¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
«این ویدیو را خیلی دوست دارم. هر وقت یأس و نا امیدی چنگک میاندازد توی روحم و میخواهد دو شقهام کند، میبینمش. یک بار، دو بار، سه بار. آنقدر که دوباره خون امید توی رگهایم جهش میکند.
بارها شده که بخواهم جا بزنم، بخواهم زانو به بغل بگیرم و همه چیز را رها کنم، اما با خودم گفتهام : من هم بِبُرَم؟ منی که دیگران با دیدنش خود را از باتلاق بیرون میکشند و روی پایشان میایستند؟ منی که دیگران با دیدنش برای لحظاتی غم هایشان را فراموش میکنند و خنده، نرمنرم میخزد روی لب هایشان؟ من هم جا بزنم؟ من هم؟
هرچقدر ور پوزیتیویسمی ذهنم، افسردگی و خودکشی را با هزاران استدلال پتک کند توی سرم، جوابش را میدهم.
هر چقدر درست بگوید «هیچ لذتی توی زندگی وجود ندارد که سهم تو باشد» ، بازهم جوابش را میدهم . هرچقدر مثل بابا من شیش هفت ساله را بچسباند کنج دیوار، دست و پاهام را خبردار کند و زیر فشارهای روانی قرار بدهد بهش میخندم؛ مثل همان موقع که به بابا میخندیدم... میدانم زیر تک تک...»
+ متنی که ناقص ماند. چند روز است هرچه تلاش میکنم سر و تهش را به هم بچسبانم نمیتوانم. آنی نمیشود که من میخواهم. نمیدانم. انگار بعضی سوژهها را باید بگذاری حسابی خیس بخورند. مثل همان کشکهایی که مامان میانداخت توی آب و حسابی جا میافتادند. پس این متن تا همینجا بماند، به امید آنکه روزی تکمیلش کنم. إن شاء الله.
#خود_نوشت
Gholam Hosein Banan [BibakMusic.com]Gholam Hosein Banan Sazo Avaz2 320 .mp3
زمان:
حجم:
12.3M
من نمیتونم کاری کنم بارون بباره و پاییزت، پاییز بشه
ولی
میتونم برات آواز آقای بنان بذارم
اونم با شعر سعدی
شاید آبانت یکمی پاییزی شد
خودم که بغض گلومو فشار میده با این آهنگ...
قطعا اگه بارون میبارید دیگه نگه داشتن بغضم خیلی سخت میشد
میتونی از دقیقه 04:10 گوش بدی
#موسیقی
هدایت شده از | بهارنارنج | فاطمه افضلی |
🪴
ما را به جبــر هم که شده ســربهراه کن
خیــــــــــری ندیدهایم از این اختیــــــــــارها
#همین
🔰 @baahaarnaranj
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
🪴 ما را به جبــر هم که شده ســربهراه کن خیــــــــــری ندیدهایم از این اختیــــــــــارها #همین
جالبه که موضوع آخرین رشحه از رشحاتی که ذهنم پس داده و یادداشتش کرده بودم، با این پست خانم افضلی یکیه؛ گرچه در جهتی کاملا متفاوت...
#همین
هرکسی را که از جلویم رد میشد ورانداز میکردم. از سمت چپ که میآمد، چشمهام را میکروسکوپ میکردم توی بندبند بدنش تا وقتی که از سمت راستم محو بشود و دیگر توی دیدرسم نباشد.
از اندر مصائب شیرین نویسندگی این است که امروز ظهر توی میدان مطهری قرار بود نیم ساعت متتظر بابا بمانم. نشستم روی نیمکت بتنی ایستگاه. مردم از جلویم رد میشدند. خیابان پر بود از صدای بوق ماشینها و پیسپیس اتوبوسها. با خودم گفتم به! کلی آدم، با کلی تیپ مختلف و متنوع. وقت آن است همه را با دقت نگاه کنم. همان تمرین زیبایی که توی دوره خلاق با نام «رفتن و گشتن و دیدن» انجام میدادیم.
هرکسی را که از جلویم رد میشد ورانداز میکردم. از سمت چپ که میآمد، چشمهام را میکروسکوپ میکردم توی بندبند وجودش تا وقتی که از سمت راستم محو بشود و دیگر توی دیدرسم نباشد. از نوع راه رفتن مردم بگیرید تا مدل مو، فرم دماغ و لب، چال گونه و چونه، پیراهن، حجم بدن، شلوار، کفشها، و لحن و گفتارشان موقع صحبت با دیگران.
یک مرد پنجاهوپنج یا شصت ساله از سمت چپ آمد. میکروسکوپ انداختم روی سرش و آمدم پایین. از کلاهآفتابی سفید، پوست سرخ و سفیدش، تهریش زبر و سوزنسوزنی اش گرفتم تا پیراهن کرمی که تا پایین خشتک آمده بود. رسیدم به شلوارپارچهای مشکیِ گشاد و کهنهاش، پلاستیک سفید بزرگی که توی دستش بود و پای لخت بیجورابش که توی دمپایی کهنه لق میخورد . همه را گرفتم. اگر کمی آرامتر قدم میزد، یکبار دیگر هم وراندازش میکردم. داشتم به مدل لق خوردن دمپایی نگاه میکردم که یکهو مرد ایستاد. سر بلند کردم سمت صورتش و دیدم خیره شده به من. دست راستش را که با آن، پلاستیک نگه داشته بود، بالا آورد : «بهخدا پلاستیکه». که یعنی دنبال چه میگردی؟
مرد متوجه نگاهم شده بود. حتما آن لحظه که چشمهام آمده بود حوالی شلوار و پلاستیکش، متوجه شده بود. تعجب کرده بود که کسی اینقدر با دقت به پلاستیکش نگاه میکند. بهتم برد، ترسیدم، ضربانم تند شد. میخواستم بهش بگویم : از بایستههای نویسندگی توجه به جزئیات است؛ استاد جوان هم گفته به تکتک جزئیات ظاهر آدمها با دقت توجه کنید.
اما پیرمرد که در جریان اینچیزها نبود. خندهام گرفته بود. حرفم را همراه آب دهانم قورت دادم، با لبخند گفتم : «من که کاری ندارم بهتون.» مرد به راهش ادامه داد. دو قدم برداشت و دوباره سرچرخاند سمت من : «پلاستیکه.» من که حالا دیگر میخواستم قهقهه بزنم ، خنده را توی گلو خفه کردم و بازهم گفتم : «آقا من کاری تون ندارم بهخدا.». پیرمرد حرکت کرد اما این بار پشت به من گفت : «پلاستیکه.» من هم سر انداختم پایین و فقط خندیدم. دست گذاشتم روی پیشانی و آنقدر خندیدم که اشک از چشمهام آمد.
#خود_نوشت
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
برادر بعد اینکه از کلاس نویسندگی برگشته و استاد گفته باید از امروز به چیزهای پیرامون تون از زاویهها
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی وسط یه بدبختی بزرگ، یهو یادت میاد الان تو یه موقعیت خفن داستانی قرار داری و یه تجربه زیسته خوب داری کسب میکنی :
#دراشام
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
سریال 62 قسمتی «برکینگ بد» ، پر امتیاز ترین سریال تاریخ! سریال در مورد مردی به نام والتر وایت است؛
خوب خوب میخوام برم سراغ سریال جدید خالق برکینگ بد.
سریال «پلوریبوس» که تا الان سه قسمتش اومده.
منتظر بودم دوبلهش بیاد بشینم ببینم. خوشبختانه دو قسمت اولش دوبله شد؛ بریم ببینیم چطوریه :)
#معرفی_فیلم
مدام جنگ را بالاخره بعد از شش ماه تمام کردم. شماره جنگ پر بود از ناداستان و داستانهای خوب. طعم سه متن از این شماره، برای همیشه زیر زبانم باقی خواهد ماند.
از میان ناداستانها :
_ روایت فاطمه سادات موسوی
_ روایت سلمان باهنر
و از میان داستانها :
_ داستان مجید قیصری
+ افتخار آنکه توی این شماره، با نویسندهای بسیار دوست داشتنی و قدرتمند آشنا شدم و صفحه اول روایتش را برایم امضا کرد. جوهر قلمش طوطیای چشمهام : بانو فاطمه سادات موسوی.
#معرفی_کتاب
شانه به شانه هم راه میرویم. هوا ابری است.
_ محمد! امروز حالت خوب نیست.
_ آره میدونم.
_ عیب نداره. هوا هم بدجوری افسرده است .
_ اوم. ای کاش بارون میبارید. هوا انگار بغض تو گلوش گیر کرده. ای کاش نگه نداره. ای کاش هقهق گریه کنه. وگرنه غمباد میکنه. میدونی نادرخان ابراهیمی چی میگه؟
_ چی میگه؟
_ میگه «گریه چه نعمتیست واقعا! گمان میبرم که اگر خداوند صدهزارگونه خنده میآفرید، اما رسم اشک ریختن را نمیآموخت، قلب، حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمیآورد.»
_ اوهوم. واقعا اگه گریه نبود باید چیکار میکردیم؟ تو چی؟ نمیخوای گریه کنی؟
_نع. نمیتونم.
_ عه اینجوریاس؟ آنچه برای خودت نمیپسندی برای ديگران میپسندی ؟
_ نه جانم. بین من و آسمون فرق وجود داره. آسمون هرسال اشک میریخته؛ انقدر که بعضی وقتا سیل میشده. ولی من...ولی من از بچگی اشک نریختم. همیشه بغض کردم. بغض بیست و اندی سال تو گلومه.
_ عجب. « اگر خدا رسم اشک ریختن را نمیآموخت، قلب، حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمیآورد.» خودت گفتی. از نادرخان. قلب تو پس چجوری هنوز میتپه؟
رو میگردانم سمتش. خیره میشوم توی چشمهاش و لبخند میزنم. بغضم را قورت میدهم. صدای رعد و برق میآید. سر میگردانیم سمت آسمان، چند قطره میافتد روی صورتمان...
#خود_نوشت (خیالپایه)
حدود سه ماه است که منتظر بودم این سفرنامه سروش و احسان اکران بشود.
سروش صحت هميشه میگفت یکی از آرزوهایم این است که با احسان عبدی پور به سفر بروم. اما من میگویم یکی از آرزو هایم این است که همراه با هردوتایشان سفر بروم.
هندوستان ایالت چرک هزار رنگ و آیین است.
هرچه از هند بیشتر میبینم و میشنوم و میخوانم، بیشتر متوجه میشوم که هند چه جای غریبی است، چه جای کشف نشدهای است.
دیدن هند از نظرگاه احسان عبدی پور و سروش صحت میتواند برای شما هم جالب باشد.
#معرفی_مستند
#تاکشو