🍃🌺
#نم_نم_عشق
قسمت بیست و پنجم
#فصل_دوم
مهسو
شوکه شده بودم…هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد اینجور ابرازعلاقه کنه…
این مدت زندگیم روی دورتندافتاده بود…
کل اتفاقات خوب و بد باهم رخ میدادن…
بغض کرده بودم…
+چی؟
_ناراحتت کردم؟ببخشید..مهسو نشنیده بگیر..من فکر کردم…فکرکردم توام …
دستمو آروم روی دهنش گذاشتم…
_فکرنمیکردم توام دوسم داشته باشی…
+یعنی توام؟
سرم رو تکون دادم…
+مهسو…دیگه نمیزارم ازم بگیرنت…هرچی کشیدم بسم بوده…دیگه نمیزارم….
یاسر
خودم رو توی آینه برانداز کردم…
هیچ شباهتی به یاسر یک ماه پیش نداشتم…
هیچ شباهتی…
یک ماه بدون مهسو گذشت…
ولی من پیرشدم…
شکستم…
خونه نشین شدم…
همه ی اینا درعرض یک ماه…
اتفاقات آخرین شبی که داشتمش یادم اومد…
شبی که بهش ابرازعلاقه کردم ..وبرای اولین بار تا صبح کنارخودم داشتمش…
یادم افتاد به فرداش…فرداش که واردخونه شدم و دیدم مهسونیست…
شماره اش روگرفتم ولی خاموش بود…
چقدر ازدستش عصبانی بودم…
ولی وقتی تاشب خبری ازش نشد مطمئن شدم آنا ومادرم کارشونوکردن…چون خبرش رسید که ازکشور خارج شدن..
و ضربه ی بعدی دوروز بعدواردشد…وقتی جسد سوخته ی مهسو روتحویلم دادن…
وتنها چیزی که یادگاری موندبرام…حلقه ی توی دستش بود…
#پیر_شدم…
#پیر_تو_ای_جوونی
#محیاموسوی
🍃🌺
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
ابرار
https://eitaa.com/abrar40
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
ابرار
https://eitaa.com/abrar40
🍃🌺
#نم_نم_عشق
قسمت بیست و ششم
#فصل_دوم
یاسر
تلفنم زنگ خورد…
ازاداره بود
_بله
+یاسر پاشوبیااداره…راجع به مهسوئه
_چیییی؟الان میام.
سریعاگوشی روقطع کردم و بی توجه به وضع لباسام ازخونه بیرون زدم….
و باسرعت وحشتناکی به سمت اداره روندم…
_مهسو آماده شدی؟
+باشه عزیزم…وایسا چادرموسر کنم…اومدم…
بالاخره بعد از نیم ساعت خانم رضایت دادن و ازاتاق خارج شدن…
_به به..تشریف آوردن والاحضرت…
+بجنب وگرنه سردوشی از دستت میپره سرهنگ بعدازین…
لپش رو کشیدم و به سمت ماشین راه افتادیم…توی ماشین نشسته بودیم که گفت
+یاسر
_جون دلم؟
+قول دادی امروز بگی…
_چیو
+عههه اذیت نکن دیگه…بگو
_چشم خاتون…
اون روز وقتی رسیدم اداره گفتن که چندنفرازاعضای باندآنا رو دستگیرکردن…درحین بازجویی اشاره داشتن که یه دختری با مشخصات تورو ازمرز ردکردن…تاریخی که اونا میگفتن یک هفته بعداز تاریخ روزی بود که جسدقلابی رو به ما دادن…متوجه شدیم که زنده ای…
باپیگیری هایی که انجام شد متوجه شدم که آنا به مادرمم رودست زده…وبه اون گفته که توروکشته…وتورودزدیده تا قاچاقت کنه…ظاهرااون به جز قاچاق مواد دستی توی قاچاق انسان هم داشته…
+آره،اینووقتی اونجابودم فهمیدم…خیلی آدمای پست و بیشرفی اونجا بود…
خب ادامه بده…
لبخندی زدم و ادامه دادم…
#من_جدا_گریه_کنان
#ابر_جدا
#یار_جدا
🍃🌺
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
ابرار
https://eitaa.com/abrar40
🍃🌺
#نم_نم_عشق
قسمت بیست و هفتم
#فصل_دوم
#فسمت_آخر
مهسو
+خلاصه منم اومدم ترکیه و ازطریق اون خدمتکارخائن مقر اصلی آناروپیداکردم…گفته بودم که آناباهوش نیست…منو دست کم گرفته بود…
باکمک پلیس ترکیه واینترپل مادرم وآنا رو دستگیرکردیم و تورو آزاد…
بمیرم برات…هنوزم یادم نرفته چقدر ضعیف شده بودی….
_منم یادم نرفته چقد شکسته وداغون بودی…
لبخندی زد و گفت
+ماتاابد داغونتیم عیااال…😂
_جلوتونگاه کن شهیدمون نکنی…
راستی،هنوزم یادم نرفته که طناز جریان شرکت پدرش دروغکی بود…
+خب عزیزم برای عادی سازی بود…تازه اون دو نوگل نوشکفته هم سروسامون گرفتن….
_بعله…شما راس میگی…
جلوتونگاه کن اینقد به من زل نزن…
*
پنج سال بعد
+مهسوجون بگودیگه…بی سانسورهم بگولطفا…
_محیاجان برو ازیاسر بپرس…اون برات همه ارو تعریف میکنه…
+نخیرم…اون سانسورمیکنه…هی دروغکی میگه.امیرحسین و طنازم که کلا رو سایلنتن فقط میخندن…
++کی دروغ میگه؟
+شمادروغ میگی…کمک کنیدرمانموتموم کنم دیگه…
_خیلی خب بیا بهت بگم…ولی پس فردا بچم بهدنیا اومد نشونش ندیا….آبرومونومیبری
+حالا تا شیش ماه دیگه که بچتون به دنیابیادفکرامومیکنم….
#سخن آخر:
روزم همه سیاهی، جز این نمانده راهی
دیوانه تر تو خواهی، من عاشق جنونم
.
غم را خودت زدودی، دل را خودت ربودی
با من طرف نبودی ، با کودک درونم
.
بیهوده بر تو پیچم ، من پوچ پوچ پوچم
گفتم که بی تو هیچم، نون، قبلِ یرملونم
.
جنگت که تن به تن شد، چشمت حریف من شد
افسانه ای کهن شد ، بر هم زدی قشونم
.
بر قلب من امیدی، با هر طپش رسیدی
خنجر اگر کشیدی… ، من از تبار خونم
.
صد چله بر کمانت، افتاده ام به جانت
با تاب گیسوانت ..، لرزانده ای ستونم
.
هم بازدم تو هم دم، عشق است #عشق_نم_نم
در هر نفس فقط غم ، جوشیده از درونم
#امین_شاهسواری
پایان….
#محیاموسوی
🍃🌺
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
ابرار
https://eitaa.com/abrar40
#فصل_دوم
#قسمت_اول
#فاطمه_کلابیه(ام_البنین)
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
27اردیبهشت سال26هجری شمسی
4شعبان سال 26هجری قمری
آری،مبارک است! برای من، امروز همچون شب قدر،مبارک است...
خدایا،چه مهربان است زینب. بی او در مدینه، دور از مادر و خویشاوندانم چه می کردم؟ تحمل روزهای سخت آخر بارداری، آن هم بی وجود مهربانی و امیدآفرینی زینب... حتی تصورش را هم نمی توانم بکنم. این روزها و ماهها، زینب برای من، هم دوست بوده است، هم خواهر، هم مادر؛ و اگر شرم از ریحانه و دردانه رسول هذا مانع نبود،می گفتم : هم دختر.
پرنیان وجود این فرشته نجابت، مهربانی و شکیبایی را از تار صفات مردانه علی و پود عفاف و عاطفه فاطمه بافته اند.
بد عادت شده ام و نیک به وجود نازنین زینب عادت کرده ام. از سویی شرمسار زحمت و دلسوزی اش بودم و از سویی دعا می کردم ایام بارداری ام تا قیامت ادامه پیدا کند.
اما امروز با به دنیا آمدن کودکم، آن آرزوی کودکانه، نافر جام ماند. تا دست به کمر بردم و از درد لب گزیدم،شانه زینب، زیر بازویم قرار گرفت. دردی غریب و سنگین که پیش از آن، هرگز تجربه نکرده بودم، در کمر و پهلویم می پیچید و چون پتک بر زانوانم فرود می آمد ولی پیش از آن که زانو خم کنم، دردی دیگر چون برق در وجودم می دوید و مرا وا می داشت تا کمر صاف کنم و بر پنجه پا بایستم. گویا حق با زنان همسایه بود که با دیدن من در ایام بارداری، می گفتند:(( کلابیه کوه خواهد زایید!))
#رمان_مذهبی
#ماه_به_روایت_آه
#ابوالفضل_زرویی_نصرآبادی
#ادامه_دارد
کپی با ذکر منبع بلا مانع است.
╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
#ابرار
@abrar40
╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
#فصل_دوم
#قسمت_دوم
#فاطمه_کلابیه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
زینب با جملاتی امید بخش و نوازشگر، مرا بر جامه خواب فرسوده ام نشاند و کوشید تا تکیه گاهی نرم برایم آماده کند.
تنها چیزی هایی که از آن لحظه به بعد در خاطر دارم، درد بی امان و ناله بود و حضور قابله و برخی زنان همسایه و چهره مهربان و جملات التیام بخش زینب که دانه های درشت عرق را از چهره ام پاک می کرد و نه همچون پروانه، بلکه همچون فرشته رحمت بر سرم پر گشوده بود. درد می کشیدم و خوشا دردی که درمانش نگاه مهربان زینب باشد. آخرین چیزی که از آن لحظات در خاطر دارم، صدای خنده، کل کشیدن و هلهله زنان و آهنگ دلنشین کلام زینب بود که با قرائت آیات آغازین سوره مریم، تولد فرزند پسری را به من بشارت می داد.
* * *
بوی خوش خاک، عطر سیب سرخ، زمزمه ای نامفهوم ولی مهرآمیز و نجوای نرم اذان... چه سبکی رخوتناکی...بی شک درد جانکاه زایمان را تاب نیاورده و مرده بودم. بوی خاک مرطوب،عطر نفس فرشتگان و نجوای ملکی که کلمات شهادت را آرام و شمرده در گوشم زمزمه و تلقین می کرد و صدای همیشه مهربان زینب، که به شرینی، زیبایی چهره و قامت کشیده برادر نورسیده را می ستود و خدای بزرگ را به خاطر سلامت مادر و فرزند، شکر می گفت.
#رمان_مذهبی
#ماه_به_روایت_آه
#ابوالفضل_زرویی_نصرآبادی
#ادامه_دارد
کپی با ذکر منبع بلا مانع است.
╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
#ابرار
@abrar40
╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
#فصل_دوم
#قسمت_سوم
#فاطمه_کلابیه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
آه، پس من نمرده. بودم. پلک های سنگینم را به سختی از هم گشودم و چشمانم ابتدا به سیمای معصوم و لبخند پر مهر زینب روشن شد که با اشک شوق و سپاس، گاه به من و گاه به سمت دیگر بستر می نگریست. سر که چرخاندم، در سوی دیگرم، سرور و مولایم، همسرم علی را دیدم که با دامانی مرطوب و خاک آلود از آبیاری نخلستان، کودکمان را تنگ در آغوش گرفته بود و در گوشش به آرامی اذان را زمزمه می کرد.
به همسرم سلام گفتم و کوشیدم تا با تکیه بر آرنج، برخیزم. دست پر مهر علی و زینب، از دو سو، شانه های خسته ام را یاری داد تا بنشینم. نوزاد رو دستانم قرار گرفت و ... خدایا! چقدر این طفل، زیباست! صورتی چون قرص ماه با قامت و انگشتانی کشیده و مهم تر از هر چیز: سلامت و شاداب. خدایا، هزار بار سپاس.
-ساعتی است که برادرانم حسن و حسین برای دیدن مادر و کودک، بر در ایستادهاند. آیا اجازه می دهید که...
نگاه شرمسار و مشتاق من و لبخند علی، سوال نیمه تمام زینب را پاسخ داد و لحظاتی بعد، خانه کوچکم به یمن قدوم فرزندان پیامبر، معطر و گلباران شد. عطر سلام، عطر تبریک و عطر لبخند شان تا قیامت، مشام جانم را معطر خواهد داشت.
طی این سالها، هرگز این خانواده را تا بدین حد شادمان و مسرور ندیده بودم. پسرکم دست به دست می چرخید و هر حرکت کوچکش، بهانه ای برای خنده و تشویق و تحسین جمع، فراهم می آورد.
#رمان_مذهبی
#ماه_به_روایت_آه
#ابوالفضل_زرویی_نصرآبادی
#ادامه_دارد
کپی با ذکر منبع بلا مانع است.
╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
#ابرار
@abrar40
╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
#فصل_دوم
#قسمت_چهارم
#فاطمه_کلابیه
#ماه_به_روایت_آه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
* * *
همسرم علی، امروز چهل و هشت ساله است و حسن و حسین و زینب، هر کدام با یک فاصله، به ترتیب: بیست و سه، بیست و دو و بیست و یک ساله اند.
خوشا به حال فاطمه و فرزندانش. مردم، سال میلاد و چه بسا روز تولد آنان را به خاطر می سپارند ولی طفل من، افسوس. چه کسی جز من، روز و سال ولادت او را به خاطر خواهد سپرد؟ از آن روز که پا به این خانه گذاشتم، خود را نه بانو، که خدمتگزار و کنیز این خانواده شمردم و اینک این طفل که باید به او بیاموزم که اگر چه همچون حسن و حسین، فرزند علی است ولی فرزند فاطمه دختر پیامبر نیست. آه، اینان سرور جوانان بهشت و نور چشمان پیامبر ند.
چه جای حسرت و رشک بر پاره تن رسول خدا. سزاوار من آن است که بر خوله، همسر علی و مادر محمد حنفیه رشک برم چرا که می گویند پیامبر قبل از وفات، به سرورم علی، ولادت فرزندی با نام و کنیه خود را مژده داده است: ابوالقاسم محمد فرزند علی و خوله حنفیه.
-هرگز روز ولادت برادر زیبا و رشیدمان را از خاطر نخواهیم برد. می دانید چرا؟
نگاه پرسشگر اهل خانه به سمت زینب چرخید و من که بیش از هرکس تشنه پاسخ این سوال بودم، ملتمس و بی تاب و مشتاق، به زینب چشم دوختم و گوش سپردم.
-چون امروز چهارم شعبان، یک روز پس از روز میلاد برادرم حسین است.از ولادت برادرم حسن هم فقط همین مقدار می دانیم که وسط میهمانی به دنیا آمده است.
وقتی با چشم و دهانی از تعجب باز، دیدم که حاضران با جدیت تمام، گفته زینب را با تکان دادن سر تایید می کنند، با ناباوری پرسیدم:((واقعا؟))
-آری واقعا. وسط میهمانی خدا! پانزدهم ماه رمضان!
وهمگی لحظاتی شادمانه خندیدیم.
#رمان_مذهبی
#ماه_به_روایت_آه #ابوالفضل_زرویی_نصرآبادی
#ادامه_دارد
کپی با ذکر منبع بلا مانع است.
╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
#ابرار
@abrar40
╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
#فصل_دوم
#قسمت_پنجم
#فاطمه_کلابیه
#ماه_به_روایت_آه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
همسر و مولایم علی، نام نیکو برای فرزندمان برگزید:((عباس)). آیا انتخاب این نام، به جهت علاقه و محبت همسرم به عموی بزرگوارش ((عباس بن عبدالمطلب)) صورت گرفته؟ عباس، عموی پیامبر، سقای حجاج مسجدالحرام، مشتاق و مشهور به خرید و آزادسازی بردگان و حامی و پشتیبان همسرم در این سالهای سخت حق کشی و خانه نشینی است؛ همو که در زمان رحلت پیامبر، علی را در غسل و تجهیز کفن و دفن پیامبر، یاری داد، آن هم در هنگامی که نزدیکان متظاهر و اصحاب مدعی، درسقیفه، بر سر خلافت و جانشینی پیامبر، چنگ و دندان در گریبان و حلقوم هم فرو برده بودند. او، هم در سقیفه و هم در طی این سالها، همواره از علی و حق پایمال شده اش جانبداری کرده است.
شاید قد رشید و اندام کشیده فرزندمان، ناخودآگاه قامت بلند عباس بن عبدالمطلب را برای همسرم تداعی کرده است. عباس یکی از پنج مرد بلند عرب است و در باره او می گویند:(( عباس آن گاه که می ایستد، می تواند با زنی که بر هودجی بر فراز شتر نشسته است، چهره به چهره سخن گوید.))
ساعتی بعد، عباس همراه با دو فرزندش عبدالله و عبیدالله برای دیدار و تبریک میلاد فرزندمان آمد. عباس که اکنون هفتاد و هفت سال دارد، همچون برخی دیگر از پیران بنی هاشم به ضعف شدید بینایی مبتلاست.
به همین جهت، طفل همنام خود را به ملایمت لمس کرد و بویید و پس از تبریک و دعای خیر، چنان که گویا اول بار است که نامی چون عباس را می شنود، لب به تمجید گشود که:
-عباس... عباس... عباس یعنی شیر بیشه. و چه نامی زیبنده تر و برازنده تر از این نام برای مولودی که پدرش شیر خدا (اسدالله )است و مادرش ماده شیر بنی کلاب؟
#رمان_مذهبی
#ماه_به_روایت_آه
#ابوالفضل_زرویی_نصرآبادی
#ادامه_دارد
کپی با ذکر منبع بلا مانع است.
╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮
*ان الابرار لفی نعیم*
کانال عمومی پیام رسان ایتا
#ابرار
@abrar40
╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
ابرار
#رمان_دل_آرام #فصل_اول #جا_افتاده #قسمت_سوم مرد تا انتهای حرف هایت را خوب گوش می دهد. آنقدر با آر
#فصل_دوم
#رمان_دل_آرام
#فرزند_آدم
#قسمت_اول
قامت نحیف زن، روی چوب دستی بلندی خم شده بود. با هر قدمی که برمی داشت، چوبدستی را بلند می کرد و جلوتر از خودش به زمین می گذاشت.
جز صدای تیک تیک نامنظم چوب دستی گاه صدایِ خروسِ بی موقع در آن وقت از غروب، فضای خالی خانه را پر می کرد.
پیرزن از درب بزرگ خانه وارد شد. از آغل گوسفندها گذشت و به حیاط بزرگی رسید، جز خودش هیچ کس در خانه نبود، امّا انگار پیرزن با کسی حرف می زد: از همان روز اوّل که به دنیا آمدی، با همه فرق داشتی. قابله تو را در پارچه سفیدی پیچید و به دست من داد. وقتی نگاهت به نگاه من افتاد، اوّل دو لب را تکان دادی، انگار مرا شناخته باشی و بعد بغض آن همه دردی که برای دنیا آمدن کشیده بودی را یکجا جمع کرده و همه را در آغوش من گریه کردی.
از سر پلّه بلند حیاط گذشت و وارد راهرو طویلی شد و ادامه داد همه مادرها وقتی برای اوّلین بار صدای گریه بچّه شان را می شنوند، ذوق زده شده و بی اختیار از اعماق وجود لبخند می زنند امّا در آن لحظه حسّاس، من هم پا به پای تو اشک می ریختم. هر دو چشم در چشم هم گریه می کردیم. هر دو با هم سکوت می کردیم و باز گریه مان می گرفت. در آن شرایط سخت هیچ کس نبود که از من پرستاری کند. قابله نگاهی ترّحم آمیز به من انداخت و گفت:
گریه کردن بالای سر بچّه تازه به دنیا آمده، شگون ندارد. و من بی آنکه بتوانم حتی برای لحظه ای به خود مسلّط شوم ، گوشه ملحفه را داخل دهانم فرو برده و باز هم گریه کردم. زن دستی به سرم کشید و تو را از آغوشم گرفت. پیشانی ات را بوسید و همان طور که نگاهت می کرد گفت: به مولایم علی قسم! آنقدر کنارت می مانم تا بتوانی دوباره سر پا بایستی.
لایه بزرگی از اشک در چشمانش حلقه زده بود. برای این که من متوجه نشوم، صورتش را پشت قنداقه کوچک تو پنهان کرد.
پرسید: اسمش را چه می گذاری؟
عثمان. همنام پدرش.
زن لبخندی زد. تو را به آغوشم داد و ادامه داد: دیگر از تنهایی درآمدی. آنقدر اذیتت بکند، آنقدر شب تا به سحر گریه کند تا خروس ها هم از صدای او بیدار شوند. آنقدر به خانه ات بیایم و تو از مشغله و کارهایت گلایه کنی، آنقدر...
زن مهربان آنقدر حرف های زیبا زد که تمام غم هایم را فراموش کردم و با خیال بزرگ شدن تو و در کنار تو بودن از اعماق وجود به صورت زن لبخند زدم.
پیر زن داخل خانه شد و به پشتی لم داد. عصای چوبی اش را کناری گذاشت و ادامه داد: اگر تو حالا اینجا بودی، نمی گذاشتی پایم به زمین برسد ،چه رسد به این که به این عصا تکیه بدهم.
زن حالا به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود: "نگذاشتم بفهمی درد بی پدری یعنی چه؟ روی زانوهایم بزرگت کردم. همبازی ات می شدم. وقتی زمین می خوردی، قلبم هزار بار زمین می افتاد. وقتی دست به زانو می زدی، و بلند می شدی، جانی دوباره می گرفتم. خودم تو را حمّام می بردم. لقمه به دهانت می گذاشتم. همپای تو می خندیدم و می گریستم تا اینکه بزرگ شدی و شدی غلام سلاطین.
صدای زنگوله ها و پارس سگ ها در ده پیچید. کم کم غروب جای خود را به شب داد. ده در سکوتی ژرف فرو رفت. پسر کنار پیر زن نشسته، لقمه می پیچید و در دهان مادر می گذاشت.
دلم برای صورتت تنگ شده.
این حرف پیر زن توأم با لقمه ای بود که پسر می خواست به دهان مادر بگذارد. پیر زن این بار با کج کردن سر به سوی دیگر، از خوردن لقمه امتناع کرد و ادامه داد:
زن های همسایه می گویند تو را امام زمان(عج) کور کرده شفایت هم به دست اوست.
با شنیدن این حرف پسر از جا برخاست و با ناراحتی گفت: مادر جان تقصیر من نبود. اصلاً بهتر است بساطمان را جمع کنیم و از این دیار برویم.
با رفتن ما که چیزی عوض نمی شود.
با گفتن این حرف اشک در چشم های بی سوی پیر زن حلقه زد و در یک دهم ثانیه روی گونه اش چکید.
- نه... نتوانستم ببینم که تو تنها در میان جمع مانده ای.
پسر خواست حرفی بزند، اما نتوانست. صدای نفس های سنگین مادر و پسر تنها صدایی بود که به گوش می رسید و به سرعت در فضای اتاق گم می شد. زن بیش از اینکه به چشم هایش فکر کند، به پسر فکر می کرد. به این که بعد از آن همه خون دل، که برای تربیت طفل یتیم اش خورده بود، از او، غلامی به نتیجه رسیده بود با اعتقادات ناپایدار. اعتقاداتی نادرست و سُست. عمری برای پا گرفتن و بزرگ شدن پسر زحمت کشیده و در برابر مصائب تلخ و تنهایی های پایان ناپذیر مقاومت کرده بود؛ امّا امروز پاره جگرش را در لبه پرتگاهی می دید که مقصّر آن خود زن بود و به یاد آورد که در هیاهوی امروز، پسر در مجادله با آن مرد شیعه، نتوانسته بود ایمان خود را ثابت نگه دارد و این یعنی برباد رفتن یک عمر تلاش.
پسر، مبهوت از این واقعه، بیش از سستی اش در دین، به راهی فکر می کرد که تا به امروز گمراهی بوده است.
#ادامه_دارد
#کپی_با_ذکر_منبع_بلامانع_است.
#کانال_ابرار
https://eitaa.com/joinchat/301924376C79a9740ad3
ابرار
#فصل_دوم #رمان_دل_آرام #فرزند_آدم #قسمت_اول قامت نحیف زن، روی چوب دستی بلندی خم شده بود. با هر قدم
#رمان_دل_آرام
#فصل_دوم
#فرزند_آدم
#قسمت_دوم
اگر راه او محکم و درست بود، پس چرا امروز رسوا شده بود؟
چرا وقتی ابن الخطیب خواسته بود تا به مباهله برخیزد، حتّی نتوانسته بود فکرش را بکند ؟ این بار پسر با دقّت تمام روز سپری شده را مرور کرد. درست در تلّ نمرود، آنجا که ابراهیم خلیل اللَّه را به آتش کشیدند، هنگامه آزمایش او برپا شده بود.
مثل همیشه بین او و مقام بالاترش ابن الخطیب بر سر حق و ناحق بودن راه هر کدام مجادله شده بود. ابن الخطیب به پیامبر و اهل بیتش علیهم السلام افتخار کرده بود و عثمان به خلفاء. سرانجام مرد شیعه پیشنهاد تازه ای داده بود. پیشنهادی جدّی که تا به آن روز بی سابقه بود. او را به مباهله دعوت کرده بود. در اعماق ذهن عثمان زنگی به صدا در آمده و دیواری در قلبش فرو ریخته بود. مرد شیعه پیشنهاد کرده بود آتشی در همین تلّ برپا کنند، هر کدام از این دو نام اولیاءشان را روی دست بنویسند و در آتش فرو ببرند. دست هر کسی که نسوخت، او بر حق است. عثمان نتوانسته بود؛ حتی به این پیشنهاد فکر کند. آنقدر ترسیده بود که صدای اطرافیانی هم که کم کم بر تعداد آنها افزوده می شد، نمی توانست او را بر این کار برانگیزد. هرگز دستش را در آتش فرو نمی برد. اگر دستش می سوخت؟! اگر آتش به آستین لباس می رسید و یک باره گُر می گرفت؟!
اگر دستش را فرو نمی برد چه می شد؟...
آتش به چشم بر هم زدنی برپا شده؛ آتشی تا کمر طرفین. هیزم هایی که به مراتب قطورتر از بازوهای هر دو نفر آنها بود، به سرعت خاکستر می شدند. نگاهی به رقیب انداخت.
ابن الخطیب آرام و مطمئن ایستاده بود. آنقدر مطمئن که انگار در ورای شعله ها همان گلستانی را می دید که خداوند برای ابراهیم برپا کرده بود.
صدای مردم چون تازیانه های آتشین برجان عثمان می نشست.
- اگر راست می گویی، دستت را در آتش فرو ببر.
- چرا ترسیدی؟ اگر به خودت شک نداری، امتحان کن.
- پسرجان کوتاه بیا. با آل علی هر که در افتاد، ور افتاد.
- بگو اشتباه کردی و قائله را ختم کن. تو هنوز خیلی جوانی و این دست ها را احتیاج داری...
ناگهان در آن معرکه صدایی آشنا، آبی شد بر هُرْم(1) درونی و بیرونی پسر.
- پسرم را چه کار دارید؟ مگر با شما چه کرده؟ خدا لعنتتان کند... خدا...
صدای شکسته اما بی پروای مادر از میان جمعیت بلند شده بود. پیرزن وقتی دیده بود اعتقادات پسر به میدان آزمایش کشیده شده، وقتی دیده بود پاره جگرش هدف شماتت های مردم قرار گرفته، نتوانسته بود ساکت بنشیند.
___________________________
1- 2. گرمی آتش، شعله آتش.
#ادامه_دارد
#کپی_با_ذکر_منبع_بلامانع_است.
#کانال_ابرار
https://eitaa.com/joinchat/301924376C79a9740ad3
ابرار
#رمان_دل_آرام #فصل_دوم #فرزند_آدم #قسمت_دوم اگر راه او محکم و درست بود، پس چرا امروز رسوا شده ب
#رمان_دل_آرام
#فصل_دوم
#فرزند_آدم
#قسمت_سوم
خود را به آتش نفرین های بی حد و مرز انداخته بود تا پسرش سرافراز از میدان بیرون بیاید. آنقدر نفرین کرده و به سینه کوبیده بود که سرانجام خسته شده و آرام گرفته بود. وقتی زن های اطراف گفته بودند خیلی زیاده روی کردی، گفته بود: لیاقتتان همین است برای پسر من معرکه گرفته اید؟
صدای وای بر تو، خسر الدّنیا و الاخره شدی، بلند شده بود. زن باز هم آمده بود، ناسزایی نثار مردم کند که ناگهان همه چیز در چشم هایش دود و خاکستر شده و به آسمان رفته بود. زن به گمان این که از شدّت عصبانیت به این روز افتاده، رویش را برگردانده، اما باز هم چیزی ندیده بود.
انگار تمام هیزم های آتش، یک باره در چشم هایش فرو رفته بود. دردی سراپای وجودش را فرا گرفته و بر زمین افتاده بود.
در تمام مدّتی که پزشکان مختلف بر بالین پیر زن آمده بودند، تنها حرف آخر، یک جمله بود: شفای این بیمار تنها به دست خداست.
غروب یکی از روزها، زن های همسایه به عیادت پیر زن آمده و رفتند. وقتی شب سیاهی اش را بر گستره ده، پراکَند، باز هم پسر ماند و مادر.
بعد از سکوتی طولانی مادر گفت: زن های همسایه می گویند اگر تو از عقیده ات باز گردی و شیعه شوی ،ما ضامن باز گرداندن بینایی ات می شویم.
پسر با خود فکر کرد: شیعیان چقدر به راه خود مطمئن هستند!
زن ادامه داد: مادر جان حق با آنهاست. اگر راه ما درست بود که این بلا سر من نمی آمد.
و بعد برای آنکه پسر را از آن کسالت بیرون بیاورد گفت: یقین بدان خدا من و تو را دوست دارد که این راه را پیش رویمان گذاشته است.
زن لحظه ای سکوت کرد. در چشمهایش موجی از اشک، نشست و به سرعت طغیان کرده و روی صورت جاری شد.
- من که امروز از سوختن گوشه انگشت تو دیوانه شدم، ببین خدا چقدر از سوختن تو در آتش جهنم بیزار است.
پیر زن دستهایش را بالا برد و در لایه های هوا صورت پسر را جستجو کرد. پسر سرش را در میان دست های مادر گذاشت. زن ادامه داد: به خاطر این همه محبتی که به من داری، رستگار خواهی شد...
پسر بی اختیار سرش را روی زانوی مادر گذاشت. آرزو کرد: کاش هنوز کودک بود و می توانست بلند بلند هق هق بزند. تنهاتوانست بگوید: مادر چقدر ما تنهائیم.
- ما خدا را داریم پسرم.
قطره های اشک بی محابا از چشمان پسر روی دامن مادر می غلطید. انگار دریچه ای در عمیق ترین زاویه های قلبش گشوده شده و بار سنگینی از گناه از دوشش برداشته شده بود. آرام آرام دنیای پشت اشک، در برابرش محو شد و همانجا روی زانوی مادر به خواب رفت.
مدّتی بود که شب فرا رسیده بود. زیر سقف چهار دیواری معروف به مقام امام زمان (عج) غُلغله بود. صدای قرآن و مناجات به گوش می رسید. زن های روستا در دل شب در آن سرا جمع شده بودند تا به وعده شان عمل کنند؛ همان زن هایی که قرار بود، ضامن چشم های پیر زن باشند. پسر مدتی بود مادر را به دست زن ها سپرده و خود بیرون ایستاده بود. از داخل گنبد کور، سویِ کمرنگ چراغی بیرون می زد. پسر همانجا ایستاده و لب هایش آرام آرام زمزمه گر نوایی محزون شده بود: خدایا آیا ممکن است مرا ببخشی؟
هوا سرد بود. باد، لای شاخه ها می پیچید و در عمیق ترین سلول های پسر نفوذ می کرد.
#ادامه_دارد
#کپی_با_ذکر_منبع_بلامانع_است.
#کانال_ابرار
https://eitaa.com/joinchat/301924376C79a9740ad3
ابرار
#رمان_دل_آرام #فصل_دوم #فرزند_آدم #قسمت_سوم خود را به آتش نفرین های بی حد و مرز انداخته بود تا پ
#رمان_دل_آرام
#فصل_دوم
#فرزند_آدم
#قسمت_چهارم
- ای کاش می توانستم داخل بشوم.
این را پسر گفت اما به خود نهیب زد. من هنوز اجازه ورود ندارم.
و باز ایستاد. اگر با خدایش قرار نگذاشته بود که اجازه ورودش به این گنبد متبرکه، شفای چشم های مادر باشد، خیلی زودتر از آن وقت وارد آن حریم شده بود.
همانجا به دیوار تکیه زد. کمی خم شد و دست ها را زیر بغل فشرد: الهی العفو
سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد. کم کم سر را بین دو زانو گرفت و نشست: الهی العفو
باد، امان نمی داد. هرزگاه تازیانه محکمی بر شانه اش می زد اینبار پسر سر به خاک گذاشت: الهی بفاطمة و ابیها و...
ناگهان به خود آمد. در دل آن شب تیره، چیزی نداشت که در برابر خدایش به معرض تماشا بگذارد. تنها و بی پناه پشت دیوار سر بر خاک نهاده بود. گذشته، با تمام خوبی ها و بدی هایش از مقابل چشمهایش می گذشت. صدای هق هق خود را می شنید که در هیاهوی باد بالا می رفت و به افلاک می رسید. زمزمه هایش گاه آرام و گاه به فریاد مبدّل می شد: و با مناجات و گریه زن ها در می آمیخت: خدا خدا
ناگهان همه صداها قطع شد. پسر بدون تلاش در گوشه ای آرام گرفت و لبهایش از حرکت ایستاد.
بادِ تندی وزید: آنچنان تند که از پنجره های مشبک گنبد گذشت و چراغ خاموش شد . زمان از حرکت بازماند و انگار زمین هم ایستاد. هر کس به هر کاری مشغول بود، معلّق میان زمین و آسمان ماند. نفس ها در سینه حبس شد و انگار نیروی عظیم زمین و زمان را احاطه کرد. ناگهان صدایی خفه از گلویی برخاست و سکوت را شکست:
- من می بینم
لحظه ای بعد صدا تبدیل به فریاد شد: شفا گرفتم. او مرا شفا داد.
باد، پشت گردن هستی خزید. هستی از خواب پرید. پسر برخاست و مُدّتی متحیّر به اطراف نگریست.
صدای شادی و شکر از گنبد می آمد. ناگهان جرقه ای در ذهنش زده شد. بلند شد و به سوی گنبد امام زمانش دوید.
نجم الثاقب، حکایت 42، ص 546
#ادامه_دارد
#کپی_با_ذکر_منبع_بلامانع_است.
#کانال_ابرار
https://eitaa.com/joinchat/301924376C79a9740ad3