━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ایران جان
من وسعت این آسمان را دوست دارم
زیبایی این بیکران را دوست دارم
اهواز را ایلام را هم یزد و قم را
من جایجای زاهدان را دوست دارم
تبریز را بوشهر را بابل و آمل
قطعاً تمام اصفهان را دوست دارم
یاسوج، سقز، اردبیل و بختیاری
گرگان و مشهد، آبادان را دوست دارم
کوه دماوند و هوای دود تهران
خشک کویر و ساری لبریز باران
قزوین و ری، زیبایی هر سه خراسان
من دوست میدارم تمام خاک ایران
میبوسم این خاک پر از خون شهیدان
جانم فدای میهن زیبای ایران
گر دشمنم جان مرا صدبار سوزد
خاکسترم را بر لب دریا بریزد
ققنوسم و خاکستر من جان بگیرد
گر رهبرم فرمان دهد جان، جان بمیرد
ایرانیام از نسل قاسمها و آرش
از نسل حاجیزاده و نسل سیاوش
ایرانیام بهر وطن جان میسپارم
من مرگ در راه وطن را دوست دارم
جانم فدای خاک پاکت باد ایران
جانم فدای خاک پاکت باد ایران
سکینه ذاکری ✍
#شعر
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
خوشتیپ!
آیا معلم مو بلند دیدهاید؟ معلمی که تِل بزند چه؟! نه؟ دیدهاید حتماً. مخصوصاً خانم معلمهایتان! البته اینجا منظور خودمم! آقای معلمی که یکساله موهایش را نزده! معلم هم مثل شما است، شلوار جین میپوشد تا میز و نیمکتهای استاندارد کلاس اذیتش نکنند. گاهی پیراهن آستین کوتاه میپوشد تا از کولرهای استاندارد موجود در همهی کلاسها باد خنکتری بخورد. موهایش را هم بلند میکند ببیند چه تحفهای میشود!
مهرماه که سال تحصیلی شروع شد، تا یکی دو هفته موهایم برای همکاران و مدیر جالب بود. دانشآموزان قدیمیتر مدام صدا میکردند "خوشتیپ!" و من برنمیگشتم!
یادم است که هربار هم چیز جدیدی میگفتم: «دارم توی سریال سلمان فارسی بازی میکنم، میخواهم توی تئاتر نقش کوروش کبیر را بازی کنم» همه هم خوشحال و راضی بودیم.
تنها تلاشم این بود که پایم به اداره باز نشود. مسئول مقطع و یا حراست و... هرچه موهایم را نمیدیدند، به نفع همه بود!
گذشت و گذشت تا ده فروردین که رفتم اداره و واحد حسابداری کار کوچکی داشتم. در روزگار جنگ خانمها که دورکار بودند و باقی هم قرار شده بود بیست درصد سر کار باشند.
وارد اداره که شدم، دیدم همهجایش تعطیل است! همهی درها بسته و گرد مردهای که پاشیده بودند.
آمدم برگردم خانه که از بالا صدایی شنیدم. گفتم لااقل بپرسم ببینم کارمندان اداره توی عید هستند؟ چه روزی و چه ساعتی تشریف دارند که مزاحم شوم؟!
رفتم بالا. بغل دفتر رئیس سالن کنفرانس جلسات است. صدا از آنجا بود. وارد شدم. چشمتان روز بد نبیند. آقای رئیس بههمراه همهی معاونان و مشاوران و کارشناسان و سایر بستگان و آشنایان نشسته بودند و صبحانهی کاری میل میکردند! سلام علیک کردم و میخواستم فرار کنم که از انتهای سالن یکی از همکاران قدیمی که سمتی در اداره داشت، صدایم زد و دعوتم کرد به صبحانه! رفتن سختتر از ماندن بود و من هم چارهای نداشتم جز اطاعت و پیاده کردن املت اداره. نه که قضیه خرس و یک تار مو باشد، نه، قبول کردن حرف بزرگتر برایم خط قرمز بود (به جان شما قسم!)
طول سالن را طی کردم که برسم به انتهای سالن. نزدیک به سی جفت چشم داشت مرا نگاه میکرد که معلم ریاضی موبلند، موهایش را آبوجارو کرده و با لباسهای نوی عیدش، خرامان راه میرود.
مانده بودم املت صبحانه را بخورم یا خجالت و شرم و حیا را.
تازه کار به اینجا ختم نشد، بحثشان دربارهی جنگ و آسیبهای مدارس بود. قرار بود بروند بازدید. و چه بهتر که بههمراه یک آقای خوشتیپ این کار را انجام دهند. آن هم کسی نبود جز آقای عبدیِ موبلند!
علیرضا عبدی✍
خاطرات معلمی
#طنزنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🚩چالش روایت
🔺این هفته چالشکدۀ همانوشت در نظر دارد بین ده روایت کانال، یک روایت را برتر اعلام کند.
⏳مهلت نظرسنجی: تا ساعت ۲۲
⏰زمان نقد درونباشگاهی: امروز ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در تماس گروهی دیدگاه
📍روایتنویس برتر چند انتخاب دارد!
