📌 نقش دانشگاه در برابر جامعه مصرفی؛ واعظانه سخن گفتن یا خردمندانه اندیشیدن؟
🗂 بخش اول
✍ سعید کریم داداشی
🔹در پی انتشار پیام تصویری مقام معظم رهبری انقلاب اسلامی به مناسبت هفته بسیج و تاکید ایشان بر پرهیز از اسراف در مصرف منابع، مباحث گستردهای حول این موضوع شکل گرفته است. این نوشتار بر آن است تا با رویکردی تحلیلی در چارچوب فلسفه علوم اجتماعی، به ابعاد کمتر بررسیشده این مسئله بپردازد. مفهوم مصرف و لوازم آن، همچون سایر مفاهیم اعتباری، تطور تاریخیخاصی دارد که تحلیل آن، بدون توجه به نظام مفهومی حاکم بر هر دوره، با دشواری مواجه است. از این رو، مصرف در دوران پیشامدرن، معنایی متفاوت و عمدتاً ذیل چارچوبهای اخلاقی صورتبندی میشد. حال آنکه در عصر جدید، مصرف را میتوان پدیدهای ذیل ایده توسعه و مدرنیته قلمداد کرد. کارل مارکس نیز در تحلیل موقعیت کارگر در دوران مدرن، به پیوند ذاتی بین مفهوم تولید انبوه و الگوی مصرف فراتر از حد ضرورت اشاره دارد که موید این امر است.
🔹ایده توسعه مدرن، با شتاببخشی به فرآیند صنعتیشدن، گسترش شهرنشینی، ظهور طبقه متوسط و انقلاب در تولید انبوه، بسترهای مادی و فرهنگی لازم برای شکلگیری جامعه مصرفی را فراهم آورد. به گونهای که میتوان جامعه مصرفی را تجلی و فرزند بلافصل مدرنیته دانست. در این گذار تاریخی، مصرف از کنشی صرفاً اقتصادی در جهت برآوردن نیازهای اولیه، به یک پروژه هویتساز مدرن تبدیل شد که در آن، افراد از طریق انتخاب کالاها و سبک زندگی، به تعریف و ابراز جایگاه اجتماعی خود میپردازند. همزمان، مدرنیته با ایجاد نهادهایی نوین همچون صنعت تبلیغات و مد، نظامهای اعتبارسنجی و مراکز خرید، مصرف را به یک الگوی فرهنگی مسلط ارتقا داد؛ الگویی که هم موتور محرک اقتصاد سرمایهداری است و هم ابزاری برای یکسانسازی و نظمبخشی به زندگی اجتماعی. بنابراین، جامعه مصرفی نه یک انحراف یا عارضه جانبی، بلکه تجلی منطق درونی توسعه مدرن در عرصه زندگی روزمره محسوب میشود.
🔹ژان بودریار در تحلیل خود از مدرنیته و جامعه مصرفی متوجه این امر شده است لذا فراتر از نقدهای کلاسیک اقتصاد سیاسی میرود. وی با الهام از نشانهشناسی ساختارگرا، جامعه مصرفی را نه صرفاً به عنوان نظامی برای ارضای نیازهای مادی، بلکه به مثابه نظامی از نشانهها و نمادها تفسیر میکند. اگر مارکس ارزش کالاها را در ارزش مصرفی و ارزش مبادلهای میدید، بودریار مفهوم ارزش نشانهای را بر آن میافزاید؛ ارزشی که کالا نه به دلیل کارکرد عینی، بلکه به واسطه معنای نمادین و موقعیت اجتماعیای که القا میکند، کسب میکند.
🔹در این ایده، مصرف به فرآیندی ارتباطی بدل میشود. افراد از طریق کالاها، پیامهایی درباره هویت، طبقه اجتماعی، سلیقه و منزلت خود ارسال میکنند. در این فضا، ما صرفاً به برآوردن نیاز نمیپردازیم، بلکه در حال تولید و مبادله معنا هستیم. بودریار استدلال میکند که در جامعه مصرفی، تصاویر، رسانهها و تبلیغات، واقعیتهای ثانویه یا Hyperreality میسازند که در آن، مرز بین امر واقعی و بازنماییهای نمادین محو میشود. کالاها دیگر به یک اصل عینی ارجاع نمیدهند، بلکه به شبکهای از دلالتهای دیگر ارجاع دارند. از دیدگاه وی، مصرف در عصر حاضر نه یک انتخاب آزادانه، بلکه یک اجبار اجتماعی و حتی وظیفه برای شهروندان تلقی میشود؛ جامعه افراد را به لذت بردن اجباری فرامیخواند. این نظام نشانهای بسته و خودارجاع، نابرابریها را نه فقط از طریق توزیع نابرابر ثروت، که از طریق دسترسی تفاوتیافته به نمادها و نشانههای مطلوب نیز بازتولید میکند و انرژی انتقادی جامعه را به سمت فعالیتهایی مصرفی هدایت و تا حدی خنثی میسازد.
🔹با عنایت به هژمونی گفتمان توسعه در جهان معاصر و تاثیرپذیری الگوهای ملی از آن –که به طرق متنوع و گاه پیچیده، در فرآیندهای نهادسازی در کشور ما نیز بازتاب یافته است– به نظر میرسد فهم دقیق و همهجانبه مسئله مصرف و اسراف، مستلزم درنظرگیری این تحلیلهای نظری است. تنها از این رهگذر است که میتوان بدون تقلیلگرایی فردی و اخلاقی، به فرمایشات رهبری در عرصه عمل عمومی و نیز گفتمان آکادمیک ورود کرد. بنابراین، صورتبندی دقیق مفاهیم مدرنیته، توسعه و جامعه مصرفی، پیشنیاز ضروری برای شناسایی الگوهای مصرف با موضوع های متنوع، تحلیل ریشههای فرهنگی-اجتماعی اسراف و ارائه راهکارهای مؤثر و بومی در این حوزه به شمار میآید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#علوم_اجتماعی #فلسفه_غرب #تاریخ_اندیشه
ــــــــــــــــــــــ
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 نقش دانشگاه در برابر جامعه مصرفی؛ واعظانه سخن گفتن یا خردمندانه اندیشیدن؟
🗂 بخش دوم
✍ سعید کریم داداشی
🔹 جامعه مصرفی مدرن صرفاً یک سبک زندگی نیست، بلکه نظامی جهانی و بههمپیوسته است که اقتصاد، فناوری، شهرنشینی، مناسبات اجتماعی و حتی ساختارهای ذهنی را شکل میدهد. خروج از این نظام مستلزم دگرگونی در زیرساختهای انرژی، حملونقل، ارتباطات و نظام مالی جهانی است. جذابیت مدل مصرفی مدرن که با وعده رفاه، انتخاب فردی و دسترسی بیسابقه به کالاها و خدمات همراه است، کنارگذاشتن آن را برای مردم دشوار میسازد. افزون بر این، نهادهای قدرتمند جهانی نظیر شرکتهای چندملیتی، نظامهای مالی و رسانههای غالب، بهعنوان ذی نفعان تداوم این تمدن هژمونیک، در برابر تحولات بنیادین مقاومت میکنند.
🔹در مقایسه، بسیاری از تمدنهای پیشامدرن—از جمله تفکر بودایی، حکمت ایرانی-اسلامی و سنتهای یونانی—بر اقتصاد معیشتی، قناعت، تعادل با طبیعت و اولویتِ معنویت بر مادیت تأکید داشتند. مفاهیمی همچون کفاف در اسلام یا میانروی در فلسفه یونانی میتوانند مبانی نظری الگوهای مصرف غیرمصرفگرا را فراهم آورند. این تمدنها عموماً انسان را نه بهعنوان مصرفکنندهای منفرد، بلکه بهمثابه جزیی از شبکههای اجتماعی و طبیعی مینگریستند. چنین رویکردی میتواند اساس شکلگیری اقتصادهای تعاونی، اشتراک منابع و کاهش مالکیت فردی انباشتی باشد. همچنین، تاکید بسیاری از سنتهای پیشامدرن بر اقتصاد محلی، تولید دستی و رابطه مستقیم تولیدکننده-مصرفکننده، در تقابل آشکار با نظام ناشناس و جهانیشده کنونی قرار میگیرد.
🔹در گام نخست، حرکت به سوی مدرنیتههای چندگانه ضروری است؛ بدین معنا که عناصری از سنتهای غیرمدرن—مانند اخلاق زیست محیطی خاص، قناعت یا همیاری—در قالب نهادهای مدرن بازتعریف شوند تا پیامدهای ضداقلیمی نظام موجود تخفیف یابد. این خود نیازمند ایدهپردازی و نظریهپردازی جدی در دانشگاه است. نمونههایی مانند اقتصاد چرخهای که گامهایی هرچند محدود در این مسیر به شمار میروند که عمدتاً در چارچوب کلان سیستم فعلی باقی میمانند.
🔹در مرحله بعد، شکلگیری تمدنی پسامصرفگرا از طریق تحولی فرهنگی عمیق—احتمالاً در پی بحرانهای اکولوژیک یا اجتماعی شدید—مورد توجه قرار میگیرد. این سناریو مستلزم دگرگونی بنیادین در ارزشها است، بهگونهای که لذت نه در تصرف، بلکه در کیفیت روابط، غنای معنوی و مشارکت اجتماعی جستوجو شود. نمونههای کوچکمقیاسی مانند اکوویلیجها یا جنبشهای کاهش داوطلبانه مصرف، مصداقهای عینی این نگرش هستند. مهمترین مانع در این مسیر، ذهنیت انسان مصرفگرای مدرن است که هویت و سعادت خویش را در انباشت کالاها میجوید. هر برنامهریزی برای ایجاد جهانی متفاوت، نیازمند بازتعریف انسان از نقش مصرفکننده به جایگاه آفریننده، شهروند مسئول یا حافظ مشترکات است. چنین تحولی مستلزم دگرگونی در نظامهای آموزشی، روایتهای فرهنگی و نهادهای اجتماعی است.
🔹اگرچه ایجاد جهانی کاملاً متفاوت بر پایه ظرفیتهای تمدنی غیرمدرن از نظر نظری ممکن است، در عمل با دشواریهای چشمگیری روبرو است. با این حال، بحرانهای زیست محیطی، پوچی معنوی و نابرابریهای ساختاری ناشی از جامعه مصرفی، خود میتوانند محرک جستوجو برای جایگزینها باشند. شاید آینده مطلوب نه در بازگشت به سلفی گری، بلکه در ترکیبی خلاقانه از دستاوردهای منتخب دنیای مدرن با حکمتهای کهن درباره تعادل، قناعت و زندگی جمعی نهفته باشد. پیمودن این مسیر مستلزم جسارت برای تجربهگری اجتماعی، مقاومت در برابر یکسانسازی جهانی و احیای خردهای محلی در قالبی انتقادی و گفتوگومحور با مدرنیته است.
🔹دانشگاههای اسلامی با بهرهگیری از میراث غنی حکمت اسلامی و دیگر سنتهای فکری، میتوانند در عرصه نظری با تاسیس گفتوگوی انتقادی میانتمدنی نقشآفرینی کنند. این کنشگری مستلزم بازخوانی، صورت بندی و نظاممندسازی مفاهیمی مانند کفاف، توازن، امانتداری زمین و عدالت اجتماعی در چارچوبهای فلسفه اقتصاد، اخلاق زیست محیطی و جامعهشناسی مصرف است. آنها باید با خلق فضایی میانرشتهای، نه تنها به نقد گفتمان مسلط مصرفگرایی بپردازند، بلکه در مرحله اول با ترکیب خرد سنتی و دانش مدرن، الگوهای نظری زیستاقتصاد غیرمصرفمحور و مبتنی بر تعالی اخلاقی را طراحی و ارائه دهند. این فرآیند نیازمند حرکت از سخنرانیهای کلی به سوی میزگردهای تخصصی، متن خوانی متون عمیق و پرورش اندیشمندانی است که بتوانند این انگارههای بدیل را در گفتمان جهانی عرضه و ترویج کنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#علوم_اجتماعی #فلسفه_غرب #تاریخ_اندیشه
ــــــــــــــــــــــ
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
💡 اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی
🗂 بخش اول: ویلهلم دیلتای
در اندیشه ویلهلم دیلتای، نقطه آغاز بحث از این پرسش است که علوم انسانی و اجتماعی چگونه امکانپذیر میشوند و بر چه بنیانی میتوان برای آنها اعتباری همسنگ با علوم طبیعی قائل شد. دیلتای با تفکیک بنیادین میان «تبیین» و «فهم»، نشان میدهد که قلمرو فرهنگ از جنس قوانین طبیعی نیست؛ جهان فرهنگی محصول تجربههای زیسته انسان و عینیتیافتگی آنها در زبان، نهادها و اشکال معنایی است. در این دستگاه فکری، فهم نه یک فعالیت ذهنی صرف، بلکه مشارکت در معنایی است که در تاریخ و زندگی مشترک رسوب کرده است. این تمایز، نخستین صورتبندی دقیق از استقلال روششناختی علوم اجتماعی به نسبت علوم تجربی بود و بعدها سنگبنای جامعهشناسی تفسیری، هرمنوتیک فلسفی و بسیاری از مباحث معاصر درباره امکان فهم اجتماعی شد.
نسبت دیلتای با کانت، برخلاف تصور عمومی، نسبت گسست و مخالفت نیست؛ بلکه تلاشی برای انتقال پروژه نقد استعلایی به سطح تاریخ است. کانت نشان میداد که شناخت علمی بر ساختارهای پیشینی ذهن استوار است، اما این ساختارها نزد او ثابت و غیرتاریخیاند. دیلتای این بینش کانتی را میپذیرد، اما بنیاد آن را دگرگون میکند: سوژه شناسنده را از مقام فاعل استعلایی جدا میسازد و در بستر زیستجهان تاریخی قرار میدهد. بدینترتیب، آنچه نزد کانت مقولات پیشینی و ثابت بود، در اندیشه دیلتای به ساختارهای تاریخی و تحولپذیر فهم بدل میشود. نتیجه این تحول عمیق آن است که امکان علوم انسانی دیگر در توانایی ذهن برای ساخت ابژههای علمی نیست، بلکه در نحوه عینیتیافتن تجربه انسانی در فرهنگ و قابلیت پژوهشگر برای مشارکت تفسیری در آن ریشه دارد.
اهمیت دیلتای برای فلسفه علوم اجتماعی دقیقاً در همین جابهجایی نهفته است: او سوژه را تاریخی کرد، فهم را به جای تبیین نشاند، و نشان داد که جهان اجتماعی تنها از مسیر درک معنای عینیتیافته تجربهها قابل شناخت است. این رویکرد به پژوهش اجتماعی عمق و افقی تازه بخشید؛ افقی که در آن، تاریخمندی فهم، نقش سنتهای معنایی، و سازوکارهای شکلگیری معنا در زندگی مشترک، محور تحلیل قرار میگیرد. به همین دلیل، دیلتای نه فقط آغازگر یک روش، بلکه بنیانگذار نوعی نگرش به علوم اجتماعی است که تأثیر آن در اندیشه ریکرت، وبر، گادامر و حتی در مباحث معاصر درباره امکان تفسیر اجتماعی همچنان بهوضوح قابل مشاهده است.
#اندیشمندان_فلسفه_علوم_اجتماعی
ـــــــــــــــ
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
رشته فلسفهٔ علوم اجتماعی: علم درجهٔ اوّلِ علوم اجتماعی
در تلقی رایج دانشگاهی، فلسفهٔ علوم اجتماعی گاه به مثابه شاخهای فرعی تلقی میشود که به پرسشهای روششناختی یا معرفتشناسیِ علم اجتماعی پاسخ میدهد؛ اما این تلقی، از منظر تاریخی و ساختار مفهومی، خطا و سطحی است. فلسفهٔ علوم اجتماعی در معنای دقیق خود، نه «پیوست» نظریِ علوم اجتماعی، بلکه منشأ مفهومی و قاعدهٔ وجودیِ آن است. زیرا آنچه در علوم اجتماعی «موضوع» نامیده میشود ــ جامعه، کنش، معنا، عقلانیت یا ساختار ــ خود محصول تصمیمات فلسفی دربارهٔ ماهیت شناخت، ذهن، تجربه، و مقولات فاهمه است.
۱. تقدم فلسفه بر جامعهشناسی: استدلال تاریخی-مفهومی
پیدایش علوم اجتماعی در قرن نوزدهم را نمیتوان بدون پیشفرضهای متافیزیکی قرن هجده فهم کرد. ساختار مفاهیمی مانند «کنش اجتماعی» و «عقلانیت ابزاری» در وبر، یا «ساختار اقتصادی» در مارکس، مستقیماً از تحول در ایدههای کانتی و هگلی نشأت میگیرند. انتقال از مقولات فاهمه در نقد عقل محض (مانند علیت و غایت) به مفاهیم فهم در کنش اجتماعی (مانند انگیزه و معنا) یک تحول متافیزیکی در سطح مقولات اندیشه بود. بنابراین فلسفهٔ علوم اجتماعی، نه مفسر جامعهشناسی، بلکه خود زمینهٔ برساخت آن است. علوم اجتماعی بدون تبیین فلسفیِ شرایط امکان شناخت اجتماعی، اساساً فاقد بنیان معرفتیاند.
۲. حیث درجهٔ اوّل بودن از منظر معرفتشناسی
در طبقهبندی علوم، علم درجهٔ اوّل آن است که نه تنها دربارهٔ واقعیت عینی تحقیق میکند، بلکه دربارهٔ شرایط و حدود شناخت آن واقعیت نیز تأمل دارد. علوم اجتماعیِ تجربی به نحو ثانوی رفتارها و ساختارها را توصیف میکنند؛ اما پرسش از اینکه «رفتار انسانی چگونه ابژهٔ شناخت میشود» یا «چگونه معنا در ذهن و جامعه میانجی دارد»، پرسش فلسفی است و مقدم بر هر توضیح تجربی. از اینرو فلسفهٔ علوم اجتماعی علم درجهٔ اوّل است، زیرا نظام مقولهها، مفاهیم، و ساختار معرفتیِ علوم اجتماعی را تولید و نقادی میکند، نه اینکه صرفاً بر آنها تطبیق یابد.
۳. استقلال موضوعی و ماهیت خودبنیاد
رشتههای تجربیِ علوم اجتماعی بنابر بنیان های مبتنی بر فلسفه غربی آن در افق پدیداری جامعه عمل میکنند؛ اما فلسفهٔ علوم اجتماعی در افق «شرط امکان پدیداری» جامعه تأمل دارد. یعنی پرسش آن نه صرفا «جامعه چیست؟» بلکه «چگونه جامعه در دستگاه شناخت انسانی پدیدار میشود؟». همین گذار از سؤال عینی به سؤال پدیداری، رشته را از حیث موضوع به سطح واحدهای متعالیترِ فلسفهٔ ذهن و فلسفهٔ تاریخ پیوند میدهد و آن را در جایگاه رشتهای خودبنیاد قرار میدهد؛ رشتهای که به جای وابستگی به دادههای تجربی، قدرت تبیین ساختار مفاهیم را داراست.
۴. نقش تنظیمگر در نظام علوم اجتماعی
فلسفهٔ علوم اجتماعی نقش دستگاه تنظیمکنندهٔ نظری را در کل علوم اجتماعی ایفا میکند. این رشته مرز میان نظریهٔ اجتماعی و متافیزیک را ترسیم میکند، مفاهیم را از حیث امکان و حدود تعریف آنها بررسی میکند، و به علوم اجتماعی استاندارد مفهومی و انسجام معرفتی میبخشد. اگر فلسفهٔ علوم اجتماعی کنار گذاشته شود، کل علوم اجتماعی بدل به آرایهای پراکنده از نظریهها میشود که هیچ دستگاه معناشناختی واحدی پشتیبان آنها نیست. در نتیجه، فلسفهٔ علوم اجتماعی نقش «صورتبخش عقلانی» علوم اجتماعی را دارد، همانگونه که منطق صورتبخش علم نظری است.
۵. معیار درجهٔ یک بودن در نظام دانشگاهی
رشتهٔ درجهٔ یک آن است که دیگران بر مبنای آن صورتبندی میشوند؛ نه آنکه خود حاصل امتزاج دیگران باشد. فلسفهٔ علوم اجتماعی، مبنای بازسازی مفهومیِ جامعهشناسی، انسانشناسی، سیاست و اقتصاد است و به همین دلیل باید در مرکز آموزش و پژوهش علوم اجتماعی قرار گیرد. در بسیاری از سنتهای دانشگاهی (بهویژه آلمانی)، این رشته نه به مثابه گرایش جانبی، بلکه هستهٔ مرکزی تفکر علمی دربارهٔ جامعه تلقی میشوند، زیرا محور پرسشهای هستیشناختی، معرفتشناختی و معناشناختی علم اجتماعی را در خود دارند.
از منظر فلسفهٔ متعالی، فلسفهٔ علوم اجتماعی نه یک تفسیرِ درجهٔ دو از علوم اجتماعی، بلکه همان بنیان هستیشناختی است که به علوم اجتماعی معنا میدهد. آنچه جامعهشناسی، اقتصاد و علوم سیاسی «موضوع» مینامند، بدون مباحث کانتی دربارهٔ شناخت و هگلی دربارهٔ دیالکتیکِ روح و تاریخ، قابل تصور نیست. بنابراین فلسفهٔ علوم اجتماعی رشتهای درجهٔ یک است، زیرا در مقام «علم به شرایط امکان علم اجتماعی» قرار دارد، و مهمترین رشته در میان رشتههای علوم اجتماعی است، چون تنها رشتهای است که میتواند کل دستگاه علوم اجتماعی را از سطح پدیدار به سطح مبنای مفهومی ارتقا دهد.
البته در آخر متذکر میشوم که نسبت فلسفه اسلامی با آنچه علوم اجتماعی میدانیم غیر از نسبت بنیان فلسفی غربی آن است، اساسا در سنت فلسفی ما تغایری بین علوم اجتماعی و فلسفه به معنی ثبوتی آن وجود ندارد.
https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
💡 اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂 بخش اول: ویلهلم دیلتای در اندیشه ویلهلم دیلتای، نق
💡اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی
🗂️ بخش دوم: هاینریش ریکرت
در اندیشه هاینریش ریکرت، مسئله اصلی تعیین بنیانهای معرفتشناختی علوم فرهنگی است؛ تلاشی برای آنکه نشان دهد علوم انسانی نه شاخهای ناقص از علوم طبیعیاند و نه صرفاً توصیفهایی تاریخی، بلکه حوزهای مستقل با منطق خاص خود. ریکرت برخلاف دیلتای مسئله را از سطح تجربه زیسته آغاز نمیکند، بلکه از سطح «اعتبار» و «ارزش» حرکت میکند و میکوشد نشان دهد که ابژه علوم فرهنگی تنها زمانی شکل میگیرد که از دل واقعیت بینهایت، بخشی از آن تحت یک ارزش معتبر انتخاب و برجسته شود. به این معنا، ریکرت نه روانشناسیگر است، نه تاریخگرا؛ او یک نوکانتی است که مسئله را در سطح صورتبندی منطقیِ شناخت فرهنگی دنبال میکند.
ایده اصلی ریکرت بر تمایز میان دو نوع جهتگیری شناختی است: جهتگیری «نوموتتیک» که هدف آن کشف قوانین عام و تبیین علی است، و جهتگیری «ایدیوگرافیک» که غایت آن فهم یکتایی و فردیت یک پدیده فرهنگی ـچون یک اثر هنری، یک دوران تاریخی یا یک شخصیت سیاسیـ است. این تمایز به معنای دو «موضوع» متفاوت نیست، بلکه دو «روش» و دو «علاقه شناختی» متفاوت است. طبیعت با قوانین عام قابل شناخت میشود، اما فرهنگ تنها از طریق گزینش و سازماندهی ارزشمحور قابل فهم است. از نظر ریکرت، ارزشها عناصر ذهنیِ سلیقهای نیستند، بلکه معیارهای عینیای هستند که امکان تشکیل ابژه فرهنگی را فراهم میکنند. علوم فرهنگی واقعیت را «بهسبب ارزش» انتخاب میکنند، نه «برای ارزش»؛ یعنی ارزش نقش روششناختی دارد، نه نقش اخلاقی یا ایدئولوژیک.
نسبت ریکرت با کانت نسبت پیوستگی است. کانت با نقد عقل محض نشان داد که شناخت علمی تنها زمانی ممکن است که ذهن با مقولاتی پیشینی ابژه را بسازد. ریکرت همین منطق را به حوزه فرهنگ منتقل میکند، اما نه با تأکید بر ساختارهای پیشینی ذهن، بلکه با تأکید بر نقش ارزشها بهعنوان معیارهای تشکیل ابژه. اگر کانت نشان داد که طبیعت بهواسطه مقولات ذهنی امکان شناختپذیر میشود، ریکرت نشان میدهد که فرهنگ تنها از طریق ربط ارزشی امکانمند میشود. از این حیث، او یکی از اصلیترین چهرههای «نقد استعلاییِ فرهنگی» در سنت نوکانتی است؛ تلاشی برای آنکه نشان دهد علوم اجتماعی نه با تجربه خام و نه با تقلید از علوم طبیعی پیش میروند، بلکه با منطق خاص اعتباربخشی و گزینش مفهومی عمل میکنند.
اهمیت ریکرت برای فلسفه علوم اجتماعی در چند سطح قابلتوجه است. نخست آنکه او نخستین صورتبندی سختگیرانه از تمایز روششناختی میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی را بنا کرد، تمایزی که بعدها زیمل و وبر بر آن تکیه کردند. دوم آنکه ایده «ربط ارزشی» ریکرت مستقیماً در نظریه «تیپ ایدئال» وبر اثر گذاشت و به او امکان داد تا نشان دهد مفاهیم مرکزی علوم اجتماعی برساختههایی روشمند با کارکرد تنظیمیاند، نه بازتابهای تجربی. سوم آنکه ریکرت زمینهساز چرخشی شد که در آن، پرسش از امکان شناخت فرهنگی جایگزین روانشناسیگرایی و تاریخگرایی سادهانگارانه شد؛ چرخشی که در نهایت به مباحث هرمنوتیک، نظریه انتقادی و حتی نظریه سیستمها راه یافت، زیرا همگی بر این نکته اتکا دارند که ابژه اجتماعی بهواسطه یک «معیار مفهومی» ساخته میشود، نه از طریق تجربه خام.
#اندیشمندان_فلسفه_علوم_اجتماعی
___
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی
🔸 متن خوانی رساله اتحاد عاقل و معقول
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/220
🔸 متن خوانی رساله اعتباریات
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/272
🔸 متن خوانی اصول فلسفه رئالیسم
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/308
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ساخت_جهانی_دیگر | #بازیابی_هویت | #ایران_اسلامی
🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
تزویر نظری در بازگشت به سنت: واکاوی بنیانهای نوکانتی در گفتمان ایرانی–اسلامی علوم انسانی
تأکید بر ضرورت «بازخوانی» و «احیای» سنت علوم انسانی بر بنیاد هویت ایرانی–اسلامی در گفتمان معاصر تحول علوم انسانی، غالباً با نوعی ابهام ساختاری و در مواردی با تزویر نظری همراه است. در مواجههٔ اولیه، این گفتمان خود را همچون پروژهای اصیل، درونزا و رها از وابستگیهای معرفتی غربی معرفی میکند؛ گویی امکانی برای بازسازی علوم انسانی از دل سنت تاریخی و فکری بومی فراهم آمده است. اما این تصویر، با اندک تأملی انتقادی، فرو میپاشد. تحلیل سطوح عمیقتر این رویکردها نشان میدهد که حتی در مواردی که ارجاع صریح به سنت دینی یا متون فلسفی اسلامی صورت میگیرد، مبانی معرفتشناختی و منطق روششناختی همچنان در افق مفهومی مدرنیتهٔ اروپایی سامان یافتهاند.
در این چارچوب، برجستهسازی «بنیاد فلسفی ایرانی–اسلامی» اگرچه در سطح خطابه و گفتمان با ژستی ضدغربی و انتقادی عرضه میشود، اما شرط امکان نظری آن نه از درون سنت فلسفی اسلامی، بلکه از دل صورتبندیهای فلسفهٔ جدید غربی تأمین میگردد. به بیان دقیقتر، مجوز نظری بازگشت به سنت ــ و حتی خود ایدهٔ «تحول» در علوم انسانی ــ از افقهایی صادر میشود که محصول تطورات درونی فلسفهٔ غرباند. این وابستگی را میتوان بهروشنی در تأثیرپذیری از خوانشهای نوکانتی از علم و عقلانیت ردیابی کرد؛ خوانشهایی که علم را نه حقیقتی مطلق و فراتاریخی، بلکه امری تاریخی، فرهنگی و مشروط به افقهای ارزشی میفهمند.
در پرتو همین تلقی نوکانتی است که سنتهای غیرغربی، از جمله سنت فلسفی ایرانی–اسلامی، واجد «اعتبار» و «کارکرد» میشوند؛ اعتباری نه بهمثابه منبعی مستقل برای تأسیس علم، بلکه بهعنوان مخزن مواد فرهنگی–تاریخی برای بازسازی و بازتفسیر علوم انسانی. در نتیجه، آنچه به نام بازگشت به سنت و تحول بومی علوم انسانی صورتبندی میشود، نه اتکا به منطق درونی فلسفهٔ اسلامی یا مبانی معرفتی حکمت متعالیه، بلکه بهرهبرداری از مجوزی است که نوکانتیسم برای تاریخیسازی، نسبیسازی و فرهنگمند فهمکردن علم فراهم آورده است. بدینترتیب، حتی در گفتمان عبور از غرب، افق داوری، معیار اعتبار و منطق امکان این عبور، همچنان در درون پارادایمی تعریف میشود که خود غرب آن را تأسیس کرده است.
📝 یادداشت:حسام وحیدی
-
-
-
-
#علوم_انسانی_اسلامی_نوکانتی
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
❖ نسبت فلسفه و علوم اجتماعی در سنت آنگلوساکسون
❃ برای شناخت سنت آنگلوساکسون باید در تاریخ تطور این سنت اندیشگانی دقیق شد. وجه تمایز سنت آنگلو_آمریکایی را شاید در توجه آن ها به فرد و در نهایت ظهور آن در حوزه روش باید دانست که در اصطلاح فردگرایی روش شناختی نامیده می شود. ویلیام اکام یکی از پیشگامان و مبناگذاران فکری است که در نهایت به شکلگیری فردگرایی روششناختی در سنت آنگلوساکسون منجر می شود. فلاسفهای مانند توماس آکویناس معتقد بودند کلیات _Universals_ مانند انسانیت، عدالت یا جامعه واقعیت عینی دارند. این کلیات در ذهن خداوند وجود دارند و مصادیق فردی مثل زید و بکر فقط به دلیل مشارکت در این کلیات هستند که وجود دارند و قابل شناختند.
❃ اکام با شعار معروف خود «تکثر را بی دلیل نباید افزود» اصل اوکام، به شدت با این ایده مخالفت کرد. او استدلال کرد که فقط افراد منفرد_Particulars واقعیت دارند. انسانیت یا جامعه به عنوان موجودیتهای مستقل وجود ندارند؛ اینها فقط اسماء_Names یا labels هستند که ما برای دستهبندی اشیای فردی مشابه به کار میبریم. جامعه یک نام است، نه یک واقعیت.آنچه واقعاً وجود دارد، مجموعهای از افراد انسانی منفرد است. این ایده، پایه متافیزیکی فردگرایی روششناختی است؛ اگر جامعه به عنوان یک کل واقعیت عینی ندارد، پس علم جامعه فقط میتواند علم مطالعه افراد و کنشهای فردی باشد. از آنجایی که فقط افراد منفرد واقعی هستند، منبع شناخت ما، مشاهده و تجربه همان افراد و اشیای منفرد که کلی هم اگر باشد به نحو اعتباری از انباشت داده هاست. این ایده، سنگ بنای تجربهگرایی انگلیسی شد که بعدها در آثار جان لاک، دیوید هیوم و جرج بارکلی و از همه مهمتر آدام اسمیت و جان استوارت میل بسط یافت. اگر میخواهید جامعه را بشناسید، باید به مشاهده و تحلیل افراد بپردازید، نه اینکه به دنبال ماهیت یا روح جامعه باشید.
❃ نامینالیسم اکام، به طور غیرمستقیم بر اراده و عاملیت فردی فراتر از اقتضای ذات تأکید داشت. اگر ساختارهای کلی واقعیت ذاتی نداشته باشند، پس اهمیت و قدرت اصلی به افراد و کنشهای آنان بازمیگردد. این نگاه، در مقابل دیدگاه جمعگرایانه_Collectivist سنت آلمانی قرار میگیرد که در آن، روح ملت یا عقل مطلق هگل یا سیستم باز و بسته نقش محوری دارد. نامینالیسم اوکام، بنیان متافیزیکی و معرفتشناختی لازم برای ظهور سنت فکری انگلیسی را فراهم کرد؛ سنت انگلیسی مبتنی بر نامینالیسم اوکام کلهای اجتماعی را فقط نامهایی مفید میداند و واقعیت نهایی را افراد میداند. بنابراین، وقتی از فردگرایی روششناختی در علوم اجتماعی انگلیسی-آمریکایی صحبت میکنیم، در حال صحبت درباره ارثیه فکری ویلیام اوکام در قرن چهاردهم میلادی هستیم.
❃ اگرچه در ظاهر فردگرایی روش شناختی در تضاد با متافیزیک است ولی در آثار امثال جان لاک این دو با هم جمع شده اند. اگر متافیزیک را به معنای قضاوت دربارهی جهان، خدا و انسان و بحث از ضرورت در نظر بگیریم، میتوان سنت تجربهگرا را گونهای از متافیزیک دانست که ریشههای سنت علوم اجتماعی آنگلوساکسون از آن سرچشمه میگیرد و از منظر هستیشناختی، فردگرایی روششناختی خود بر پایه یک فرض متافیزیکی خاص بنا شده است. پس میتواند بخشی از یک سیستم متافیزیک بزرگتر باشد، همانطور که در مورد لاک شاهد آن هستیم. هرچند در ادامه، معنای فلسفه و علم در این سنت به تدریج از یکدیگر تفکیک شد.
❃ این جدایی را به شکلی آشکار میتوان در فلسفه اثباتگرایی آگوست کنت مشاهده کرد که ادعای جداسازی فلسفه از علم را داشت. با این حال، برای اهل اندیشه روشن است که در سنت فکری فرانسه نیز، اگرچه کوشش شد فلسفه کنار گذاشته شود، در نهایت این اقدام آغازی شد بر جایگزینی دانش اجتماعی به جای متافیزیک به معنای پیشین آن. بر این اساس، آن قضاوتهای فلسفی پیشین اکنون میبایست در دل جامعهشناسی به معنای عام جای میگرفت. این تحول در آثار امیل دورکیم نمایان است، اما اوج خود را در اندیشههای ماکس وبر مییابد که باید در یادداشتی جداگانه مورد واکاوی قرار گیرد.
▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🗂 منابع
۱.کتاب تجربه گرایان/ ر. ا. وولهاوس
۲.تاریخ فلسفه قرن هفدهم/ امیل بریه
۳.تاریخ جامعه شناسی/ فریدریش یوناس
۴.نظام منطق/ جان استوارت میل
۵.آدام اسمیت و ثروت ملل/ محمد علی کاتوزیان
۶.اندیشه فلسفی در عصر قرون وسطی/ دیوید لاسکم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#حکمت_عملی #بازیابی_هویت #علوم_اجتماعی
ــــــــــــــــــــــ
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی مدرن
🔸 تاثیرات استوارت میل بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/159
🔸 تاثیرات توماس هابز بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/276
🔸 تاثیرات ویتگنشتاین بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/340
🔸 تاثیرات آدام اسمیت بر علوم اجتماعی مدرن
📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/390
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ساخت_جهانی_دیگر | #بازیابی_هویت | #ایران_اسلامی
🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
❖ انجمن فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم«ع» برگزار می کند!
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی
🔸 تأثیرات دو سوسور بر علوم اجتماعی
🔸 استاد دکتر مجتبی رستمی کیا
♦️مناسب برای دانشجویان، طلاب و علاقهمندان علوم انسانی و دغدغهمندان علوم انسانی اسلامی
▫️ تخفیف ویژه برای طلاب و دانشجویان
💻 لینک ثبت نام
•
•
•
•
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 فلسفه مضاف، واژهای که معنایش در گرو تعریف است!
🖇 بخش اول
در این نوشته سعی میشود فلسفه مضاف، مصطلح و لغوی، از هم تفکیک شود و سپس نشان داده شود اگرچه شاید در سنت فلسفه آلمانی و اسلامی مباحثی وجود داشته باشند که بتوان آنها را فلسفه مضاف تلقی کرد، ولی نه فلسفه مضاف مصطلح در سنت آنگلوساکسون؛ چرا که نوع نگاه این دو سنت اجازه طرح مبحث فلسفه مضاف مصطلح را نمیدهد، مگر به نحو لغوی. یعنی اینکه این همان فلسفه مطلق است که در موردی خاص به جزئی از آن کل توجه می کند.
فلسفه مضاف شاخههایی از فلسفه اشاره دارد که موضوع خاصی را به صورت تخصصی از منظر فلسفی (پادو) بررسی میکنند. در این نوع فلسفه، مفاهیم و روشهای فلسفی برای تحلیل و بررسی حوزههای معین دانش یا جنبههای خاصی از واقعیت به کار میروند. فلسفه مضاف معمولاً در تقاطع فلسفه و یک رشته یا موضوع خاص قرار دارد و به جای پرداختن به مسائل کلی هستی و معرفت، بر پرسشهای اساسی یک حوزه خاص متمرکز است.
نمونههای معروف فلسفه مضاف:
فلسفه علم:بررسی مبانی معرفت، روششناسی علوم تجربی.
فلسفه ذهن:مطالعهی ماهیت آگاهی و رابطهی ذهن و بدن.
فلسفه اخلاق:تحلیل مفاهیم اخلاقی.
فلسفه هنر:بررسی زیباییشناسی و تجربهی هنری.
فلسفه تاریخ:تحلیل ساختار، عینیت، و معنای تاریخ.
فلسفه دین:مطالعهی مفاهیم دینی از منظر فلسفی.
فلسفه حقوق:بررسی مبانی حق، عدالت، و نظامهای حقوقی.
فلسفه سیاسی:تحلیل دولت، قدرت، عدالت و مشروعیت.
فلسفه ریاضیات:بررسی ماهیت اشیاء و روشهای ریاضی.
فلسفه محض به مسائل کلی و جهانشمول میپردازد ولی فلسفه مضاف این مسائل را در بافت یک حوزه خاص و با رویکرد پادویی (در یادداشت دوم توضیح داده می شود) بررسی میکند. در سنت فلسفه اسلامی و آلمانی نیز میتوان گونههای فلسفه مضاف را سراغ گرفت، اما همانگونه که اشاره شد به معنای لغوی آن نه اصطلاحی چرا که رویکرد، روش و خاستگاهی متفاوت از سنت تحلیلی آنگلو-آمریکایی دارند. تفاوت اصلی در رویکرد سیستماتیک و کلنگر فلسفه اسلامی و آلمانی در مقابل رویکرد تحلیلی، جزءنگر و مسئلهمحور فلسفه تحلیلی است. این تفاوت، نحوه شکلگیری و بیان فلسفه مضاف را در هر سه سنت تحت تأثیر قرار داده است. فلسفه مضاف در سنت تحلیلی آنگلوساکسون تمرکز بر تحلیل منطقی-زبانی مفاهیم بنیادین یک حوزه خاص با روش مسئلهمحورو بررسی استدلالها استفاده میکند. بسیار دقیق، شفاف و گامبهگام است. هدف آن عمدتاً شفافسازی مفاهیم، رفع ابهامات و حل معماهای مفهومی در آن حوزه. در سنت آلمانی به جای اصطلاح فلسفه مضاف، بیشتر با عنوانهای کلنگرتر مواجهیم. به دنبال فهم کل، معنا، بافت تاریخی و شرایط امکان یک حوزه هستیم و روش بیشتر با معنا، تفسیری، انتقادی و سیستماتیک است. به جای تحلیل منطقی صرف، به دنبال کشف ساختارهای کلیتر حاکم بر یک حوزه است و سعی می کند ارتباط آن با کل علم، زندگی انسانی و جامعه را برای دانش پژوه نمایان سازند.
🔸فلسفه تاریخ نزد فیلسوفانی مانند هگل، کارل یاسپرس یا حتی والتر بنیامین. اینجا فلسفه تاریخ فقط تحلیل مفاهیم نیست، بلکه کاوشی در معنا، جهتمندی و ساختار کلان تاریخ است. نمایش دیالتیکی روح در زمان عبیر دیگری از فلسفه تاریخ است.
🔸 فلسفه هنر از نقد قوه حکم کانت گرفته تا هگل که فلسفه هنر به عنوان تجلی روح مطلق و هایدگر در منشأ اثر هنری. اینجا هنر پنجرهای به حقیقت هستی است. در هگل ادراک حسی و بی واسطه امر مطلق است ولی کانت برای آن ارزش شناختی قائل نیست اگر چه با سهش این امر زیبا شناختی آغاز می شود.
🔸فلسفه تکنولوژی در اندیشهی هایدگر د پرسش از تکنولوژی به مثابه نحوهای از آشکارگی حقیقت یا یورگن هابرماس در تکنولوژی به مثابه کنش عقلانی-ابزاری.
🔸فلسفه حقوق هگل نمونهای اعلاست از این رویکرد. کتاب مبانی فلسفه حق او فقط تحلیل حقوق نیست، بلکه بخشی از نظام فلسفی کلان او در باب روح عینی و اخلاق اجتماعی است. تجلی روح در نهادهای اجتماعی-حقوقی قلمداد می شود.
🔸فلسفه دین از شلایر ماخر تا هگل. اینجا نیز دین در بستر وسیعتری مطرح و نقد میشود. و این نیز در فلسفه روح بازنمایی دیگری از امر مطلق است که هگل مطرح کرده است.
سنت فلسفه آلمانی با هویتی متمایز این مباحث را بحث می کند. در این سنت، فلسفه مضاف به پدیده ها کمتر به عنوان کاربردی و ابزار دیده میشود و بیشتر به عنوان بسط انداموار یک سیستم فلسفی به قلمروهای مختلف تجربه بشری، یا نقد ریشهای آن قلمروها از منظری فلسفی-تاریخی است. فلسفه مضاف به مثابه «فلسفهای از جنسِ» یک حوزه در درون یک کل معنادار جای دارد.
▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی
انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم
📱https://eitaa.com/Bou_PHSS