eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
534 دنبال‌کننده
739 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ وارثان گهواره کودک آرام خوابیده است؛ گویی هیاهوی خیابان هرگز به کالسکهٔ مشکی‌رنگش راه نیافته است. انگشتان کوچکش، عکسی را چنان در آغوش گرفته‌اند که انگار تمام دنیای او همان قاب کوچک است. دوربین روی دست‌هایش مکث می‌کند؛ دست‌هایی کوچک، اما استوار. ناگهان تاریخ، پرده‌ای دیگر پیش چشم می‌گشاید. گهواره‌ای در کربلا، کودکی شش‌ماهه و پدری که او را بر دستان خود بالا گرفته است. آنجا نیز قامت کوچکی، حجت بزرگی شد؛ و خونِ علی‌اصغر(ع) تا همیشه گواه آن ماند که اهل باطل، حتی از استواری یک کودک نیز هراس دارند. دوربین دوباره به امروز بازمی‌گردد. کالسکه‌ها در میان جمعیت آرام پیش می‌روند؛ کودکانی که هنوز زبان سخن گفتن نیاموخته‌اند، اما حضورشان، زبانِ گویای آینده است. گویی تاریخ، کودکان را بار دیگر به میدان آورده است تا بگوید راه حق، از گهواره آغاز می‌شود. چندی پیش نیز نوزادانی چندروزه و چندماهه، همراه با پدران و مادران شهیدشان، نام خود را در دفتر بلند شهدای این سرزمین نوشتند؛ گویی کاروان عاشورا، هنوز در امتداد تاریخ جاری است. نمی‌دانم ما به دل تاریخ سفر کرده‌ایم یا تاریخ، خود را به روزگار ما رسانده است. آنچه می‌بینم، تنها یک مراسم نیست؛ امتداد همان حقیقتی است که قرن‌ها پیش در کربلا آغاز شد؛ «کلُّ یومٍ عاشورا و کلُّ أرضٍ کربلا.» این کودکان، امروز در آغوش مادران و در کالسکه‌هایشان آرام گرفته‌اند؛ اما فردا، هر یک به اندازه عهد و مسئولیت خویش، ادامه‌دهنده راهی خواهند بود که با ایستادگی معنا یافته است. گویی محور عاشورا، نسل به نسل، دل‌هایی را برای یاری حق و زمینه‌سازی ظهور فرزند حسین(عج) پرورش می‌دهد؛ دل‌هایی که قامتشان امروز کوچک است، اما افق نگاهشان به وسعت تاریخ. نویسنده معلم زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ شانه‌های مادر ساعت، حوالی ۹:۴۰ صبح را نشان می‌دهد. آفتاب، بی‌رحمانه بر صحن مصلای تهران می‌تابد. ازدحامِ دربِ شماره یک، نفس کشیدن را دشوار کرده است. میان موج جمعیت، مادری را می‌بینم که طفلی را بر دوش گرفته است. سربند قرمز، دور پیشانی او گره خورده و گونه‌های کوچکش از گرمای هوا گل انداخته است. آرام سرش را بر شانه مادر گذاشته؛ گویی هیاهوی هزاران نفر، لالایی خواب او شده است. بادبزن را از پشت سر، آرام روی سرش می‌گیرم، تا شاید اندکی از گرمای چهل‌درجه کم شود. مادر برمی‌گردد و لبخندی عمیق می‌زند؛ لبخندی که خستگی راه را پنهان نمی‌کند، اما آن را کوچک‌تر از مقصد نشان می‌دهد. می‌پرسم:«خواهر... با این گرما و این همه شلوغی، آوردن یک نوزاد سخت نبود؟» نگاهش را از فرزند برمی‌دارد و به موج جمعیت می‌دوزد. ـ از ساعت پنج صبح از خانه راه افتادیم... بله، سخت بود؛ اما همه سختی‌های این راه شیرینه. بعضی بدرقه‌ها و نمازها فقط یک‌بار در تاریخ اتفاق می‌افتن. اگه امروز نمی‌اومدیم، دیگه هیچ‌وقت فرصت تکرارش نبود. لحظه‌ای سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد: «این مرد، برای ما فقط یک رهبر یا فرمانده نبود. احساس می‌کنم عزتی که امروز داریم، آرامشی که در دل این همه سختی پیدا می‌کنیم و توانی که برای ایستادن پیدا می‌کنیم، بی‌ارتباط با راهی که او برایش ایستاد نیستش. برای همین دلم می‌خواست محمد هم در این روز کنار ما باشه؛ حتی اگه چیزی از این لحظه رو به یاد نیاره.» محمد، بی‌خبر از ازدحام و گرمای هوا، آرام نفس می‌کشد. بادبزن را آهسته‌تر تکان می‌دهم و به سربند سرخش خیره می‌شوم. با خودم فکر می‌کنم؛ شاید بعضی خاطره‌ها را انسان به یاد نمی‌آورد، اما با آنها بزرگ می‌شود. شاید نخستین درس‌های وفاداری، ایستادگی و مقاومت، از شانه‌های مادری آغاز می‌شود که در گرمای چهل‌درجه، کودکش را بر دوش می‌گیرد تا او نیز سهمی از روزی داشته باشد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. نویسنده معلم زینب مرادی✍ ۱۴ تیر مصلی تهران ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ آمده‌ام بدرقه‌ات کنم قسمت اول: عزم سفر نگاهم به برگ‌های درخت انگور بود. قطره اشکی از چشم‌های پرحسرتم بر روی صورتم سرازیر شد. دستم را محکم زیر چشمم کشیدم و اشک‌هایم را پاک کردم و گفتم: «مهم نیست که الآن تهران نیستم؛ ولی حتماً تا روز آخری خودم رو به این سیل جمعیت می‌رسونم.» آرام و بی‌صدا طوری که انگار نه انگار همین چند لحظه پیش اشک در چشمم جمع شده بود و دنیا روی سرم آوار، دوباره به قاب تلویزیون زل زدم. یک روز مصلی، یک روز میدان آزادی، یک روز جمکران، یک روز عراق، و این روز آخر قرار بود من هم خودم را به مشهد برسانم. ترامپ دوباره شروع کرده بود به تهدید کردن. از ایرانی‌جماعت بد می‌گفت و اعلام انزجار می‌کرد. خب کسی نبود به او بگوید: «باور کن ایرانی‌ها بیشتر به خون تو تشنه‌ان، بهتره بری و چند صباحی جلوی خبرنگارا پیدات نشه.» همین اعتمادبه‌نفس ترامپ داشت کار دستم می‌داد. دم رفتن، آن هم وقتی که فقط یک ساعت تا مشهد فاصله بود، آماری شگفت‌آور از تماس سمت من روانه شد و هر کس همان حرف تکراری را به زبان می‌آورد. ـ خطرناکه! مگه نمی‌بینی به جنوب ایران حمله شده؟ فقط به یک چیز فکر می‌کردم. به اینکه آخرین دیدار است و من نباشم؟ کسی درد من را درک نمی‌کرد. من زندگی با این حسرت را نمی‌خواستم. بیشتر از هر وقتی به سفری که خودم انتخابش کرده بودم مطمئن بودم. بارم را سبک کردم و کلاه آفتابی را روی سر گذاشتم و روسری‌ام را محکم گره زدم و به دوستم پیام دادم: «یک ساعت دیگه می‌رسم حرم.» مقصد را حرم زده بودم؛ اما مسیر را بسته بودند. باید مسیری را پیاده می‌رفتم. همان لحظه که پیاده شدم؛ مردی به سمت داخل خیابان فرعی اشاره کرد و گفت: «خانوم، برید شربت بگیرید بعد برید.» در مسیر حرم موکب‌ها صف کشیده بودند. مشهد مثل همیشه نبود. همه در هول و ولا بودند، انگار مهمان مهمی قرار بود به شهرشان بیاید. وسایلم را به امانات تحویل دادم و از ورودی خواهران وارد حرم شدم. جمعیتی آنجا بودند. چایخانه حرم هم به جای چای شربت می‌داد. در حالی که داشتم از شربت عکس یادگاری می‌گرفتم، با خودم گفتم: «آقا حتی صحن‌های حرم هم چشم نمی‌ذارن تا بدرقه‌ات کنن.» خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ آمده‌ام بدرقه‌ات کنم قسمت دوم: اربعینی دیگر ساندویچ سیب‌زمینی را کف دستم گذاشت و گفت: «بگیر بخورش، مسیر سختی داریم.» یک کوله‌ پشتش انداخته بود و با سه بچه کوچک آمده بود که حرم برود و برای آقا نماز بخواند. کوله‌پشتی‌اش را پر کرده بود از نان شیرمال. می‌خواست آنها را به زائران امام رضا بدهد. در راه زیپ کوله‌پشتی‌اش مدام باز و بسته می‌شد. من هم از پشت حواسم بود که وسایل از کوله‌پشتی‌اش نریزد بیرون، زیپ کوله‌اش را خودم برایش می‌بستم و او هم برمی‌گشت و به من لبخند می‌زد. هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودیم. کاروان‌ها دسته جمعی می‌آمدند و شعار می‌دادند. گاهی می‌دیدی یک بچه جلو ایستاده و شعارها را بلند می‌گوید و بقیه هم تکرار می‌کنند. من هم نگاهم را از کوله‌پشتی او برنمی‌داشتم که یک وقت او را گم نکنم. با اینکه سه بچه کوچک داشت و مادرش مریض بود و در خانه احتیاج به مراقبت داشت. هر وقت که بچه‌اش غر می‌زد، می‌گفت: «غر بزنی از اربعین خبری نیست.» دخترش را آن سالی که اربعین رفته بودند در خانه عمه زهر‌ه گذاشته بود و خودشان چهار نفری رفته بودند کربلا. می‌گفت: «پسرم رو که برای اولین بار برده بودم اربعین فکر نمی‌کردم اینقدر صبور باشه. ستون‌های آخر بودیم که دیدیم پاش کلی آبله زده، خواستیم که ادامه مسیر رو با ماشین بریم، گریه کرد الا و بالله باید پیاده بریم. این همه تا اینجا نیومدم که بقیه‌اش رو با ماشین برم.» خانواده عجیبی بودند. دو روز خانه آنها به عنوان زائر مهمان بودم. با هم که در مسیر تا حرم پیاده می‌رفتیم، مدام از اربعین می‌گفت. من هم آن روزها را یاد کردم. چشمم به حرم آقا امام رضا افتاد؛ دقیقاً آن لحظه‌ای جلوی چشمانم تداعی شد که در کربلا قدم‌های آخر را به سمت حرم برمی‌داشتم. چه شده بود؟ اینجا هم انگار به دیدار حسینی دیگر می‌رفتم. کل خیابان‌ها پر از آدم بود. همه کنار هم، در کنار هم، تا حرم راه می‌رفتیم. انگار حرم قله بود و بلوار طبرسی دامنه کوه. تمام سراشیبی‌ها برایمان شیرین بود؛ حتی آن آفتاب داغ. خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ آمده‌ام بدرقه‌ات کنم قسمت سوم: بهینه‌سازی قوی سراسر خیس شده بودم. خادمی بالای ستون ۱۹ شلنگ را در دست گرفته بود و روی مردم آب می‌ریخت. زیر قطره‌های آب حس بهتری داشتم. گرما داشت جانم را می‌سوزاند. از آب‌خوری آب برداشتم و نشستم روی فرش منتظر. مداح می‌خواند و من اشک می‌ریختم. عکس آقا را با خود آورده بودم. با دستم عکس آقا را بغل کردم و با خود گفتم: «ممنونم که گذاشتی برای بار آخر ببینمت؛ ممنونم که دعوتم کردی.» آن اشک‌های داغ امانم را برید و بطری آب را برداشتم و روی سرم ریختم. خودمانیم آب‌بازی فقط در اینجور سفرها مشروع است. همینطور که داشتم به سر و وضع آبکشیده خود نگاه می‌کردم، چشمم افتاد به یک پیرمردی که به شانه‌هایش گِل زده بود و در دستش پلاکاردی داشت که برای سر ترامپ جایزه تعیین کرده بود. با خودم گفتم: «آخه این چه کاریه؟! چه تأثیری داره؟!» یهو آدمی که نمی‌دانم از کدام کشور بود، آمد و از آن پیرمرد فیلم گرفت و در فیلم چیزهایی می‌گفت که انگار داشت این فراخوان را جهانی می‌کرد. خنده‌ام گرفت و به خودم گفتم: «خلاقیت ایرانیا رو نباید دست‌کم گرفت.» از این پلاکاردها در حرم زیاد بود. تا می‌آمدم به آدم‌ها نگاه کنم، پرت می‌شدم در دنیای درونم. ـ الآناست که پیکر رو بی‌آرن. با اینکه نشستن داشت اذیتم می‌کرد، اما نمی‌خواستم پیکر را بیاورند. از آن لحظه می‌ترسیدم. از لحظه‌ای که باور کنم رهبرم دیگر نیست، می‌ترسیدم. من تمام این مدت خودم را زده بودم به آن راه تا غمم یادم برود. از ساعت ۱۴:۳۰ در حرم نشسته‌ بودم و منقطع اشک‌ می‌ریختم. لب‌هایم خشک شده بود و صورتم از رد اشک‌ها شوره بسته بود. اذان مغرب را هم گفتند؛ اما هنوز موفق نشده بودم پیکر را ببینم. همه منتظر بودند. ـ ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم. شعارها در هم قاطی شده بود. ـ ای پسر فاطمه منتقم تو هستیم. ساعت از ۲۱ گذشت و بهینه‌سازی قوی باتری را فعال کردم و به پنج درصد بالای گوشی زل زدم. این لحظه‌های آخر بود. فقط می‌دانم قطره‌ای از آن دریا بودن از من انسان دیگری ساخته است؛ انسانی که در حافظه شب و روزش یک قهرمان نشسته است و غم نبودن همان قهرمان تمام آدم‌ها را بهینه کرده است. خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ این گوی و این میدان! نفس‌ها در سینه حبس🍃 قلم‌ها در دست ✍ و ذهن‌ها آماده حرکت 🙇‍♂ پیش به سوی فصلی تازه از هماخوان🏃 نبض شریانی به قوت سرو🌱 اتفاق‌های جدید در راه است... ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله