✨🌸🍃✨🌸
#داستان مش تقی....طنز👌👌
#مش تقی تو بیمارستان بستری بود، ۱۵ نفر از اهالی محل خواستن برن عیادتش یه مینی بوس دربست گرفتن با راننده توافق کردن که نفری ۵ تومن بدن،
راننده گفت یک نفر دیگه هم بیارید که صندلیها تکمیل بشن!
بهش گفتن نه دیگه کسی نیست فقط ماییم....
#خواستن حرکت کنند که یکی از دور بدو بدو اومد طرف مینی بوس راننده گفت آها یک نفر هم جور شد.
#بهش گفتن برو ولش کن این مش رجب نحسه، اگه با ما بیاد حتما نحسیش مارو میگیره و یک اتفاقی میُفته ...
#راننده گفت نه، من به این چرت و پرتها و خرافات اعتقاد ندارم.
مهم کرایه صندلیهاست که تکمیل بشن و ۵ تومن بیشتر گیرم بیاد، خلاصه راننده وایساد،
مش رجب رسید، در مینی بوس رو باز کرد گفت پیاده شید.
#مش تقی مرخص شده نمیخواد برید.....
کانال همسفران دیارطغرالجرد ⏬
https://t.me/Yareanehamra
همسفران دیار طغرالجرد
.🌹🌷 #قسمت هشتاد و یکم (کتاب زندگی نامه شهدای بخش طغرالجرد ) #زندگی نامه جانباز شهید سردار حاج حس
🌹🌹
#قسمت هشتاد و دوم (کتاب زندگی نامه شهدای بخش طغرالجرد )
#زندگی نامه سردار شهید، جانباز حاج حسن رشیدی
[ قسمت نوزدهم ]
#راوی: خود نوشتههای شهید🌷
#استوار سلطانی و خنثی کردن مین :
#نیرویی ارتشی به نام «استوار صادقی»، در واحد تخریب ارتش کار میکرد که تخریبچی ماهری بود و فردی از جان گذشته و بسیار معتقد که از ارتش جدا شده بود تا بیاید و با ما همکاری کند.
#روزی داشتیم با ماشین از تپه ای که جاده ی خاکی داشت بالا می رفتیم و ایشان هم بالای وانت لندکروزر سوار بود.
#همیشه بالای ماشین می ایستاد و به جلو و اطراف نگاه میکرد ؛ همینطور که ماشین از تپه بالا می رفت یک دفعه زد رویِ سقف ماشین و به راننده گفت: «بایست».
#راننده درجا ترمز کرد و ایشان از ماشین پیاده شد. دو سه متر جلوتر از جای توقف ماشین، سر نیزهای را که به کمرش داشت، بیرون آورد و با آن، شروع به کندن کف جاده ی خاکی کرد.
#ناگهان یک مین ضد خودرو که ضد انقلاب، کار گذاشته بود، بیرون آورد و آن را خنثی کرد و گذاشت بالای ماشین و سوار شد و به راننده گفت به حرکت خود ادامه دهد.
#من از ایشان پرسیدم: « چطور شما از بالای ماشین متوجه شدی که داخل جاده مین گذاری شده؟» گفت: «از اینکه خاک ها کمی دست خورده بود و دشمن همیشه توی سربالایی ها، مین گذاری میکند و وقتی که خودرو روی مین میرود تعادلش را از دست می دهد و به ته دره سقوط میکند.
#این ها چیزهایی است که من تاکنون تجربه نموده ام و از روی خاک می فهمم که چه دشمنی در زیر خاک، خودروها و جان انسانها را تهدید میکند.
#مین گذاری آن غار به کمک استوار صادقی و حمید ایرانمنش :
#در دو، سه کیلومتری بالای شهر و نزدیک بلندی، غاری قرار داشت که دشمن از یک طرف وارد آن میشد و از انتهای آن که طرف دیگر شهر بود، بیرون می آمد، به این نتیجه رسیدیم که غار باید مین گذاری شود، موضوع را به استوار صادقی گفتیم. ایشان قبول کرد و گفت:
«شما باید آن منطقه را تأمین کنید تا من بتوانم بهراحتی داخل غار بروم و کارم را به خوبی انجام دهم».
#نمی شد نیروی زیادی به آنجا ببریم چون به اصطلاح، منطقه لو می رفت. تصمیم گرفتیم که من و شهید حمید ایرانمنش، امنیت آنجا را برقرار کنیم و استوار صادقی هم کارش را انجام بدهد.
#سه نفری با تجهیزاتی که بایست در آنجا به کار می بردیم، حرکت کردیم. هوا سرد و غبار آلود بود و باد شدیدی هم می وزید. آقای صادقی گفت: « موقعیت خوبی است، دشمن نمیتواند ما را ببیند».
#به غار که رسیدیم، او داخل غار رفت و به انتهای آن رسید و شروع به تله گذاری کرد و ما دو نفر هم اطراف را می پاییدیم. زمانی که کارش را انجام داد، بیرون آمد و به ما گفت: «می توانیم برویم و ما هم خدا را شکر کردیم که این کار پر از استرس، به خوبی انجام گرفت».
«حمید چریک»، لقبی که برازنده ی شهید حمید ایرانمنش بود.
ادامه دارد...
منبع نشر زندگی نامه شهدای بخش طغرالجرد، کانال همسفران دیارطغرالجرد 🌹
https://eitaa.com/Yareanehamra
همسفران دیار طغرالجرد
🌹🌹 #قسمت هشتاد و دوم (کتاب زندگی نامه شهدای بخش طغرالجرد ) #زندگی نامه سردار شهید، جانباز حاج حسن
🌹🌹
#قسمت هشتاد و سوم (کتاب زندگی نامه شهدای بخش طغرالجرد )
#زندگی نامه سردار شهید، جانباز حاج حسن رشیدی
[ قسمت بیستم ]
#راوی: خود نوشتههای شهید🌷
#«حمید چریک»، لقبی که برازنده ی شهید حمید ایرانمنش بود.
#فردی وابسته به دمو کرات ها در اختیار ما بود و ادعا داشت که جای یکی از سران این گروه را می داند. همراه شهید ایرانمنش به نقطه ای از شهر رفتیم. فردی که به اصطلاح راهنما بود به این طرف و آن طرف می رفت و جای آن فرد را نشان نمیداد. به شهید ایرانمنش گفتم: « میخواهد به این بهانه فرار کند مواظبش باش». شهید ایرانمنش او را پیاده کرد و خودش روی در عقب وانت نشست.
#راننده پشت فرمان بود و ماشین هم روشن اما از حرکت ایستاده، ناگهان راننده ماشین را توی دنده گذاشت و پایش را از روی کلاچ برداشت و شهید ایرانمنش به پشت و محکم روی آسفالت خیابان افتاد و یک معلق زد و فوری بلند شد و بدون اینکه کوچکترین احساس ناراحتی بکند و یا حرفی به راننده ی ماشین که از نیروهای خودمان بود، بزند، به تعقیب آن فرد ادامه داد.
#نارنجکی که در برابر قدرت بدنی حمید از رو رفت!
#خانهی خالی از سکنه ای بود که افراد مسلح دشمن، خیلی وقت ها از از درون آن به طرف نیروهای ما تیراندازی میکردند. روزی حمید گفت: « می آیید برویم یک ترسی به اینها بدهیم؟» گفتم: «باشه».
#من اسلحه برداشتم و ایشان هم دو تا نارنجک گرفت توی دوتا دستش. نزدیک خانه شدیم. خانه ای که چند دقیقه قبلش از آنجا تیراندازی شده بود. حمید به من گفت: « تو مواظب من باش تا من نارنجک ها را به داخل خانه پرتاب کنم».
#حلقه ی ضامن اولین نارنجک را که در دست راستش بود، با دندانش کشید و به داخل خانه پرتاب کرد. ضامن دومی را با دست راست کشید و با همان دست چپ پرتاب کرد اما نارنجک به سیم های برق خیابان برخورد کرد و جلوی پایش به زمین افتاد. صدایش زدم و گفتم: « حمید فرار کن».
#هنوز چند متری دور نشده بود که نارنجک منفجر شد و یک ترکش به پشتش خورد. دو سه مرتبه جای اصابت ترکش را از روی لباس مالید. دستش خونی شد ولی احساس ناراحتی نکرد.
#من به او گفتم: «تو چه بدنی داری که اگر میخ هم بر آن بکوبند، آخ نخواهی گفت؟» گفت: «من خیلی ورزش میکردم و به ساختن بدنم اهمیت می دادم که اینطور ماهیچه های بدنم سفت شده است».
#حمید و ترس؟!
#هنگامیکه دموکرات و کومله دیدند شهر در حال آرام شدن است، «شیخ عزالدین حسینی» را از شهر بیرون بردند و در نوار مرزی اسکان دادند. وقتی که برای بازرسی از خانه اش رفتیم، عصایش به جا مانده بود. حمید عصا و تخت شیخ عزالدین را برداشت و آورد داخل پادگان.
در بغل اتاق ما یک اتاق کوچک و باریک بود که حمید تخت عزالدین را داخل آن قرار داد و داخل همان اتاق زندگی میکرد.
#گاهی از سد، ماهی می گرفت و میآورد و طبخ میکرد و مرا هم دعوت میکرد. من از او سؤال کردم: « حمید تو از دشمن نمی ترسی؟ کسی هست تو از او بترسی؟» گفت: « بله». گفتم: «کی؟» به شوخی گفت: «مادرزنم، من از مادرزنم خیلی می ترسم!»
ادامه دارد...
منبع نشر زندگی نامه شهدای بخش طغرالجرد، کانال همسفران دیارطغرالجرد 🌷
https://eitaa.com/Yareanehamra
🍃▪️🍃▪️🍃
#یک حکایت آموزنده از زاویه دید به زندگی..👌👌
#راننده تاکسی گفت: میدونی بهترین شغل دنیا چيه؟
#گفتم: چیه؟ گفت: راننده تاكسی.
خنديدم. راننده گفت:جون تو. هر وقت بخوای ميای سركار، هر وقت نخوای نميای، هر مسيری خودت بخوای میری...
#هروقت دلت خواست يه گوشه میزنی بغل استراحت میكنی، مدام آدم جديد میبينی، آدمهای مختلف، حرفهای مختلف، داستانهای مختلف. موقع كار میتونی راديو گوش بدی، میتونی گوش ندی، میتونی روز بخوابی شب بری سر كار. هر كيو دوست داری میتونی سوار كنی، هر كيو دوست نداری سوار نمیكنی، آزادی و راحت.
ديدم راست میگه، گفتم: خوش به حالتون.....
#راننده گفت: حالا اگه گفتی بدترين شغل دنيا چيه؟
#گفتم: چی؟ راننده گفت: راننده تاكسی و ادامه داد:
#هر روز بايد بری سركار، دو روز كار نكنی ديگه هيچی تو دست و بالت نيست، از صبح هی كلاچ، هی ترمز، پادرد، زانودرد، كمردرد.....
#با اين لوازم يدكی گرون، يه تصادفم بكنی كه ديگه واويلا میشه، هر مسيری مسافر بگه بايد همون رو بری، هرچی آدم عجيب و غريب هست سوار ماشينت میشه، همه هم ازت طلبكارن. حرف بزنی يه جور، حرف نزنی يه جور، راديو روشن كنی يه جور، راديو روشن نكنی يه جور. دعوا سر كرايه، دعوا سر مسير، دعوا سر پول خرد، تابستونها از گرما میپزی، زمستونها از سرما كبود میشی. هرچی میدويی آخرش هم لنگی.
به راننده نگاه كردم.
#راننده خنديد و گفت:
زندگی همه چيزش همينجوره. هم میشه به آن خوب نگاه كرد، هم میشه بد نگاه کرد......
▪️کانال همسفران دیارطغرالجرد ⏬
https://eitaa.com/Yareanehamra