eitaa logo
[نگاهِ تو]
367 دنبال‌کننده
722 عکس
80 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌راضیه بقضائک؛ سالهاست همین دو کلمه به ظاهر ساده، باعث شده از خواندن زیارت امین‌الله که عاشق مضامین بلندش هستم، طفره بروم. آنجا که می‌گوید: "اللهم فاجعل نفسی مطمئنه بقدرک، راضیه بقضائک". یعنی خدایا نفس من را در برابر تقدیرت آرام و در مقابل قضا و قدرت، راضی کن. تا جایی که بشود نمی‌خوانمش، هر وقت هم می‌خوانم سعی می‌کنم یا از روی این دو کلمه بپرم یا یک جوری سریع بخوانمش که انگار نخواندمش! همیشه هم می‌دانم دارم خودم را گول می‌زنم اما خب راه چاره بهتری بلد نیستم. جالب است هر چقدر هم از اثرات و برکات خواندن این زیارت شیرین کوتاه بیشتر می‌شنوم اعصابم از خودم خردتر می‌شود که تو چرا اینجوری هستی دختر؟ چرا انقدر گیر میدی؟ بخون و رد شو برو دیگه! اما نمی‌شود. آخر هر چه دارم بزرگ‌تر می‌شوم بیشتر می‌فهمم راضی بودن و رسیدن به مقام رضایت، سخت‌ترین کار دنیاست! توی این دنیا، آن روزی که ظاهرا همه چیز هم گل و بلبل است، رضایت تام داشتن از زندگی و شرایط، سخت است چه برسد به آن وقت‌ها که داری صدای قرچ قرچ خرد شدن استخوان‌هایت را زیر ارّابه مشکلات نفس‌گیر زندگی‌ات می‌شنوی. آخر چجوری می‌شود راضی بود این وقت‌ها؟! درگوشی بخواهم بگویم راستش هر وقت هم می‌شنوم که سفارش می‌کنند مشهد می‌روی از امام رضا، مقام رضا را طلب کن خودم را به نشنیدن می‌زنم! دیگر برایم عین روز روشن شده است که من و رسیدن به مقام رضا همانند دو قطب هم‌نام آهن‌ربا هستیم که هیچوقت به همدیگر نمی‌رسیم.‌‌ ‌ ‌ چند وقت پیش یاد شرط سِنی استخدام در کشور و بعد هم طبیعتا بلافاصله یاد سن و سالم افتادم. کلا فکر اینکه برای انجام یک سری کارها توی دنیا، شرط سنی مهم است برایم جالب بود. نه به خاطر استخدام، بلکه به خاطر فاصله داشتنم از آنچه که باید باشم ذهنم درگیر شد. یاد این افتادم که اگر تا چهل سالگی فکری به حال و احوال خودت نکرده باشی، بقیه عمرت کلاهت پس معرکه است. اینکه اگر تا جوان هستی خصلت‌های خوب را در وجودت ریشه‌دار نکنی در میانسالی و کهنسالی کارت خیلی سخت می‌شود. به خودم گفتم حواست هست که داری پیر می‌شوی و هنوز هم عین بچه ترسوها حتی نمی‌خواهی از چند فرسخی طلب کردن مقام رضایت رد بشوی؟ خب با این همه ادعای دین و خدا و پیغمبر، اگر در همین حال بمیری، خداییش خیلی ضایع نیست؟! این شد که یک تصمیم کبری یا شاید هم صغری گرفتم. به خودم گفتم حالا که نمی‌توانی به اصل جنس برسی بیا و حداقل ادایش را دربیاور! بیا به خدا بگو توی فلان مساله می‌خواهم ادای آدم راضی‌ها را دربیاورم و مثل آدم خوب‌ها از صمیم قلبم بگویم خدایا واقعا می‌خواهم این قضیه را به خودت بسپارم و هر اتفاقی هم در این مسیر بیفتد قصد دارم بچه خوبی باشم و داد و بیداد راه نیندازم. یک قایق نیمه شکسته برداشتم و تنهایی زدم به دل دریا. البته که حواسم بود یک بند نجات اضطراری برای خودم کنار بگذارم که هر وقت دیدم مثل داستان حضرت خضر و حضرت موسی، دیگر واقعا صبرم تمام شده آن را رو کنم و به خدا بگویم غلط کردم، اصلا از اولش هم که خودم گفته بودم فقط می‌خواستم ادایش را دربیاورم! حالا مطمین شدم ادایش را هم نمی‌توانم دربیاورم و خلاصه شتر دیدی ندیدی.‌ ‌‌ فعلا دوام آورده‌ام. هنوز پایش ایستاده‌ام. تا همین جا بارها شده که آسمان یکباره طوفانی شده و بی‌هوا، یک موج بلند بی‌رحم، سرم را زیر آب کرده است. توی همان لحظات که از زیر آب، حباب‌های هوا را روی سطح آب می‌دیدم و داشتم برای غرق نشدن دست و پا می‌زدم، سعی کردم نگاه کنم و بگویم خدایا هنوز هستم و پشیمان نشده‌ام. آن وقت‌هایی هم که هوا آفتابی است و دراز کشیده‌ام و دارم روی قایق، همزمان از خنکای نسیم دریا، صدای مرغان دریایی و گرمای لطیف خورشید لذت می‌برم نگاهش می‌کنم و می‌گویم حواسم هست که این هم موقت است و ماندگار نیست اما دقیقا برای همین لحظات موقت و زیبا، شکرت.‌ ‌‌ منتظرم ببینم کِی قرار است به یک ساحل برسم. اولین بار است که خودخواسته پا در راهی گذاشته‌ام که نه زمان تمام شدنش را می‌دانم نه مکانش را! نمی‌دانم آخرش قرار است قایقم در یک شهر ساحلی ترسناک با دزدان دریایی یک چشم گیر بیفتد یا در کنار یک ساحل امن آرام بگیرد. البته که شاید هم کلا ساحلی در کار نباشد! اما در هر حال هر وقت که تکلیف این قایق مشخص شد شما را هم در جریان قرار می‌دهم تا بدانید آخرش سرنوشت آدمی که یک روزی قصد کرد ادای آدم راضی‌ها را در بیاورد چه شد!‌ ‌‌ ‌ ‌ پ.ن. از پارسال تا آخر عمر هر وقت حرفی از رضایت بزنم یا بشنوم، بی‌اختیار یاد عزیز می‌افتم. یکی از آدم خوب‌های واقعی و اصیل که خیلی دیر شناختمش... ‌ ‌ ‌ @Negahe_To
هدایت شده از [ هُرنو ]
یک جایی آقای نادر ابراهیمی، در کتاب لوازم نویسندگی‌اش نوشته است که: «انگیزه، مؤمن را، حتی در خواب هم رها نمی‌کند.» و من، خستگی‌های گاه‌وناگاه‌ام را در ضعف ایمانم جستجو می‌کنم... اللّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُک إِیماناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبِی @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
لا يكفي ان تُحِب بل يجب ان تعرف كيف تُحِب..! «دوست داشتن کافی نیست، باید دوست داشتن را بلد باشی.» @andalib_poem | ﮼عندلیب 🍃 شبت بخیر باد رفیق، غمت نیز هم... ‌ @Negahe_To
‌ ‌ خیلی تشنه بودم. از آن تشنگی‌هایی که درمانش فقط چایی است و نه هیچ چیز دیگر. از دور، به نظر نمی‌آمد چایی هم در بساط‌شان باشد. بوی انواع قهوه و نسکافه و اندکی بوی سیگار از ته‌مانده‌های جاسیگاری مهمانان قبلی، تنها بوهایی بود که به مشامم می‌رسید.‌ ‌ ‌ درخواست چایی که دادیم با روی باز استقبال کرد. برخلاف تصورم، فضای چند متری مغازه‌اش سر ذوقم آورد. خستگی صبح تا غروب را آرام‌آرام با جرعه‌های چایی پایین دادم. جان تازه راه باز کرد در وجودم. رفیقم که رفت پای صندوق، چشم‌هایم دنبال برگه و نوشته‌ای از لیست قیمت‌ها می‌گشت. سرم را بالا آوردم و این تابلوی گچی زیبا را دیدم. خوشحال شدم که چای نبات دبل را هم در لیستش افتتاح کرده‌ایم. از دیشب، چشمانم را روی جمله بالای تابلوی مغازه‌اش جا گذاشته‌ام.‌ ‌ ‌ ‌ @Negahe_To
‌ ‌ من، هم سالها در کلان شهری مثل تهران زندگی‌ کرده‌ام و هم سالها زندگی در شهرهای کوچک‌تر را تجربه کرده‌ام. حالا بعد از ۱۷ سال زندگی در اصفهان، با اطمینان می‌گویم یک چیزی مخلوط از جنس تعهد، احساس مسئولیت، دقت و ریزبینی، دلسوزی و هنر در این شهر هست که نمی‌شود به این راحتی‌ها این ترکیب را در جای دیگر پیدایش کرد. همین‌ها کنار هم، اصفهان را به اصفهان تبدیل کرده است.‌ ‌ ‌ این پوستر زیبا، هنری و دوست‌داشتنی را به مناسبت شروع ماه قشنگ ذیحجه ببینید☺️ از انتخاب رنگ، متن، طرح و حتی انحنای خمیدگی کفش‌ها می‌شود فهمید چه آدم‌های کار درستی ساعت‌ها برای طراحی‌اش وقت گذاشته‌اند!‌ ‌ ‌ ‌ @Negahe_To
‌ ‌ خداییش قبلنا هم زندگی کردن انقدر سخت بود یا ما داریم سخت می‌گیریم یا چی؟🙄😒🤔‌ ‌ ‌ ‌ @Negahe_To
Alireza GhorbaniAlireza Ghorbani - Roozhaye Bi Gharar.mp3
زمان: حجم: 12.2M
‌ ‌ چیزی بگو آرام کن آشفتگی‌ها را‌ در سینه‌ها این بغض سر‌سنگین نخواهد ماند هشدار: با گوش دادن به این موسیقی حتما هاله‌ای از غم روی قلب‌های قشنگ و مهربون‌تون می‌شینه! مواظب قلب‌هاتون باشین♥️ @Negahe_To
هدایت شده از گاه نوشته‌هایم
حدیث بالا را در کانال دیدم؛ پیش خودم گفتم: خدایا! کتاب را من می‌خوانم، تو کاری کن نور هدایت شود در قلبم. خدایا! کلمه را من می‌نویسم، تو کاری کن نور هدایت شود برای خلقت. @gahnevis
هدایت شده از درونیـ ـات...🌱
. عیبی نداره... @daroniyat
هدایت شده از گاه گدار
۱۲۰ نفر آدم ساعت یک بامداد در حال گفتگو درباره کتاب‌ها و زیارت از راه دور خانه خدا ما در زمانه رواج نق‌زدن‌ها و ناامیدی‌ها، در جمع خوبی از دوستان، حال خوبی داریم و به آینده امیدواریم. . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
‌ ‌ امشب سومین شبی است که تا اذان صبح نخوابیده‌ام. شب اول ساعت یک و ربع، پیام رفیقم نشست روی صفحه گوشی. "سلام. بیداری؟" نیازی به توضیح اضافه نداشت. انقدر می‌شناختمش که بدانم چه حجمی از آشفتگی پشت این دو کلمه جا خوش کرده است. نوشتم آره پاشو بیا. بلند شد و آمد. تا اذان صبح در آغوش کشیدمش و به کلمات پناه بردم برای فرو نشاندن غم و آشفتگی‌اش. شب دوم باز هم همان حوالی یک، پیام رفیق دیگری رسید. "فاطمه، دارم دیونه میشم. تو رو خدا دعا کن. مامانم اینا توی جاده تصادف کردن." یک آوار سنگین خالی شد روی مغزم. از جزئیات سفرشان باخبر بودم. از اینکه سالها بود مادرش آرزوی سفر به مشهد داشت. کلمه کم آوردم. چقدر دستانم خالی بود. شرایط جوری نبود که بتوانم بروم پیشش. چند جمله به سختی جور کردم.‌ برایش نوشتم من کنارتم عزیزم و بات بیدار می‌مونم تا خبری ازشون بگیریم. تا اذان صبح بیدار ماندیم. کنار هم اما دور از هم. پنجشنبه از صبح، ضرب‌المثل کلیشه‌ای تا سه نشه بازی نشه، افتاده بود به جانم. داشتم دیگر از شب‌ها می‌ترسیدم. بخصوص از حوالی ساعت یک. ماراتن به دادم رسید. کابوس شب‌هایم با حضور گرم و شیرین صد و سی نفر آدم خوب و همراه، به یک آرامش امیدوار کننده تبدیل شد. @Negahe_To