eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
204 عکس
16 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ صدای قطرات باران او را با قدم‌هایی شمرده کشاند پشت پنجره‌. پرده را کنار زد. شیشه‌ از هجوم باران خیس بود و تاریکی هوا هم مانع دیدش. پنجره را که گشود باد قطرات درشت باران را به صورتش کوبید. خواست پنجره را ببند رو به باران پاییزی. چیزی اما توجهش را جلب کرد‌. دخترکی ریزنقش و قرمزپوش زیر باران می‌دوید در حالیکه کلاه کاپشنش را با یک دست روی سر نگه داشته بود. محال بود با این باران بتواند اوی ایستاده پشت پنجره‌ی تاریکِ اتاق را ببینید. اخم‌هایش از جیغ بلند او در هم رفت‌. نزدیک پله‌ها سُر خورده بود. سر دخترک که سمتش چرخید پنجره را با اخم بیشتری بست. بعید بود دیده باشدش. دوباره خود را روی تخت انداخت. سفتی تشک کلافه‌اش کرد. زیر لب غرید: _ لعنت به تشکت بابک. دست‌هایش را زیر سر برد و پلک بست. خیلی خسته بود‌‌. روز پرکاری داشت. صدای زنگ موبایل چشمانش را گشود. با نفس عمیقی تماس را برقرار کرد. _ جانم لیلی؟ _ کوروش، عزیزم. ارتعاش صدای لیلی خستگی‌اش را دو برابر کرد. هیچ‌گاه تحمل ناراحتی او را نداشت. _ مامان! داری گریه می‌کنی؟ _ دو روزه نیومدی خونه. نفسش را بی‌حوصله رها کرد. _ میام. _ کی؟ _ فردا شیفتم... پس فردا خونه‌م. لحن لیلی حالا آرام بود. _ قول؟ _ قول... خسته‌م مامان... یه خرده بخوابم. _ استراحت کن‌ عزیزم... به آقا بهزاد و سیما سلام برسون. با "چشم" تماس را خاتمه داد و باز نفس گرفت، عمیق و بلند. گوشی را کنار خود رها کرد و دوباره پلک بست.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ این بار چند ضربه به در خورد‌. کلافه از خستگی بلند شد و بعد از روشن کردن چراغ، در را گشود‌. همان دخترک ریز نقشِ مو مشکی. لب‌هایش با مکث تکان خورد و صدای آرامش نگاه کوروش را خیره به چشم‌هایش کرد. _ براتون چای آوردم. سینی را که سمتش گرفت، جای گرفتن آن دست‌هایش را داخل جیب شلوار اسپورتش فرو کرد. _ ترجیح می‌دم بابک باشه و خودش برام چای بیاره. دخترک به‌وضوح جا خورد. کم‌کم طرحی از اخم بین ابروانش نشست و سینی را عقب کشید. _ حالا کجا می‌بریش؟ پسرک بی‌صدا می‌خندید. _ مامان گفت براتون چای بیارم. _ بده به من... دستشون درد نکنه. دخترک چند لحظه نگاهش کرد و بعد بی‌هیچ حرفی عقبگرد کرد سمت پله‌ها. _ بهارک! حتی یک قدم مکث نکرد. کوروش اما چند گام نزدیک شد. _ بهار کوچک. می‌دانست این‌گونه که صدایش کند عکس‌العمل نشان می‌دهد. وقتی به عقب چرخید چشمان عسلی‌اش از خشم درشت‌تر بود. _ اون سینی رو بده به من. بهارک ولی فقط نگاه می‌کرد، با همان خشم و غیظ. لبخندی گوشه‌ی لب کوروش جای گرفت و سینی را هم از دست او. _ مرسی..‌‌. بهار کوچک. دهان باز کرد حرفی بزند ولی صدای پدر مانع شد‌. _ بهارک! او خیره به لبخند روی لب کوروش یک گام عقب رفت‌ و بلند گفت: _ اومدم باباجون. نگاهش را که از چشمان کوروش گرفت، او نفسش را پریشان بیرون فرستاد و مردمک‌هایش را دوخت به بخار چای.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ _ تو نمی‌خوای برگردی خونه؟ کوروش! بی‌آنکه نگاه خود را از صفحه‌ی موبایل جدا کند آرام جواب داد: _ تشک تختت خیلی آشغاله. تمام بدنم درد می‌کنه. بابک قلم‌مو را روی چهارپایه رها کرد و در سکوت به او زل زد. کوروش نیم‌نگاهی سمتش انداخت و آرام‌تر گفت: _ باید با مهرآرا حرف بزنم. بابک لبخند زد‌، از آن‌ها که کوروش را عصبی می‌کرد. _ فکر می‌کنی بهت علاقه داره؟ بالاخره موبایل را کنار انداخت و کامل به تک کاناپه‌ی گوشه‌ی کارگاه تکیه زد. _ وقتی تا الان مقابل خواسته‌ی آقاجون سکوت کرده... جز این می‌شه فکر کرد؟ بابک شانه‌ای بالا انداخت و دوباره قلم‌مو را میان انگشتانش گرفت. رنگ‌ها منتظر خلق اثر دیگری بودند. _ چند روز دیگه میام آموزشگاه... نمی‌خوام برم دم‌ خونه‌ی عمو کامران. بابک جواب نداد. _ لال شدی به سلامتی؟ این‌بار بی‌صدا خندید. پسرکِ گند اخلاق. _ چی بگم آقای دکتر؟ مردمک‌های کوروش روی حرکت نرم‌ و ماهرانه‌ای قلم لغزید. _ هر چی... فقط ساکت نباش... ساکت که هستی عصبی می‌شم. _ حرفی ندارم. _ مهرآرا چیزی نگفته به‌ تو؟ دید که قلم روی بوم لحظه‌ای مکث کرد. _ دختر عموی تو فقط صاحب آموزشگاهیه که من توش کار می‌کنم... حرفای بینمون هم کاریه... همین. کوروش حالا دست‌به‌سینه خیره بود به حرکت آرام انگشتان او. _ چی‌ می‌کشی؟ _ دختر‌گل‌فروشی که صبح تو مسیر دیدم... چشمای معصومی داشت. اَبروهای کوروش بالا پرید. _ چطور می تونی تصویری که ساعت‌ها از دیدنش گذشته به‌خاطر بسپاری؟
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ بابک دوباره خندید، این‌بار کمی بلند. _ همونطور که تو می‌تونی قلب آدم‌ها رو بشکافی جناب دکتر کاویان. _ مقایسه‌ی درستی نبود. _ نبود؟ _ نه... تو طرح می‌زنی و من تیغ جراحی. _ رشته‌ی مورد علاقه‌ت بود! _ زیاد نه... به خاطر آقاجون بیشتر. _ به‌خاطر پدربزرگت تا کی می‌خوای کوتاه بیای؟ کوروش با بستن پلک‌هایش، پس سرش را به کاناپه تکیه زد. _ تمام این بیست‌ و هفت سال جای کاوه رو پر کرده برام... نمی‌تونم نه بگم بهش! _ حتی واسه دوست‌داشتن؟ دوست داشتن! با همان پلک‌های بسته فقط خندید، تلخ و بی‌صدا. _ داداش؟ بهارک بود پشت در کارگاه. _ جانم بهارک؟ بیا تو! هم‌زمان با چرخش بابک آن سمت، چشم‌های کوروش هم گشوده شد. دخترک یک گام به داخل کارگاه برداشت. زیرزمین که سابق محل اسباب اضافه‌ی خانه‌ بود. ولی از وقتی که بابک به هنرستان رفت تا به‌حال که مدرس آموزشگاه نقاشی بود، کارگاه او شده بود. تا جایی که چشم کار می‌کرد بوم بود و بوم، با بوی رنگ و قلم‌های کوچک و بزرگ. _ شام آماده‌ست. _ زنگ می‌زدین به گوشیم... تو این سرما اومدی تو حیاط چرا عزیزم؟ نگاه کوروش روی دست‌های ظریف او که از سرما به هم می‌سایید سُر خورد. فقط یک بافت گشاد به تن داشت و شالی نازک روی سر. _ گوشیت تو خونه‌ست. بابک خندید. _ لعنت به حواس پرت من... تو برو ما میایم. بهارک فقط سر تکان داد. قدم که برداشت نگاهش در چشم‌های کوروش افتاد. دست‌به‌سینه خیره‌اش بود، مثل همیشه سفت و سخت و بی‌انعطاف. دخترک اخم کرد و بی‌درنگ از کارگاه بیرون زد. و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ (سهراب سپهری)
‌ ‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ آرام و بی‌صدا وارد سالن شد. کیفش را همان کنار در روی جاکفشی رها کرد و کتش را هم آویز جالباسی. _ کوروش! آرام سر چرخاند و زیرلب "سلام" داد. چشمان نمناک لیلی مثل همیشه پریشانش کرد. _ هفته‌ای سه شب شیفتم... دو شب نبودنم مثل اون سه شب شیفت... لیلی! _ دیگه این‌کارو نکن. _ خونه‌ی دوستم بودم..‌. خونه‌ی رفیق کاوه. اشک‌های لیلی که بی‌صدا شدت گرفت خود را لعنت کرد برای به زبان آوردن نام کاوه. _ با ناراحتی رفتی... با حال بد. خم شد و روی موهای کوتاه و رنگ‌شده‌ی مادر را بوسید. _ معذرت می‌خوام. و بی هیچ حرف دیگری از کنارش گذشت. _ اومدی؟ صدای جدی داریوش بود بالای پله‌ها. این ساعت معمولاً در کلینیک بود. _ سلام آقاجون. داریوش همانطور که از پله‌ها پایین می‌آمد با همان لحن گفت: _ لازمه هر بار یادآوری کنم علاقه‌ای ندارم با پسر بهزاد شایسته در ارتباط باشی! کوروش بی‌اختیار خندید، خونسرد و کمی‌ تلخ. قبل از اینکه حرفی بزند، مادر جلو آمد. _ عموجان... چای تازه‌دمه... بیارم براتون؟ داریوش ولی بی‌‌اعتنا به لیلی مقابل کوروش قرار گرفت. هنوز هم قامتش راست بود و اندامش محکم. _ می‌خندی؟
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ لیلی یک‌ گام نزدیک شد. آخرین بار که مقابل هم ایستاده بودند، کوروش برای اولین بار صدا بلند کرد و بعد رفت تا همین لحظه. _ کوروش... مامان! کوروش برای یک لحظه پلک‌هایش را محمکم بست. نباید عصبانی می‌شد آن هم مقابل کسی که همیشه حامی‌اش بود. _ نمی‌تونم هفده سال دوستیم رو با بابک نادیده بگیرم آقاجون. دست ضخیم و کلفت داریوش روی شانه‌ی او نشست و چند ضربه آرام کوبید. _ نبودن پدرت نتیجه‌ی دوستی با بهزاد شایسته‌ست... نمی‌خوام پسرش تو رو هم ازم بگیره کوروش... نگاه کوروش برای ثانیه‌ای روی انگشتان او مکث کرد. کتفش را آرام می‌فشرد. ابروانش با لبخندی گوشه‌ی لب بالا پرید. نبودن! با تاکید روی کلمه‌ی اول لب باز کرد: _ رفتن پدرم نتیجه‌ی رفتار شما تو گذشته‌ست نه دوستی با بهزاد شایسته... _ کوروش! لحن پر اخطار مادر بود. او اما ذره‌ای عقب‌نشینی نکرد. داریوش چند لحظه فقط نگاه کرد ولی در نهایت لبخندی روی لب‌هایش نشست و دست دیگرش هم روی شانه‌ی‌ پهن او. _ شک ندارم بهزاد جای کاوه رو می‌دونه و باهاش در ارتباطه... منتظر روزی که حقیقت برای تو هم روشن بشه می‌مونم‌ آقای دکتر. و بعد با فشار دیگری به شانه‌‌ی او از کنارش گذشت. _ چای‌... عموجان! _ باید برم کلینیک... همون‌جا می‌خورم عزیزم. همزمان با بسته شدن در سالن، کوروش هم در پیچ پله‌ها محو شد و لیلی هم آشفته روی مبل رها.
‌‌ ‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ حین خروج ار آسانسور شماره‌ی مهرآرا را گرفت. خاموش بود. نفسش را محکم فوت کرد و قدم‌هایش را گرفت سمت انتهای سالن. آموزشگاه مهر. آخرین باری که همدیگر را دیده بودند مراسم سالگرد مادربزرگشان بود، دقیقاً سه ماه پیش. بیرونِ در ورودی کمی مکث کرد و بعد زنگ را فشرد. با گشوده شدن در، باز هم یک نفس عمیق کشید. سالنی بزرگ پر از بوم و سه‌پایه و تابلوهایی آویز دیوار و چیده روی زمین. چند هنرآموز هم در حال طرح زدن بودند. فضایی ساکت که فقط صدای صحبت‌ها و خنده‌هایی از اتاقی، مقابل اتاق مهرآرا می‌آمد‌. می‌توانست صدای بابک را تشخیص دهد. _ سلام آقای کاویان. چند بار برای دیدارِ بابک آمده بود اینجا. _ سلام خانم... خانم کاویان هستند؟ منشی جوان لبخند زد. _ بله... تو اتاقشونن... اطلاع می‌د‌م. با تکان سر دوباره نگاهش را در سالن چرخاند. عاشق رنگ‌ها بود، خیلی بیشتر از حرفه و کار خودش. نگاهش روی تابلویی مکث کرد‌. عابری در جاده‌ای پاییزی می‌رفت‌، عابری تنها و تاریک. _ تشریف ببرید جناب کاویان. با تشکری زیر لب از منشی راه اتاق مهرآرا در پیش گرفت‌. آمده بود تکلیف را یکسره کند. از این بازی خسته شده بود. از این بازی که هیچ‌گاه رو نبود. _ سلام... پسرعمو... چطوری؟ دختری شاد و در عین حال زیبا و کمی‌ مغرور. حتی این اتاق هم پُر بود از بوم‌های رنگی. _ سلام... ممنون... تو چطوری؟ مهرآرا با دست به مبل قرمز اشاره کرد. _ بشین. و خود از پشت میز بلند شد و حین اینکه مقابلش می‌نشست با لبخند لب زد: _ باورم نمی‌شه اومدی برای دیدن من، نه بابک!
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ پاهایش را با نیم‌نگاهی به چشم‌های سیاه او روی هم انداخت، بی‌جواب به کنایه‌ی کلامش‌. _ چیزی می‌خوری؟ _ نه. _ یه چای حتی! _ حرف دارم باهات. او باز هم لبخند زد. _ می‌شنوم. کوروش چند لحظه فقط نگاه کرد. همانطور سرد و خالی. _ راجع‌به حرفای آقاجون. _ خب؟ بی‌مقدمه رفت سر سوال اصلی. _ چرا خواستگارات رو بی‌فکر رد می‌کنی؟ اَبروهای کوتاه و خوش‌حالت مهرآرا نمایشی بالا پرید. _ باید با شما مشورت کنم؟ حواسم نبود. کوروش اخم کرد. _ دارم جدی صحبت می‌کنم. مهرآرا پاهایش را با لبخند روی هم انداخت، مثل او با تکبّر. رفتار هر دو ذره‌ای از رفتار داریوش بود. _ منم جدی‌ام... فکر نمی‌کنم این موضوع به تو مربوط باشه کوروش. _ آقاجون فکر می‌کنه به‌خاطر من به همه نه می‌گی. مهرآرا هم حالا مثل او اخم داشت. _ به خاطر تو نیست. _ اگه به خاطر من بود که گردنت رو می‌شکوندم. _ درست صحبت کن. کوروش کمی سمت او خم شد. آهسته اما عصبانی غرید: _ حالم... حال درست حرف زدن نیست... اصرارهای آقاجون به خواستگاری از تو این روزا حالم‌و بد کرده. مهرآرا متحیر به او چشم دوخت. پسرک زیادی رک بود‌ و به همان اندازه خودخواه‌. _ خیلی خودت رو دست بالا گرفتی! حق با او بود. دخترک چیزی کم نداشت برای شریک زندگی شدن. اما نه برای اوی پریشان و سرگردان. سعی کرد آرام‌تر باشد، مودب‌تر. _ نیومدم برای بحث یا متلک انداختن. اومدم هر چی هست خودمون بگیم و بشنویم. _ از هر چیزی که مربوط به پزشکیه متنفرم... از لفظ دکتر دکتری که مامان و بابا می‌چسبونن به هم..‌. به آقاجون...‌ به تو... فرار نکردم از این رشته که با یه دکتر زندگی کنم.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ کوروش حالا می‌خندید. خیلی خوب روزهای جنگ و جدال او را با عمو به یاد داشت. تنها کسی که توانست عمو کامران را متقاعد و وادار به عقب نشینی کند، داریوش بود. _ من به خاطر تو به هیچ خواستگاری جواب رد ندادم. لبخندی بدجنس گوشه‌ی لب کوروش جای گرفت. _ به خاطر کی؟ _ به تو ربطی نداره. _ حدسش برای من سخت نیست. مهرآرا فقط خندید‌، کمی بلند. محال بود بداند‌. _ به خاطر بابک؟ مهرآرا به‌وضوح جا خورد. قبل از اینکه حرفی بزند، در با تک ضربه‌ای باز شد. _ خانم کاویان؟ سر هر دو آن‌سو چرخید. بابک از دیدن کوروش متعجب لبخند زد. _ اینجایی! ببخشید نمی‌دونستم مهمون دارید. مهرآرا حرف نزد. کوروش با نگاهی به او خطاب به بابک پرسید: _ کارت تمومه؟ بابک کامل به داخل آمد. رو به مهرآرا که خیره به نوک کفش‌هایش بود گفت: _ اومدم همین‌و بگم... کاری نیست من برم خانم کاویان؟ جای مهرآرا کوروش به حرف آمد: _ بمون چند دقیقه با هم بریم. بابک با مکث لبخند زد. _ تو سالن منتظرت می‌مونم. در که بسته شد کوروش به مهرآرا نگریست. هنور خیره بود به نوک کتونی‌های سفیدش. _ دوسِش داری؟ او به کندی سر بالا آورد. لبخند روی لب کوروش زیادی موذیانه بود. قلبش در این لحظه می‌سوخت. مثل تمام لحظاتی که بابک هیچ از حس او نمی‌فهمید. زمزمه کرد: _ دارم. مردمک‌های لرزانش لحن کوروش را نرم‌تر کرد. _ چرا همین‌و به همه نمی‌گی... _ نه! دخترک زبان‌نفهم. _ بذار خلاص بشم از اصرارهای آقاجون. _ کوروش! کوروش حالا جدی‌تر بود. _ لااقل به بابک بگو... _ نه... _ به عمو کامران بگو.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ او این بار وحشت کرد. _ نه.‌‌.. کوروش! _ من خسته شدم مهرآرا... تا تو حرف نزنی... این بازی تموم نمی‌شه. مهرآرا حالا برآشفت‌. _ لابد تو هم برای مخالفت دلیلی داری... حتماً تو هم کسی رو دوست داری‌. _ هوم... شاید. مهرآرا انگشت اشاره‌اش را حق‌به‌جانب سوی او گرفت. _ تو بگو تا این بازی تموم بشه. _ من نمی‌توم... می‌دونی که آقاجون برای من حجته. _ پس از منم نخواه که بگم... منم آقاجون‌و اندازه‌ی تو دوست دارم، برای منم همون‌قدر مهمه که برای تو. کوروش فقط در جواب لبخند زد، خونسرد و آرام. از جا که بلند شد مهر آرا هم هراسان برخاست. _ دیوونه‌بازی در نیاری. _ آموزشگاهت خیلی قشنگه... قبلا هم بهت گفتم. مهرآرا دلش جیغ زدن می‌خواست. پسرک به مسخره گرفته بودش انگار. _ کوروش! _ یه تابلو می‌خوام برای اتاقم... یه منظره از بهار. _ ازت متنفرم. دوباره خندید، این‌بار از ته‌دل و بلند. _ کی آماده‌ش می‌کنی؟ _ هیچ‌وقت. او دست‌هایش را داخل جیب کتش فرو برد و خیره در چشم‌های مهر‌آرا که حالا مقابلش ایستاده بود، دوباره لبخند زد. _ پر از شکوفه‌های سیب باشه. مردمک چشم‌هایش حالا بیشتر می‌لرزید. پر از ترس، پر از اضطراب. _ تو که نمی‌خوای چیزی به بابک بگی! _ نمی‌دونم..‌. _ تو حق نداری حرفی بزنی. کوروش سر خم کرد. درست مقابل صورت ترسیده‌ی او. _ تو هم حق نداری سکوت کنی.
‌ ‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ باید از موضع خود پایین می‌آمد. می‌دانست کوروش راز قلبش را فاش می‌کند. _ من حتی نمی‌دونم حس بابک به من چیه.‌‌.. چطور از چیزی که مطمئن نیستم حرف بزنم. او بی‌تفاوت شانه‌هایش را بالا انداخت و راهش را گرفت سمت در. _ مطمئن شو. _ بابا موافقت نمی‌کنه‌. کوروش قبل از بیرون رفتن سوی اوی عصبانی چرخید. این‌بار ملایم‌ اما با همان جدیت لب زد: _ ساکت که باشی... می‌بازی... شک نکن. مهرآرا حرف نزد. فقط در سکوت رفتن او را نظاره کرد و دری که مقابل چشمان نم‌گرفته‌اش بسته شد‌. ______ پرده را کمی کنار زد. زیر نور چراغ‌های حیاط چشمش به قامت بلند کوروش افتاد که کنار بابک قدم برمی‌داشت‌. راهش که کج شد سمت کارگاه او هم از پشت پنجره کنار رفت. _ داداش اومد. سیما حین گذاشتن سینی چای روی میز به بهارک نگریست. _ تنهاست؟ _ با آقا کوروش... رفت کارگاه. بهزاد برگه‌های داخل دستش را کنار انداخت. _ درس نمی‌خونن... نصفشون نمره نگرفتن. سیما خندید. _ دخترای من عالی‌ان... دلت بسوزه آقا معلّم. صدای سلام بابک با خنده‌‌های بهزاد و بهارک در هم آمیخت‌. _ خسته نباشی مامان. بابک لبخند زد به روی مادر. _ ممنون... به‌به چای تازه‌دم. _ بشین بیارم برات. _ کوروش تو کارگاهه... برم پایین، بدید بهارک بیاره. _ خودت ببر... سرده بیرون. بهارک در سکوت به پدر نگریست. اخم داشت انگار. بابک خندید. _ چشم... به‌ خدا من متوجه شدم باباها دختر دوستن‌... ولی زشته کوروش پایین تنها بمونه. بهارک با نگاهی به مادر آرام گفت: _ تو برو داداش... من میارم. بابک خم شد و روی سر او را بوسید. _ قربون دستت آبجی کوچولو. لبخند که زد بابک با نگاهی به پدر سمت در قدم برداشت. سیما بی‌حرف دوباره به آشپزخانه رفت، بهزاد هم به دنبالش. بهارک به خوبی متوجه صحبت‌های آرام پدر و مادر بود و حساسیت پدر که سابق نبود. _ کاپشن بپوش مامان... هوا خیلی سرده. "چشم" را در جواب مادر با لبخند زمزمه کرد.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ دقیقه‌ای بعد سینی به دست پشت در کارگاه بود. یک ضربه به در نواخت و سپس بلافاصله آن را گشود‌. هوا واقعاً سرد بود. بی‌معطلی قدم به داخل گذاشت. بابک را اما ندید، کوروش را هم. چشم چرخاند در اطراف. _ داداش! _ سرویسه. تازه متوجه کوروش ایستاده مقابل بوم نیمه‌کاره‌ای شد، خیره بود به آن. بهارک در سکوت جلو رفت و سینی را روی چهارپایه‌ای رها کرد. عطر هل زیر مشام کوروش پیچید. _ تو... چرا هیچ‌وقت به من سلام نمی‌کنی؟ هوم؟ بهارک جاخورده از سوال او سر بالا آورد. دست در جیب با لبخندی گوشه‌ی لب زل زده بود به صورتش‌، خیلی جدی و انگار طلبکار. _ این بی‌ادبی در شأن تو نیست.‌.. خانم شایسته. چشمان عسلی بهارک سرشار از حیرت شد. _ چرا از من خوشت نمیاد؟ دخترک مات و مبهوت فقط نگاه می‌کرد. حالا حتی همان لبخند هم گوشه‌ی لب کوروش نبود. _ هیچ‌وقت نشده به من سلام کنی! بعد چند قدم به اوی ساکت و ساکن نزدیک شد. _ نمی‌خوای چیزی بگی؟ بهار کوچک... صدای باز شدن در سرویس گام‌های کوروش را درست در چند قدمی‌ دخترک متوقف کرد. _ آوردی عزیزم، دستت درد نکنه. نگاه بهارک اما هنوز به کوروش بود و نگاه او حالا به بخار چای. _ بهارک! دخترک به خود آمد از نهیب آرام برادر. _ برو بالا عزیزم. در جواب بابک فقط سر تکان داد. قبل از رفتن مردمک‌هایش بی‌اراده سوی کوروش سرکشی کرد. داشت بی‌پروا نگاهش می‌کرد. چه می‌خواست از او این چشم‌های سیاه ناخوانا؟ _ بهارک! تشر بابک این‌بار محکم‌تر بود. با شتاب بیرون رفت و در را هم به‌هم کوبید. به دست موج خيالت سپرده‌ام جان را (مشیری)