۱) پست تبلیغی او در همانوشت منتشر خواهد شد که باید در خصوص نویسندگی باشد.
۲) یک سرفصل از دورۀ فوت و فن قلم را رایگان دریافت میکند.
۳) کل دورۀ را میتواند با تخفیف دریافت کند.
۴) متن خود را میتواند بدون نوبت پخش کند.
روایتهای چالش به شرح زیر است👇
کلاسی که زیر پل روشن شد
تربت امام حسین
اربعین
زنبور کلاس
روز قدس، قسمت اول
روز قدس، قسمت دوم
پرچم پرماجرا
سیزده به در
یک عاشقانه ایدئولوژیک
من یک مادرم
دوستش داشتی؟
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔸لینک نظرسنجی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/-8965282911784456928/1780050625971
بر اساس این لیست نقد کن😉
🟢لیست نقد
۲۰ نمره
🔹عنوان (۱ نمره)
🔹شروع (۱ نمره)
🔹تعداد شخصیتها (۱ نمره)
🔹شخصیت اصلی (۲ نمره)
🔹عناصر چهارگانه موقعیت (زمان، مکان، شخصیت، اتفاق) (۴ نمره)
🔹تعادل اولیه (۲ نمره)
🔹تعادل ثانویه (۲ نمره)
🔹تحول شخصیت اصلی (۲ نمره)
🔹زاویه دید (۱ نمره)
🔹پایان (۱ نمره)
🔹نگو، نشان بده (۳ نمره)
زمان جلسه: ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در تماس گروهی دیدگاه
در گروه دیدگاه عضو شوید👇
http://ble.ir/join/J9wVbhE47t
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔸لینک نظرسنجی 👇 https://ble.ir/Homanevesht/-8965282911784456928/17800506259
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔺هم اکنون شروع جلسه نشست نقد و بررسی روایت برتر در گروه دیدگاه 👇
ble.ir/join/J9wVbhE47t
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 نظر هیئت نقدکده بر اساس لیست نمرهدهی نقد و بررسی به شرح زیر میباشد👇
🥇عملیات نیمساعته پل انتقام (روز قدس) با نمره ۱۶,۲۵
عنوان خوب
تحول شخصیت
عناصر چهارگانه موقعیت
پایان خوب
حس تعلیق
🥈دوستش داشتی؟ با نمره ۱۴,۵
عنوان خوب
تحول شخصیت
شخصیتپردازی خوب
🥉یک عاشقانه ایدئولوژیک با نمره ۱۴
عنوان خوب
پایان خوب
تحول شخصیت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 چالشکده متن برتر را اعلام میکند👇
🔺کلاسی که زیر پل روشن شد
نویسنده: زینب مرادی
🔺اربعین
نویسنده: محدثه اسماعیلیپور
🔹روایت برتر از نگاه نقدکده 👇
🔺عملیات نیمساعته پل انتقام
نویسنده: مائده قمبرپور
🟢چالش جدید برای هفته آینده چیه؟🧐
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً ...
این جمله رو در سه پاراگراف کامل کن و برای همانوشت بفرست و روز جمعه در رأیگیری متنت رو شرکت بده🙂↔️
جایزه چیه؟
دو تا سرفصل آموزش رایگان مدرسه نویسندگی همانوشت 🙌
مهلت ارسال متن: چهارشنبه ۱۳ خرداد
آیدی جهت ارسال متن👇
@writing_team_1405
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ضیافتِ صندلیها
بنگر آقا!
اینجا خیابان است؛ جایی که گویی سالها در غبارِ هیاهوی روزمرگیها، از یاد برده بودیم چگونه میتوان در کنار هم، «مردم» بود. حالا شب که فرامیرسد، ما صندلیهایمان را بر سنگفرشِ سرد شهر میچینیم؛ نه برای تماشا، که برای شنیدن. مینشینیم تا صدایِ بیصدایان شویم، تا دردهایِ فروخورده را به واژههایِ روشنِ «گفتوگو» بدل کنیم. ما اینجا، در کنارِ هم، کلافِ سردرگمِ مسائلمان را با انگشتانِ تدبیر و مهر باز میکنیم.
آقا! در این سکوتِ شبانه، آیا صدایِ نجوایِ ما را میشنوی؟
آیا آنگاه که سرها بههم نزدیک میشود و قلبها در تپشی مشترک همنوا میگردند، نگاهِ خشنودِ تو شامل حال ما میشود؟
ما اینگونه، در پیِ یافتنِ حقیقت و دست یافتن به «ما» بودن، به سویِ تو میآییم.
اینطور که باشیم، دوستمان داری؟
اینطور که باشیم، برمیگردی؟
ریحانه امیریزاده✍
#ادبیکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
سرباز کوچک
آن شب، میدان شهدا در تلاطم بود؛ نبض تهران با ریتمی تند و نامنظم میزد. میان ازدحام جمعیتی که با شعارها و همهمهها پیادهروها را تسخیر کرده بودند، تصویری در گوشهای از خیابان، کنار پایهی تیر برقی بلند، در ذهن حک میشد؛ تصویری که تضادی غریب با فضای ملتهب اطراف داشت.
دخترکی دهساله، با قامتی کوچک و نگاهی که فراتر از سنش بهنظر میرسید، ایستاده بود. روی سکویی کوتاه، سه ظرف رنگِ گواش ــ سبز، سفید و سرخ ــ را چون مهماتِ نبردی کنار هم چیده بود. قلمموهای نازک و پهنش را نیز با نظمی خاص کنار دستش گذاشته بود؛ گویی برای جراحیِ روحی بزرگ آماده میشد.
او سربازِ این میدان بود؛ اما سلاحش نه تفنگ بود و نه فریاد. سلاحش هنر بود. هر بار کودکی با چشمانی متعجب به سویش میآمد، دخترک با وقار سر فرود میآورد و بیتردید، شروع به کشیدن خطوطِ سهرنگِ پرچم بر گونههای کودک میکرد. او میدانست چه میکند؛ انگار در آن لحظه، خودش را وقف کرده بود تا پرچمِ میهن را بر تن فردای این سرزمین بنشاند. هر بار که قلممو بر پوستِ کودکی مینشست و نوارِ سبز و سفید و سرخ شکل میگرفت، گویی سنگی در دیوارِ مستحکم حماسه نهاده میچید.
آن شب، زیرِ نورِ زرد و بیرمقِ تیر برق، دخترکِ دهساله در میانهی طوفانِ تاریخ ایستاده بود؛ سربازی کوچک که با هر ضربهی قلممو، امید را بر چهرهی همنسلانش نقاشی میکرد، بیآنکه بداند روایتِ این خدمتِ معصومانهاش قرار است روزی بخشی از حافظهی جمعیِ یک ملت شود. آن شب، میدان شهدا تنها شاهدِ واقعهای تاریخی نبود؛ شاهدِ ظهورِ هنرمندی کوچک بود که فهمیده بود چگونه میتوان وطن را با رنگها، بر چهرهی آیندگان زنده نگه داشت.
روایت از خیابان
زینب مرادی ✍
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تبعید اجباری
- صد و شصت و چهار، صد و شصت و پنج، صد و شصت و شش...
تمام کتابهایی را که خوانده بودم، لیست کردم و شروع کردم به شمردن. فکر کنید اگر آدم کتاب بخواند، اما نداند که چند کتاب خوانده است، بهنظر شما دچار چه عارضهای میشود؟ بعضیها میگویند مهم کیفیت است، نه کمیت. بعضیها میگویند دارندگی و برازندگی، هرچه کتابخانهمان بیشتر کتاب داشته باشد، بیشتر آدم حسابی به نظر میرسیم.
اینها را رها کنیم و برویم سراغ اینکه یک معلم باید چه کتابی بخواند، باز صدای درگیرالعلومها یا بهتر بگویم راحتالحلقومها درمیآید که معلوم است هرچه زردتر، بهتر!
- خب که چی؟ کتاب شهید مطهری الآن منسوخ شده و سختخوانه، بهتر نیست بریم سمت کتابهای علمیِ غربی که کل دنیا الآن دارن میخوننش و روشهاش رو اجرا میکنن.
عینکم بدون هیچ اتفاق غیرمنتظرهای از روی صورتم سر میخورد؛ آخر چند وقت پیش پیچش شل شده بود.
- وقتی سراغ کتابای بزرگان بری، کمکم به معرفتت اضافه میشه و دیگه فهمش سخت نیست.
انگارنهانگار که صدای من را شنیده است، در ردیف کتابهای روانشناسی به دنبال اثر مرکب میگردد. بارها شده که ابرو بالا انداخته و به چشمهای من زل بزند که تو به کتابهای بقیه چه کار داری؟ سرت در کتابهای خودت باشد. آنگاه صدای بلند یک دانشآموز در گوشم میپیچد که «من نمیدونم چرا تو این دنیام و برای چی میآم مدرسه.»
ولی من میدانم دانشآموز عزیز؛ چون معلم تو هم نیز نمیداند که برای معلم خوب بودن باید با معنویت و مذهب خو بگیرد تا دلش نرم شود و صدایش نور بشود بر قلب تو. بله دانشآموز محترم، شاهکلید زندگی یک آدم شاید یک کتاب باشد که فاصلهاش تا آن فقط یک ردیف از قفسه چوبی است؛ اما قلبش برای کشت همچین بذری آماده نیست و دست و دلش به خواندن نمیرود.
اینقدر کتاب کتاب کردم که یادم رفت خودم خالق یک کتابم. خودم هم یک نویسندهام. اینکه در ذهن یک نویسنده چه میگذرد، قطعاً باید مهم باشد. شاید در ذهن من یک گوسفند در حال خوردن علفهای هرز است، نباید بلد باشم این تصویر به ظاهر ساده را با چند تا کتاب، مصادرهبهمطلوب کنم؟ ما نویسندهها به راستی تبعید شدهایم به کتابخانه.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
دارایی یک نویسنده، کتابهای اوست
برای ملحق شدن به جمع ما نویسندگان به آیدی زیر پیام بده👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله