رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_77 شیرین شوکه صدایش را بالا برد: _ فرهاد دستمو ول کن،
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_78
یک هفته از آن کوهنوردی طوفانی گذشته بود، فرهاد اکثرا بعد از بازگشت به شرکت شامش را میخورد و در سکوت به اتاقش پناه میبرد. در این میان ساسان و شیرین فقط نظارهگر سکوت و انزوای فرهاد بودند. تلاشهای ساسان برای تغییر جو ایجاد شده نتیجهای نمیداد و در آخر خسته از تلاش بیهوده مجبور به تحمل شرایط پیش آمده شد. شیرین هم که دستش برای فرهاد رو شده بود دلیلی برای صحبت نکردن با دیگر کارمندان شرکت نداشت و خیلی زود در دل همکارانش جا باز کرد و همه دوستش داشتند. از آن جایی که شیرین هم دختری فوقالعاده خونگرم و اجتماعی بود به سرعت با همه صمیمی شد. در این میان ریچارد بیش از دیگران خود را به شیرین نزدیک کرد و حالا که او زبان را به خوبی میفهمید به راحتی میتوانست با او ارتباط برقرار کند. برخورد شیرین با ریچارد هم نسبت به سابق خیلی بهتر شده بود. او را بیشباهت به شروین نمیدید، چرا که همانند شروین شیطنتهای خاصی داشت و مهربان مینمود، از این رو هر وقت با او صحبت میکرد شروین در نظرش مجسم میشد. در کشوری غریب که او کسی جز ساسان و فرهاد در کنارش نبود، وجود ریچارد برای شیرین چون عضوی از خانوادهاش بود.
اولین باری که فرهاد متوجهی صحبت شیرین و ریچارد شد، بیتوجه به آن دو از کنارشان رد شد و به اتاقش رفت. همین واکنش فرهاد باعث شد که ریچارد و شیرین با تعجب نظارهگر رفتن فرهاد باشند. فرهاد همچنان در سکوت کارهای شرکت را انجام میداد. صبح با ساسان و شیرین از خانه خارج میشد و شب با آن دو برمیگشت، ولی حتی کلمهای حرف نمیزد مگر آنکه ساسان سؤالی از او بپرسد، شیرین اما سعی میکرد هیچ برخوردی با او نداشته باشد.
تازه داشت نفس راحتی میکشید و نمیخواست دوباره خوی خشمگین فرهاد را ببیند. امروز بعد از یکروز کاری سخت هر سه در حال بازگشت به منزل بودند که ساسان کنار یک سوپرمارکت نگه داشت تا مقداری خرید کند، از فرهاد و شیرین پرسید:
_ شما دوتا چیزی لازم ندارید؟!
شیرین گفت:
_من طبق معمول هلههوله میخوام داداشی
فرهاد آرنجش را روی پنجره ماشین گذاشت و جواب داد:
_ برای منم دو پاکت سیگار بگیر
ساسان چشمانش را چرخاند و متعجب دو انگشتش را نشان داد:
_ دو پاکت؟! چه خبرته دودکش شدی؟! یه کم به ریههات استراحت بده، آخرش مجبور میشیم تو رو هم ببریم همونجایی که شیرین بود...
فرهاد نگاهش را از ساسان گرفت و جوابی نداد، ساسان هم در انتظار از پاسخ فرهاد، وقتی جوابی نگرفت سرش را متأسف تکان داد، راهش را گرفت و به سمت سوپرمارکت رفت. دقایقی گذشت، شیرین از پشت سر فرهاد را نگاه میکرد، کاملا ساکت و آرام مثل گذشته سرجایش نشسته بود، برای اینکه سکوت را بشکند سرفهای کرد و گفت:
_ پسفردا چکاپ این ماه رو دارم، سه ماه دیگه مونده
فرهاد با شنیدن صدای شیرین کمی سرش را به عقب برد و به سمت چپ متمایل شد تا نشان دهد صدایش را شنیده ولی همچنان سکوت کرد و کلامی بر لب نراند، شیرین که سکوت فرهاد را دید ادامه داد:
_ دیگه چیزی نمونده از دست من خلاص بشی...
اینبار فرهاد کامل به عقب برگشت و چشمدرچشم همسرش دوخت، قفسهی سینهاش از عصبانیت و عشق و هیجان تندتند بالا و پایین میرفت، دلش میخواست باز هم سر شیرین فریاد بزند ولی از خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بود این کار را تکرار نکند، نگاهش غمگین شد، شیرین متوجهی تغییر حالت فرهاد از عصبانیت به ناراحتی شد و منتظر عکسالعمل او بود، انتظار داشت فرهاد بعد از دو هفته سکوتش را بشکند و حرف بزند، ولی فرهاد به موضع قبلیاش برگشت و با ناراحتی چرخید و به روبهرویش زل زد.
دستهای شیرین روی سینهاش جمع شد و از شیشهی ماشین به خیابان خیس از باران خیره شد و با خود فکر کرد:
_ هیچوقت این پسر رو نفهمیدم...
یک ربع بعد ساسان با دو کیسه حاوی خریدهایش برگشت در سمت شیرین را باز کرد و کیسهها را به دستش داد، شیرین هم آنها را گرفت و سمت راست خود گذاشت، ساسان سوار ماشین شد، دستهایش را به هم مالید و گفت:
_ هوا چه دمی داره، نفسم گرفت
استارت زد و حرکت کرد، ادامه داد:
_ آقا فرهاد یه وقت شما زحمتی نکشینها، فقط بشین از هوای ماشین لذت ببر داداش
شیرین لبخندی زد و با صدای تلفن همراهش دست درون کیفش برد و آن را بیرون کشید، با دیدن نام مهلقا خوشحال گوشیاش را جواب داد:
_ ســـــلام عشقم، خوبی؟!
فرهاد با شنیدن کلمهی "عشقم" آه کوتاهی کشید، دلش میخواست به شیرین بگوید که تو حق نداری جز من کسی را "عشقم" خطاب کنی، دلش میخواست بگوید عشق تو منحصر به من است نه کسی دیگر، اما زبانش یاری نمیکرد.
دلش میخواست ولی نمیتوانست بیان کند.
رمانکده
با صدای خندهی شیرین به خود آمد، پوفی کشید و برای رهایی از این افکار بیهوده و بینتیجه رو به ساسان ک
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_79
شیرین بیتوجه به وضعیت آشفتهی ساسان میخندید و نام مهلقا را در بین صحبتهایشان تکرار میکرد، فرهاد که حال ساسان را میفهمید به عقب برگشت و با لحنی سراسر تمنا که مظلومیت از آن میبارید گفت:
_ شیرین جان؟! میشه زودتر تلفنتو قطع کنی؟!
شیرین که نامش را با پسوند "جان" شنیده بود یکآن تکانی خورد و قلبش در سینه لرزید اما بُهتش بیشتر از درخواست فرهاد بود که پس از این سؤال سرش را خم کرد و به صورت ساسان خیره شد. همانطور به ساسان که سرش را پایین انداخته و در خود جمع شده بود مینگریست مهلقا را مخاطب قرار داد:
_ بسه دختر! اصلا فکر هزینهها نیستیها، برو بعدا با هم حرف میزنیم...
چند لحظه سکوت و بعد دوباره گفت:
_ چشم عزیزم، حتما، خیالت راحت فراموش نمیکنم. سلام برسون، خداحافظ
تماس را قطع و نگاهش را بین فرهاد و ساسان گرداند:
_ چی شده؟!
اما هیچیک جوابی به شیرین ندادند و این باعث به وجود آمدن سکوتی سنگین تا مقصد بود!
هر سه در افکار خود غرق بودند، ساسان در سکوت رانندگی میکرد، فرهاد دردمندانه چون طفلی یتیم سرش را به شیشه تکیه داده و شیرین از رفتار دو مرد در تعجب بود! با رسیدن به خانه ساسان سریع از ماشین پیاده و وارد خانه شد، شیرین متعجب از عجلهی ساسان در بالا رفتن از پلهها صدایش را بلند کرد:
_آقا داداش کجا میری؟! قرار بود شام رو باهم آماده کنیم
ساسان درحال بالا رفتن از پلهها دستش را در هوا تکان و جواب داد:
_ من خستهام آبجی، برای شام هم صدام نکنین، گرسنه نیستم
و در راهرو از نظر شیرین و فرهاد ناپدید شد، شیرین با دهانی باز از تعجب رو به فرهاد که همچنان نظارهگر بالای پلهها و جای خالی ساسان بود گفت:
_ یهو چش شد؟! اینکه حالش خوب بود!
فرهاد نگاهی به شیرین انداخت و هیچ نگفت، عمق ناراحتی در چشمان فرهاد مشهود بود! پاکت سیگارش را از جیب خارج کرد و به سمت بالکن راه افتاد، تعجب شیرین دو چندان شد، حالا میدانست که فرهاد چیزی را میداند و از او پنهان میکند. کیفش را روی جالباسی کنار در گذاشت و به دنبال فرهاد راه افتاد، مُصّر بود که از این قضیه سر دربیاورد، فرهاد سیگارش را روشن کرده و لای انگشتانش نگه داشته، آرنج دستانش را روی نردهی بالکن تکیه داده و در هم قلاب کرده بود. شیرین آرام کنارش ایستاد، برای یک لحظه دلش میخواست از پشت فرهاد را در حصار دستهایش اسیر کند و از او بپرسد "چرا تمام حالاتش غمگین است؟! چرا حتی وقتی چهرهاش از نظر پنهان است غم و ناراحتی را از پشت سرش به راحتی تشخیص میدهد؟! " اما نمیتوانست حرفی بزند، دلش میخواست بهخاطر رفتارش از او عذرخواهی کند ولی باز هم موقعیت را مناسب ندید، جلوتر رفت و برخلاف جهت ایستادن فرهاد به بالکن تکیه داد و دستهایش را روی سینه قلاب کرد. فرهاد متوجهی حضورش شد و سیگارش را به دست دیگرش منتقل کرد، سکوت مرد جوان، شیرین را مجبور کرد تا سرش را به سمت او بچرخاند و نگاهی به نیمرخش بیاندازد. آرام پرسید:
_چیزی شده فرهاد؟!
فرهاد دود سیگار را بیرون فرستاد و نیمنگاهی به شیرین انداخت، آنگاه آهسته لب زد:
_نه!
شیرین جابهجا شد:
_مطمئن نیستم که راستشو میگی، یهو هر دوتون منقلب شدین، خب بگین چی شده؟! نگرانتون شدم
سر فرهاد به سرعت به طرف شیرین چرخید، با بهت نگاهش میکرد. یک تای ابرویش را بالا برد و سؤالی که در ذهنش شکل گرفت را به زبان آورد:
_نگران من شدی؟!
شیرین بیحواس سرش را به نشانهی تأیید تکان داد:
_خب آره! نه فقط تو، نگران هردوتون شدم، میخوام بدونم چی غصهدارتون کرد؟!
این جوابِ دلخواه فرهاد نبود، بنابراین سیگارش را خاموش کرد و در حالی که به داخل میرفت گفت:
_برو از خود ساسان بپرس
دست شیرین دور بازوی فرهاد حلقه شد و او را به سمت خود برگرداند:
_یعنی تو نمیدونی؟!
نگاه فرهاد به دستی که روی بازویش نشسته بود خیره شد، از تماس دست گرم شیرین با بازوی سردش دلش زیر و رو شد، هیجانی وصف ناشدنی کل وجودش را در بر گرفت و چشمانش را محکم روی هم فشار داد، شیرین احساس کرد که فرهاد از اینکه بازویش را گرفته ناراضیست و دستش را پس کشید، خجالتزده سرش را پایین انداخت که صدای فرهاد در گوشش پیچید:
_درد مشترک، عشق!
دخترک شرش را بالا آورد و به چشمان فرهاد زل زد، خواست حرفی بزند که فرهاد مانع شد و ادامه داد:
_برو حرفهاشو بشنو، شاید تونستی بهش کمک کنی
و در کسری از ثانیه از مقابل دیدگان شیرین محو و به اتاقش پناه برد. شیرین اما درمانده به جای خالی فرهاد نگاه میکرد و از خود میپرسید "چه کمکی؟" و این او را بیشتر کنجکاو میکرد.
سرانجام دل را به دریا زده و راه اتاق ساسان را پیش گرفت.
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_79 شیرین بیتوجه به وضعیت آشفتهی ساسان میخندید و نام
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_80
مقابل در اتاق ایستاد و گلویی صاف کرد، چند تقه به در زد و وقتی با صدای ساسان اجازهی ورود گرفت در را آرام باز کرد و سرکی داخل اتاق تاریک کشید. سایهی ساسان کنار پنجره دیده میشد، قبل از اینکه حرفی بزند ساسان پرسید:
_جانم آبجی، کاری داشتی؟!
شیرین قد راست کرد:
_میتونم بیام تو؟!
ساسان که دست به سینه کنار پنجره ایستاده بود جواب داد:
_ آره! بیا تو، اون چراغم روشن کن
شیرین وارد شد و کلید چراغ را زد، نور چراغ چشم هر دو را که به تاریکی عادت کرده بودند زد ولی بعد از چند ثانیه چشمهایشان را باز کردند. شیرین لبخندی زد و گفت:
_ کور نشدی تو تاریکی؟!
ساسان پوزخندی کوتاه زد و جواب داد:
_نه، برای خستگی چشمام خوب بود، چیزی شده؟!
شیرین نزدیکتر رفت:
_این سؤال رو من باید بپرسم که قرار بود شام رو باهم آماده کنیم آقا داداشی، چیزی شده؟!
ساسان دستهایش را از هم باز کرد و شانه بالا انداخت:
_ نه، چیز خاصی نیست، چرا ایستادی؟! بشین
اشارهاش به مبل روبهروی تخت بود، شیرین قدمی پیش رفت و با نگاهی موشکافانه در حال نشستن روی مبلی که حالا ساسان هم روبهرویش روی تخت نشسته بود گفت:
_واقعا؟! اما انگار یه چیزی شدهها!
ساسان دستهایش را در هم قفل کرد و گفت:
_مورد مهمی نیست آبجی کوچولو، نگران نباش
شیرین موقعیت را مناسب دید و حرفش را قطع کرد:
_ خب اگر مهم نیست بگو من هم بدونم، فرهاد چیزی نمیگه، تو هم که یهو حالت عوض شد، میشه بگین این چیز غیر مهم چیه؟!
ساسان از کنجکاوی شیرین خندهاش گرفت، اما آن را فرو خورد و فقط طرح لبخندی محو روی لب نشاند:
_ آخه تو چرا اینقدر کنجکاوی؟
ابروهای شیرین بالا رفت و سری تکان داد:
_ اولش کنجکاوی نبود، نگرانی بود! اما با جواب فرهاد شد کنجکاوی!
ساسان چشمانش را ریز کرد و از گوشهی چشم به شیرین خیره شد و به شوخی و با لحنی بازجویانه گفت:
_ تو که گفتی فرهاد حرفی نزده!...
شیرین به پشتی مبل تکیه داد:
_ حرفی که من ازش سر در بیارم نزده، فقط گفت "درد مشترک، عشق!" خب تو باشی کنجکاو نمیشی؟!
ساسان مغموم سر به زیر انداخت و ساکت شد، شیرین منتظر به دهانش چشم دوخته بود اما بهجای جواب، صدای نفسهای سنگین ساسان را میشنید.
چند دقیقهای میشد که سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود و شیرین از این وضعیت راضی نبود، کمکم از به حرف آمدن ساسان ناامید شد و میخواست اتاق را ترک کند تا بیش از این مزاحم خلوتش نشود، درست در آخرین لحظهای که شیرین عزمش برای برخاستن جزم شده بود صدای ساسان را شنید:
_ من عاشق مهلقام شیرین!
با جملهای که گفت شیرین شوکه شد و مبهوت به ساسان زل زد، اما با دیدن چهرهاش برای این حالت غمگینی که به خود گرفته بود خندهاش گرفت، در حالی که لبش به لبخند باز و این خنده هر لحظه پررنگتر میشد گفت:
_ خب این که غصه نداره، چرا بهش نمیگی؟!
ساسان متوجهی اشتباه شیرین شد، از او رو برگرداند و مغمومتر از قبل لب زد:
_ خودش میدونه!
لبخند شیرین در کسری از ثانیه جمع شد و جایش را به اخم داد:
_ میدونه؟! پس... چرا...
ساسان میان حرف شیرین آمد:
_ ازش خواستگاری کردم، جوابش هم مثبت بود ولی...
دستی به بینیاش کشید و ادامه داد:
_ حاضر نشد باهام بیاد. نمیخواست اینجا زندگی کنه
شیرین به این فکر میکرد که چرا مهلقا از این جریان چیزی به او نگفته؟! خود را جلو کشید:
_ اگه خیلی میخواستیش چرا اومدی اینجا؟! چرا تو هم ایران نموندی؟!
ساسان از شنیدن این سؤال تکراری عصبی شد:
_ این سؤال رو خودش هم پرسید و جواب هم گرفت اما باز هم حاضر نشد باهام بیاد! همهش قرار بود چند سال اینجا کار کنم، بعدش که بارمون رو بستیم با کلی پیشرفت به ایران برمیگشتیم
شیرین لبهایش را روی هم فشرد و با تأسف سر تکان داد:
_ تو که الان وضعت خوبه، چرا برنمیگردی؟!
ساسان دستش را محکم روی صورتش کشید:
_ باید قراردادم با این شرکت تموم بشه که برگردم وگرنه ازم شکایت میکنن...
شیرین تندتند پلک زد:
_ مگه چقدر از مدت قراردادت مونده؟!
