⚓️🚢⛴از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️
قسمت ششم
لحظه سوئز
جمال پاشا جواب داد:《 بله یک زنگ ... از آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا.
آن زمان پوندهای انگلیس دست آمریکا بود...آمریکا انگلیسی ها را تهدید کرد که اگر جنگ را تمام نکنید و عقب نشینی نکنید پوندها را به بازار ریخته و ارزش پول ملی تان را نابود میکنم.
آمریکا میخواست در آن شرایط جنگ سرد که با شوروی داشت، ابرقدرتی دنیا را به هر قیمتی شده برای خودش به دست بیاورد و انگلیس را سر جایش بنشاند.
انگلیس هم آن روزها طوری بود که حسابی داشت به مرز ورشکستگی اقتصادی میرسید به همین دلیل چارهای جز عقبنشینی نداشت... آن هم در حالی که به پیروزی نزدیک بود... و اینجا همان جایی بود که به آن می گویند لحظه سوئز ...
آن موقع، انگلیس طوری کمرش شکست که دیگر نتونست آن را راست کند و تمام دنیا فهمید که دیگر قدرت انگلیس رو به زوال است》.
پدر محمد گفت:《 فهمیدم برای چه این داستان رو گفتید... الان هم دقیقا همان شرایط در جنگ ما با آمریکا پیش آمده ... سر تنگه هرمز، درست می گویم جمال پاشا؟》
جمال پاشا گفت:《 احسنت کاکو... الحق که پسر ناخدایی !》
سعید با تعحب نگاهی به جمال پاشا کرد و پرسید:《 یعنی چه! چه ربطی دارد؟ شرایط آن زمان انگلیس با الان آمریکا خیلی فرق دارد... آمریکا الان قدرت نظامی اول دنیاست 》.
پدر سعید پاسخ داد:《خب انگلیس هم آن زمان ابرقدرت بوده پسرم》.
جمال پاشا لبخندی زد و گفت:《بچه ها یک پیشنهاد !! من بعد ناهار میخواهم به بوشهر، خانه دخترم بروم... شما هم با من بیایید... دامادم که در نیروی دریایی کار میکند، علوم سیاسی هم خوانده و خیلی از این مسائل می فهمد》.
پدربزرگ رو به جمال پاشا گفت:《 شنیدم یکی از دخترهایی که در مدرسه میناب شهید شده، همبازی نوه شما بوده است!》
جمال پاشا با تاسف سری تکان داد و جواب داد:《 بله ...آنها هم بازی بودند ...پدرش، همکار و دوست دامادم هست》.
مادر محمد آهی کشید و با ناراحتی گفت:《خدا واقعا به خانواده هایشان صبر بدهد... خیلی سخت هست》.
پدربزرگ دستی روی سر زینب کوچولو کشید و گفت:《 بله... خداوند صبرشان دهد》.
بعد از ناهار و استراحتی کوتاه، محمد و سعید همراه جمال پاشا و پدر محمد سوار ماشین شدند و بعد از خداحافظی به سمت بوشهر راه افتادند....
🕯🕯یاران خورشید
قسمت چهارم
بُرَیر بن خُضَیر هَمدانی
بُرَیر بن خُضَیر، مردی زاهد و عابد و از بزرگان و قاریان مسجد کوفه و مفسری پرهیزگار بود؛ او از بزرگان و اشراف قبیله همدان و ساکن شهر کوفه به شمار میآمد .
بریر وقتی خبر حرکت امام حسین(ع) از مدینه به مکه آگاه شد، از کوفه به سوی مکّه حرکت کرد تا این که سرانجام موفق شد در مکه به جمع اصحاب و یاران امام(ع) بپیوندد و ایشان را از مکه تا کربلا همراهی نماید.
چون امام حسین(ع) مجبور شد در کربلا فرود آید، بریر گفت:ای پسر رسول خدا، خداوند بر ما منّت نهاده است که بتوانیم پیش روی تو جنگ کنیم و کشته شویم و چه سعادتی است که جدّ تو در قیامت شفیع ما خواهد بود.
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
روایت شده که پس از ورود کاروان امام حسین(ع) و یارانش به کربلا در دومین روز از ماه محرم ، آن حضرت(ع) خطبهای ایراد فرمودند. پس از ایراد این خطبه، یاران امام(ع) به پا خاستند و هر یک از آنان سخنانی را به زبان راندند و با مولای خویش تجدید بیعت کردند. از جمله کسانی که پس از سخنان امام(ع) به پا خاست و سخنانی را ایراد نمود بریر بود.
بریر پس از زهیر از جای برخاست و خطاب به اباعبدالله الحسین(ع) گفت:
ای پسر رسول خدا(ص) ! خداوند به واسطه وجود شریفتان بر ما منت نهاده است، بدرستی که ما در رکاب شما نبرد میکنیم، تا آنجا که در راه [دفاع از] شما اعضای بدنمان تکه تکه شود. پس جدِّشما [بواسطه این عمل] در روز قیامت شفیع ما خواهد شد.»
در حین نبرد بریر با رضی بن منقذ، بریر او را بر زمین کوبید، رضی از یاران خود کمک طلبید کعب بن جابر بن عمرو اسدی به یاری او شتافت.
عفیف بن زهیر (که خود از سپاهیان ابن سعد بود) فریاد زد: «این مرد بریر بن خضیر قاری است که در مسجد کوفه مینشست و ما را قرآن میآموخت »؛ اما کعب توجّهی نکرد و با نیزهاش به بریر حمله کرد و او را به شهادت رساند.
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت۴۲؛پایان امپراتوری
"خب بچهها، ما تصمیم گرفتیم این اواخر تحقیقمون رو به جنگ ۱۲ روزه اختصاص بدیم
و تا اینجا حالا میریم سراغ حرفهای چس فریمن. کسی که موهاشو تو سیاست خارجی آمریکا سفید کرده و سفیر امریکا بی ها تو عربستان بوده."
یکی از دانشجویان از ردیف وسط دست بلند میکند.
دانشجو: "ببخشید، یعنی این آدم قبول کرد که آمریکا اشتباه کرده؟ معمولاً سیاستمدارا زیر بار نمیرن."
سهراب: "دقیقاً نکته همینجاست! فریمن میگه مشکل اصلی آمریکا این بود که «راه و رسم حرف زدن رو فراموش کرده بود». اونا فکر میکردن صاحبخونه خاورمیانه هستن و همه باید ازشون اجازه بگیرن. اما جنگ ۱۲ روزه مثل یه آب یخ بود رو سرشون."
سهراب :
"فریمن یه جمله عجیب داره. اون میگه حمایت کورکورانه آمریکا از اسرائیل، فقط یه باخت نظامی نبود، بلکه «آبروی اخلاقی غرب رو برد». اون صراحتاً گفت:
«ایران در این جنگ به سلطه آمریکا بر خاورمیانه پایان داد... هیچکس در منطقه دیگر اعتمادی به بیطرفی، شایستگی دیپلماتیک یا حسن نیت آمریکا ندارد.»
به زبان ساده یعنی: آمریکا دیگه اون ریشسفیدی نیست که کسی حرفشو بخونه. اعتبارش لکهدار شده و دیگه نمیتونه رهبری کنه."
همهمه تأیید در سالن میپیچد. سهراب تریبون را به بهزاد میسپارد.
بهزاد: "سهراب از دیپلماسی گفت، اما بذارید من از باروت و استراتژی بگم. این آقا که میبینید، سرهنگ لورنس ویلکرسون هست؛ رئیس دفتر کالین پاول، وزیر دفاع سابق آمریکا. کسی که نقشههای جنگی رو مثل کف دستش میشناسه."
سکوت مطلق برقرار میشود.
بهزاد: "ویلکرسون میگه ما سالها فکر میکردیم اسرائیل پایگاه شکستناپذیر ماست و سیستمهایی مثل «تاد» و «پاتریوت» غیرقابل نفوذن. اما اون ۱۲ روز مثل یه زلزله همه چی رو خراب کرد. ویلکرسون اعتراف میکنه که وقتی موشکها فرود اومدن، نه تنها غرور اسرائیل خرد شد، بلکه ستون فقرات ارتش آمریکا هم لرزید."
بهزاد مکثی میکند و به چشمهای استاد خیره میشود:
"و این جملهی تکاندهندهی ویلکرسونه که شاید تو هیچ اخبار رسمی نشنوید. اون بدون تعارف گفت:
«ایرانیها در مدت ۱۲ روز اسرائیل را شکست دادند … با پذیرفتن تمام مسئولیت میگویم: این جنگ پایان امپراتوری آمریکا خواهد بود.»"
صدای نفسهای حبس شده در سالن شنیده میشود. بهزاد اسلاید آخر را نشان میدهد که تصویر جلد یک کتاب است: «روایت رستاخیز»
بهزاد: "دوستان، استاد گرامی... چیزی که شنیدید، نه شعار بود و نه اغراق. ما توی این تحقیق، فقط به این دو نفر اکتفا نکردیم. ما ۴۷ روایت از ژنرالها، استراتژیستها و متفکران غربی رو جمعآوری کردیم که همشون با زبون خودشون اعتراف کردن که ورق برگشته. تمام این اسناد و منابع دقیقشون رو توی کتابی به اسم «روایت رستاخیز» چاپ کردیم که نسخه کاملش الان دستتونه. میتونید خودتون بخونید و ببینید دنیا چطور تغییر کرده."
بهزاد صحبتش را تمام میکند و کنار سهراب میایستد. برای چند ثانیه، سالن در بهت فرو رفته است. دانشجویان میخکوب شدهاند؛ انگار برای اولین بار واقعیت عریانی را دیدهاند که پشت غبار رسانهها پنهان شده بود.
ناگهان استاد از جا بلند میشود و شروع به دست زدن میکند. پشت سر او، تمام سالن منفجر میشود و دانشجویان ایستاده تشویق میکنند.
فرهاد که در ردیف اول نشسته، آرام به جلد کتاب «روایت رستاخیز» در دستش نگاه میکند. در ذهنش تصویر بازی ریسک، تحلیلهای آقای کامرانی و حرفهای ویلکرسون مرور میشود. او زیر لب زمزمه میکند:
*"تاریخ رو فاتحان مینویسن... این بار، ما نوشتیمش چون فاتح جنگیم."
فرهاد لبخندی میزند و همراه با بقیه برای دوستانش دست میزند.
پایان.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🇮🇷🇮🇷🇮🇷روایت بعثت مردم🇮🇷🇮🇷🇮🇷
پیرمرد و پرچم
تهران. چهارراه ولیعصر. ..
پیرمرد، با قامتی خمیده و در برابر آفتابی سوزان، پرچم به دست گرفته بود. قامت تن او، خمیده بود، اما قامت عزم او، همچون سرو بود؛ استوار و راسخ. حیرت کردم از این ارادۀ پولادین و سخت..
اصحاب خمینی کبیر و خامنهای شهید، اینچنین هستند؛ بیباک و مرگآگاه و خللناپذیر.
از سر حسرت و حیرت، به روی او لبخند زدم و دست تکان دادم. او نیز چنین کرد. در همان لحظات، این تصویر را ثبت کردم. آری، این تاریخ قدسی، این عهد ملکوتی، این برهۀ الهی، هرگز و هرگز قامت خم نمیکند و زانو نمیزند و تسلیم نمیشود.
حکایت این پیرمرد، حکایت تاریخ انقلاب ماست...
زیر فشار همه سختی ها و هجوم دشمنان محکم ایستاده است و پرچم عزت انقلاب و اسلام را در عالم برافراشته است .
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
از سوئز تا هرمز
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
یاران خورشید
قسمت اول
ادامه قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
جواب های یک خداباور.pdf
حجم:
2.4M
پاسخهای یک خداباور به سوالات ۲۵گانهٔ یک خداناباور
این جوابیه برای نسل جوان که به دنبال یافتن پاسخهای سریع ولی برهانی برای شبهات فضای مجازی هستند، میتواند مفید باشد.
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative