💢#تهدید ایران در خاک خودش!!
نخستوزیر صهیونیستها که به مجمعالجزایر #دیلمون به عنوان خاک دور افتاده وجداشده ایران #سفر و آنجا را با قدمها ناپاک خودش #نجس کرده، گندهگویی را از حد گذرانده و به قول معروف در خاک اشغالی ایران، زباندرازی کرده است. بنت که در گفتوگو با #روزنامه وابسته به #خانواده اشغالگر آل خلیفه گفته بود که شب و روز در حال #جنگ با ایران و همپیمانانش در منطقه است، بهتر از همه آینده را میداند و میفهمد که 10 سال آینده منطقه #خلیج_فارس و همه آسیای غربی با امروز متفاوت خواهد بود.
همانگونه که #فلسطین توسط انگلیس به صهیونیستها داده شد تا با اشغال خاک یک ملت، کشوری جعلی بسازند آل خلیفه هم با حمایت انگلیسیها مجمع الجزایر #ایرانی دیلمون را اشغال کرده و فکر میکنند که تا همیشه در آنجا حکومت خواهند کرد. کوتوله حاکم بر #منامه که فکر میکند با دعوت از یک صهیونیست در #خاک اشغالی ایران میتواند برای خودش #امنیت بخرد بهتر از همه میداند که اگر روز #موعود نزدیک است و فرزندان #ایران قبل از مرگش گوشش را خواهند برید تا پس از شاپور دوم در #کتاب ها بنویسند..
#اخبار_تحولات_منطقه
#قاسم_بن_الحسن
@baghdaad0120
✨
#کلام_شهید
«وصیت من به دخترانی که عکس هایشان را در شبکه های اجتماعی میگذارند،این است که این کار شما باعث می شود امام زمان علیه السلام خون گریه کند.بعداز اینکه وصیت و خواهشم را شنیدید به آن عمل کنید.زیرا ما می رویم تا از شرف و آبروی شما زنان دفاع کنیم .مانند خانم حضرت زهرا سلام الله علیها باشید».
#شهید_مهدی_محسن_رعد
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
❖أََجْوَدُ النّاسِ مَن جادَ بِنَفسِه وَ مالِهِ فی سبیل الله تعالی.
❖سخاوتمندترین مردم آن کسی است که جان و مال خود را جوانمردانه در راه خدای متعال تقدیم نماید.
امام جعفر صادق(ع)
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
✨
زینب (س) از معرکهها دید تو را
خوش بحالت که پسندید تو را
#فداییزینب
#کلنا_عباسک_یا_زینب
#قاسم_ابن_الحسن
@Baghdad0120
baghdad0120
🍃همراهان بزرگوار ✨سلام علیکم✨ هرشب با رمان های عاشقانه های شهدایی🌷 در خدمتتون هستیم #
🍃همراهان بزرگوار
✨سلام علیکم✨
هرشب با رمان های
عاشقانه های شهدایی🌷
در خدمتتون هستیم
#قسمت_شانزدهم
داستان( #مجـیـــر )
🍃✨
💎بسم الله الرحمن الرحیم 💎
📝 #قسمت_شانزدهم
توی دزفول دیگر تنها نبودیم.
آقای پازوکی و خانمش آمدند پیش ما، طبقه ی بالا.
آقای صالحی تازه عقد کرده بود و خانمش را آورد دزفول.
آقای نامی، کریمی، عبادیان، ربانی و ترابیان هم خانواده شان را آوردند آن جا.
هر دو خانواده یک خانه گرفته بودند. مردها که بیشتر اوقات نبودند.
ما خانم ها با هم ایاق شده بودیم، و یک روز در میان دور هم جمع می شدیم. هر دفعه خانه ی یکی.
یک عده از خانواده ها اندیمشک بودند؛ محوطه ی شهید کلانتری.
آن ها هم کم کم به جمعمان اضافه شدند.
از علی می پرسیدم:
چند تا خاله داری؟
می گفت: یک لشکر.
می پرسیدم: چند تا عمو داری؟
می گفت: یک لشکر.
نزدیک عملیات بدر،
عراق اعلام کرد دزفول را می زند. دزفولی ها رفتند بیرون شهر.
می گفتند: وقتی می گوید، می زند.
دو سه روز بعد که موشک باران تمام می شد برمی گشتند.
بچه های لشکر می خواستند خانم ها را بفرستند شهرهای خودشان، اما کسی دلش نمی آمد برود.
دستواره گفت:
همه بروند خانه ی ما اندیمشک.
من نرفتم. به منوچهر هم گفتم.
ادعا داشتم قوی هستم و تا آخرش می مانم.
هر چه بهم گفتند، نرفتم. پای علی میخ چه زده بود؛
نمی توانست راه برود،
بردمش بیمارستان.
نزدیک بیمارستان را زده بودند؛
همه ی شیشه ها ریخته بود. به دکتر پای علی را نشان دادم.
گفت: خانم توی این وضعیت برای
میخچه ی پای بچه ات آمده ای این جا؟ برو خانه ات.
برگشتم خانه، موج انفجار زده بود در خانه را باز کرده بود.
هیچ کس نبود. توی خانه چیزی برای خوردن نداشتیم.
تلفن قطع بود. از شیر آب گل می آمد. برق رفته بود.
با علی دم در خانه نشستیم.
یک تویوتا داشت رد می شد. آرم سپاه داشت.
براش دست تکان دادم از بچه های لشکر بودند.
گفتم: به برادر صالحی بگویید ما این جا هستیم، برایمان آب و نان بیاورد.
آقای صالحی مسئول خانواده ها بود.
هر چه می خواستیم به او می گفتیم. یکی دو ساعت بعدآمد.
نگذاشت بمانم ما را برد خانه ی دستواره....
با چند تا از خانم ها رفته بودم بیمارستان برای کمک به مجروح ها، که گفتند منوچهر آمده.
پله ها را یکی دو تا دویدم.
از وقتی آمده بودم دزفول، یک هفته ندیدن منوچهر برایم یک عمر بود.
منوچهر کنار محوطه ی گل کاری بیمارستان منتظر ایستاده بود.
من را که دید ، نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد.
گفت:«نمی دانی چه حالی داشتم. فکر می کردم مانده اید زیر آوار.
پیش خودم می گفتم حالا جواب خدا را چی بدهم؟»
دستم را حلقه کردم دور گردن منوچهر.
گفتم: وای منوچهر آن وقت تو می شدی همسر شهید.
اما منوچهر از چشم های پف کرده اش فقط اشک می آمد.
شنیده بود دزفول را زده اند. گفته بودند خیابان طالقانی را زده اند. ما خیابان طالقانی می نشستیم.
منوچهر می رود اهواز،
زنگ می زند تهران که خبری بگیرد.
مادرم گریه می کند و می گوید دو روز پیش کسی زنگ زده و چیزهایی گفته که زیاد سر در نیاورده.
فقط فکر می کند اتفاق بدی افتاده باشد.
روزی که ما رفتیم اندیمشک،
حاج عبادیان شماره ی تلفن همه مان را گرفت که به خانواده ها خبر بدهد.
به مادرم گفته بود: مدق الحمدالله خوب است.
فکر نمی کنم خانمش زیر آوار مانده باشد.
مدق از این شانس ها ندارد.
به شوخی گفته بود
مادرم خیال کرده بود اتفاقی افتاده
و می خواهند یواش یواش خبر بدهند.
منوچهر می رود دزفول.
می گفت:« تا دزفول آن قدر گریه کردم که وقتی رسیدم توی کوچه مان،
چشمم درست نمی دید.
خانه را گم کرده بودم.»
بچه های لشکر همان موقع می رسند
و بهش می گویند ما اندیمشک هستیم
اول رفتیم به مادرم زنگ زدیم
و خبر سلامتی را دادیم،
بعد توی شهر گشتیم
و من را رساند شهید کلانتری.
قبل از این که پیاده شوم،
گفت:«نمی خواهم این جا بمانید.
باید بروی تهران»
اما من تازه پیداش کرده بودم.
گفت:«اگر این جا باشی و خدای نکرده اتفاقی بیفتد،
من می روم جبهه که بمیرم.
هدفم دیگر خالص نیست فرشته به خاطر من برگرد.»
🌸 شادی روح حضرت زهرا (س) صلوات
⏪ادامه دارد.....
☑️ زندگی واقعی یک شهید در ساعات مختلف
💠اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً
@Baghdad0120
#یاران_گمنام_شهید_سلیمانی
#رمان_جذاب
#رمان_خواندنی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
منتقم خون خدا!
قسم به تمام ثانیههایی که زینب شکست ولی برخاست…
و زمین خورد اما ایستاد؛
جهان ما آمدنت را کم دارد…
فقط به خاطر زینب ظهور کن!
بحقّ زینب سلام الله علیها…
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120