eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.6هزار دنبال‌کننده
412 عکس
387 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_دو🎬: داوود از دنیا رفت و تاج و تخت و میراث نبوتش را برا
🎬: طاغوت ها در میدان جولان میدادند و پسر بزرگ حضرت داوود هم بازیچه ی دستشان بود، برای آنها شخصی که بر مسند حکومت تکیه داده بود مهم نبود، برایشان مهم این بود که این حکومت به سلیمان که نبی خداوند پس از داوود بود نرسد تا حکومت از دست پیامبران بیرون آید. طاغوت ها و منافقین دور گرفته بودند که خبر از شهر بیرون رفت به گوش ارمیا رسید. ارمیا یکی از مؤمنین و اولیاء الله بود که بین مردم مقبولیت خاصی داشت، او یکی از یاران حضرت داوود بود که در کوه و بیابان به عبادت خداوند مشغول بود. ارمیا در غار دستش به سمت آسمان بلند بود و مشغول راز و نیاز به درگاه خداوند بود که یکی از مؤمنین در حالیکه از کوه بالا آمده بود و نفس نفس میزد داخل غار شد و کنار ارمیا نشست و گفت: سلام بر برادرم ارمیا.. ارمیا مناجاتش را تمام کرد و رویش را به سمت اسحاق نمود و گفت: سلام بر برادرم اسحاق، خوش آمدی! چه شده که یاد من نمودی و چگونه مرا پیدا کردی؟! اسحاق لبخندی زد و گفت: به بویت به اینجا کشیده شده ام، همه می دانند که ارمیا را در کوه و بیابان باید یافت، امری مهم پیش آمده و به کمک شما احتیاج داریم. ارمیا چشمانش را ریز کرد و گفت: چه کمکی از دست من برمی آید در حالیکه دانشمندی چون سلیمان نبی سکان دار کشتی جامعه شده است؟! اسحاق سرش را پایین انداخت و گفت: نکته همینجاست، اینک کسی جز سلیمان بر تخت حکومت تکیه زده. ارمیا با تعجب گفت: چه می گویی؟! مگر امکان دارد؟! مگر انتخاب خدا سلیمان نبود؟! مگر داوود این انتخاب را به گوش بنی اسراییل نرساند؟ خودم در جلسات متعددی که همراه داوود بودم با چشمان خود دیدم و با گوش هایم شنیدم که بارها و بارها داوود، سلیمان را وصی و جانشین خود در حکومت و نبوت قرار داد و برای او از مردم بیعت گرفت و همه با او بیعت کردند، الان چگونه می شود که این بیعت را فراموش کرده باشند و چه کسی جرأت کرده که حرف داوود نبی و امر خداوند را نادیده بگیرد و بر تخت سلطنت جلوس کند؟! اسحاق نفس بلندی کشید و گفت: بعد از تدفین حضرت داوود، منافقینی که در طول سالها خود را پنهان کرده بودند و با جلسات مخفیانه در ارتباط بودند، با برنامه و نقشه ای از پیش تعیین شده وارد میدان شدند و سلیمان را خلع و برادر بزرگ سلیمان را بر تخت نشاندند و عجیب اینکه مردم همه با او بیعت کردند و سفارش های داوود را نادیده گرفتند و اینک جمعی از مؤمنین مرا به نزد شما فرستادند تا اینکه اخبار را به اطلاعتان برسانم و تا دیر نشده و دین خدا را از مسیر اصلی اش منحرف نکرده اند کاری کنید تا حق به حق دار برسد و امر خداوند به سرانجام برسد ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
🖤🖤🖤🖤🖤 «مادر عالم» اینجا در این مسجد یک معرکه برپاست... در بین این مسجد.... مردی به مانندِ ....خورشید نورانی دستان او بسته....دلگیر از این دنیاست بیرون این مسجد تک مادری میرفت دستی به دیوار و دستش به یک پهلو... قدش خمیده بود... گویا ،سن او بالاست.... چون می فِتاد، برمی خواست... هم چادرش خاکی.... هم ردِ خون برجاست.... دنبالِ او ،طفلی هراسان... زیر لب می گفت : بابم چرا بردند؟!! آن مرد ،مادر را چرا می زد؟! اینجا چرا غوغاست؟! نزدیکِ خانه شد.... خود را رساند بر در.... این در پر از آتش.... آن میخِ در خونین.... مادر ، به زیر لب... هم با خودش می گفت : یابن الحسن بشتاب.... یابن الحسن بشتاب.... دستانِ بابت را.... بستند این نا مردان... مادر بیا ، بشتاب... این غنچه پر پر شد... چون آن نقاب.... از صورتش افتاد... خاکم به سر ای وای.... این مادرِ من بود.... بَل مادر عالم...‌ جانم به قربانت... ای مادرِزیبا..... ای کاش من بودم.... آن میخِ در.... اندر تنم می رفت.... خاکم به سر مادر... صد اُف به تو دنیا :ط_حسینی @bartaren 🖤🖤🖤🖤
کی شود ،مهدی بیاید، انتقام سیلی مادر ستاند....تقدیم به شما ....امیدوارم بر دلتان بنشیند. باز باران با بهانه، بی بهانه.... می شود ازدیده ی زینب روانه😭 باز هِق هِق مخفیانه.... کزستم های نامردان زمانه یادم آرد پشت آن در شد شکسته بازو و پهلوی مادر... یک لگد آمد به شانه بابِ من بردند زخانه مادرم ناباورانه درپی شویش روانه آخ مادر؛ تازیانه، تازیانه😭 باز باران با بهانه غسل و تدفین شبانه دید پهلو ،سینه و بازو و شانه وای مادر؛ گریه های حیدرانه😭 باز باران با بهانه... اشکهای کودکانه... روی قبری مخفیانه.... بازباران با بهانه بی بهانه گشته از دیده روانه... کودکانه... زینبانه... حیدرانه... غربتانه... مخفیانه... لرزیده شانه با بهانه,بی بهانه😭😭 التماس دعا... 🖤دلگویه.........طاهره سادات حسینی @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_سه🎬: طاغوت ها در میدان جولان میدادند و پسر بزرگ حضرت دا
🎬: تا ارمیا این خبر را شنید از سریع از جا بلند شد و رو به اسحاق گفت: برخیز برویم که وقت نشستن نیست، جایی که ولی خدا خانه نشین شده نباید تماشاچی باشیم، باید آستین بالا زد تا امر خداوند به سرانجام برسد و با زدن این حرف از غار بیرون رفتند. ارمیا با شتاب خود را به اورشلیم رساند و به خانه ی داوود نبی رفت و سراغ سلیمان را گرفت. سلیمان در اتاقی با خدایش خلوت نموده بود که خبر ورود ارمیا را به او دادند. سلیمان لبخندی زد،زیرا ارمیا بوی پدرش داوود را می داد، آری اولیاء الهی رنگ و بویشان شبیه به هم است. سلیمان به استقبال ارمیا رفت و ارمیا او را در آغوش گرفت و گفت: سلام یا نبی خدا! مرا ببخش که از حال شما غافل شدم، حال که آمده ام جای تعلل نیست، آماده شو که باید به نزد قوم برویم. سلیمان بوسه ای بر شانه ی ارمیا زد و گفت: خدا شما را حفظ کند که اینگونه برای احقاق حقی که خداوند برای من قرار داده مرا یاری می کنید، همانا که این قوم عهد و بیعتی را که در حضور پدرم حضرت داوود با من بستند به فراموشی سپردند، برادر مرا جایگزین من نمودند و مرا به کنج عزلت فرستادند و هیچ کس به سمت من نیامد ارمیا سلیمان را بر مرکبی نشاند و خود افسار آن مرکب را به دست گرفت و کوچه به کوچه و محله به محله می رفت و می گفت: ای مردم! ای قوم بنی اسرائیل! شما را چه می شود؟! چرا هنوز داغ رفتن داوود سرد نشده حرفهایش را به فراموشی سپردید؟! مگر فراموش کردید که داوود بارها و بارها و در مجالس متعدد سلیمان را ولی خدا و پیامبر پس از خود و جانشین خود معرفی نمود و از شما برای او بیعت گرفت؟! مگر نمی بینید و نمی دانید که در این قوم، پرهیزکارترین و دانشمند ترین آن سلیمان است؟! شما به بهانه ی سن کم او، او را از مقامی که حقش بود خلع کردید و بیعت و عهد خود را نادیده گرفتید؟! مگر شما قضاوت های سلیمان را در مجالسی که عالمان بنی اسرائیل از قضاوت بازمانده بودند ندیدید؟! مگر شما خود به هوش و ذکاوت و علم سلیمان اقرار ننمودید، پس چرا اینک وضع شما چنین است و پیامبرتان را خانه نشین کردید و کسی را برای سردمداری برگزیدید که لیاقتش را ندارد و آن جایگاه برای او نیست؟! ارمیا حرفهای روشنگرانه میزد و عهدهای قدیم مردم را با داوود گوشزد می نمود و از طرفی ارمیا مقبولیت عمومی داشت، همه ی بنی اسرائیل او را قبول داشتند و حرفش را می پذیرفتند. پس هر کس که سخنان ارمیا را می شنید، از کرده ی خود اظهار پشیمانی می کرد و با سلیمان به عنوان نبی خدا و جانشین داوود بیعت می کردند. ارمیا چندین روز سلیمان را در مناطق و شهرهای مختلف به این طریق گرداند و همه ی مردم با سلیمان بیعت نمودند و با این بیعت، پشتوانه ی سلیمان قوی شد و خیلی زود بر تخت سلطنت جلوس نمود و کرسی را که از او غصب کرده بودند، با کمک ارمیا به دست آورد. حالا قرار بود حکمرانیی آغاز شود که نامش تا دنیا دنیاست بر سر زبان ها باشد و در اینجا بود که ابلیس احساس خطر کرد، او می بایست کاری کند تا سلیمان نتواند در اقامه ی دین خدا موفق شود، پس... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_چهار🎬: تا ارمیا این خبر را شنید از سریع از جا بلند شد و
🎬: همه جا تاریک و کبود بود و سیاهی در مجلس موج میزد، سکوت بود و سکوت که ناگاه فریاد ابلیس بلند شد: مگر نمی بینید، سلیمان بر تخت سلطنت جلوس کرده! چقدر به شما گفتم که نباید بگذارید این اتفاق بیافتد، مگر از زمان بوجود آمدنتان به همه ی شما سفارش نمی کردم، اولا مردم را فریب دهید که دور پیامبر خدا را خلوت کنند و از آن مهم تر نباید بگذاریم که حکومت و پیامبری یک جا جمع شود، یعنی باید برای مردم جا بیافتد که یک پیامبر نمی تواند پادشاه و حاکم هم باشد، باید طوری عمل کنیم که برای مردم قابل پذیرش نباشد پیامبر خدا، حاکم مسلمین باشد باید برای مردم جا بیاندازیم که دین از سیاست مسیرش جداست و اگر اینگونه شد ما توانسته ایم جلوی اقامه ی درست دین را بگیریم و حزب الله نمی تواند جلوی حزب ما قد علم کند. اما..اما شما کاهلی کردید، شما به وظیفه ای که بر عهده تان گذاشتم درست عمل ننمودید، این از زمان داوود که ما نتوانستیم به هدفمان برسیم و این هم زمان سلیمان... به شما بگویم، اگر باز هم تعلل کنید، سلیمان در اقامه ی دین خدا موفق میشود و مردم فوج فوج به این سمت هجوم می آورند و از ما گریزان می شوند. ابلیس نگاهش را بین شیطانک ها و سرداران سپاهش چرخاند و با فریادی بلند تر که آتش از آن زبانه می کشید و عمق عصبانیتش را نشان می داد گفت: فرمان دادم به هر طریق ممکن جلوی حکومت سلیمان بایستید و با ترفندها اجازه ندهید حاکم جامعه شود، اما در وظیفه ی خود قصور کردید و حالا هم نتیجه اش را می بینید، با چشم خود می بینید که سلیمان در هر مجلسی که می نشیند دم از پنج کلمه ی مقدس می زند، خودتان شاهد بودید که چقدر ما شیاطین تلاش کردیم تا حس حسادت بنی اسرائیل را به پنج کلمه ی مقدس شعله ور سازیم اما اینک سلیمان با عملکردش تمام آن زحمات ما را به باد می دهد، او در تمام مجالس وعظش از قدرت پنج کلمه ی مقدس که به قدرت خداوند وصل است سخن می گوید و تقریبا تمام بنی اسرائیل را به سمت این پنج کلمه ی مقدس متمایل کرده، فراموش نکنید شما سردار سپاه من نشدید مگر برای اینکه این پنج کلمه ی مقدس را از یادها ببرید چرا که آنان نماینده ی خداوند و نوری از انوار خداوند در روی زمین هستند و اگر مردم به سمت این پنج کلمه ی مقدس کشیده شوند دیگر کار ما شیاطین تمام است، اینک سلیمان در هر کجا می رود از قدرت این پنج نور خصوصا نور دوم، علی بن ابیطالب سخن می گوید، سلیمان آنچنان عمل نموده که کوچک و بزرگ بنی اسرائیل بدون اینکه علی بن ابیطالب را ببینند عاشق او شده اند و مدام ذکر و نام «ایلیا» بر زبانشان جاری ست و بدانید اگر چنین پیش برود و همه با هم ذکر علی را بگویند خداوند به حرمت ایلیا هیچ گنهکاری در این سرزمین نمی گذارد و همه و همه جز نجات یافتگان از دوزخ می شوند در این هنگام ابلیسکی از جا بلند شد و گفت: ای ابلیس بزرگ! ما چه کنیم؟! تو خود بهتر می دانی که قدرت پنج کلمه ی مقدس بسیار زیاد است ما تمام تلاش خود را می کنیم اما با قدرت ایشان برابری نمی کند. ابلیس نگاه خیره اش را به آن ابلیسک دوخت و گفت: شما نخواهید توانست در مقابل پنج کلمه ی مقدس قد علم کنید، اما می توانید از جهل مردم استفاده کنید و آنها را فریب دهید، من به شما دستور می دهم به میان مردم بروید، تجسم یابید و مرئی شوید و به مردم سحر و ساحری یاد دهید و طوری وانمود کنید که قدرت سحر و ساحری از قدرت پنج کلمه ی مقدس بیشتر است، اینگونه مردم به سمت شما و ساحری کشیده می شوند و سپس به جای خداوند، مرا عبادت خواهند نمود. ابلیس که چنین گفت: فریاد شوق از جمع ابلیسک بلند شد، آنها با تجسم یافتن و مراوده با انسان ها بهتر می توانستند به اربابشان ابلیس خدمت کنند، پس همگی به سمت زمین و میان مردم هجوم آوردند و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_پنج🎬: همه جا تاریک و کبود بود و سیاهی در مجلس موج میزد،
وقتی این قسمت داستان را می نوشتم دلم گرفت😔 سلیمان نبی که آنهمه از حکومتش خواندیم و شنیدیم، یکی از مریدان مولای ما علی بن ابیطالب علیه السلام بود به نظرتون اگر در زمان علی علیه السلام بود و میدید که مردم زمانه با نور دوم و نور سوم از پنج نور مقدس چه رفتاری کردند،چه می کرد؟ بی شک اگر میدید که دست علی را بستند و پهلوی زهرا را شکستند به بادی که در اختیارش بود دستور می داد تا مدینه را کن فیکون کنند و دیگر هیچ اثری از سقیفه و مردم ظالم و بی وفای آن دوران نماند... دلم آتش گرفت برای غربت علی و زهرا... دلم آتش گرفت برای غربت پنج کلمه ی مقدس! همانان که دنیا به بهانه ی خلقت ایشان خلق شد و همه چیز بر گرد مدار وجود آنان موجود شد و می گردد چه کردند با انوار الهی!😭😭😭 آجرک الله یا بقیه الله....
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_پنج🎬: همه جا تاریک و کبود بود و سیاهی در مجلس موج میزد،
🎬 جمیع سرداران ابلیس به فرماندهی شیطان رجیم به سمت مردم هجوم آوردند تا عملیات مثلث را انجام دهند. حضرت سلیمان اقتدار حضرت داوود وتمام قدرت های معنوی او منطق الطیر،فصل الخطاب و... را به ارث برده بود و از طرفی مدام عهدهای پیشین را برای مردم بنی اسرائیل یاداوری می کرد و از محمد و آل محمد می گفت، او به مردم توصیه می کرد هر کجا که زندگی بر آنها سخت گرفت دست توسل به دامان پنج کلمه ی مقدس بزنند، حضرت سلیمان ارادت خاص و ویژه ای به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب داشت و مردم را نیز به سمت ایشان راهنمایی مینمود. در این شرایط همه ی شیاطین، نیروهای شر و کفار دست به دست هم دادند تا حکومت نوپای سلیمان نبی را نابود کنند تا مانع این شوند که مردم به سمت کلمات مقدس و اقامه ی دین خدا آیند. شیاطین عملیاتی را طراحی کردند که در سه جهت پیش میرود: اول اینکه ترور شخصیت ولی خدا در دستور کارشان قرار گرفت انهم به این صورت که مقام حضرت سلیمان را در پیش چشم مردم تنزل دهند و ایشان را در حد انسان معمولی و حتی گناهکار پایین بیاورند. گام دوم تخریب ملک سلیمان بود و برای این هم نقشه ای حساب شده کشیده بودند که یکی از راه هایش ایجاد تفرقه و درگیری در میان بدنه مردم جامعه و همانا انداختن تفرقه در جامعه از هر طرفی باشد، حربه ی شیطان است و شیاطین در هر زمان و مکانی این حربه را بکار می گیرند سومین گام ابلیسک ها نشانه رفتن کانون خانواده بود و آنها با تخریب خانواده های مومنین به مقاصد شومشان می رسیدند. اما آنها غافل از این بودند که قدرت و علم سلیمان تابع بندگی خدا ست. و افزایش بندگی برابر است با افزایش قدرت بندگان مومن و در طرف مقابل شیطان قدرتی را به مردم ارائه داد که نیاز به بندگی خدا ندارد، در واقع معامله ای بین قدرت و بندگی خدا ست. شیطان قدرت بدون بندگی سحر و جادو را در اختیار مردم قرار می داد و در ازای آن می خواست که مردم به جای خدا، او را ستایش و عبادت کنند. شروع این عملیات مزورانه از شهر بابل بود به دستور ابلیس، اجنه و شیاطین تجسم یافتند و در بین مردم نمود پیدا کردند. مرد جوانی کنار دروازه ی بابل نشسته بود و بر رد رفتن سواران خیره شده بود و مدام با خودش صحبت می کرد. ابلیسک که چند دقیقه ای او را در نظر گرفته بود جلو رفت و گفت: چه شده مرد جوان؟! چرا با خود کلنجار می روی؟! مرد سرش را بالا گرفت و نگاهی به ابلیسک کرد و‌گفت: دامون را به حال خود بگذار که حال و حوصله ی سخن‌گفتن ندارم. ابلیسک در کنار دامون نشست و همانطور که دست او را در دستش می گرفت گفت: بگو دردت چیست که من دوای تمام دردها را می دانم و شفای مرض ها در دستان من است. دامون دستش را از دست ابلیسک بیرون کشید و‌گفت: سخنانت هم به داغی دستهایت هست و بعد خیره در چشمان او شد و گفت: چرا فکر می کنم شعله های آتش در چشمانت زبانه می کشد. ابلیسک از جا بلند شد و گفت: تو را به حال خود می گذارم، اما بدان من به واقع راه درمان تو می دانستم اما تو نخواستی که کمکت کنم و خواست از دامون دور شود که دامون با شتاب از جا بلند شد و‌گفت: صبر کن مرد! بگذار بگویم تا ببینم چاره درد بی درمان مرا میدانی یا نه؟ ادامه دارد.. @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
«هیچ‌کس نفهمید چرا اون شب رفت… سال‌ها گذشت، و حالا برگشته… نه برای عشق، برای دلِ سوخته‌ای که هنوز نفس می‌کشه، برای اشک‌هایی که فقط خدا دید، برای حقیقتی که هیچ‌کس باور نکرد… با دلی شکسته‌تر، ولی نگاهی آرام‌تر… ✨ روایتی از زنی که سکوتش فریادِ یک عمر بود، و اشکش، آغاز انتقامی‌ست که از زمین نخواست… از خدا خواست.» باماهمراه باشید با داستان زهر وفا روایت زندگی ملیحه در پیام رسان بله پارت گزاری منظم هرشب حوالی ساعت۲۲ ble.ir/join/EyuizGwBvt لینک پیام رسان بله داستان زهر وفا به قلم طاهره سادات حسینی. دربله ble.ir/join/EyuizGwBvt
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_شش🎬 جمیع سرداران ابلیس به فرماندهی شیطان رجیم به سمت مر
🎬: ابلیسک لبخند گل و گشادی زد و گفت: بگو بدانم تو را چه می شود هر چند که از رنگ رخسارت همه چی پیداست... دامون با تعجب گفت: یعنی تو میدانی مرا چه می شود؟! ابلیسک سری تکان داد و گفت: آری! می دانم، تو از درد عشق رنج میبری، عشقی که جز فراق برای تو چیزی در بر نداشته است! دامون از شنیدن این حرف متعجب شد و گفت: براستی که تو میدانی مرا چه می شود! آری من سالها عاشق دختری به نام روجا بودم، روجا را چون جان شیرین دوست می داشتم اما او مرا از خود می راند و پدرش نیز حاضر نشد او را به عقد من درآورد و سرانجام یک سال پیش او را به عقد پسر عمه اش در آوردند و امروز جشن تولد اولین فرزند روجا بود و آن سواران که به آن سوی دروازه رفتند، هدایایی برای او و فرزندش داشتند، من در این درد می سوزم چرا که روجا مال من بود و اینک در دستان دیگریست. ابلیسک قهقه ای زد و گفت: اگر کاری کنم که روجا به زودی در خانه ی تو باشد، در عوض آن چه میکنی برای من؟! دامون ابروانش را در هم کشید و‌گفت: درد و دل نمودم که چاره کار نشانم دهی نه اینکه مرا به سخره بگیری، همانا که روجا و شویش روابطی عمیق و گرم دارند و روجا حاضر نیست به هیچ طریق دست از شوهر و زندگی اش بکشد و حالا که صاحب فرزند هم شده اند این روابط نزدیک تر و عمیق تر خواهد شد. ابلیسک گفت: ببین دامون! من چیزی جز حقیقت نگفتم، نمی خواهم تو را مسخره کنم، واقعیت را گفتم، من قادرم روجا را به تو برسانم... دامون نفس بلندی کشید و‌گفت: تو اگر از آن پنج کلمه ی مقدس هم باشی و به قول سلیمان، قدرتت مافوق قدرت ها باشد هم نمی توانی روجا را از شوهرش جدا کنی اما اگر چنین کردی من حاضرم نصف دارایی ام را بدهم به تو... ابلیسک باز هم خنده بلندی کرد و گفت: من از مال دنیا بی نیازم، مرا به مال و دارایی تو نیازی نیست، باید به من قول دهی که اگر توانستم کارت را به سرانجام رسانم به من و استاد بزرگ من ایمان آوری و به همگان بگویی که ما چه قدرتی داریم، قدرتی که تا به حال کسی ندیده است. دامون که باور نمی کرد این ابلیسک بتواند کاری کند گفت: تو روجا را به من برسان هر آنچه که خواهی انجام می دهم در این هنگام ابلیسک به جیب قباش دست برد و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_هفت🎬: ابلیسک لبخند گل و گشادی زد و گفت: بگو بدانم تو را
🎬: ابلیسک چیزی از داخل قبایش درآورد، جسمی سیاه و کبود و همانطور که به آن وردی می خواند دود سیاه رنگی از آن به آسمان بلند شد. ابلیسک چندین بار وردی خواند و به آن جسم دمید و دامون با تعجب حرکات او را نگاه می کرد. ابلیسک پس از لختی دست دامون را در دست گرفت و جسم سیاه رنگ را در مشت دامون قرار داد. دامون احساس کرد که آن جسم داغ است و یک لحظه دستش سوخت و خواست دستش را پس بکشد که ابلیسک محکم مشت او را گرفت و گفت: نه بازش نکن... این جسم را در دستت داشته باش و بگذار خورشید غروب کند، همه جا که تاریک شد به در خانه ی آن زن برو و این جسم را جلوی ورودی خانه دفن کن اما هنگام دفن باید وردی را که یادت می دهم بخوانی تا خیلی زود به هدف خود برسی.. دامون با تعجب به دهان این مرد که احساس می کرد از بدن او آتش می بارد چشم دوخته بود و سری تکان داد. ابلیسک ورد را که چیزی جز صلوات ابلیسی نبود به دامون یاد داد، این صلوات باعث می شد که گوینده اش بی آنکه بداند از مرز ایمان خارج شود و ابلیس را به عنوان خدای خویش تقدیس کند. چیزی تا غروب آفتاب نمانده بود، دامون که از خوشحالی روی پای خود بند نبود از ابلیسک تشکر کرد و ابلیسک به او گفت: یادت باشد که چه قولی به من دادی، وقتی روجا را در خانه ی خود یافتی موظفی که تبلیغ ما را بکنی و از قدرت من و خدایم همه جا سخن بگویی و خود نیز به خدای من ایمان بیاوری و دیگر از سخنان سلیمان پیروی نکنی که سلیمان جادوگری بیش نیست. دامون تند تند سرش را تکان داد و گفت: باشد...باشد...من دوباره شما را کجا ببینم؟ ابلیسک خنده بلندی کرد و گفت: خودم می آیم و تو را پیدا می کنم، من قدرتی بسیار زیاد دارم و می توانم هر چه اراده کنم به انجام برسد و این قدرت را از خدای خود دارم و فراموش نکن تو هم اگر بر عهد خود بمانی دارای چنین قدرتی خواهی شد و من خودم تو را آنچنان آموزش دهم که استاد دیگران گردی... دامون که انگار تمام دنیا را به او داده باشند از ابلیسک تشکر کرد و با سرعت از آنجا دور شد تا خود را به خانه ی معشوقه ی قدیمی اش روجا برساند ادامه دارد.. @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_هشت🎬: ابلیسک چیزی از داخل قبایش درآورد، جسمی سیاه و کبو
🎬: دامون به مانند یک سال و اندی قبل کنار دروازه ی بابل نشسته بود، او به یاد می آورد که بعد از کمک آن ابلیسک، خیلی زود روجا را به دست آورد، یعنی مثل یک معجزه بود، او آن شب را که روجا در تاریکی جلوی خانه ی او به انتظار نشسته بود و از او کمک می خواست و سخنان عاشقانه می زد، هر گز فراموش نمی کرد. روجا انگار زیر و رو شده بود و درست همان طور که دامون می خواست، همانگونه شده بود، او دیگر نه شوهر سابقش را بهایی میداد و نه حتی دل در گرو فرزند نوپایش داشت، تمام هوش و حواس روجا، فقط دامون بود. اما دامون الان با وجود داشتن روجا احساس خوشبختی نمی کرد، انگار چیزی درونش او را اذیت می کرد، او روجا را داشت اما زندگی اش برایش لذتی نداشت، اصلا انگار این شهر او را اذیت می کرد، چیزی درونش شعله می کشید که گویی بدنش را از داخل می سوزاند. او بعد از اینکه روجا را به دست آورد به قولش وفا نمود، خودش شاگرد آن ابلیسک شد و ترفندهای زیادی از او یادگرفت، ترفندهایی که جز سحر و ساحری چیزی نبود. کم کم آوازه ی این اعجازها بین مردم پخش شد و همه به این سو کشیده شدند، هرکسی که زمانی معشوقه ای داشت و به دلایلی به آن نرسیده بود، سعی می کرد این طلسم و جادو را به دست بیاورد و هم از سر کنجکاوی هم برآشفته شدن عشق قدیمی و هوس آلود، زندگی خود را از هم می پاشاند و زندگی معشوقه را زیر و رو می کرد تا بهم برسند اینک ابلیس به یکی از هدف هایش که از هم گسستن خانواده بود رسیده و بنیان خانواده در بین بنی اسراییل خصوصا مردم شهر بابل از هم پاشیده شده بود. خانواده ای که هسته ی اولیه ی آفرینش بود و خداوند زوج آدم و حوا را با هم آفرید تا به همه ثابت کند این دنیای هستی، بنیان اصلی اش خانواده است و اینک ابلیس این نهاد مقدس را نشانه رفته بود. اوضاع به شدت نابسامان بود، خبر این آشفتگی به سلیمان نبی رسید و حضرت سلیمان دست به دامان خداوند زد و از ایشان مدد گرفت. در این اوضاع و احوال که سیاهی اجنه و طلسم و سحر بر همه جا چیره شده بود، خداوند اراده کرد که دو فرشته از آسمان به زمین بفرستد دو فرشته به نام «هاروت و ماروت» این دو فرشته به شکل و شمایل دو انسان به میان مردم آمدند. همه ی مردم می دانستند که هاروت و ماروت فرشته هستند و از آسمان به زمین نزول اجلال نموده اند تا چاره ای شوند بر دردی که توسط اجنه دامان مردم را گرفته بود. مأموریت هاروت و ماروت این بود که همانطور اجنه و ابلیسک ها سحر و ساحری را به مردم تعلیم داده بودند، ایشان باطل السحر را به مردم آموزش دهند تا سحر ابلیسک ها باطل شود و جامعه به روال عادی برگردد و دوباره بنیان خانواده محکم شود و این نهاد مقدس جانی تازه بگیرد. چند صباحی هاروت و ماروت در شهر بودند و کلاس آموزشی برپا بود، اتفاقا آموزش ها مؤثر واقع شد و خیلی از سحرها باطل گشت و جامعه می خواست نفسی بکشد که.... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