دست ساسان در هوا به معنی "زیاد" بالا آمد، برداشت شیرین از حرکت او این بود که شاید دیگر نمیتواند یا نمیخواهد جواب بدهد. با شانههایی پایین افتاده از جا بلند شد و همراه با آهی که از سینه خارج کرد گفت:
_ مزاحمت نمیشم داداش، اگه کمکی خواستی در خدمتم. شببهخیر
ساسان چندبار سرش را به معنی تأیید و تشکر تکان داد و شیرین از اتاق خارج شد.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_80 مقابل در اتاق ایستاد و گلویی صاف کرد، چند تقه به در
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_81
★★★
کنار قفسه پروندهها ایستاده بود و دنبال یک پرونده میگشت، ریچارد وارد اتاق شد و طبق معمول با خنده سلام کرد، شیرین سر بلند کرد و با خوشرویی جوابش را داد:
_ سلام ریچارد، خوبی؟!
ریچارد خودش را به شیرین رساند و گفت:
_ عالیام! فرهاد نیستش؟!
شیرین نگاهی به میز فرهاد انداخت و گفت:
_ نه، میبینی که نیستش، جایی کار داشت رفت بیرون
ریچارد نزدیکتر شد شانهاش را به قفسهها تکیه داد و دست به سینه رو به شیرین با لبخندی جذاب گفت:
_ چقدر خوب! وقتی اون هست نمیتونیم راحت با هم صحبت کنیم
شیرین با تعجب نیمنگاهی به او کرد و پرسشگرانه لبخندی زد. ریچارد سرش را کمی جلو آورد و ادامه داد:
_ خیلی بداخلاقه...
بعد شانهاش را بالا برد و ادامه داد:
_ و زیاد از من خوشش نمیاد
شیرین نگاهش کرد و پروندهای را که در دست داشت بست. ریچارد چشمکی زد و منتظر جواب شیرین ماند، ولی شیرین به سمت میزش حرکت کرد و روی صندلی نشست. ریچارد که منتظر پاسخ شیرین بود رفت به عادت همیشگی روی میز نشست و به شیرین زل زد:
_ مثل اینکه حالت خوب نیست، اون گودزیلا باز چیزی بهت گفته اینجوری ناراحتی؟!
شیرین چشمانش را محکم بسته و باز کرد و جواب داد:
_ فرهاد خیلی هم پسر خوب و خوشاخلاقیه، اگر گاهی بدخلقی میکنه تقصیر خودمه، که اونم دلایلی داره. در ضمن در مورد اون اینجوری صحبت نکن ریچارد...
سرش را نزدیک ریچارد برد و ابروهایش را بالا داد:
_ لطفا...
ریچارد خندهی بلندی کرد و دستش را در هوا به طرف شیرین پرتاب کرد:
_ هی پسر، اگر یه خانم به این زیبایی طرفدارم بود دیگه هیچ چیزی از زندگی نمیخواستم، خوشبهحال فرهاد...
شیرین نگاهش کرد و پوزخند محوی به لب آورد. ریچارد به سمت او خم شد و ادامه داد:
_ خانم زیبا! مایلم شما رو برای صرف یه قهوهی دوستانه دعوت کنم، آیا دعوت منو میپذیرید؟!
شیرین مستقیم به چشمان آبی و دریایی ریچارد زل زد و قاطعانه جواب داد:
_ نه ریچارد...
ریچارد یک تای ابرویش را بالا برد و پرسید:
_ آخه چرا؟! بعد از کار میریم بیرون یه قهوه باهم میخوریم بعد میرسونمت خونه
شیرین خودکارش را روی میز گذاشت و جواب داد:
_ نه، نمیتونم ریچارد، معذرت میخوام
ریچارد دستی به چانهاش کشید:
_ پس با یه پیادهروی همراهیم کن
حتی تصورش هم برای شیرین خندهدار و وحشتناک به نظر میرسید، خودکارش را به لپش چسباند و سر تکان داد:
_ متأسفم ریچارد، اینم نمیشه
ریچارد متعجبتر از قبل پرسید:
_چــــــرا؟!
شیرین به صندلی تکیه داد و دستهایش را در هم قفل کرد:
_چون من یک خانم متأهل ایرانی هستم، نمیتونم تنهایی با یک مرد اون هم بدون همسرم جایی برم...
ریچارد حرفش را قطع کرد و گفت:
_ چی میگی شیرین؟! این یه درخواست کاملا دوستانه است، تو این حق رو داری با من به رستوران یا پیادهروی بیایی، این حرفی که تو میزنی نشون میده که مردهای ایرانی خیلی...
شیرین دستش را بالا گرفت و ادامهی صحبت ریچارد قطع شد. شیرین سعی کرد با آرامش برای او توضیح دهد:
_ ببین ریچارد، این فرهنگ کشور ماست، اتفاقا خیلی هم دوست داشتنیه و ما خانمها خودمون قبول داریم که فقط با همسرمون به تفریح و گردش بریم. اینجوری احساس امنیت بیشتری داریم، پس به مردهای ایرانی ربطی نداره
ریچارد خود را از روی میز سر داد و مقابل شیرین ایستاد، دست روی سینه قلاب کرد:
_ قول میدم بهت آسیبی نرسونم! با من هم احساس امنیت خواهی کرد
شیرین دستش را تکان داد و بعد به سرش اشاره کرد:
_ نه نه، ریچارد اشتباه نکن، منظور من امنیت روانی بود نه امنیت اجتماعی
ریچارد در حالی که در مقابل شیرین زانو میزد همزمان گفت:
_ وَآو! شیرین! یعنی زنهای متأهل ایرانی با کسی دوست نیستن؟!
شیرین به سؤالش خندید:
_ نه ریچارد، با هیچ آقای غریبهای دوست نیستیم
ریچارد ایستاد و سردرگم گفت:
_ اما شیرین من که غریبه نیستم، ما خیلی وقته که همدیگه رو میشناسیم
شیرین چشمهایش را کلافه در حدقه چرخاند:
_ ریچارد! منظور من چیز دیگهایه، بله من تورو میشناسم ولی فقط به عنوان یه همکار...
ریچارد دستهایش را روی میز گذاشت و روی صورت شیرین خم شد:
_ اگر فرهاد نبود با من دوست میشدی؟!
شیرین خندید:
_ ریچارد من و تو...
_ ببخشید وسط مذاکراتتون مزاحم میشم!
این جمله را فرهاد گفت و با صدایش سر هردو به طرف فرهاد برگشت، ریچارد خونسرد دستی به کتش کشید و کراواتش را روی یقه مرتب کرد:
_ سلام فرهاد، روز خوش
به سمت در رفت و از اتاق خارج شد و فرهاد با نگاهش بدرقهاش میکرد. شیرین اما نگران به ادامهی کارش مشغول شد و نمیدانست فرهاد از کجای حرفهایشان را شنیده است؟!
مرد جوان وقتی رسیده بود که ریچارد سؤال آخرش را از شیرین پرسیده بود و او با وحشت جواب از جانب شیرین با ورودش مانع ادامهی این مکالمات شد. از این به بعد باید بیشتر مراقب رفتارهای ریچارد میبود!
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_81 ★★★ کنار قفسه پروندهها ایستاده بود و دنبال یک پروند
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_82
فرهاد در حالیکه از درون خود را میخورد بیهیچ حرفی پشت میزش نشست. لپتاپش را روشن کرد و عینکش را به چشم زد، با اخم به صفحهی لپتاپ چشم دوخت و کلیدهای کیبورد را یکی پس از دیگری میفشرد. کلامی اما از زبانش خارج نمیشد. شیرین نگران از حضور ناگهانی فرهاد و بیاطلاعی از اینکه فرهاد چه موقع وارد اتاق شده بود بیصدا به او چشم دوخت. در چهرهاش نشانی از عصبانیت نیافت و تنها اخم کوچکی میان ابروانش شکل گرفته بود. فرهاد اما بیتوجه به شیرین همچنان مشغول کار روی نقشهای بود که در صفحه لپتاپش طراحی کرده و حالا داشت مختصات آن را وارد میکرد.
دقایقی بعد مرد جوان کش و قوسی به بدنش داد و دست در جیب فرو برد. پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ سیگار میان لبهایش گذاشت. با فندک طلاییاش آن را روشن کرد و آرام به آن پکی زد. با اولین پک دود سیگار وارد چشمانش شد و سریع آنها را بست و دستی به چشمهایش کشید. شیرین همچنان در سکوت نظارهگر حرکات فرهاد بود. با خود فکر میکرد که این مرد جوان دوباره تغییر کرده است. از کارهایش عصبانی نمیشود و یا اگر هم میشد عکسالعملی از خود نشان نمیداد و فقط سکوت میکرد. دیگر طعنه و تحقیری در کار نبود، شیرین هم نگران این موضوع بود و هم خوشحال... نگران برای اینکه فرهاد دردش را بروز نمیداد و در خود میریخت و خوشحال از اینکه بالاخره پسرعموی خوشاخلاق و مهربانش که مدتی به شدت بدخلق و عصبی شده بود را دوباره مثل سابق آرام و متین میدید، با کمی دقت در چهره فرهاد میتوانست به عمق ناراحتی او پی ببرد ولی مرد روبهرویش لب فرو بسته و هیچ نمیگفت!
فرهاد آخرین پک را به سیگارش زد و آن را خاموش کرد، هنوز کامل خاموش نشده بود که از جا برخاست و سراغ قفسهی پروندهها رفت، پروندهی موردنظرش را برداشت و باز کرد. با کمی جستجو اخمهایش را بیشتر در هم کشید و چند بار جملهی "یعنی چی؟!" را به زبان آورد، برگهی موردنیازش در پرونده نبود و اطمینان داشت که باید هنوز نزد ریشل مانده باشد. کنار میزش برگشت و تلفن را برداشت، شماره اتاق ریشل را گرفت و موضوع را به او گفت، ریشل پس از جستجو برگه را پیدا کرد و فرهاد نفسی از سر آسودگی کشید و از او خواست برگهی مفقود پرونده را برایش بیاورد ولی ریشل کار زیاد را بهانه کرد و از فرهاد خواست که خودش برود و برگه را از او بگیرد. فرهاد گوشی را روی دستگاه گذاشت و همانطور که هنوز دستش روی گوشی بود به فکر فرو رفت، لب میجوید و با اضطرابی خاص به اطراف نگاه میکرد، اضطراب فرهاد به شیرین نیز منتقل شد اما قبل از اینکه لب باز کند فرهاد با قدمهایی بلند اتاق را ترک کرد. گویی مصمم از تصمیمی که گرفته میرفت تا آن را اجرا کند...
شیرین با نگاهش او را تعقیب کرد و پس از آنکه فرهاد از اتاق خارج شد و در را بست "پوف"ی کشید و شانه بالا انداخت. خندهدار بود اما حالا از این سکوت و آرامشش راضی نبود و از خود میپرسید
"اصلا فرهاد حد وسط داره؟ یا خیلی آرومه، یا خیلی طوفانی"
و لحظهای بعد به خود جواب داد
"خداروشکر که فعلا آرومه، امیدوارم این آرامش پایدار باشه"
دقایقی بعد خودکارش را در هوا میان انگشت فشرد و برای رهایی از افکار خویش سری تکان داد اما هنوز خودکار را روی کاغذ نلغزانده بود که صدای فریاد فرهاد گنگ و نامفهوم به گوش رسید. همراه با اخمی که از روی دقت بود چشمهایش را درشت و گوشش را به طرف صدا تیز کرد، درست میشنید! صدای فرهاد بود که خشمگین میغرید و فریاد میزد. از جا برخاست تا خود را به او برساند، با چند گام بلند که بیشباهت به دویدن نبود خود را به در رساند و آن را باز کرد. صدای فرهاد از درون اتاق ریشل واضحتر به گوش رسید اما شیرین متوجهی حرفهایش نمیشد، برایش دلیل این فریادها اهمیتی نداشت و فقط میخواست در کنار فرهاد باشد و او را آرام کند اما قبل از اینکه به اتاق ریشل برسد دستی او را کنار زد و خود با عجله وارد اتاق شد.
آنقدر سریع این اتفاق افتاد که شیرین هاج و واج در جا خشکش زد، با صدای زمزمههای دیگر کارمندان سرش را برگرداند و در کمال تعجب همه را پشت سر خود و در حال کنجکاوی دید، در این میان ریچارد پرسید:
_ مشکلی پیش اومده؟!
شیرین فقط فرصت کرد جواب ریچارد را با سر به معنی "نمیدانم" بدهد چرا که در همین حین در اتاق ریشل باز شد و فرهاد و ساسان از آن خارج شدند. آن هم با چه وضعی! ساسان از پشت فرهاد را هول میداد و سعی داشت او را به سمت اتاقش هدایت کند.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_82 فرهاد در حالیکه از درون خود را میخورد بیهیچ حرفی
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_83
فرهاد عصبی به طرف اتاقش رفت و شیرین و ساسان به دنبالش راهی و هر سه وارد اتاق شدند. ساسان فرهاد را با خشونت روی صندلی نشاند و توپید:
_ نمیفهمی اینجا ایران نیست؟! اگه ازت شکایت کنه بیچارهای فرهاد!
فرهاد چشمانش را با خشم روی هم فشرد و زیر لب "برو بابا"ای نثار ساسان کرد. شیرین در جا تکانی خورد و با اخم گفت:
_ برای چی شکایت کنه؟! مقصر خودش بوده، واقعا خجالت نمیکشه؟! دخترهی پررو با اون موهای بدرنگش! من اگه جای فرهاد بودم همچین با پشت دست میکوبیدم تو دهنش که بفهمه بعضی حرفها رو نزنه.
سپس رویش را به طرف دیگر برگرداند و در حالی که با خود حرف میزد ادامه داد:
_ هی راه میره با اون کفشش تقتقتق... یعنی چی آخه؟! نمیبینه پسره زن داره؟! چطوری روش میشه بهش پیشنهاد بده...
به ساسان نگاه کرد تا حرفی بزند که چشمش به ساسان و فرهاد افتاد که با دهانی باز به او خیره شده بودند. ساسان که سکوتش را دید، لبهایش را محکم روی هم فشرد تا صدای خندهاش به هوا نرود ولی موفق نبود و شلیکی از خندههای بلند مرد جوان فضای اتاق را پر کرد. فرهاد اما جرئت خندیدن آن هم مثل ساسان را نداشت، سرش را پایین انداخت و دستش را مقابل لبش گرفت و به صفحه لپتاپش خیره شد، به کمک انگشتانش لبش را فشار میداد که خندهاش شدت نگیرد ولی چشمانش از برق خنده میدرخشید، ساسان نمایشی دست روی دلش گرفته بود و همچنان با صدای بلند میخندید که شیرین محکم به بازویش کوبید و گفت:
_ به چی میخندی ساسان؟!
بعد نگاهی به فرهاد انداخت که به سختی خودش را کنترل کرده بود، دستی به کمر زد و رو به فرهاد ادامه داد:
_ بله دیگه، خنده هم داره، خجالت نکشین. تو هم بخند، اینقدر نگهش ندار، داری میترکی.
همین حرف باعث شد که لب فرهاد ابتدا به لبخند باز شود و بعد که واکنش بدی از شیرین ندید خندهاش را آزاد کرد. شیرین با تعجب به او خیره شده بود، خندهی ساسان شدت بیشتری گرفت و دو مرد نمیتوانستند خندهشان را کنترل کنند. شیرین که اوضاع را چنین دید خودش هم خندهاش گرفت، ساسان میان خندهاش گفت:
_ وای خدا، جاتون عوض شده!
نفس گرفت و رو به فرهاد ادامه داد:
_ فرهاد من جای تو بودم صاف میاومدم چوقولی ریشل رو به شیرین میکردم بعد میایستادم کنار تا شیرین مثل این دعواکُنای قدیمی دستش رو بزنه کمرش و بره سراغ ریشل، فکر کن! همچین میزدش که ریشل تا آخر عمرش به هیچ مردی نگاه نکنه چه برسه بهش پیشنهاد بده، وای خدای من، تصورش هم خنده داره، گیس و گیسکشی میشدها...
بعد رو به شیرین پرسید:
_ شیرین نگفته بودی دست بزن داری! جدی اگه تو بودی میزدیش؟!
شیرین که از تصورات ساسان خندهاش شدت گرفته بود با اخم به ساسان گفت:
_ بس کن ساسان، آخه خب حقشه، یهکاره به فرهاد پیشنهاد داده که...
با نگاهی به فرهاد که حالا سکوت کرده و با لبخند و چشمانی که برق شادی در آنها میدرخشید به او زل زده بود حرفش را ناتمام گذاشت و به چشمهایش خیره شد. چشمان خندان فرهاد نشان میداد که از طرفداری شیرین از خود بسیار راضی است و به خوبی میشد از نگاه خندان و شادش این موضوع را تشخیص داد، شیرین با خجالت سرش را پایین انداخت:
_عذر میخوام، بیادبی کردم، این مورد اصلا ارتباطی به من نداشت. نباید دخالت میکردم و نظر میدادم
راهش را کشید و به سمت میزش رفت، ساسان که ساکت ایستاده بود جدی شد و نگاهی به سمت فرهاد انداخت تا عکسالعملش را ببیند، فرهاد که با شنیدن جملهی آخر شیرین لبخندش محو شده بود اخم کرد و دست پیش برد که پاکت سیگارش را بردارد که ساسان پیشدستی کرد و و پاکت سیگار را قاپید و گفت:
_ آخ که امروز اصلا سیگار نکشیدم، بعد از این تمرین کششی که به دل و رودههام دادم سیگار میچسبه...
یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشید و پاکت را درون جیبش فرو کرد. فرهاد فقط نظارهگر این حرکت ساسان بود و از روی تأسف سری تکان داد چون میدانست ساسان خیلی کم سیگار میکشد شاید ماهی یکبار، ولی با این کار قصدش این بود که سیگار را از جلوی دست فرهاد دور کند. سیگار را روشن نکرده لای انگشتش گرفت و رو به فرهاد ادامه داد:
_ بچهها امشب تو کافیشاپ همیشگی جمع میشن، من زودتر میرم، جایی کار دارم، تو هم بعداً با شیرین بیایین.
فرهاد خواست مخالفت کند که ساسان این اجازه را به او نداد و گفت:
_ خودت میدونی اگر نیایی محفل کسلکننده میشه و همه چُرت میزنن، بعد سراغ تو رو از من میگیرن منم حوصله ندارم بشینم براشون توضیح بدم که چرا آقا نزول اجلال نفرمودن، پس فکر اینکه نیایی و نمیتونم و خستهام رو از سرت به در کن پسر خوب. فعلا
به سرعت از شیرین خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_83 فرهاد عصبی به طرف اتاقش رفت و شیرین و ساسان به دنبال
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_84
بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی ماندهی روز را در سکوت مشغول کار بودند. نه شیرین سکوتش را شکست و نه فرهاد علاقهای به صحبت کردن داشت. ساعتی بعد، فرهاد سرش را بالا گرفت و نگاهی به ساعت انداخت:
_کار بسه، آمادهشو بریم.
مخاطبش شیرین بود ولی نگاهی به او نکرد. شیرین با نگاهی ساعت از جا بلند شد و وسایلش را جمع کرد و بعد کیف به دست کنار در منتظر فرهاد ایستاد. فرهاد لپتاپش را خاموش کرد و فندکش را برداشت و به او ملحق شد. همپای هم تا ماشین رفتند، هر دو سوار شدند و فرهاد حرکت کرد، کمی بعد کنار یک سوپرمارکت نگه داشت، بیآنکه به دختر جوان نگاهی بیاندازد پرسید:
_چیزی لازم نداری؟!
شیرین نیز بدون اینکه نگاهش کند آرام لب زد:
_نه
نگاه فرهاد چرخید و چند لحظه به صورتش خیره ماند. با خود فکر کرد
«واقعا چیزی لازم نداشت یا چون او پرسیده بود جواب "نه" را شنید؟! چرا هر وقت ساسان از او میپرسید میگفت "هله هوله میخوام" ولی از من چیزی درخواست نمیکنه؟! یعنی تا این حد از من بدش میاد که حاضر نیست براش کاری انجام بدم؟!»
در افکارش غوطهور و به شیرین خیره بود. دخترک که سنگینی نگاه فرهاد را احساس کرده بود سرش را به طرف او برگرداند و نگاه مرد جوان را خیره به خود دید، ابرویش را بالا برد و پرسید:
_چیزی شده؟!
فرهاد اخمی کرد و نگاه از او گرفت و مثل خودش لب زد:
_نه...
و در ماشین را باز کرد و پیاده شد و محکم آن را به هم کوبید. شیرین که انتظار این کار را نداشت از جا پرید و زیر لب زمزمه کرد:
_دیوانه شده!
بعد دستش را زیر چانه برد و رفتن مرد جوان را نظاره کرد، پسرعمویش بسیار زیبا و خوش اندام بود. هیکل مناسبی داشت و از مردهای همسنوسال خود یک سر و گردن بالاتر بود. داشتن فرهاد برای هر دختری آرزوی محالی بود چون او همه چیز را باهم داشت. زیبایی و نجابت و مهربانی از خصایص بارز او بود. او را دوست داشت ولی بنا به دلایلی که فقط خودش میدانست مجبور شد دست رد به سینهی او بزند، آن هم به بدترین شکل ممکن، اگر آن حرفهای سنگین را به فرهاد نمیزد هرگز دست از سرش برنمیداشت و شیرین میدانست به آن زودی از دستش خلاصی نخواهد داشت. به روبهرویش خیره شد و آه بلندی کشید. روز خواستگاری را یادش آمد، از حرفهای عمویش شوکه شده بود، اصلا انتظار نداشت برای او چنین برنامهای تدارک دیده باشند بدون اینکه حتی نظری از او بپرسند. دختر نازپروردهای بود که همیشه شعارش حفظ غرور بود و آن را سرلوحهی زندگیاش قرار میداد. دوست نداشت کسی نظرش را به او تحمیل کند، آن هم در مورد ازدواج این مسألهی بسیار مهم زندگیاش! وقتی متوجه شد همه جز خودش در اینباره تصمیم گرفتند عصبانی شد و او هم تصمیم گرفت با همه بجنگد. فرهاد را مناسب زندگی مشترک میدانست ولی مغرورانه سعی داشت این مورد را از ذهنش پاک کند تا راحتتر بتواند با همهی آنها برخورد کند و اینکار را هم کرد. با تصمیمی عجولانه و از روی غرور زندگی و خوشبختی و همهی افرادی که در زندگیاش برایش عزیز و دوستداشتنی بودند را از دست داد؛ با فکر کردن به این موضوع قطره اشکی از چشمش سرازیر شد که با باز شدن در ماشین سریع آن را از روی گونه پاک کرد. اما از چشمان تیزبین فرهاد دور نماند و هنگام سوار شدن پاک کردن اشکهایش را دید. در سکوت روی صندلی نشست. سیگاری که خریده بود از پاکت خرید خارج کرد و بدون اینکه به صورت شیرین نگاه کند آن را روی پای دخترک گذاشت. چند قلم از خوراکیهایی که دوست میداشت را برایش خریده بود، شیرین نگاهی به پاکت انداخت و آرام و زیر لب تشکر کرد. فرهاد تیزتر از آن بود که متوجهی بغض صدایش نشود. دلش آشوب بود و میخواست هرچه زودتر علت ناراحتی و غم شیرینش را بداند ولی با این حال ترجیح میداد حتی برای دقایقی هم که شده فقط سکوت کند.
سیگاری روشن کرد و هنوز اولین پک را نزده بود که سیگار از روی لبهایش ناپدید شد، با تعجب به سیگاری که حالا در دستان شیرین بود نگاه کرد. آری! شیرین اجازه نداد انگشتان فرهاد برای گرفتن سیگار بالا بیاید و به محض اینکه فرهاد آن را روشن کرد شیرین از روی لبهایش کشید و غرید:
_ بسه دیگه فرهاد، چقدر سیگار میکشی! هم خودتو خفه کردی هم اطرافیانتو از دود این لعنتی مستفیض کردی!
اما اشکهایی که از قبل بیاجازه راه چشمان و گونهاش را در پیش گرفته بودند دوباره سرازیر شدند و مانع ادامهی حرفهایش شدند. فرهاد فرصت را غنیمت دانست و زیر سیگاری ماشین را بیرون کشید و در حالیکه سیگار را از شیرین گرفت و در زیر سیگاری خاموش میکرد آرام پرسید:
_ این اشکها برای سیگار کشیدن منه یا دلیل دیگهای داره؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_84 بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی ماندهی روز
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_85
آب دهانش را با صدا قورت داد و پایش را روی پدال گاز فشرد. صدای زنگ تلفن همراهش بلند شد. ساسان بود، تماس را برقرار کرد و با صدایی مغموم گفت:
_جانم ساسان؟! تو راهیم...
ساسان آرام خندید و حرفش را قطع کرد:
_ زود بیا داداش که میخوام حال بعضیا رو بگیرم، آخ که قیافهها خیلی دیدنیه وقتی شما دوتا باهم وارد بشین
فرهاد نیمنگاهی به شیرین انداخت و به روبهرویش زل زد. متعاقبا شیرین نگاهی به فرهاد کرد، مرد جوان با تعجب پرسید:
_ حال کیا؟! چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟!
ساسان ریز خندید:
_ حالا شما بیاین، بهتون میگم، فعلا
و بلافاصله تماس را قطع کرد. فرهاد متعجب گوشهی لبش را به معنی سر درنیاوردن از حرفهای ساسان پایین کشید و بر سرعت ماشین افزود. دقایقی بعد به کافیشاپ رسیدند، هر دو بیمیل از این جمع دوستانه پیاده و دوشبهدوش هم وارد کافیشاپ شدند، ساسان که منتظر رسیدنشان بود از جا برخاست و به استقبالشان رفت. با خنده نزدیکشان شد:
_ کجایین شما؟! همه اومدن یک ساعته منتظر شماییم
فرهاد که احساس میکرد ساسان قصد و نیت خاصی دارد پرسید:
_چی شده؟! باز چه نقشهای توی اون سرت داره میگذره؟! قراره چه دسته گلی به آب بدی؟!
ساسان قهقههای سر داد:
_هیچی به خدا فقط میخوام حال این شیدا گرفته بشه وقتی شیرین رو همراه تو میبینه
شیرین که از صبحتهایشان سر درنمیآورد نگاهی به فرهاد انداخت ولی فرهاد بهجای جواب دادن به ساسان فقط سری به نشانهی تأسف تکان داد و به راه افتاد. ساسان و شیرین هم دنبالش روانه شدند. با رسیدن به میز بلندی که هشت صندلی دورش چیده شده بود همگی از جا برخاستند و فرهاد با صدای بلند و خوشرویی ساختگی سلام کرد و با تکتک آقایان دست داد و برای خانمها سری به نشانهی آشنایی تکان داد و احوالپرسی کرد، در این میان ساسان با چشمانی که شیطنت از آن میبارید به دیگران نگاهی انداخت و با صدای بلند گفت:
_ بچهها مهمون ویژهی فرهاد ایشون هستند...
و دستش را به سمت شیرین دراز کرد و ادامه داد:
_ فرهاد معرفی کن...
فرهاد که حالا دیگر مطمئن شده بود نقشهی ساسان چیست با لبخندی دلنشین کنار شیرین ایستاد و دست راستش را پشت کمر شیرین گذاشت:
_ بله ساسان درست میگه، من یه مهمون ویژه دارم. معرفی میکنم...
سرش را به سوی شیرین چرخاند و ادامه داد:
_ دخترعموی عزیزم شیرین، که چند روزی مهمان من هستن...
به چشمان شیرین زل زد، با این حرف فرهاد خنده بر لبهای شیرین و ساسان ماسید. او همسرش را دخترعمویش معرفی کرده بود، این بدان معنی بود که نمیخواست کسی از نسبت واقعیشان مطلع شود. همانطور که به چشمان هم زل زده بودند فرهاد ادامه داد:
_چند روزی اینجا مهمان من هستن برای انجام یه سری آزمایشات ریوی، بعدش برمیگردن ایران
با سلام و خوش آمدگویی دوستان فرهاد و ساسان شیرین نگاه از چشمان بیاحساس فرهاد گرفت و با لبخندی زورکی به تکتکشان سلام داد، دختر چشم سیاهی با لبخند رو به آنها گفت:
_ چرا ایستادین؟! بشینین
فرهاد به سمت یکی از صندلیها رفت و آن را برای شیرین بیرون کشید ولی قبل از اینکه شیرین بنشیند ساسان گفت:
_ من دو دقیقه با شیرین جون کار دارم، همراهم میایی عزیزم؟!
شیرین با عذرخواهی کوتاهی از جمع خارج و همراه ساسان به کنار یکی از ستونهای سالن رفتند. هر دو کاملا در مقابل دید بقیه بودند و ساسان هم دقیقا همین را میخواست، دستانش را دراز کرد و هر دو دست شیرین را به دست گرفت و با نگاهی که سعی میکرد بسیار عاشقانه باشد به صورت شیرین زل زد. شیرین متعجب از این حرکت ساسان با چشمانی گرد شده به ساسان خیره شد:
_ ساسان حالت خوبه؟ چیکار میکنی؟!
ساسان که سعی میکرد حرکاتش بیشتر عاشقانه باشد صورتش را نزدیکتر برد و در حالی که دندانهایش را از میان لبهایی که وانمود به خنده کرده بود بهم میفشرد گفت:
_ آره، میخوام حال اون پسرعموی خودشیفتهتو بگیرم، پسرهی پررو، شکمم رو صابون زدم که قیافهی شیدا رو وقتی میفهمه تو زنشی ببینم و حال کنم، اونوقت برگشته زل زده توی چشاتو میگه دخترعموم، مهمان، ای حناق بگیری پسرهی یخچال...
شیرین که تازه متوجهی نقش بازی کردن ساسان شده بود خندید و حرفش را قطع کرد:
_ حالا چرا حرص میخوری؟! اصلا این شیدا کیه؟! چرا باید وقتی منو میبینه حالش گرفته بشه؟!
قبل از اینکه ساسان جوابی بدهد فرهاد که از حرکات آن دو کلافه شده بود به سرعت خودش را به آنها رساند:
_شما دوتا چرا اینجا ایستادین؟!
ساسان یک دست شیرین را رها و او را به خود نزدیکتر کرد:
_ میخوایم شمارو بچزونیم آقای خوشمزه... حرفی داری؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_85 آب دهانش را با صدا قورت داد و پایش را روی پدال گاز
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_86
روزها از صحبتهای ردوبدل شدهی شیرین و فرهاد در ماشین و جمع دوستانهشان در کافی شاپ میگذشت. روزی دخترک از پشت پنجره مشغول نگاه کردن به آسمان پرستاره بود که با صدای در اتاقش سر به عقب برگرداند و به شخصی که کسی غیر از فرهاد نبود، اجازه داد داخل شود. فرهاد در را باز کرد و میان چهارچوب در ایستاد، شیرین کامل به سمتش چرخید و گفت:
_ بیا تو...
مرد جوان وارد شد و جلو رفت. به کنار دخترک که رسید نگاهی به پنجره و آسمان تاریک و پرستاره انداخت و پرسید:
_گوشیت خاموشه؟!
شیرین رویش را به سمت پنجره گرفت و پاسخ داد:
_ شارژ نداشت خاموش شد، زدم شارژ بشه، چطور مگه؟!
فرهاد نگاه از پنجره گرفت و شانهاش را به آن تکیه داد، دستهایش را روی سینه جمع کرد و رو به شیرین جواب داد:
_ عمو بهت زنگ زده بود، چون خاموش بودی به من زنگ زد. یه کم حرف زدیم، گفت بهت بگم گوشیتو روشن کنی کارت داره.
شیرین نیمنگاهی به فرهاد انداخت:
_ فردا بهش زنگ میزنم، الان دیروقته
فرهاد سرش را پایین گرفت:
_اینجا دیروقته اونجا که نیست، در ضمن ممکنه کار مهمی باهات داشته باشه که به نفعت باشه، بهتره همین الان بهش زنگ بزنی
سپس صاف ایستاد و ادامه داد:
_ من بیدارم، اگر کاری داشتی صدام کن
و بلافاصله قبل از اینکه شیرین جوابی بدهد یا سؤالی بپرسد اتاق را ترک کرد. شیرین متفکر به سمت گوشیاش رفت، نگران شده بود. نکند برای پدر و مادر یا برادرهایش اتفاقی افتاده باشد، منظور فرهاد چه بود؟! ممکن است چه نفعی برایش داشته باشد؟! با این افکار و دلی آشوب تلفنش را روشن کرد و با پدرش تماس گرفت، با سومین بوق پدرش جواب داد:
_ سلام دختر بابا، حالت چطوره؟!
از اینکه اینگونه خطاب شده بود ذوق زده جواب داد:
_سلام بابا، ممنون... شما خوبی؟!
سپس با لحنی نگران ادامه داد:
_الان فرهاد گفت کار مهمی با من داری؟! چیزی شده؟! مامان حالش خوبه؟! شما و پسرا...
صدای قهقههی آقا سعید در گوشی پیچید:
_ مهلت بده دخترکم، بله همهی ما خوبیم، نگران نباش، فقط میخواستم راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم. با فرهاد که حرف میزدیم قرار شد آخر هفته کاراتو درست کنه که برگردی ایران...
شیرین دیگر صدایش را نمیشنید. این یعنی فرهاد اصلا علاقهای به ماندنش نداشت. یعنی با اولین خواستهاش قبول کرده و بیچون و چرا میخواهد او را به ایران برگرداند، با صدای پدر از افکارش جدا شد.
_شیرین بابا صدامو داری؟! شنیدی چی گفتم؟ فرهاد گفته آخر هفته میفرستت ایران، گفت بقیه تستهارو میتونی توی ایران پیگیری کنی...
با صدایی ضعیف و گرفته جواب پدرش را داد:
_ بله بابا، شنیدم. صداتون خیلی بد میاد، بعد باهاتون تماس میگیرم، اگر صدای منو میشنوین من خداحافظی میکنم، مراقب خودتون باشین
آقا سعید با صدای بلندتری گفت:
_ باشه بابا، با فرهاد هماهنگی میکنم، فعلا خدانگهدار
شیرین بیحرف تماس را قطع کرد. دقایقی طولانی گوشی به دست به نقطهی نامعلومی خیره شد. افکار گوناگونی در سرش جولان میداد. پس فرهاد حقیقت را گفته بود، او دیگر هرگز حاضر نبود با او زندگی کند. هرگز حاضر نبود او را به همسری قبول داشته باشد. فرهاد مهربان آنچنان تغییر کرده بود که حتی از عشق کودکیاش به راحتی میگذشت. با اولین حرف و بهانه به راحتی میخواست او را از خود دور کند. فرهاد دیگر آن فرهاد قبل نبود و با این تصمیمش کاملا متوجه شد نفرتی در دل فرهاد کاشته که هیچوقت از دلش بیرون نمیرود، عصبانی از دست خودش و از کار فرهاد که حتی وقتی به اتاقش آمد صحبتی راجع به بازگشتش به ایران نکرده بود به سوی در اتاق حرکت کرد. با عصبانیت و بدون در زدن وارد اتاق فرهاد شد، مرد جوان در اتاقش نبود، فکر کرد شاید طبقهی پایین یا به اتاق ساسان رفته باشد. قدمی به درون اتاق گذاشت و اطراف اتاق را از نظر گذراند. اتاقش مثل همیشه مرتب و منظم بود. در همین هنگام فرهاد از در بالکن وارد اتاق شد. پیراهن رکابی مشکی بر تن داشت و بازوان قطورش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود. رکابیاش کاملا به تنش چسبیده بود و تضاد رنگ پوست سفیدش با رکابی مشکی عضلههای تنومندش را بیش از پیش نشان میداد، شیرین لحظاتی مبهوت و به هیبت او خیره ماند، فرهاد که از حضور ناگهانی شیرین در اتاقش متعجب بود دست پیش برد و از روی تخت پیراهنش را برداشت و به تن کرد، در حال بستن دکمههایش پرسید:
_ کاری داشتی؟! متوجهی حضورت نشدم، توی بالکن بودم و صدای در رو نشنیدم
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_86 روزها از صحبتهای ردوبدل شدهی شیرین و فرهاد در ماش
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_87
صبح دوروز بعد فرهاد آرام از پلهها پایین آمد و به آشپزخانه رفت. لباسش را پوشیده و آمادهی رفتن به شرکت بود، به آرامی صندلی را عقب کشید و در حین نشستن زیر لب سلام کرد. شیرین جوابی نداد ولی ساسان با شور و هیجان سلامش را پاسخ داد:
_ سلام داداش، صبح بخیر، بهبه تیپ زدی، خبریه؟!
فرهاد در سکوت نیمنگاهی به ساسان انداخت، پاکتی که در دست داشت روی میز برای شیرین سُر داد و آرام گفت:
_ وکالتنامه است، از همین الان میتونی خودت رو مطلقه بدونی، کافیه مراجعه کنی و درخواست بدی...
ساسان با دهانی باز از تعجب پرسید:
_ چی؟ چی شده؟! چی داری میگی تو؟!
فرهاد بیتوجه به ساسان ادامه داد:
_ آخرهفته نیستم، مدارک خروج از اینجا هم توی پاکت هست، همه چی بیکم و کاست آمادهست، بلیت هم برات رزرو کردم. فردا آماده میشه و چون من امشب پرواز دارم ساسان کارهاشو برات انجام میده، آخرهفته هم میبرتت فرودگاه...
ساسان خشمگین صدایش را بلند کرد:
_ به من چه ربطی داره؟! چیچیو میبرتت فرودگاه؟! میشه بگین اینجا چه خبره؟ من دو روز ازتون غافل شدم تیشه برداشتین به ریشهی زندگیتون زدین؟!
فرهاد به سمت ساسان برگشت:
_ تو همین یه کارو برام انجام بده قول میدم تا آخر عمرم دیگه هیچی ازت نخوام...
ساسان لحظاتی چشمانش را محکم روی هم فشرد و جواب داد:
_منظورم رو بد گرفتی! من میگم چرا طلاق؟ قبلا هم بهت گفتم...
فرهاد دستی به صورتش کشید و حرفش را قطع کرد:
_ من هم همون قبلا حرفامو بهت گفتم. راهی نیست داداش، شیرین باید برگرده، قول دادم و باید سر قولم بمونم
به سمت شیرین برگشت. با نگاهی سرد و بیتفاوت نگاهش میکرد. حس کرد از این اتفاقات راضی است، به صندلیاش تکیه داد و گفت:
_آخر هفته با ساسان میری فرودگاه، اونور هم که عمو اینا منتظرتن
شیرین ناراضی بود، اما چه باید میکرد؟! با خود فکر کرد:
"اگر از جانب معشوقه نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد"
دست پیش برد و بدون هیچ حرفی پاکت را برداشت و بیتفاوت و ساکت راه اتاقش را در پیش گرفت. ساعاتی بعد در شرکت شیرین بیتوجه به حضور فرهاد لپتاپش را خاموش کرد و راه سالن غذاخوری شرکت را در پیش گرفت. فرهاد حرفی نزد. میدانست که دخترعمویش علاقهای به صحبت با او ندارد. پس در سکوت دنبالش روانه شد. شیرین غذایش را تحویل گرفت و به آخر سالن رفت و پشت میز نشست. مرد جوان آرام نزدیکش شد و خواست بنشیند که شیرین ظرف غذایش را برداشت و از جا برخاست و با فاصلهی یک میز آن طرفتر نشست و با این حرکت اعلام کرد که از حضور فرهاد در کنار خود راضی نیست، فرهاد واکنشی از خود نشان نداد، تنها آه بود که از سینهاش خارج شد. جایی نشست که کاملا در دیدرس فرهاد بود و این برای مرد جوان کفایت میکرد. فرهاد پشت به ورودی سالن غذاخوری بود و با قاشق غذایش را زیر و رو میکرد و میلی به خوردن نداشت ولی شیرین با اشتها ناهارش را میخورد. سرش را پایین انداخت تا خود را مشغول خوردن نشان دهد که با صدای پرهیجان ریچارد به سرعت سرش را بالا گرفت. ریچارد مستقیم به سمت شیرین رفت و با صدای بلند خندید و گفت:
_ آه شیرین، تنها نشستی، چه سعادتی...
صندلی را پیش کشید و نشست. شیرین نگاه فرهاد را متوجهی خود دید، خندید و رو به ریچارد گفت:
_بله پس از این سعادت استفاده کن که من آخر هفته دارم برمیگردم ایران!
ریچارد متعجب بلند گفت :
_چــــی؟! داری برمیگردی ایران؟! آخه برای چی؟ از کشور من خوشت نیومده؟
شیرین لبخندی ملیح و جذاب زد و گفت:
_ اتفاقا برعکس، خیلی هم از این کشور خوشم اومده ولی درمانم تموم شده و باید برگردم، بیشتر از این نمیتونم اینجا بمونم، اما فرهاد اینجا میمونه، درواقع ما آخرهفته جدا میشیم...
با شنیدن این حرف فرهاد سرش را بلند کرد و به شیرین که به او خیره شده بود زل زد. منظورش از این حرفها چه بود؟! چرا برای ریچارد از جداییشان میگفت؟! آیا منظور خاصی از این حرف داشت؟! صدای ریچارد متعجب در سالن پیچید:
_ حقیقت داره؟!
فرهاد سر چرخاند و به ریچارد نگاه کرد. چون پشتش به ورودی سالن بود ریچارد متوجهی چهرهی او نشده بود و شاید هم از ذوق دیدن تنها نشستن شیرین متوجهی اطرافش نبود. ریچارد با هیجان ادامه داد:
_ خب دیگه چرا برمیگردی ایران؟! همینجا بمون و با من زندگی کن، قول میدم به هر دومون خوش بگذره...
با شنیدن این حرف فرهاد از خشم به خود لرزید ولی تنها واکنشش مشت شدن انگشتان و بلند شدنش از پشت میز بود. شیرین به خیال اینکه فرهاد مثل همیشه به حمایتش میشتابد لبخند محوی روی لب نشاند ولی با دیدن نگاه مغموم فرهاد که ظرف غذایش را برداشت و به سمت در سالن رفت شل شد و دیگر به حرفهای ریچارد توجهی نکرد. ریچارد اما مدام حرف میزد و از شیرین میخواست بعد از جدایی اینجا کنارش بماند و به ایران برنگردد و شیرین تنها نگاهش میکرد.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_87 صبح دوروز بعد فرهاد آرام از پلهها پایین آمد و به آ
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_88
با صدای در اتاقش لبهی تخت نشست و به شخص پشت در اجازه ورود داد، ساسان با لبخند تلخی وارد اتاق شد:
_ سلام آبجی، میتونم چند دقیقه وقتتو بگیرم؟!
شیرین متقابلا لبخند زد:
_ البته، بیا تو...
ساسان نزدیکش شد و با فاصله روی تخت نشست، سرش را پایین انداخت و انگشتانش را در هم گره داد. برای به زبان آوردن حرفی که در دل داشت تردید داشت ولی بهخاطر دوست و رفیق و همراهمش هرکاری میکرد؛ حتی التماس به معشوق او، شیرین که تعللش را دید پرسید:
_ چیزی شده داداش؟! چرا ساکتی؟ نگران شدم...
ساسان سرش را بالا گرفت و گفت:
_ نگران کی؟! من که سالم جلوی روت نشستم آبجی کوچیکه
شیرین بدون حرف به چشمانش زل زد و به آرامی پرسید:
_ بگو چرا درهمی؟! ظاهراً حرف داری، حرفتو بزن
ساسان نگاه از چشمانش گرفت نفس عمیقی کشید:
_ بله حرف دارم ولی نمیدونم چطوری باید بهت بگم، یه کم بهم فرصت بده...
بعد آرامتر ادامه داد:
_ هوف از جلسهی خواستگاری هم سختتره...
رو کرد به شیرین و دل به دریا زد، یکسره و بدون نفس گفت:
_ آبجی نرو، خواهش میکنم از اینجا نرو، فرهادو تنها نذار، اون بدون تو میمیره، تورو خدا نرو، به فکر فرهاد باش، از وقتی اومده اینجا خیلی داره عذاب میکشه، خواهش میکنم تنهاش نذار، آخه چرا دارین زندگیتونو از هم میپاشین؟! به خدا حیفه، یه کم فکر کنین، لجبازی نکنین بذارین...
شیرین دستانش را بلند کرد با لبخندی تلخ گفت:
_ یه کم نفس بکش بابا...
سر پایین انداخت، سکوتی محض در اتاق برقرار شد. دقایق به کندی میگذشت و ساسان که برای جواب گرفتن عجله داشت پای چپش را تندتند تکان میداد، از سکوت شیرین خسته شد و پرسید:
_ تو چی میخوای؟! چی میخوای که نری؟ که فرهادو تنها نذاری
شیرین نفسی کشید و آرام گفت:
_ من چیزی نمیخوام، فرهاد نمیخواد من بمونم داداشی، خودش میخواد برم، خودش برای موندنم تلاش نمیکنه، نمیتونم خودمو بهش تحمیل کنم، روز خواستگاری هم گفت که دیگه حاضر نیست با من زندگی کنه، این چندماه هم بهخاطر بابا و عمو منو تحمل کرده، یادته روزای اول چقدر اذیتم میکرد؟! اون از من متنفره اونوقت تو میگی بدون من میمیره؟! تمام این مدت مجبور به تحمل من شده، من دیگه نمیتونم نفرت توی چشماشو تحمل کنم، از من انتظار نداشته باش داداشی
سرش را پایین انداخت و قطره اشکی از چشمش پایین چکید. بغض گلویش را چنگ میزد ولی با سماجت سعی داشت بغضش را فرو دهد، ساسان منقلب شد و او هم به آرامی گفت:
_ خودت میدونی با رفتارت چه بلایی سر فرهاد اومد، بهش حق بده، میدونم که بهش حق میدی ولی بیشتر حق بده، اون واقعا شکست، از تو شکست، تحملش کن ولی نرو، بری داغون میشه شیرین، منو ببین! میدونی چند ساله تو عذابم؟! میدونی از اون وقتی که از مهلقا جدا شدم چه عذابی دارم میکشم؟ چون منم مثل فرهاد با عشقم بزرگ شدم، لحظهلحظه باهاش بودم، قد کشیدنشو دیدم خانم شدنشو دیدم، تازه بزرگترین شانسم این بود که مهلقا هم منو میخواست، ولی فرهاد مثل من نیست. عشق اون یک طرفه بود، نابودش نکن آبجی، با غرور زندگیتونو نابود نکنین، منو مهلقا رو غرور به اینجا رسونده، شماها اشتباه ما رو تکرار نکنین...
شیرین نگاهی سراسر مهر به ساسان انداخت و گفت:
_ هنوز هم برای شما دیر نشده داداش، قطعا مهلقا هم هنوز تورو دوست داره که به هیچ مردی بله نگفته، شما هم غرور رو کنار بذارین و بازم کنار هم باشین...
ساسان کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:
_ نمیشه آبجی، چون ما انتخابمونو کردیم، اون خواست بمونه و با من نیاد منم خواستم برم و پیشش نباشم. هر دو به یک اندازه مقصریم و اولویتمون چیزی دیگه بود، پس نمیتونیم رو همدیگه حساب کنیم، فقط زندگیمون خراب شد. قلبمون نابود شد. شما اینکارو نکنین، هنوز هم وقت هست آبجی، نرو! بمون پیش فرهاد، به خدا اونطوری نیست که نشون میده، اون خیلی...
با صدای فرهاد که داشت ساسان را صدا میزد جملهاش نیمهتمام ماند، نگاهی به در اتاق انداخت و ادامه داد:
_ اسمشو میارن انگار موهاشو آتیش میزنن
با صدای بلند داد زد:
_ من تو اتاق شیرینم داداش، بیا اینجا
شیرین خودش را جمعوجورتر کرد ولی فرهاد وارد اتاق نشد و او هم از پشت در گفت:
_ تو اتاقم منتظرتم، کارت تموم شد بیا اونور
ساسان پوفی کشید و گفت:
_ باشه، برو اومدم
بعد رو به شیرین ادامه داد:
_ آبجی میشه نری؟! میشه به خواهشم توجه کنی؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_88 با صدای در اتاقش لبهی تخت نشست و به شخص پشت در اجا
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_89
با قدمهایی سنگین پلههای هواپیما را یکی پس از دیگری طی کرد و پا به خاک وطن گذاشت. بغضی ناشناخته گلویش را چنگ میزد نمیدانست بهخاطر دوری از فرهاد و رفتارهای سردش بود یا برگشتن به ایران و دیدار دوبارهی خانوادهاش؟! کمی سرجایش ایستاد و نفسی عمیق کشید. دلش تنگ بود و با فرستادن هوای وطن به ریههایش این دلتنگی را برطرف کرد. پیش رفت و با قدمهایی نااستوار وارد سالن فرودگاه شد بعد از انجام مراحل ترخیص بار و چمدانش به آن سوی شیشهی استقبال کنندگان نگاهی انداخت. جستجویش زیاد طول نکشید چون با دیدن شروین که پشت شیشه دست و پایش را مانند دلقکان به هوا پرتاب میکرد تمام اعضاء خانوادهاش را دید. با دیدنشان بار دیگر بغض راه گلویش را بست. چند ماه دوری از آنها باعث شده بود بفهمد که بدون آنها زندگی چقدر سخت است. به سرعت خودش را به آنها رساند. دستش را از دستهی چمدانش جدا و خود را در آغوش مادرش رها کرد و با صدای بلندی گریست. دقایقی طولانی در آغوش مادر بود که با صدای بغضآلود آقا سعید به خود آمد:
_ خوش اومدی دختر بابا...
از آغوش گرم مادر خارج شد و با دیدن پدرش که در این چند ماه به شدت شکسته شده بود باز هم بغضش را رها کرد و به آغوش امن آقا سعید پناه برد. پدر و دختر سر بر شانهی هم به شدت میگریستند و خیال جدا شدن نداشتند. آخرین باری که از همدیگر جدا میشدند امیدی به بازگشت و دیدار دوباره نداشتند ولی اکنون در آغوش هم خدا را شکر کردند که بار دیگر کنار هم هستند، شروین با صدای نسبتا بلندی گفت:
_ ای بابا بسه دیگه، فیلم هندی شد که... آهای شیرین خانم بازم اومدی این آقا بابای مارو ازمون گرفتیها، میشه برگردی بری ور دل فرهاد، ما نمیخوایم اینجا باشی...
شیرین سرش را از شانهی پدر برداشت ولی حلقهی دستانش را از دور کمرش برنداشت. به برادرش خیره شد، احساس کرد نسبت به سابق لاغرتر شده، زبان باز کرد و به آرامی و با بغض گفت:
_ باز تو حسودی کردی؟! هرکی برادری مث تو داشته باشه دیگه نیازی به دشمن ندارهها میدونستی؟! از چی حسودیت درد گرفته؟! بغل بابا؟! آخه بیانصاف نزدیک یه ساله من بغلش نکردم، نه فقط بابا رو همتونو، میدونی اونجا چه روزایی به سرم گذشته؟! میدونی چقد سختی کشیدم؟!...
به آرامی از آغوش پدرش جدا شد و روبهروی برادرش که حالا سرش را پایین انداخته بود ایستاد و به او خیره شد، شروین سعی داشت اشکهایش را پنهان کند، سرش را تا آخرین حد ممکن پایین آورده بود ولی وقتی به ناگاه شیرین او را به آغوش کشید نتوانست خودش را کنترل کند و محکم خواهرش را در آغوشش فشرد و لرزان گفت:
_ دلمون برات تنگ شده بود آبجی کوچیکه، جات خیلی خالی بود
ساعاتی بعد همهی اهل خانه به اتفاق خانوادهی عمو وحید در منزل دور هم جمع بودند، بعد از شام آقا وحید و همسرش با آرزوی سلامتی برای شیرین منزل را ترک کردند؛
دوروز بعد در حالی که شیرین در اتاقش و روی تخت دراز کشیده و به فرهاد و اتفاقاتی که در انگلستان برایش افتاده بود فکر میکرد با صدای در اتاق به خودش آمد و روی تخت نشست و اجازهی ورود داد. آقا سعید وارد اتاق شد. شیرین با لبخندی از پدر استقبال کرد، آقا سعید آرام کنار دخترش روی تخت نشست و با لبخندی از ته دل گفت:
_ خوشحالم که صحیح و سالم اینجا کنار خودمی بابا...
شیرین لبخندی زد و سرش را پایین انداخت، حرفی برای گفتن نداشت، از روی پدرش شرمنده بود بابت خیلی چیزها و همینطور رفتارهای نامعقولش، آقا سعید نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ بابا یه سؤالی ازت داشتم.
شیرین سرش را بلند کرد و چشم در چشم پدر دوخت:
_ جانم بابا، بپرسین!
آقا سعید در پرسیدن سؤالش تردید داشت، سرش را پایین انداخت تا شاید بتواند کلماتش را آنطور که باید ادا کند. سخت بود پرسیدن این سؤال ولی دل به دریا زد و گفت:
_ میدونم اونجا سختی زیادی کشیدی بابا، ولی میخوام بدونم...
حرفش را قطع کرد و به دخترش نگاه کرد:
_ فرهاد اذیتت نکرد؟! یعنی منظورم اینه که...
دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد:
_ منظورم اینه که اتفاق خاصی بینتون نیوفتاده؟! بالاخره شما زن و شوهر بودین و رسما به هم محرم، میخواستم ببینم...
شیرین دریافت که چه چیزی فکر پدرش را مشغول کرده، سرش را با خجالت پایین انداخت و به آرامی لب زد:
_ اتفاقی نیوفتاده بابا، خیالتون راحت...
آقا سعید نفس راحتی کشید و با لبخند گفت:
_میدونستم میشه به فرهاد اعتماد کرد، اون مردتر از این حرفاست، خیالم راحت...
شیرین غمگین سرش را بلند کرد و حرف پدرش را قطع کرد: