eitaa logo
🇮🇷رمان مذهبی امنیتی🇵🇸
5هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
236 ویدیو
37 فایل
💚 #الهی‌به‌دماءشهدائناعجل‌لولیک‌الفرج . . . . 🤍ن‍اشناسم‍ون https://harfeto.timefriend.net/17350393203337 ❤️نذرظهورامام‌غریبمان‌مهدی‌موعود‌عجل‌الله‌تعالی‌ فرجه‌الشریف . . ✍️رمان‌شماره ♡۱۴۴♡ درحال‌بارگذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
📜وصیتنامه شهید📜 ✨بسم الله الرحمن الرحیم 🌟آخر من کجا و شهدا کجا خجالت می‌کشم بخواهم مثل شهدا وصیت کنم.... من ریزه خوار سفره‌ی آنان هم نیستم،  شهید شهادت را به چنگ می‌آورد راه درازی را طی می‌کند تا به آن مقام می‌رسد اما من چه! 🌟سیاهی گناه چهره‌ام را پوشانده و تنم را لخت و کسل کرده، حرکت جوهره‌ اصلی انسان است و گناه زنجیر، من . عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است، مرا کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده، انسان می‌شود، می‌شود، می‌شود، می‌شود . 🌟بعد از مدتی می‌شود و می‌کند و اگر در مستی بگذرانیم و نداشته باشیم.  درد را، انسان نمی‌کشد، انسان نمی‌فهمد، ❌ .❌ 🌟راستی! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شده‌ام؟ بی هوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا نیستیم؟ 🌟خدایا تو هوشیارمان کن، تو مرا بیدار کن، صدای می‌شنوم صدای می‌آید . می‌سوزد اما . 🌟مرضی بالاتر از این چرا درمانی برایش جستجو نمی‌کنیم، از بین رفته . 💫 الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ ما هستیم، مرده‌ام تو مرا دوباره حیات ببخش، خوابم تو بیدارم کن. ✨خدایا! به حرمت پای خسته‌ رقیه (س) به حرمت نگاه خسته‌ زینب (س) به حرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر (عج) به ما حرکت بده. 👣عباس دانشگر 1395/2/2👣 منبع؛ http://amirhoseinri.blogfa.com/pose/33 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
✨ ﴾﷽﴿ ✨ ✨رمان جذاب و مفهومی ⚔ ✨قسمت ۲۸ ✨ترمز بریده دو ساعت نشده بود که حاجی بهم زنگ زد ... با خنده و حالت خاصی گفت: _سلام رزمنده، شنیدم ترمز بریدی ... منم که حالم اصلا خوب نبود.... سلام کردم و گفتم: _نمی دونم معنی این جمله چیه ولی حاجی حالمم افتضاحه. تو رو خدا سر به سرم نزار ... . دوباره خندید و گفت: _پاشو بیا اینجا بهت بگم یعنی چی ... نیای اجازه خروج بی اجازه خروج ... در کمتر از ثانیه ای رفتم پیشش ... پریدم توی اتاقش و با خوشحالی گفتم: _حاجی جدی بهم اجازه خروج میدی؟.... همون طور که سرش پایین بود پرسید: _این داعشی ها اومدن؟ ... فکر کردم سر کارم گذاشته ... خیلی ناراحت شدم ... اومدم برم بیرون که ادامه داد ... _کانادا، آمریکا، آلمان، انگلیس و ... مسلمون ها یا تازه مسلمون هایی که اگر ازشون بپرسی، همه شون شعار سر میدن ... یا از بیخ دلشون سیاه بوده ... یا چنان گم شدن و اسیر شیطان شدن که الان مصداق آیه قرآن، و و سیاهن ... باور کردن این مسیر درسته ... بسته شده و دیگه الان راه نجاتی براشون نیست ... این جایگاه یه مبلغه ... می تونه یه آدم رو ببره جهنم یا ببره بهشت ... . منتظر جوابم نشد ... بلند شد و اجازه نامه رو داد دستم و گفت: _انتخاب با خودته پسرم ... ⚔ادامه دارد.... ✨✨⚔⚔⚔✨✨ ✍نویسنده؛ شهید مدافع حرم طاها ایمانی https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ✨⚔✨✨⚔✨✨⚔
┏◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚┓ ☆اَلابِذِکرِالله‌تَطمَئِنَّ‌القُلوب ☆☆رمان بلند امنیتی-بصیرتی-عاشقانه ☆ ☆☆قسمت ۹۷ و ۹۸ تا درخانه ماشین می‌آید.تمام تابلوها را با احتیاط توی صندوق جای میدهد و بعضی را هم صندلی عقب میگذارد.تا بخواهم پول را حساب کنم؛او خودش را جلو کشیده و پول را هم پرداخت کرده!تشکر میکنم. وقتی تاکسی میرسد. پیاده میشویم. پیرمرد خم میشود و در صندوق را باز میکند.به ساعت مچی‌ام نگاه میکنم و میبینم هنوز یک ربع دیگر به قرارمان مانده.تابلوها را کناردیوار تکیه میدهم و گوشه‌ای می‌ایستم.هرچه بالا و پایین میکنم میبینم واقعا هیچ دختری اگر در جایگاه من بود دل به پیمان نمیداد.اصلا عشق معروف است به دشمن منطق و عقل، حال من شده ام و و که تنها برای پیمان بیناست و برای او شنواست.درخیال عاشقی سیرمیکنم که کیانوش را میبینم.قبل از اینکه سوالی کنم خودش میگوید: _هرچی بوق زدم متوجه نشدی.بعدم‌دیدم وسیله داری گفتم بیام کمک. سه تابلو را من برمیدارم و توی ماشین میگذارم.کیانوش اجازه نمیدهد برای بردن بقیه اش همراهی کنم.خودش تمام تابلو ها را با احتیاط میچیند.با نشستنش اندکی خودم را جمع و جور مکنم. _خوبی؟ سعی دارم لبخندی بزنم. _آره. قیافه‌ی متفکرانه ای به صورت میدهد. _آخه فکر کردم معذبی. وانمود میکنم که نه خوب هستم.رسیدیم. تا به طبقه‌ی سوم برسیم نفسم بریده بریده بیرون می آید.از نزدیک شدنش میفهمم میخواهد دستم را بگیرد و کمکم کند،من هم سریع دستم را از نرده جا میکنم.انگار متوجه میشود اما خاموش میماند. _الان که میز و صندلیها رو هم بیارن. سری تکان میدهم که یعنی شنیدم. او واقعا سنگ تمام گذاشته بود؛صدای بوق کامیون باعث میشود او دوان دوان پله ها را پایین برود.کمی بعد صدای خوردن وسایل به دیوار و قدم گذاشتن درپله‌ها درگوشم میپیچد‌.میز و صندلیها را بدون چیدن در هال پخش میکنند.نیم ساعتی کارشان طول میکشد.همین که کیانوش دست به جیبش می برد جلو می روم و زودتر از او دستمزد کارگرها را پرداخت میکنم.از قیاقه‌اش نارضایتی می بارد اما سکوت میکند تا آنها بروند. _چرا نذاشتی حساب کنم؟ _برای این که شریکیم.من نمیخوام فقط تابلو هام رو به نمایش بزارم.ببین، سهم و اینا برام مهم نیست اما تو بیشتر از یه شریکت داری هزینه میدی.پس ازین به بعد واقعا یه شریک باش نه چیز دیگه ای! تو همینقدر که همچین مکانی رو برام ترتیب دادی خودش خیلیه! _من منتی رو سرت نمیزارم که اینقدر میترسی. _منظور من این نیست!من کلا دوست دارم مستقل باشم و کسی برام دل نسوزونه. اینطور که از چوب های سرخ صندلی و میز ها معلوم است،میفهمم چوب درخت آلبالو باید باشد!او گرانترین چیزها را انتخاب کرده.این کیانوش خان که برای تو دایه عزیزتر از مادر شده، اگر بفهمد تو از اعضای سازمان هستی کت بسته تحویل ساواک میدهد! تا ظهر صندلی و میزها را چیده‌ایم.خیلی برایم جای سوال است که چرا برای چیدن میز ها مستخدم نگرفت؟ بعدشم هرچه او گفت مستخدم انجام بدهد. برایم عجیب است، او کارهای شخصی اش را هم دیگران انجام میدهند! قصد رفتن میکنیم. هوای ماشین دم دارد. شیشه را پایین میکشم. _رویاخانم؟ میشه امروز باهم ناهار بخوریم؟ نه نیار! من باید بعدش تا شب برم سرکار. حرفهای کیوان در ذهنم جولان میدهد.با خودم فکر میکنم بعد از ناهار بروم و تعقیبش کنم.قبول میکنم و بعدش میپرسم: _تو کجا کاری میکنی؟ _چه فرقی میکنه؟هرجا که یه لقمه نون بدن! _لقمه‌ی نون؟ چه لقمه‌ی چرب و نرمی برات میگیرن که از توش خونه و ماشین لوکس درمیاد؟ به ما هم بگو! جواب سربالایی را حواله‌ام میکند: _این روزا باید لقمه تو بزرگ برداری.من هر جا که سود برام داره کار میکنم. فرقی هم نداره چه اداره و زیر نظر چه وزیری باشه! ماشین جلوی یک رستوران مجلل ایستاد. من زیاد اهل رستوران و کافی شاپ نبودم و اگر هم جایی رفته ام فست فودی های ساده را ترجیح میدادم.صدای بهم خوردن چنگال و کارد گوشهایم را به خود میخواند. بعد از اتمام غذا منتظر میشوم او هم اخرین لقمه را بردارد. _ شما از کی تا کی سرکار میرین؟ _ بستگی داره؛ مشخص نیست. به طرف صندوق میرود.پول را میپردازد. جلوتر از او از رستوران بیرون می‌آیم.نقشه ام را بررسی میکنم و میگویم: _من میخوام پیاده برم. با چشمان گرد شده میپرسد: _پیاده؟ این همه راه؟ برای ماست مالی گندی که زدم لبخند میزنم. _خب همه‌ی راه که منظورم نیست.تاکسی هم میگیرم. _خب ماشین که هست. تا هرجا که میخوای میرسونمت. _نه ممنون.من خودم میخوام برم هتل و میخوام یه گشتی هم بزنم.شما برو! بخاطر محکم بودن فعل برو دیگر حرفی نمیماند.به طرف ماشین میرود.به ظاهر کمی از ماشین اش عبور میکنم.بعد از اینکه وارد خیابان اصلی میشوم برای تاکسی دست تکان میدهم.اولین ماشینی که... ☆ادامه دارد..... ☆☆نویسنده؛ مبینا رفعتی(آیه) ☆ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ┗◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛┛
┏◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚┓ ☆اَلابِذِکرِالله‌تَطمَئِنَّ‌القُلوب ☆☆رمان بلند امنیتی-بصیرتی-عاشقانه ☆ ☆☆قسمت ۱۸۵ و ۱۸۶ _تو اونو میشناسی؟ میدونی اگه اون نبود معلوم نیست چه بلایی تو این شهر خراب شده سرم می اومد؟؟؟ فکر میکنی تو این چند روزی که از زندان آزاد شدم، سازمان منو تو پر قو خوابوند؟؟ اصلا سازمان تره ای برام خورد کرد؟ نه! اگه همون دختر نبود منم امروز جلوت نبودم. اون بهم جا داد. اگه اون نبود یا از سرما توی خیابون یخ زده بودم یا هم تو این خیابونای لعنتی میمردم... حرفم را با کلمه‌ی "بسه" قطع میکند.رنگ صورتش به سرخی میزند. _بسه! ببین من کاری ندارم اون خوبه یا بد. تو مضنونی و باید این لک رو از دامنت پاک کنی. خودتم میدونی این رفتن شاه حکمتی داره و پیروزی نزدیکه. اگه اعتبارتو الان از دست بدی نمیتونم بهت قول بدم که بتونم زندگی مرفه تری از پدرت برات بسازم. خب؟ _ باید چیکار کنم؟ _کاری که همیشه میکردی.اولا ازون دختره جدا میشی و ثانیا از سازمان اطاعت میکنی.اگه الان بازیگوشی کنی تموم زحماتمون از دست میره.ببین رویا! یه چیزی رو خوب بهت بگم. تا به اون چیزی که حقمه نرسیدیم مجبوریم تلاش کنیم. حالا چه میخوای باشی و چه نباشی. من باید سهممو از سالهای تلف شده‌ی عمرمو بگیرم. مفهومه؟ آنقدر با قاطعیت صحبت میکند که نمیتوانم نه بیارم. او را و کرده است. اگر هم برخلافش حرف بزنم حتما به ضررم خواهد بود. _بهتره از همین حالا اون دخترو فراموش کنی. باید ازش ممنون بود نه مدیون. هر وقت تصمیمت قطعی شد بیا بالا.باید برای این موضوع با بالایی‌ها صحبت کنیم تا اون سوتفاهمات برطرف بشه. تنها در جوابش به باشه ای اکتفا میکنم.او میرود و من روی پله ها وا میروم.به پیشانی‌ام میکوبم و در دل میگویم خاک بر سر بزدلت کنن! تو حتی یه جمله از حرفای نرگسو هم بهش نگفتی.من با این همه ترس لیاقت دوستی با نرگس را ندارم.نمیدانم چرا اما کم‌کم را درک میکنم: "خدایا... تو فقط خدای امثال نرگس و حاج رسول باش. ولی یه جواب بهم بده... آخه چرا من باید نیامده از کسانی که از تو هستند و به دلم می نشینند دل بکنم؟خدا! معلومه تو دوستشون داری و نمیخوای منو هم قاطی بنده هایی مثل اونا کنی‌.حقم داری... منم نباید گله ای داشته باشم اما ای کاش اینا رو سر راهم نمیذاشتی." فین‌فینی میکنم و به طرف در میروم.دست در جیب‌میکنم. کاغذ را درمی‌آورم.شماره‌ی خانه‌ی نرگس است. زیر کاغذ هم نوشته که اگر کاری با او داشتم زنگ بزنم.با دیدن این مهربانی دلم به لرزه درمی‌آید.بی‌هیچ مقدمه ای اشک از چشمانم باریدن میگیرد.با خود میگویم: "خدایا چرا منو تو همچین شرایطی میزاری؟ چرا انتخابام باید اینجوری باشه؟" شماره‌ را میگیرم که صدای نرگس در آن میپیچد. قدرت گذاشتن تلفن را هم ندارم. الو های نرگس و بعد صدا زدن اسمم، مثل دیوانه‌ها اشک میریزم. _چرا حرف نمیزنی رویا؟ اتفاقی افتاده؟ شوهرتو پیدا کردی؟ گوشهایم طاقت شنیدن دلسوزی هایش را ندارد. _الو؟ منم رویا. نَ.. نرگس نگران نباش. من خوبم و شوهرمو پیدا کردم. میخندد.در دل میگویم کاش اینقدرمهربان و دوستداشتنی نبودی.مدام ذکر الحمدالله بر زبان میچرخاند. _چرا گریه میکنی عزیزم؟ دلم تاب نمی‌آورد که دورغ تحویلش بدهم. _ببین نرگس میخوام یه چیزی بگم اما بعدش سرزنشم نکن.من میدونم ترسوام و تو خیلی شجاعی اما چیکار کنم؟ دستو پامو بستن و کاری نمیتونم بکنم.امروز مجبورم دیگه تو رو نبینم اما فقط تو این دنیا ولی من هر روز توی خیالم با تو حرف میزنم. فقط اینو بدون که خیلی شرمنده‌م. من بد کردم اما چاره‌ای ندارم.باید راهی رو که رفتم تا آخر برم وگرنه اتفاقات خوبی نمیوفته... شیشه‌ی بغض در گلویم خورد میشود.دیگر نمیتوانم ادامه بدهم.صدایی از او نمی‌آید. از فرصت استفاده میکنم و سریع تلفن را به سر جایش برمیگردانم.توان ایستادن ندارم.پشت به دیواره‌ی کیوسک روی زمین ولو میشوم.تا میتوانم زار میزنم.صدای ضربه‌زدن به شیشه‌ی کیوسک گریه.ام را قطع میکند.مردی اشاره میکند تا بیرون بیایم.با دلی رنجور بیرون می‌آیم.قبل از ورود به خانه اشکهایم را پاک میکنم و با شیری که در راه رو است صورتم را میشویم.بالا میروم.تقی به در میزنم و وارد میشوم.یک مرد در کنار پیمان نشسته.نگاهم را به پیمان میدهم و میگویم: _میخوام صحبت کنیم... خصوصی! پیمان به پشت آن مرد میزند: _من بقیه اشو راه میندازم یعقوب تو برو. او هم با گفتن با اجازه اتاق را ترک میکند. _تصمیمتو گرفتی؟ به سختی "بله" را به گوشش میرسانم.لبخندی پیروزمندانه‌ای میزند: _خب؟ _اعتماد سازمانو جلب میکنم. سعی در خفه کردن بغض ته نشین شده در گلویم را دارم. _خب...آفرین! تو بهترین تصمیم رو گرفتی.بهتره از همین حالا دنبال اعتماد سازمان باشیم. ☆ادامه دارد..... ☆☆نویسنده؛ مبینا رفعتی(آیه) ☆ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ┗◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛┛