گرفته است. این نوشتار بر آن است تا با رویکردی تحلیلی در چارچوب فلسفه علوم اجتماعی، به ابعاد کمتر بررسی‌شده این مسئله بپردازد. • بخش اول • بخش دوم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 نقش دانشگاه در برابر جامعه مصرفی؛ واعظانه سخن گفتن یا خردمندانه اندیشیدن؟ 🗂 بخش اول ✍ سعید کریم داداشی 🔹در پی انتشار پیام تصویری مقام معظم رهبری انقلاب اسلامی به مناسبت هفته بسیج و تاکید ایشان بر پرهیز از اسراف در مصرف منابع، مباحث گسترده‌ای حول این موضوع شکل گرفته است. این نوشتار بر آن است تا با رویکردی تحلیلی در چارچوب فلسفه علوم اجتماعی، به ابعاد کمتر بررسی‌شده این مسئله بپردازد. مفهوم مصرف و لوازم آن، همچون سایر مفاهیم اعتباری، تطور تاریخی‌خاصی دارد که تحلیل آن، بدون توجه به نظام مفهومی حاکم بر هر دوره، با دشواری مواجه است. از این رو، مصرف در دوران پیشامدرن، معنایی متفاوت و عمدتاً ذیل چارچوب‌های اخلاقی صورت‌بندی می‌شد. حال آنکه در عصر جدید، مصرف را می‌توان پدیده‌ای ذیل ایده توسعه و مدرنیته قلمداد کرد. کارل مارکس نیز در تحلیل موقعیت کارگر در دوران مدرن، به پیوند ذاتی بین مفهوم تولید انبوه و الگوی مصرف فراتر از حد ضرورت اشاره دارد که موید این امر است. 🔹ایده توسعه مدرن، با شتاب‌بخشی به فرآیند صنعتی‌شدن، گسترش شهرنشینی، ظهور طبقه متوسط و انقلاب در تولید انبوه، بسترهای مادی و فرهنگی لازم برای شکل‌گیری جامعه مصرفی را فراهم آورد. به گونه‌ای که می‌توان جامعه مصرفی را تجلی و فرزند بلافصل مدرنیته دانست. در این گذار تاریخی، مصرف از کنشی صرفاً اقتصادی در جهت برآوردن نیازهای اولیه، به یک پروژه هویت‌ساز مدرن تبدیل شد که در آن، افراد از طریق انتخاب کالاها و سبک زندگی، به تعریف و ابراز جایگاه اجتماعی خود می‌پردازند. همزمان، مدرنیته با ایجاد نهادهایی نوین همچون صنعت تبلیغات و مد، نظام‌های اعتبارسنجی و مراکز خرید، مصرف را به یک الگوی فرهنگی مسلط ارتقا داد؛ الگویی که هم موتور محرک اقتصاد سرمایه‌داری است و هم ابزاری برای یکسان‌سازی و نظم‌بخشی به زندگی اجتماعی. بنابراین، جامعه مصرفی نه یک انحراف یا عارضه جانبی، بلکه تجلی منطق درونی توسعه مدرن در عرصه زندگی روزمره محسوب می‌شود. 🔹ژان بودریار در تحلیل خود از مدرنیته و جامعه مصرفی متوجه این امر شده است لذا فراتر از نقدهای کلاسیک اقتصاد سیاسی می‌رود. وی با الهام از نشانه‌شناسی ساختارگرا، جامعه مصرفی را نه صرفاً به عنوان نظامی برای ارضای نیازهای مادی، بلکه به مثابه نظامی از نشانه‌ها و نمادها تفسیر می‌کند. اگر مارکس ارزش کالاها را در ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای می‌دید، بودریار مفهوم ارزش نشانه‌ای را بر آن می‌افزاید؛ ارزشی که کالا نه به دلیل کارکرد عینی، بلکه به واسطه معنای نمادین و موقعیت اجتماعی‌ای که القا می‌کند، کسب می‌کند. 🔹در این ایده، مصرف به فرآیندی ارتباطی بدل می‌شود. افراد از طریق کالاها، پیام‌هایی درباره هویت، طبقه اجتماعی، سلیقه و منزلت خود ارسال می‌کنند. در این فضا، ما صرفاً به برآوردن نیاز نمی‌پردازیم، بلکه در حال تولید و مبادله معنا هستیم. بودریار استدلال می‌کند که در جامعه مصرفی، تصاویر، رسانه‌ها و تبلیغات، واقعیت‌های ثانویه یا Hyperreality می‌سازند که در آن، مرز بین امر واقعی و بازنمایی‌های نمادین محو می‌شود. کالاها دیگر به یک اصل عینی ارجاع نمی‌دهند، بلکه به شبکه‌ای از دلالت‌های دیگر ارجاع دارند. از دیدگاه وی، مصرف در عصر حاضر نه یک انتخاب آزادانه، بلکه یک اجبار اجتماعی و حتی وظیفه برای شهروندان تلقی می‌شود؛ جامعه افراد را به لذت بردن اجباری فرامی‌خواند. این نظام نشانه‌ای بسته و خودارجاع، نابرابری‌ها را نه فقط از طریق توزیع نابرابر ثروت، که از طریق دسترسی تفاوت‌یافته به نمادها و نشانه‌های مطلوب نیز بازتولید می‌کند و انرژی انتقادی جامعه را به سمت فعالیت‌هایی مصرفی هدایت و تا حدی خنثی می‌سازد. 🔹با عنایت به هژمونی گفتمان توسعه در جهان معاصر و تاثیرپذیری الگوهای ملی از آن –که به طرق متنوع و گاه پیچیده، در فرآیندهای نهادسازی در کشور ما نیز بازتاب یافته است– به نظر می‌رسد فهم دقیق و همه‌جانبه مسئله مصرف و اسراف، مستلزم درنظرگیری این تحلیل‌های نظری است. تنها از این رهگذر است که می‌توان بدون تقلیل‌گرایی فردی و اخلاقی، به فرمایشات رهبری در عرصه عمل عمومی و نیز گفتمان آکادمیک ورود کرد. بنابراین، صورت‌بندی دقیق مفاهیم مدرنیته، توسعه و جامعه مصرفی، پیش‌نیاز ضروری برای شناسایی الگوهای مصرف با موضوع های متنوع، تحلیل ریشه‌های فرهنگی-اجتماعی اسراف و ارائه راهکارهای مؤثر و بومی در این حوزه به شمار می‌آید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 نقش دانشگاه در برابر جامعه مصرفی؛ واعظانه سخن گفتن یا خردمندانه اندیشیدن؟ 🗂 بخش دوم ✍ سعید کریم داداشی 🔹 جامعه مصرفی مدرن صرفاً یک سبک زندگی نیست، بلکه نظامی جهانی و به‌هم‌پیوسته است که اقتصاد، فناوری، شهرنشینی، مناسبات اجتماعی و حتی ساختارهای ذهنی را شکل می‌دهد. خروج از این نظام مستلزم دگرگونی در زیرساخت‌های انرژی، حمل‌ونقل، ارتباطات و نظام مالی جهانی است. جذابیت مدل مصرفی مدرن که با وعده رفاه، انتخاب فردی و دسترسی بی‌سابقه به کالاها و خدمات همراه است، کنارگذاشتن آن را برای مردم دشوار می‌سازد. افزون بر این، نهادهای قدرتمند جهانی نظیر شرکت‌های چندملیتی، نظام‌های مالی و رسانه‌های غالب، به‌عنوان ذی نفعان تداوم این تمدن هژمونیک، در برابر تحولات بنیادین مقاومت می‌کنند. 🔹در مقایسه، بسیاری از تمدن‌های پیشامدرن—از جمله تفکر بودایی، حکمت ایرانی-اسلامی و سنت‌های یونانی—بر اقتصاد معیشتی، قناعت، تعادل با طبیعت و اولویتِ معنویت بر مادیت تأکید داشتند. مفاهیمی همچون کفاف در اسلام یا میان‌روی در فلسفه یونانی می‌توانند مبانی نظری الگوهای مصرف غیرمصرف‌گرا را فراهم آورند. این تمدن‌ها عموماً انسان را نه به‌عنوان مصرف‌کننده‌ای منفرد، بلکه به‌مثابه جزیی از شبکه‌های اجتماعی و طبیعی می‌نگریستند. چنین رویکردی می‌تواند اساس شکل‌گیری اقتصادهای تعاونی، اشتراک منابع و کاهش مالکیت فردی انباشتی باشد. همچنین، تاکید بسیاری از سنت‌های پیشامدرن بر اقتصاد محلی، تولید دستی و رابطه مستقیم تولیدکننده-مصرف‌کننده، در تقابل آشکار با نظام ناشناس و جهانی‌شده کنونی قرار می‌گیرد. 🔹در گام نخست، حرکت به سوی مدرنیته‌های چندگانه ضروری است؛ بدین معنا که عناصری از سنت‌های غیرمدرن—مانند اخلاق زیست محیطی خاص، قناعت یا همیاری—در قالب نهادهای مدرن بازتعریف شوند تا پیامدهای ضداقلیمی نظام موجود تخفیف یابد. این خود نیازمند ایده‌پردازی و نظریه‌پردازی جدی در دانشگاه است. نمونه‌هایی مانند اقتصاد چرخه‌ای که گام‌هایی هرچند محدود در این مسیر به شمار می‌روند که عمدتاً در چارچوب کلان سیستم فعلی باقی می‌مانند. 🔹در مرحله بعد، شکل‌گیری تمدنی پسامصرف‌گرا از طریق تحولی فرهنگی عمیق—احتمالاً در پی بحران‌های اکولوژیک یا اجتماعی شدید—مورد توجه قرار می‌گیرد. این سناریو مستلزم دگرگونی بنیادین در ارزش‌ها است، به‌گونه‌ای که لذت نه در تصرف، بلکه در کیفیت روابط، غنای معنوی و مشارکت اجتماعی جست‌وجو شود. نمونه‌های کوچک‌مقیاسی مانند اکوویلیج‌ها یا جنبش‌های کاهش داوطلبانه مصرف، مصداق‌های عینی این نگرش هستند. مهم‌ترین مانع در این مسیر، ذهنیت انسان مصرف‌گرای مدرن است که هویت و سعادت خویش را در انباشت کالاها می‌جوید. هر برنامه‌ریزی برای ایجاد جهانی متفاوت، نیازمند بازتعریف انسان از نقش مصرف‌کننده به جایگاه آفریننده، شهروند مسئول یا حافظ مشترکات است. چنین تحولی مستلزم دگرگونی در نظام‌های آموزشی، روایت‌های فرهنگی و نهادهای اجتماعی است. 🔹اگرچه ایجاد جهانی کاملاً متفاوت بر پایه ظرفیت‌های تمدنی غیرمدرن از نظر نظری ممکن است، در عمل با دشواری‌های چشمگیری روبرو است. با این حال، بحران‌های زیست محیطی، پوچی معنوی و نابرابری‌های ساختاری ناشی از جامعه مصرفی، خود می‌توانند محرک جست‌وجو برای جایگزین‌ها باشند. شاید آینده مطلوب نه در بازگشت به سلفی گری، بلکه در ترکیبی خلاقانه از دستاوردهای منتخب دنیای مدرن با حکمت‌های کهن درباره تعادل، قناعت و زندگی جمعی نهفته باشد. پیمودن این مسیر مستلزم جسارت برای تجربه‌گری اجتماعی، مقاومت در برابر یکسان‌سازی جهانی و احیای خردهای محلی در قالبی انتقادی و گفت‌وگومحور با مدرنیته است. 🔹دانشگاه‌های اسلامی با بهره‌گیری از میراث غنی حکمت اسلامی و دیگر سنت‌های فکری، می‌توانند در عرصه نظری با تاسیس گفت‌وگوی انتقادی میان‌تمدنی نقش‌آفرینی کنند. این کنشگری مستلزم بازخوانی، صورت بندی و نظام‌مندسازی مفاهیمی مانند کفاف، توازن، امانتداری زمین و عدالت اجتماعی در چارچوب‌های فلسفه اقتصاد، اخلاق زیست محیطی و جامعه‌شناسی مصرف است. آن‌ها باید با خلق فضایی میان‌رشته‌ای، نه تنها به نقد گفتمان مسلط مصرف‌گرایی بپردازند، بلکه در مرحله اول با ترکیب خرد سنتی و دانش مدرن، الگوهای نظری زیست‌اقتصاد غیرمصرف‌محور و مبتنی بر تعالی اخلاقی را طراحی و ارائه دهند. این فرآیند نیازمند حرکت از سخنرانی‌های کلی به سوی میزگردهای تخصصی، متن خوانی متون عمیق و پرورش اندیشمندانی است که بتوانند این انگاره‌های بدیل را در گفتمان جهانی عرضه و ترویج کنند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
💡 اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂 بخش اول: ویلهلم دیلتای در اندیشه ویلهلم دیلتای، نقطه آغاز بحث از این پرسش است که علوم انسانی و اجتماعی چگونه امکان‌پذیر می‌شوند و بر چه بنیانی می‌توان برای آن‌ها اعتباری هم‌سنگ با علوم طبیعی قائل شد. دیلتای با تفکیک بنیادین میان «تبیین» و «فهم»، نشان می‌دهد که قلمرو فرهنگ از جنس قوانین طبیعی نیست؛ جهان فرهنگی محصول تجربه‌های زیسته انسان و عینیت‌یافتگی آن‌ها در زبان، نهادها و اشکال معنایی است. در این دستگاه فکری، فهم نه یک فعالیت ذهنی صرف، بلکه مشارکت در معنایی است که در تاریخ و زندگی مشترک رسوب کرده است. این تمایز، نخستین صورت‌بندی دقیق از استقلال روش‌شناختی علوم اجتماعی به نسبت علوم تجربی بود و بعدها سنگ‌بنای جامعه‌شناسی تفسیری، هرمنوتیک فلسفی و بسیاری از مباحث معاصر درباره امکان فهم اجتماعی شد. نسبت دیلتای با کانت، برخلاف تصور عمومی، نسبت گسست و مخالفت نیست؛ بلکه تلاشی برای انتقال پروژه نقد استعلایی به سطح تاریخ است. کانت نشان می‌داد که شناخت علمی بر ساختارهای پیشینی ذهن استوار است، اما این ساختارها نزد او ثابت و غیرتاریخی‌اند. دیلتای این بینش کانتی را می‌پذیرد، اما بنیاد آن را دگرگون می‌کند: سوژه شناسنده را از مقام فاعل استعلایی جدا می‌سازد و در بستر زیست‌جهان تاریخی قرار می‌دهد. بدین‌ترتیب، آنچه نزد کانت مقولات پیشینی و ثابت بود، در اندیشه دیلتای به ساختارهای تاریخی و تحول‌پذیر فهم بدل می‌شود. نتیجه این تحول عمیق آن است که امکان علوم انسانی دیگر در توانایی ذهن برای ساخت ابژه‌های علمی نیست، بلکه در نحوه عینیت‌یافتن تجربه انسانی در فرهنگ و قابلیت پژوهشگر برای مشارکت تفسیری در آن ریشه دارد. اهمیت دیلتای برای فلسفه علوم اجتماعی دقیقاً در همین جابه‌جایی نهفته است: او سوژه را تاریخی کرد، فهم را به جای تبیین نشاند، و نشان داد که جهان اجتماعی تنها از مسیر درک معنای عینیت‌یافته تجربه‌ها قابل شناخت است. این رویکرد به پژوهش اجتماعی عمق و افقی تازه بخشید؛ افقی که در آن، تاریخ‌مندی فهم، نقش سنت‌های معنایی، و سازوکارهای شکل‌گیری معنا در زندگی مشترک، محور تحلیل قرار می‌گیرد. به همین دلیل، دیلتای نه فقط آغازگر یک روش، بلکه بنیان‌گذار نوعی نگرش به علوم اجتماعی است که تأثیر آن در اندیشه ریکرت، وبر، گادامر و حتی در مباحث معاصر درباره امکان تفسیر اجتماعی همچنان به‌وضوح قابل مشاهده است. ـــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
رشته فلسفهٔ علوم اجتماعی: علم درجهٔ اوّلِ علوم اجتماعی در تلقی رایج دانشگاهی، فلسفهٔ علوم اجتماعی گاه به مثابه شاخه‌ای فرعی تلقی می‌شود که به پرسش‌های روش‌شناختی یا معرفت‌شناسیِ علم اجتماعی پاسخ می‌دهد؛ اما این تلقی، از منظر تاریخی و ساختار مفهومی، خطا و سطحی است. فلسفهٔ علوم اجتماعی در معنای دقیق خود، نه «پیوست» نظریِ علوم اجتماعی، بلکه منشأ مفهومی و قاعدهٔ وجودیِ آن است. زیرا آنچه در علوم اجتماعی «موضوع» نامیده می‌شود ــ جامعه، کنش، معنا، عقلانیت یا ساختار ــ خود محصول تصمیمات فلسفی دربارهٔ ماهیت شناخت، ذهن، تجربه، و مقولات فاهمه است. ۱. تقدم فلسفه بر جامعه‌شناسی: استدلال تاریخی-مفهومی پیدایش علوم اجتماعی در قرن نوزدهم را نمی‌توان بدون پیش‌فرض‌های متافیزیکی قرن هجده فهم کرد. ساختار مفاهیمی مانند «کنش اجتماعی» و «عقلانیت ابزاری» در وبر، یا «ساختار اقتصادی» در مارکس، مستقیماً از تحول در ایده‌های کانتی و هگلی نشأت می‌گیرند. انتقال از مقولات فاهمه در نقد عقل محض (مانند علیت و غایت) به مفاهیم فهم در کنش اجتماعی (مانند انگیزه و معنا) یک تحول متافیزیکی در سطح مقولات اندیشه بود. بنابراین فلسفهٔ علوم اجتماعی، نه مفسر جامعه‌شناسی، بلکه خود زمینهٔ برساخت آن است. علوم اجتماعی بدون تبیین فلسفیِ شرایط امکان شناخت اجتماعی، اساساً فاقد بنیان معرفتی‌اند. ۲. حیث درجهٔ اوّل بودن از منظر معرفت‌شناسی در طبقه‌بندی علوم، علم درجهٔ اوّل آن است که نه تنها دربارهٔ واقعیت عینی تحقیق می‌کند، بلکه دربارهٔ شرایط و حدود شناخت آن واقعیت نیز تأمل دارد. علوم اجتماعیِ تجربی به نحو ثانوی رفتارها و ساختارها را توصیف می‌کنند؛ اما پرسش از اینکه «رفتار انسانی چگونه ابژهٔ شناخت می‌شود» یا «چگونه معنا در ذهن و جامعه میانجی دارد»، پرسش فلسفی است و مقدم بر هر توضیح تجربی. از این‌رو فلسفهٔ علوم اجتماعی علم درجهٔ اوّل است، زیرا نظام مقوله‌ها، مفاهیم، و ساختار معرفتیِ علوم اجتماعی را تولید و نقادی می‌کند، نه اینکه صرفاً بر آن‌ها تطبیق یابد. ۳. استقلال موضوعی و ماهیت خودبنیاد رشته‌های تجربیِ علوم اجتماعی بنابر بنیان های مبتنی بر فلسفه غربی آن در افق پدیداری جامعه عمل می‌کنند؛ اما فلسفهٔ علوم اجتماعی در افق «شرط امکان پدیداری» جامعه تأمل دارد. یعنی پرسش آن نه صرفا «جامعه چیست؟» بلکه «چگونه جامعه در دستگاه شناخت انسانی پدیدار می‌شود؟». همین گذار از سؤال عینی به سؤال پدیداری، رشته را از حیث موضوع به سطح واحدهای متعالی‌ترِ فلسفهٔ ذهن و فلسفهٔ تاریخ پیوند می‌دهد و آن را در جایگاه رشته‌ای خودبنیاد قرار می‌دهد؛ رشته‌ای که به جای وابستگی به داده‌های تجربی، قدرت تبیین ساختار مفاهیم را داراست. ۴. نقش تنظیم‌گر در نظام علوم اجتماعی فلسفهٔ علوم اجتماعی نقش دستگاه تنظیم‌کنندهٔ نظری را در کل علوم اجتماعی ایفا می‌کند. این رشته مرز میان نظریهٔ اجتماعی و متافیزیک را ترسیم می‌کند، مفاهیم را از حیث امکان و حدود تعریف آن‌ها بررسی می‌کند، و به علوم اجتماعی استاندارد مفهومی و انسجام معرفتی می‌بخشد. اگر فلسفهٔ علوم اجتماعی کنار گذاشته شود، کل علوم اجتماعی بدل به آرایه‌ای پراکنده از نظریه‌ها می‌شود که هیچ دستگاه معناشناختی واحدی پشتیبان آن‌ها نیست. در نتیجه، فلسفهٔ علوم اجتماعی نقش «صورت‌بخش عقلانی» علوم اجتماعی را دارد، همان‌گونه که منطق صورت‌بخش علم نظری است. ۵. معیار درجهٔ یک بودن در نظام دانشگاهی رشتهٔ درجهٔ یک آن است که دیگران بر مبنای آن صورت‌بندی می‌شوند؛ نه آنکه خود حاصل امتزاج دیگران باشد. فلسفهٔ علوم اجتماعی، مبنای بازسازی مفهومیِ جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، سیاست و اقتصاد است و به همین دلیل باید در مرکز آموزش و پژوهش علوم اجتماعی قرار گیرد. در بسیاری از سنت‌های دانشگاهی (به‌ویژه آلمانی)، این رشته نه به مثابه گرایش جانبی، بلکه هستهٔ مرکزی تفکر علمی دربارهٔ جامعه تلقی می‌شوند، زیرا محور پرسش‌های هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و معناشناختی علم اجتماعی را در خود دارند. از منظر فلسفهٔ متعالی، فلسفهٔ علوم اجتماعی نه یک تفسیرِ درجهٔ دو از علوم اجتماعی، بلکه همان بنیان هستی‌شناختی است که به علوم اجتماعی معنا می‌دهد. آنچه جامعه‌شناسی، اقتصاد و علوم سیاسی «موضوع» می‌نامند، بدون مباحث کانتی دربارهٔ شناخت و هگلی دربارهٔ دیالکتیکِ روح و تاریخ، قابل تصور نیست. بنابراین فلسفهٔ علوم اجتماعی رشته‌ای درجهٔ یک است، زیرا در مقام «علم به شرایط امکان علم اجتماعی» قرار دارد، و مهم‌ترین رشته در میان رشته‌های علوم اجتماعی است، چون تنها رشته‌ای است که می‌تواند کل دستگاه علوم اجتماعی را از سطح پدیدار به سطح مبنای مفهومی ارتقا دهد.
البته در آخر متذکر میشوم که نسبت فلسفه اسلامی با آنچه علوم اجتماعی میدانیم غیر از نسبت بنیان فلسفی غربی آن است، اساسا در سنت فلسفی ما تغایری بین علوم اجتماعی و فلسفه به معنی ثبوتی آن وجود ندارد. https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
💡 اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂 بخش اول: ویلهلم دیلتای در اندیشه ویلهلم دیلتای، نق
💡اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂️ بخش دوم: هاینریش ریکرت در اندیشه هاینریش ریکرت، مسئله اصلی تعیین بنیان‌های معرفت‌شناختی علوم فرهنگی است؛ تلاشی برای آن‌که نشان دهد علوم انسانی نه شاخه‌ای ناقص از علوم طبیعی‌اند و نه صرفاً توصیف‌هایی تاریخی، بلکه حوزه‌ای مستقل با منطق خاص خود. ریکرت برخلاف دیلتای مسئله را از سطح تجربه زیسته آغاز نمی‌کند، بلکه از سطح «اعتبار» و «ارزش» حرکت می‌کند و می‌کوشد نشان دهد که ابژه علوم فرهنگی تنها زمانی شکل می‌گیرد که از دل واقعیت بی‌نهایت، بخشی از آن تحت یک ارزش معتبر انتخاب و برجسته شود. به این معنا، ریکرت نه روان‌شناسی‌گر است، نه تاریخ‌گرا؛ او یک نوکانتی است که مسئله را در سطح صورت‌بندی منطقیِ شناخت فرهنگی دنبال می‌کند. ایده اصلی ریکرت بر تمایز میان دو نوع جهت‌گیری شناختی است: جهت‌گیری «نوموتتیک» که هدف آن کشف قوانین عام و تبیین علی است، و جهت‌گیری «ایدیوگرافیک» که غایت آن فهم یکتایی و فردیت یک پدیده فرهنگی ـ‌چون یک اثر هنری، یک دوران تاریخی یا یک شخصیت سیاسی‌ـ است. این تمایز به معنای دو «موضوع» متفاوت نیست، بلکه دو «روش» و دو «علاقه شناختی» متفاوت است. طبیعت با قوانین عام قابل شناخت می‌شود، اما فرهنگ تنها از طریق گزینش و سازمان‌دهی ارزش‌محور قابل فهم است. از نظر ریکرت، ارزش‌ها عناصر ذهنیِ سلیقه‌ای نیستند، بلکه معیارهای عینی‌ای هستند که امکان تشکیل ابژه فرهنگی را فراهم می‌کنند. علوم فرهنگی واقعیت را «به‌سبب ارزش» انتخاب می‌کنند، نه «برای ارزش»؛ یعنی ارزش نقش روش‌شناختی دارد، نه نقش اخلاقی یا ایدئولوژیک. نسبت ریکرت با کانت نسبت پیوستگی است. کانت با نقد عقل محض نشان داد که شناخت علمی تنها زمانی ممکن است که ذهن با مقولاتی پیشینی ابژه را بسازد. ریکرت همین منطق را به حوزه فرهنگ منتقل می‌کند، اما نه با تأکید بر ساختارهای پیشینی ذهن، بلکه با تأکید بر نقش ارزش‌ها به‌عنوان معیارهای تشکیل ابژه. اگر کانت نشان داد که طبیعت به‌واسطه مقولات ذهنی امکان شناخت‌پذیر می‌شود، ریکرت نشان می‌دهد که فرهنگ تنها از طریق ربط ارزشی امکان‌مند می‌شود. از این حیث، او یکی از اصلی‌ترین چهره‌های «نقد استعلاییِ فرهنگی» در سنت نوکانتی است؛ تلاشی برای آن‌که نشان دهد علوم اجتماعی نه با تجربه خام و نه با تقلید از علوم طبیعی پیش می‌روند، بلکه با منطق خاص اعتباربخشی و گزینش مفهومی عمل می‌کنند. اهمیت ریکرت برای فلسفه علوم اجتماعی در چند سطح قابل‌توجه است. نخست آن‌که او نخستین صورت‌بندی سخت‌گیرانه از تمایز روش‌شناختی میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی را بنا کرد، تمایزی که بعدها زیمل و وبر بر آن تکیه کردند. دوم آن‌که ایده «ربط ارزشی» ریکرت مستقیماً در نظریه «تیپ ایدئال» وبر اثر گذاشت و به او امکان داد تا نشان دهد مفاهیم مرکزی علوم اجتماعی برساخته‌هایی روشمند با کارکرد تنظیمی‌اند، نه بازتاب‌های تجربی. سوم آن‌که ریکرت زمینه‌ساز چرخشی شد که در آن، پرسش از امکان شناخت فرهنگی جایگزین روان‌شناسی‌گرایی و تاریخ‌گرایی ساده‌انگارانه شد؛ چرخشی که در نهایت به مباحث هرمنوتیک، نظریه انتقادی و حتی نظریه سیستم‌ها راه یافت، زیرا همگی بر این نکته اتکا دارند که ابژه اجتماعی به‌واسطه یک «معیار مفهومی» ساخته می‌شود، نه از طریق تجربه خام. ___ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی 🔸 متن خوانی رساله اتحاد عاقل و معقول 📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/220 🔸 متن خوانی رساله اعتباریات 📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/272 🔸 متن خوانی اصول فلسفه رئالیسم 📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/308 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ | | 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
تزویر نظری در بازگشت به سنت: واکاوی بنیان‌های نوکانتی در گفتمان ایرانی–اسلامی علوم انسانی تأکید بر ضرورت «بازخوانی» و «احیای» سنت علوم انسانی بر بنیاد هویت ایرانی–اسلامی در گفتمان معاصر تحول علوم انسانی، غالباً با نوعی ابهام ساختاری و در مواردی با تزویر نظری همراه است. در مواجههٔ اولیه، این گفتمان خود را همچون پروژه‌ای اصیل، درون‌زا و رها از وابستگی‌های معرفتی غربی معرفی می‌کند؛ گویی امکانی برای بازسازی علوم انسانی از دل سنت تاریخی و فکری بومی فراهم آمده است. اما این تصویر، با اندک تأملی انتقادی، فرو می‌پاشد. تحلیل سطوح عمیق‌تر این رویکردها نشان می‌دهد که حتی در مواردی که ارجاع صریح به سنت دینی یا متون فلسفی اسلامی صورت می‌گیرد، مبانی معرفت‌شناختی و منطق روش‌شناختی همچنان در افق مفهومی مدرنیتهٔ اروپایی سامان یافته‌اند. در این چارچوب، برجسته‌سازی «بنیاد فلسفی ایرانی–اسلامی» اگرچه در سطح خطابه و گفتمان با ژستی ضدغربی و انتقادی عرضه می‌شود، اما شرط امکان نظری آن نه از درون سنت فلسفی اسلامی، بلکه از دل صورت‌بندی‌های فلسفهٔ جدید غربی تأمین می‌گردد. به بیان دقیق‌تر، مجوز نظری بازگشت به سنت ــ و حتی خود ایدهٔ «تحول» در علوم انسانی ــ از افق‌هایی صادر می‌شود که محصول تطورات درونی فلسفهٔ غرب‌اند. این وابستگی را می‌توان به‌روشنی در تأثیرپذیری از خوانش‌های نوکانتی از علم و عقلانیت ردیابی کرد؛ خوانش‌هایی که علم را نه حقیقتی مطلق و فراتاریخی، بلکه امری تاریخی، فرهنگی و مشروط به افق‌های ارزشی می‌فهمند. در پرتو همین تلقی نوکانتی است که سنت‌های غیرغربی، از جمله سنت فلسفی ایرانی–اسلامی، واجد «اعتبار» و «کارکرد» می‌شوند؛ اعتباری نه به‌مثابه منبعی مستقل برای تأسیس علم، بلکه به‌عنوان مخزن مواد فرهنگی–تاریخی برای بازسازی و بازتفسیر علوم انسانی. در نتیجه، آنچه به نام بازگشت به سنت و تحول بومی علوم انسانی صورت‌بندی می‌شود، نه اتکا به منطق درونی فلسفهٔ اسلامی یا مبانی معرفتی حکمت متعالیه، بلکه بهره‌برداری از مجوزی است که نوکانتیسم برای تاریخی‌سازی، نسبی‌سازی و فرهنگ‌مند فهم‌کردن علم فراهم آورده است. بدین‌ترتیب، حتی در گفتمان عبور از غرب، افق داوری، معیار اعتبار و منطق امکان این عبور، همچنان در درون پارادایمی تعریف می‌شود که خود غرب آن را تأسیس کرده است. 📝 یادداشت:حسام وحیدی - - - - انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS