eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوچهارم تمام بدنم درد میکرد و احساس میکردم غرورم شکسته،
مادرم با دیدنم جا خورد و تا چشمش به بقچه توی دستم افتاد اخم هاشو توی هم کشید وگفت اومدی چیکار؟آخر کار خودتو کردی؟ تا اومد با ملاقه توی دستش بکوبه تو کمرم گفتم اومده بودم برم حمام,گفتم یه سرم به شما بزنم. انگارانتظار چنین حرفی رو نداشت و گفت خوش اومدی برو بالا تا منم بیام. رفتم توی اتاق، بدری و خاتون بازی می کردن و تا منو دیدن پریدن بغلم. توی دست هر دوتاشون النگوهای پلاستیکی رنگی خیلی قشنگی بود. گفتم النگوها رو کی براتون خریده؟ بدری حرفی نزد. اما خاتون زود گفت خاله آورده. پرسیدم کدوم خاله؟بدری دست خاتونو کشید و گفت بیا بریم سر بازی مون. تازه یادم افتاد از کماج هایی که هادی گرفته بود،گذاشته بودم تا براشون بیارم ولی یادم رفته بود. بقچه مو گذاشتم روی طاقچه، دو سه تا پارچه خیلی قشنگ پیراهنی و چادری و دوتا روسری توی پلاستیک روی طاقچه بود. پارچه هارو برداشتم و نگاهشون کردم.روسری هارو هم سرم زدم. خیلی قشنگ بودن!دوباره همه رو تا کردم و گذاشتم توی پلاستیک و رفتم توی حیاط. منیر توی مطبخ،سیب زمینی پوست می گرفت و تا منو دید باخوشحالی بغلم کرد. سیب زمینی ها رو از دست منیر گرفتم و شروع کردم به پوست گرفتن. منیر گفت حالت خوبه قمرتاج بهتر شدی؟؟ با تعجب نگاهش کردم. تعجبمو که دید گفت عفت خانوم همسایه زهرا اینا انگار از کبری خانوم شنیده بود که هادی تورو زده و افتادی تو رختخواب.چندروز پیش اومد اینجا وبه مامان گفت هنوز دوماه نیست که دخترت رفته و عروس تازه رو گرفتن زیر بار کتک! برو دخترتو بیار تا اونجا از دست نرفته. تا اون لحظه فکر می کردم مادرم خبرنداره، ولی وقتی فهمیدم خبر دارن و یه سر به من نزدن، بغض گلومو گرفت. منیر تا دید میخوام گریه کنم گفت توروخدا گریه نکن قمرتاج,مامان بدونه بهت گفتم پوست از سرم میکنه. آروم گفتم کاش ماهم پسر بودیم منیر, حداقل دوستمون داشتن. منیر آهی کشید و هیچی نگفت. کارها که تموم شد با منیر رفتیم توی اتاق, چشمم به طاقچه افتاد. دیگه پارچه ها روی طاقچه نبودن.باذوق گفتم اینجا چه خبره منیر؟منیرگیج نگاهم کردو گفت هیچی؟گفتم برای اصغر میخوان برن خواستگاری یا برای تو خواستگار اومده؟وااای نکنه برای بدری خواستگار اومده؟؟خدا کنه از بدری خوششون نیاد. منیر اگه اینم مثل ما بدبخت شه چی؟ منیر که هاج و واج نگاهم می کرد گفت:چرا این حرفارو میزنی؟گفتم ازم پنهون نکن که خودم وقتی بقچه مو گذاشتم روی طاقچه, پارچه هارو دیدم. رنگ صورت منیر پریدو گفت من برم تا دستشویی و بیام.معلوم بود میخواد از گفتن یه چیزی فرار کنه. با خودم گفتم نکنه خان دوباره میخواد برش گردونه و این پارچه هارو فرستاده. ولی حتی برای عروسیش هم همچین پارچه و روسری قشنگی برای منیر نیاورده بودن. اومدن منیر خیلی طول کشید. دوباره رفتم حیاط,مادرم و منیر پچ پچ می کردن. تا منو دیدن حرفشونو قطع کردن. مادرم آش بار گذاشته بود. تو اون هوای سرد حتی بخار آش هم هوس انگیز بود. رفتم و کنارشون وایسادم.مادرم گفت اینجا وایسادی چیکار؟ مگه خزینه نبودی، برو بالا تا سرما نخوردی.به هادی گفتی میای اینجا دیگه ؟ دلم ازش خیلی گرفته بود و آروم گفتم بله بهش گفتم که میام.هادی هم گفت برو غروب خودم میام دنبالت. مادرم سری تکون دادو حرفی نزد.نگاهی به مادرم کردم، دست هاشو گذاشته بود لای چادری که به کمرش بسته بود و با اخم زل زده بود به دیگ.تو نگاهش هیچ مهرو محبتی نبود. من انتظار داشتم وقتی خبر دار شده هادی منو کتک زده به دیدنم می اومد یا حداقل الان حالمو میپرسید. اما خودشو به اون راه زده بود و تند و تند کارهاشو انجام می داد. به مادرم گفتم کمک لازم داری بگو منم کمکتون کنم. مادرم همونطور که کارهاشو انجام می داد گفت نه توبرو بالا تا سرما نخوردی. تو دلم پوزخندی زدم. نگران سرما خوردن من بود، اما اصلا نپرسید وقتی کتک خوردی و پنج روز تمام تورختخواب افتادی حالت چطور بود. دست منیرو کشیدم و با خودم بردمش بالا. ازش پرسیدم نگفتی پارچه ها از کجا اومده.تورو خدا اگه خان برات فرستاده تا دوباره برت گردونه قبول نکنیا.یادت رفته چقدر کتک خوردی؟ منیر آروم گفت اونا رو خان نیاورده؟حامد آورده! ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun
جانمایی مجدد. درخواست برخی همراهان گرامی... ✳️ خـــــــــــاور ننه همسر یکی از همکاران وقتی خبر باردار بودنش را فهمید , از خوشحالی اشک شوق می ریخت, شوهرشان هم  همینطور, و واقعا هم حق شان بود که چنان خوشحال باشند. با شنیدن خبر بارداری خانم اش, قانون زندگی شان عوض شد و مقررات جدیدی در زندگی عادی شون حکمفرما شد, خانم خانه دیگر حق جارو کردن و غذا درست کردن و لباس و رخت شستن را نداشت و همه اینها به خاطر سلامتی نوزاد و مادرش بود, در ماه های اول بارداری هر هفته برای آزمایشات و تست های جور وا جور به مراکز درمانی مراجعه می کردند, در انجام این کارهای ضروری بیش از اندازه افراط می کردند, تا اینکه روز موعود فرا رسید و خانم خانه برای زایمان , یه لیست بلند پایه از بیمارستان های شخصی تهیه کردند و بالاخره بیمارستانی انتخاب و مادر بستری شدند, دوربین فیلم برداری از هر اتفاق کوچک فیلم می گرفت , و هر لحظه صفحات تلگرام و اینستاگرامشان وضعیت مادر و نوزاد را گزارش می کردند البته هر از گاهی از دیوارها و اتاق و تابلو بیمارستان هم فیلمبرداری میشد تا در دفتر خاطرات باقی بماند. زایمان به سلامتی پایان یافت و مادر و نوزاد به خانه منتقل شدند. منظور از نوشتن این مطالب فقط یه مقایسه ای بود در ذهن خودم با زندگی های دهه های قدیم در آغمیون خودمان.آن موقع ها روستای آغمیون یک متخصص زنان و زایمان داشت که یک تنه با آن قامت خمیده و کوله باری پر از تجربه, به داد زنانی که وقت زایمان شان فرا رسیده بود, می رسید, در مطب شان همیشه باز بود , شب و روز نداشت , چه وسط روز زیر آفتاب سوران, یا نصف شب در میان سکوت شب های ظلمانی, هر جا بود خود شو میرسوند, هیچ اجرت و دستمزدی هم نمی ستاند, فقط کافی بود پدر خانه , موقع نیاز میرفت دم درشان و دقل باب میکرد, خاور ننه با آن چادر خال خالی کودریش  , بلافاصله راه می افتاد و خودشو بالا سر زایو میرساند, نه اتاق زایمانی بود, نه اتاق شخصی ای بود, تو همون خونه ای که همه زندگی میکردند خاور ننه نوزاد را بدنیا میاورد تمام وسایل پزشکی هم یک دیگ بزرگ آب داغ و چند 🍔تا حو له و دستمال, بود. نه سونو گرافی بود نه آزمایشات رنگارنگ, بیچاره مادرها نه ماه زحمات طاقت فرسا را متحمل می شدند , در حال بارداری کارهای خانه و پخت و پز غذا و شستشوی لباس و حتی در کارهای دامی و کشاورزی هم به شوهرانشان کمک میکردند, ناز نمی دیدند , میوه های الوان و غذاهای رنگارنگ و پیتزا های مدهوش کننده هم میل نمی کردند ولی بچه های سالم تندرست و توپولی لپ قرمز بدنیا می آوردند, بچه که متولد میشد همون اولین لحظه , خاور ننه با یک تیغ مخصوص دو تا خط پشت بچه می زد و خون می زد بیرون و صدای نوزاد فضای خانه را پر میکرد و دل مادر از صدای گریه بچه جلز میشد, و بچه با این تیغ شفا بخش خاور ننه بیمه سلامت میشد. اکثر متولدین سالهای ۱۳۴۳ و قدیمی ها مزه تیغ خاور ننه را کشیده اند و همه آنها فرزندان خاور ننه هستند, و خو ش به حال خاور ننه که چقدر فرزند داشت, قامت خمیده اش را فراموش نمی کنم وقتی راه می رفت و موقع غذا خوردنش را که هیچ دندانی نداشت و چشمان مهربان اش را, خاور ننه , ننه همه آن نسل قدیم آغمیون بود, همه دوستش داشتند و احترام خاصی داشتند , برای همه عزیز بود, حقیر به نوبت خودم هر وقت یادم بیفتند فاتحه ای و صلواتی برایشان تقدیم می کنم , به رسم ادب و احترام و تکریم از زحمات چندین ساله این مادر بزرگوار , چه آنهاییکه ایشان را دیده اند و یا ندیده اند, با نثار سلام و صلوات به روحش   , یادش را گرامی بدارند. البته کسان دیگری هم در این راستا زحماتی کشیده اند و از این دنیا رخت بر بسته اند که بنده فقط مرحومه کربلایی غنچه ننه , را بیاد دارم , برای همه این مادران سفر کرده , چه خاور ننه , و چه کربلایی غنچه ننه, و یا دیگرانی که ما بیاد نداریم , از خداوند متعال رحمت و مغفرت خواهانیم. خاور ننه در بهمن ماه سال ۱۳۶۳ حدودا در ۹۰ ( نود) سالگی در روستای آغمیون جان به جان آفرین تسلیم کردند و در آرامستان آغمیون آرام گرفتند . ممنون از دوست عزیزم غلامعلی شکوهی نوه عزیز خاور ننه بابت ارائه تاریخ فوت مادر بزرگ شان که مادر بزرگ همه ما هم هستند. محمود اسماعیلی کانال آناوطن آغمیون. @aghmiun
هدایت شده از خبرفردا
🔺پیش‌بینی اولین برف پاییزی ایران در ۵ روز آینده 🔸بر اساس پیش‌بینی مدل‌های هواشناسی از بارش برف در کشور، ۸ شهرستان شامل سرعین، مشکین شهر، سراب، اردبیل،نیر، طالقان، چالوس و تنکابن طی پنج روز آینده بارش برف را‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تجربه خواهند کرد. @khabarfarda_ir
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این زن ۱۸۹ ساله ، یک تاریخ معاصر است! ۶ پادشاه : ناصرالدین شاه؛ مظفرالدین شاه؛ محمدعلی شاه و احمدشاه از سلسله قاجار و رضاشاه و محمد رضا شاه پهلوی  را به یاد دارد. او یک تاریخ معاصراست... *این بانوی تاریخی ایران زمین ، هنوز زنده است و در روستایی کوچک، ازتوابع بخش کاکی درشهرستان دشتی استان بوشهر سکونت دارد و زندگی می کند... او به شوخی گفته، احتمالا پرونده ام نزد خداوند مفقود شده و مرا فراموش کرده ‎‌‌‌‎‌‎‌‌است.* @aghmiun ارسالی: آقای بهروز قرایی
۱۰۶ سال انتظار برای خرید خانه!/تامین مسکن برای کارگران آرزو شد 🔹مسکن یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های قشر کارگر در ایران است. برآوردهای کارشناسان نشان می‌دهد کارگران حدود ۷۰ درصد از درآمد ماهیانه خود را صرف هزینه‌های مسکن می‌کنند و انتظار آنها برای خرید یک متر خانه در کلانشهرها به بیش از ۳۰ سال رسیده است! 🔹به‌طور استاندارد افراد باید یک سوم حقوق ماهیانه خود را به مسکن اختصاص دهند و بر همین اساس حالا زمان انتظار برای خانه‌دار شدن کارگران افزایش چشمگیری پیدا کرده است. با توجه به حقوق هشت میلیون تومانی وزارت کار، اکنون کارگران باید حدود ۲۸ سال در انتظار باشند تا بتوانند با یک سوم حقوق خود در تهران،  تنها یک متر خانه بخرند! 🔹با همین محاسبات همچنین کارگران باید ۱۰۶ سال منتظر بمانند تا بتوانند خانه‌ای ۵۰ متری بخرند! این در حالی‌ست که وام خرید مسکن نیز عملا برای این اقشار کارایی ندارد و گرهی از مشکلات آنها باز نمی‌کند، زیرا اقساط این وام ماهانه تا ۲۰ میلیون تومان هم می‌رسد! آرمان حاجیان‌فرد, کارشناس مسائل اقتصادی: 🔹متوسط قیمت مسکن بر اساس آمارها در تابستان فقط پنج درصد کاهش داشته است. بانک مسکن برای اعطای وام خرید مسکن با جعاله تعمیر آن جمعا به مبلغ ۹۶۰ میلیون تومان، با نرخ ۲۲.۵ درصد و بازپرداخت ۱۲ساله، حدود یک میلیارد و پانصد میلیون تومان از خریداران مسکن سود می‌گیرد که با توجه به قیمت حدود ۱۸۰ میلیون تومانی اوراق مسکن، نرخ تسهیلات مذبور به بالای ۳۰ درصد می‌رسد. 🔹در واقع اگر ۱۸۰ میلیون تومان قیمت اوراق مسکن را از مبلغ تسهیلات که ۹۶۰ میلیون تومان است کم کنیم، تسهیلات خرید مسکن برای خریداران حدود ۷۸۰ میلیون تومان خواهد بود که طی ۱۲ سال حدود ۲۰۰ درصد سود از خریداران مسکن اخذ می‌کند!/تجارت‌نیوز @aghmiun
این یه گریم هالووینی تو اروپا و آمریکا نیست؛ این زندگی واقعی بچه‌های مظلوم غزه‌ست..💔 3342 کودک بی‌گناه طی 23 روز از روی زمین پر کشیدند تا دنیا تاریک‌تر از قبل بشه... @aghmiun
   كلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ انّا للّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعوُن با کمال تأسف وتاثرباخبرشدیم محمد رضا کریمی فرزند مرحوم اسرافیل کریمی دعوت حق را لبیک و دار فانی را وداع نمودن از طرف اعضای کانالمون به خانواده های کریمی،زیوری وتمام منسوبین سببی و نسبی ضایعه درگذشت ایشان را از صمیم قلب تسلیت گفته و  مغفرت و آمرزش برای مرحوم شادروان رضوان جایگاه و صبر وشکیبایی برای تمام بازماندگان از درگاه خداوند متعال مسئلت می نماییم. روحش شاد و  قرین رحمت الهی باد.مارادرغم خودشریک بدانید. کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوپنجم مادرم با دیدنم جا خورد و تا چشمش به بقچه توی دستم
وقتی اسم حامدو شنیدم احساس کردم یه پارچ آب یخ خالی کردن روی سرم . دهنم خشک شده بود وقدرت حرف زدن نداشتم.توی یک لحظه تپش قلبم روی هزار رفت و دلم میلرزید. منیر متوجه حال خرابم شد و با دست کوبید توی دهن خودش و گفت وای تورو خدا اینجوری نکن قمرتاج. مامان بفهمه بهت گفتم منو می کشه.خاک توی سرم ببین چیکار کردم. منیر سعی می کرد بدون اینکه کسی متوجه شه منو آروم کنه و همش به خودش بدو بیراه می گفت. ترس رو می شد از تو چشماش خوند. قطره اشکم از گوشه چشمم سر خوردو روی گونه م افتاد.منیر حال خراب دلمو نمی فهمید و من هم ازش انتظاری نداشتم.با صدای آروم ولی لرزونی پرسیدم کی اومدن؟ منیر که معلوم بود حسابی ترسیده گفت نمیدونم،اصلا من غلط کردم. دروغ گفتم اونارو خان فرستاده. می دونستم ترسیده که من حرفی بزنم و اونوقت مامان حسابشو برسه. اما گفتم بخدا چیزی نمیگم. حرفی نمیزنم، فقط بگو کی اومدن؟کیا اومدن؟ منیرگفت تورو خدا ول کن قمرتاج، اصلا من غلط کردم بهت گفتم. من نبودم. بعدم دوباره کوبید تو دهن خودش. گفتم تورو خدا بگو منیر، حالمو نمی بینی ؟ حالا که گفتی همه چیزو بگو. منیر وقتی دید دارم بهش التماس میکنم با تردید آب دهنشو قورت دادو گفت سه شب پیش بود که اکرم خانوم و عباس آقا و حامدو مادرش اومدن اینجا. انگار عباس آقا اینا بهشون گفته بودن تو عروسی کردی، ولی حامد باور نکرده بود.اون پارچه ها رو مادرش آورد وگفت ما اینا رو به نیت قمرتاج خانوم گرفتیم. اما انگار قسمت این دوتا جوون با هم نبوده، اما حالا خواهش میکنم این پارچه هارو هرچند ناقابله به عنوان کادو عروسی از طرف ما بدین به قمرتاج جان.بعدم آهی کشیدو گفت ایشالا که خوشبخت بشه و با دلخوشی تنش کنه. منیر انگار که تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت قمرتاج مادرحامد از صداش معلوم بود که داره گریه میکنه.مامان نمیخواست پارچه هارو قبول کنه اما اینقدر مادر حامد اصرار کردکه قبولشون کرد. پرسیدم خود حامد چی گفت؟ منیر نگاهی بهم کردو گفت اون حرفی نمیزد. اما موقع رفتن معلوم بود که خیلی ناراحته، چند بارم سرشو برگردوندو اتاقو نگاه کرد. انگار باورش نمی شد تو عروسی کردی. پرسیدم مادرش چه شکلی بود؟ منیر گفت مادرشم قد بلند بود و کمی چاق بود. من از پشت پنجره دیدمشون. تاریک بود، زیاد چهرشون مشخص نبود. اینارو هم که گفتم پشت در گوش وایساده بودم. قمرتاج تورو خدا چیزی نگی ها، مامان منومیکشه بفهمه بهت گفتم.منیر قسمم میداد که حرفی نزنم و به روی خودم نیارم. اما من فقط حرکت لبهاشو میدیدم .تو دلم عزای بزرگی برپا بود و اشک هام از ته قلبم می جوشید و ازچشم هام فرو می افتاد. حامد مثل آبی بود که ماهی بیرون افتاده از تنگ آب و نجات می داد. ولی این آب دیر به این ماهی مرده رسیده بود. اولین باری که دیدمش وشعر محلی که برام خوند، تمام حرف هامون، همه رو دوباره مرور کردم. دلم میخواست میتونستم حامدو ببینم و ازش بپرسم چرا اینقدر دیر اومده، اما اینکار ممکن نبودو من الان زن هادی بودم.حتی فکر کردن به حامد گناه محسوب می شد. منیر همش قسمم میداد که گریه نکنم و میگفت مامان بفهمه گریه کردی متوجه می شه که من بهت گفتم. تورو خدا قمرتاج منو نده زیر کتک مامان. خودم هم نمی خواستم گریه کنم، اما دلم آروم نمی شد.کتک هایی که از هادی سر هیچ و پوچ اونم تو ماههای اول زندگیم خوردم و مقایسه کردن رفتارش با حامد مثل مشت محکمی بود که به صورتم میخورد و دردمو بیشتر میکرد. چشم هام از شدت گریه ورم کرده بود و منیر بیچاره از ترس فهمیدن مامان رنگش پریده بود. دلم میخواست برم بیرون و از مادرم بپرسم اینکه مارو به هر قیمتی شوهر میده چه لذتی داره براش؟ اما میدونستم برای مادرم مهم نیست و این وسط فقط منیر ضرر میکنه. رفتم حیاط و آبی به دست و صورتم زدم.مادرم مشکوک نگاهم کردو گفت چرا گریه کردی؟ گفتم یاد برادرهام افتادم، دلم گرفت.انگار فهمید دروغ میگم اما همینکه جرات راست گفتنو نداشتم براش کافی بود. رفت که از تو کوچه هاشم و کاظم رو صدا کنه. بابام با اصغر رفته بودن شهرو ما ناهارو بدون حضور اونا خوردیم . مادرم پای سفره مثل کسی که دنبال سرنخ یا مدرک جرم میگرده، من و منیر رو زیرنظر داشت و مدام نگاهمون میکرد. بغض راه گلومو بسته بود و اجازه نمی داد یه لقمه هم از گلوم پایین بره. اما ازترس مامانم هرجور شده کمی غذا خوردم. سفره رو جمع کردیم و به مادرم اصرار کردم که با منیر بریم چشمه و ظرفهارو بشوریم . مادرم که چپ چپ نگاه به منیر می کرد گفت اولا که خودت میدونی ظرفهارو جمع میکنیم و فردا صبح بدری و خاتون میبرن چشمه میشورن. دوما همین مونده منیر بره چشمه تا آبروم بره .اصلا تو اینجا مهمونی، چیکار داری ظرفا رو کی می شوریم.بعدم زیر کرسی دراز کشیدو خوابید. ادامه ساعت ۹ صبح @aghmiun