eitaa logo
الوارثین(تخریب لشگر۱۰)
1.1هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
814 ویدیو
70 فایل
❤رزمندگان تخریب لشگر ۱۰ سید الشهداء (ع)❤ منتظر نظرات شما هستیم👈👈 @Alvaresin1394
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 🌹 🔸🔸 ماووت عراق 27 اردیبهشت 67 ✍✍✍ راوی تخریبچی لشگر10 بود توی قرارگاه تاکتیکی منتظر دستور بودیم که اگه کاری پیش اومد انجام بدیم. خبر دادند تو ی مسیربرگشت نیروها از خط یه مشکلی پیش اومده بنده به همراه و عمو یشلاق ()مامور شدیم. مسافتی رو با وانت رفتیم بعد از اون پیاده راه افتادیم به سمت ارتفاعات. بعد از چند ساعت پیاده روی توی شیاری که به سمت ارتفاع میرفت به محل رسیدیم. کف شیار یه پرتگاه به ارتفاع 10 - 12 متر بود که وقتی مجروحان و نیروهایی که میخواستن عقب بیان متوجه این پرتگاه نبودن و تو تاریکی شب سقوط میکردن پایین. با اسماعیل یه کشیدیم و با مسیر رو به سمت چپ مشخص کردیم. موقع برگشتن که توی شناسایی قبل از عملیات چندین بار مسیر رو رفته بود راه رو گم کرد. چند ساعت تو سینه کش ارتفاعات سرگردون بودیم تا بلاخره راه رو پیدا کرد و برگشتیم. اسماعیل به ما میگفت: جون مادرتون یه وقت به کسی نگید من راه و گم کردم.. آبروم میره.... خلاصه موقع برگشتن کلی صفا کردیم و می خندیدیم. یه سرود شیرازی اون موقع پخش شده بود که میگفت: عقاب اسمونهایوم... نهنگ قعر دریایوم... اسماعیل و عمو یشلاق این و برعکس می خوندن و میخندیدیم... نهنگ اسمونهایوم.... عقاب قعر دریایوم... روحشان شاد. 🍃🍃 @alvaresinchannel
هدیه به مادری فداکار و صبور مادری از بین ما رفت که نمونه ای از شیر زنان صبور این سرزمین بود او جوان بود که سرپرستی فرزندانش را به عهده گرفت و در دامن پر مهر خود 4 رزمنده پرورادند. او مادر شد و دو جانباز روزهای قبل از عید غدیر سال 67 بود که فرصتی شد برای تشییع همسنگر عزیزمان به تهران بیاییم. پیکر اسماعیل رو با آمبولانس از معراج شهدا به منزلشون در محدوده صفائیه شهرری آوردیم و بعد از طواف در منزل و خداحافظی با مادر به سمت مسجد امام حسن عسگری علیه السلام در میدان صفائیه تشییع کردیم. تشییع که تمام شد تابوت اسماعیل رو داخل آمبولانس گذاشتیم و من و یکی دوتا از دوستان عقب آمبولانس کنار تابوت نشستیم. قبل از راه افتادن آمبولانس به سمت مادر بزرگوار اسماعیل هم به جمع ما اضافه شد. یه مقدار خودمون رو جمع و جور کردیم. مادر اسماعیل یه هیبت خاصی داست یکی دو بار از نزدیک در حضور اسماعیل و ابراهیم با ایشون سلام وعلیک کرده بودیم اما این بار فرق میکرد. ابراهیم که کربلای 5 شهید شد و اسماعیل هم تابوتش مقابل مادر بود. سعی کردیم خیلی به هم نریزیم. جلوی ناله و گریه هامون رو گرفتی. وقتی ماها رو کنار تابوت اسماعیل دید که با لباس جبهه هستیم به ما تسلیت گفت و ماشین به سمت گلزار شهدا حرکت کرد. ما هم که دلتنگ اسماعیل بودیم درب تابوت رو بازکردیم و نایلون رو از صورت رفیقمون کنار زدیم. من شروع کردم به زمزمه کردن.. و دوستان هم آروم آروم گریه میکردند. مادر اسماعیل هم گهگاهی دستان لرزانش رو روی صورت آخرین پسرش میکشید و فقط میگفت: اسماعلیم مادر... و قطرات اشکش روی گونه های بی جان فرزندش میچکید. اونقدر بی صدا و آرام گریه میکرد که ماها که در عقب آمبولانس بودیم از شدت چکیدن پی در پی اشک روی صورت اسماعیل متوجه حزن این مادر میشدیم مدت زمان طولانی سپری شد تا ما به محل دفن اسماعیل در قطعه 29 رسیدیم و فقط ذکر خدا بر زبان این مادر بود و گاهی هم میگفت . و حکایت مادران غیور و صبور این سرزمین که اسماعیل ها را به قربانگاه فرستادند همین گونه است. در روز اول فروردین سال 46 که مصادف با بود به دنیا اومد و نامش رو به این مناسبت اسماعیل گذاشتند و چند روز بعد از عید قربان سال 67 به قربانگاه رفت و اسمانی شد. سلام بر اسماعیل روزی که به دنیا آمد و روزی که از دنیا رخت بربست @alvaresinchannel
🍃🍂🌹🍂🌹🍃🍂🌹🍃🍂🌹🍃🍂🌹🍃🍂🌹 🍂🍃🌹 3️⃣ تخریبچی شهید : ✍️✍️✍️ راوی: گذاشتیم و آوردیم عقب وانت روی مین ها و حاج داوود همه گاز ماشین رو گرفت . هنوز توی مسیر گلوله ها بود که کنار ماشین زمین میخورد. تقریبا دیگه ماه بالا اومده بود و میشد توی نور ماه صورت اسماعیل رو که آرام خوابیده بود سیر تماشا کرد...فکر میکنم یکی دوشب به بود. من و سلیمان توی بار وانت کنار اسماعیل روی خرواری از نشسته بودیم.من دیدم سلیمان بغض کرده و آروم آروم زیر لب داره زمزمه میکنه. من هم صدام رو رها کردم وشروع کردم به نوحه خوندن . هی صورت اسماعیل رو میبوسیدم وگریه میکردم. حدود نیم ساعتی گذشت تا به علیه السلام رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و دویدم داخل اورژانس.امدادگرها با دیدن سر وضع خونی من طرفم اومدند و سوال میکردند چیه چی شده. کمک کردیم اسماعیل رو روی تخت خوابوندیم. دکترها ریختند دورش و مشغول شدند. اورژانس موتور برق داشت و تمام چراغها روشن بود. تمام سمت چپ اسماعیل رو خون گرفته بود.. دکتر لباس خونی اسماعیل رو در اورد ... بدنش برهنه شد. چون هوا گرم بود دیگه زیر پیراهن تنش نبود.دیدیم پهلوی سمت چپش شکافته.دکتر چراغ قوه رو انداخت و توی اون رو وارسی کرد و سری تکون داد. مثل اینکه ریه ها پاره شده بود. من وسلیمان گفتیم : آقای دکتر چی شده . دکتر جواب ما رو نداد .اما دستش رو برد روی صورت اسماعیل از بالا به پایین کشید و گفت: . من در حالی که بغض کرده بودم .. گفتیم دکتر مطمئنی. گفت فاتحه ات رو بخون.. من زدم زیر گریه و شروع کردم بلند بلند گریه کردن. دکتر اومد سمت من و گفت رزمنده .. خیلی بی تابی میکنی.. گفتم دکتر این دومین شهید خانواده است .الان داشتیم با هم بگو بخند میکردیم که این اتفاق افتاد.یه پدر شهیدی اونجا بود و منو آروم کرد و بعد رفت و چند تا شیشه گلاب آورد. صورت اسماعیل رو شستیم و بعد اسماعیل عزیز ما رفت توی سردخونه معراج شهدا و ما هم گریه کنون رفتیم سمت مقرمون. وسط راه یادمون اومد که اسماعیل مدرکی دنبالش نبود .باز برگشتیم سمت معراج شهدا . اونها تعجب کردند که شما باز برگشتید.گفتیم اومدیم مشخصات شهید رو ثبت کنید. اونها هم خوشحال شدند ... این بهونه ای بود تا ما یک بار دیگه اسماعیل رو ببینیم.و من روی کاغذ با ماژیک نوشتم.. اعزامی از تهران و گذاشتم روی سینه اش... شهید اسماعیل خوش سیر آخرین شهید جبهه جنوب گردان تخریب لشگرده سیدالشهداء علیه السلام بود که پاهاش رو لای در بهشت گذاشت که بسته نشه و خودش رو جا کرد... اسماعیل غروب روز یکشنبه 9 مردادماه 67 مطابق با 16 ذی الحجه از منطقه پاسگاه زید به معراج رفت. 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 🌹 🔸🔸 ماووت عراق 27 اردیبهشت 67 ✍️✍️✍️ راوی تخریبچی لشگر10 بود توی قرارگاه تاکتیکی منتظر دستور بودیم که اگه کاری پیش اومد انجام بدیم. خبر دادند تو ی مسیربرگشت نیروها از خط یه مشکلی پیش اومده بنده به همراه و عمو یشلاق ()مامور شدیم. مسافتی رو با وانت رفتیم بعد از اون پیاده راه افتادیم به سمت ارتفاعات. بعد از چند ساعت پیاده روی توی شیاری که به سمت ارتفاع میرفت به محل رسیدیم. کف شیار یه پرتگاه به ارتفاع 10 - 12 متر بود که وقتی مجروحان و نیروهایی که میخواستن عقب بیان متوجه این پرتگاه نبودن و تو تاریکی شب سقوط میکردن پایین. با اسماعیل یه کشیدیم و با مسیر رو به سمت چپ مشخص کردیم. موقع برگشتن که توی شناسایی قبل از عملیات چندین بار مسیر رو رفته بود راه رو گم کرد. چند ساعت تو سینه کش ارتفاعات سرگردون بودیم تا بلاخره راه رو پیدا کرد و برگشتیم. اسماعیل به ما میگفت: جون مادرتون یه وقت به کسی نگید من راه و گم کردم.. آبروم میره.... خلاصه موقع برگشتن کلی صفا کردیم و می خندیدیم. یه سرود شیرازی اون موقع پخش شده بود که میگفت: عقاب اسمونهایوم... نهنگ قعر دریایوم... اسماعیل و عمو یشلاق این و برعکس می خوندن و میخندیدیم... نهنگ اسمونهایوم.... عقاب قعر دریایوم... روحشان شاد. 🍃🍃 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 سمت راست برادر کاوه ذاکری سمت چپ در کنار مزار ✅ چند روزی بود که پیکر فرمانده شهید تخریب حاج عبدالله رو در گلزار شهدای چیذر دفن کرده بودند . وقت دفن حاجی بچه های تخریب نبودند و همه درگیر عملیات در فاو بودند. و کار که تموم شد مرخصی اومدند و توفیق زیارت مزار فرمانده فراهم شد. گلزار چیذر 35 سال پیش اینقدر وسیع نبود و بالا سر هر شهید تابلوهای آلومنیومی قرار داشت که به حجله معروف بود و متاسفانه زیر تیغ سازماندهی و یکسان سازی رفت و به روز فعلی در اومد. @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 🌹 🔸🔸 ماووت عراق 27 اردیبهشت 67 ✍️✍️✍️ راوی: مرحوم تخریبچی لشگر10 بود توی قرارگاه تاکتیکی منتظر دستور بودیم که اگه کاری پیش اومد انجام بدیم. خبر دادند تو ی مسیربرگشت نیروها از خط یه مشکلی پیش اومده بنده به همراه و عمو یشلاق ()مامور شدیم. مسافتی رو با وانت رفتیم بعد از اون پیاده راه افتادیم به سمت ارتفاعات. بعد از چند ساعت پیاده روی توی شیاری که به سمت ارتفاع میرفت به محل رسیدیم. کف شیار یه پرتگاه به ارتفاع 10 - 12 متر بود که وقتی مجروحان و نیروهایی که میخواستن عقب بیان متوجه این پرتگاه نبودن و تو تاریکی شب سقوط میکردن پایین. با اسماعیل یه کشیدیم و با مسیر رو به سمت چپ مشخص کردیم. موقع برگشتن که توی شناسایی قبل از عملیات چندین بار مسیر رو رفته بود راه رو گم کرد. چند ساعت تو سینه کش ارتفاعات سرگردون بودیم تا بلاخره راه رو پیدا کرد و برگشتیم. اسماعیل به ما میگفت: جون مادرتون یه وقت به کسی نگید من راه و گم کردم.. آبروم میره.... خلاصه موقع برگشتن کلی صفا کردیم و می خندیدیم. یه سرود شیرازی اون موقع پخش شده بود که میگفت: عقاب اسمونهایوم... نهنگ قعر دریایوم... اسماعیل و عمو یشلاق این و برعکس می خوندن و میخندیدیم... نهنگ اسمونهایوم.... عقاب قعر دریایوم... روحشان شاد. 🍃🍃 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 شهادت : 5 مرداد 1367 محل شهادت ✍️✍️✍️✍️ راوی: اواخر خردادماه سال 67 از قرارگاه دستور رسیده بود که یگانهای مستقر منطقه رو ترک کنند. امکانات زیادی توی منطقه بود که فرصت عقب آوردنش نبود و برای اینکه سالم به دست دشمن نیفته به ما ماموریت دادند با مواد منفجره منهدمش کنیم. پشت ماشین عباس پر از مین ومواد منفجره بود. ما باید تمامی مقرهامون رو تله گذاری میکردیم.با عباس رفتیم رو تله گذاری کنیم.مجبور بودیم سوله ها رو منفجر کنیم رو در زاویه هایی کار میگذاشتیم که بیشترین تلفات رو از دشمن بگیره. عباس مدام میگفت: جعفر مواظب باش طوریت نشه.چون احتمال خطر انفجار صدر صد بود..... تقریبا کارمون تموم شده بود وباید قبل از غروب عقب میومدیم چون قرار بود پلی که روی رودخانه بود فکر کنم باشه ، بردارند و دیگه کسی تو منطقه تردد نکنه. عباس پشت فرمون بود وپیچ های جاده رو با سرعت میپچید. در مسیر عقب اومدن دو سه تا خمپاره وتوپ نزدیک ماشین خورد. (یحیوی) به خنده میگفت: اگر یک خمپاره بیاد پشت بار ماشین و با این همه مین ومواد منفجره ما به جای مفقود شدن مفدود میشیم. مقابل بنه تدارکات لشگر عاشورا رسیدیم بچه ها تخریب اونها هم در تکاپوی انهدام تجهیزات بودند. چند لحظه عباس ماشین رو نگه داشت که اگرکمکی خواسته باشند کمکشون کنیم. یکی از بچه هاشون یک مین ضدخودرو دستش بود وداشت با زور مواد منفجره سی 4 رو وسطش جاسازی میکرد . عباس پرسید میخوای چیکار کنی. اون هم با خنده گفت میخواهم تانکر سوخت بنزین رو منفجر کنم. عباس گفت تانکر خالی به چه درد میخوره. اون بنده خدا گفت : خالی چیه برادر!!!!... چندهزار لیتر بنزین توشه. گفت: میخواهی اینجا جهنم درست کنی. اون هم خندید وگفت بهتر از اینه که به دست دشمن بیفته. با بچه های خداحافظی کردیم وعباس هم پاش رو گذاشت روی گاز. توی این دست انذازها بالا و پایین میرفتیم. عباس میگفت تند بریم که الان این بچه های "یشجرعاشورا" با انفجار تانکر سوخت ما رو سوخاری میکنند. همینطور که عقب میومدیم یکی از چرخ های ماشین پنجر شد. از ماشین پیاده شدیم که لاستیک رو عوض کنیم که کاشف به عمل اومد که زاپاس هم پنجره. اونقدر عصبانی شده بودیم که میخواستیم پنج شیش نفری عباس رو کتک بزنیم. چاره ای نبود که ماشین با پنچری عقب بیاد. مجبور شدیم بار ماشین رو سبک کنیم نزدیک پنجاه تا مین ام 19 از ماشین پایین ریختیم و خودمون هم پیاده شدیم وبه عباس گفتیم تو زودتر برو و از پل رد شو و پنچری ماشین رو بگیر تا ما هم خودمون رو میرسونیم. وما هم با پیاده ، مسیر رو عقب اومدیم. از پل که گذشتیم عباسی در کار نبود....یکساعتی منتظر بودیم عباس نیومد با یک وانت اومدیم تا سردشت واز اونجا با مینی بوس اومدیم میاندوآب .... وقتی رسیدیم عباس رفته بود نهار بیار.... وقتی برگشت با پتو رو رو سرش کشیدیم و تا اونجا که میخورد کتکش زدیم.کار که تموم شد عباس گفت خوب حالتون رو گرفتم.... 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 🌹 🔸🔸 ماووت عراق 27 اردیبهشت 67 ✍️✍️✍️ راوی تخریبچی لشگر10 بود توی قرارگاه تاکتیکی منتظر دستور بودیم که اگه کاری پیش اومد انجام بدیم. خبر دادند تو ی مسیربرگشت نیروها از خط یه مشکلی پیش اومده بنده به همراه و عمو یشلاق ()مامور شدیم. مسافتی رو با وانت رفتیم بعد از اون پیاده راه افتادیم به سمت ارتفاعات. بعد از چند ساعت پیاده روی توی شیاری که به سمت ارتفاع میرفت به محل رسیدیم. کف شیار یه پرتگاه به ارتفاع 10 - 12 متر بود که وقتی مجروحان و نیروهایی که میخواستن عقب بیان متوجه این پرتگاه نبودن و تو تاریکی شب سقوط میکردن پایین. با اسماعیل یه کشیدیم و با مسیر رو به سمت چپ مشخص کردیم. موقع برگشتن که توی شناسایی قبل از عملیات چندین بار مسیر رو رفته بود راه رو گم کرد. چند ساعت تو سینه کش ارتفاعات سرگردون بودیم تا بلاخره راه رو پیدا کرد و برگشتیم. اسماعیل به ما میگفت: جون مادرتون یه وقت به کسی نگید من راه و گم کردم.. آبروم میره.... خلاصه موقع برگشتن کلی صفا کردیم و می خندیدیم. یه سرود شیرازی اون موقع پخش شده بود که میگفت: عقاب اسمونهایوم... نهنگ قعر دریایوم... اسماعیل و عمو یشلاق این و برعکس می خوندن و میخندیدیم... نهنگ اسمونهایوم.... عقاب قعر دریایوم... روحشان شاد. 🍃🍃 @alvaresinchannel