eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
563 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هرکی ازتون پرسید ایران چه شکلیه ؛ بگو: کشوری به زیبایی یوسف؛ دارای خیانتکارانی به مانند برادران یوسف! مرگ بر خائن وطن فروش
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ مردم گویند چه خواهد شد؟ ما می‌گوییم تو می‌آیی 🇮🇷
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️کاخ سفید: دشمن اصلی ما امام دوازدهم است روبیو وزیرخارجه آمریکا: 🔹ما با ایران میجنگیم چون آنها معتقدند باید امام دوازدهم «مهدی» را بازگردانند، این جنگ سیاست نیست، این جنگِ آخرالزمان است ✍🏻ای مردم ایران پای امام زمانتون در مقابل تمام دنیا بایستیدجنگ این حرام زاده ها با مهدی فاطمه است. ❌بالاخره هدف اصلیشون را لو دادن... پس عاشقان امام زمان، به گوش باشید که اینبار حزب شیطان امام تان را نشانه رفته.... تو که میگفتی اگر در کربلا بودم جان را فدای امام می کردم حال این گوی و این میدان....اینجا کربلاست و امامت را یاری کن...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_شش🎬: در این زمان که یونس نبی با قوم آشور این داستان را داشت
🎬: بت پرستی و خروج از مسیر هدایت برای هر قومی و در هر زمان و مکانی اتفاق میافتد ولی بنی اسرائیل هر بار با شدت بیشتری به سمت بت پرستی می رفتند، انگار این قوم حرف ابلیس برجانشان شیرین تر از هر سخن دیگری می نشست البته دلیل این اتفاق در قرآن آمده است و قرآن در مورد شدت علاقه بنی اسرائیل به گوساله که نماد پرستش شیطانی است میگوید: آن قدر علاقه به بت پرستی در جان و اعماق وجودشان جای گرفته بود که به راحتی قابل کنار گذاشتن نبود. یعنی به راستی که وجودشان لبریز و مالامال از عشق به گوساله سامری و در اصل بت پرستی و بهتر بگوییم شیطان پرستی بود. ابلیس به گونه ای بذر حب به گوساله را در میان آن ها کاشته بود که انبیاء هرچه تلاش کردند، نتوانستند ریشه بت پرستی را از میان آن ها بردارند. پس از یکدستی قوم در زمان حضرت سلیمان، حالا بنی اسرائیل برای چندمین بار دچار تفرقه و گناه و بت پرستی شده بودند. هیچ گناه و عصیانی نبود که آن ها در آن دوره انجام نداده باشند و غرق در گناه بودند و انواع گناهانی که حتی فکر آن هم گناه هست را به راحتی آب خوردن انجام می دادند جامعه بنی اسرائیل در این زمان دچار چند قطبی شده بود و نیاز به کسی داشتند که برایشان عهد و میثاق را یادآوری کند و دوباره گوشزد کند که وظیفه ی آنها چه بوده و آنها را به سمت وحدت پیش ببرد. شعیا یا اشعیای نبی کسی بود که در این زمان به پیامبری مبعوث شد و تلاش و کوشش فراوانی برای هدایت مجدد بنی اسرائیل کرد. اشعیا نبی آمده بود تا عهد و میثاق قدیم را برای آنها متذکر شود و وحدت از میان رفته قوم را به آنها بازگرداند. صبح بود و یکی از اعیاد بنی اسراییل بود و اشعیا می بایست علم خدا پرستی را بالا ببرد و با قومش مواجه شود. و از طرف خداوند اشعیا مامور شده بود تا به میان مردم برود و با آنان سخن بگوید، اما چون وضعیت جامعه را از نزدیک میدید دل نگران بود که مردم سخنش را نشنوند و هدایت نشوند پس خداوند به او الهام نمود: ای اشعیا! قیام کن! بدان و آگاه باش که من بر زبان تو آنچه که شایسته است جاری میکنم و آنچه که من اراده کنم تو خواهی گفت و ترس به خود راه مده اشعیا در این هنگام با توکل کامل به سمت قوم حرکت کرد و خیلی زود به جمعی که برای جشن گرد هم آمده بودند رسید و سپس تخته سنگی را که تقریبا بالا بود انتخاب کرد و روی آن ایستاد، دستش را بالا برد و با صدای بلند به طوریکه همه بشنوند گفت: ای آسمان! شاهد باش، ای زمین!بشنو زیرا خداوند می خواهد داستان بنی اسرائیل که به لطف خود تربیت کرد را تعریف کند. خدا آن ها را به کرامت خود برگزید و نسبت به بندگان دیگرش برتری داد و از آنها عهدی گرفت و آنها را مامور به اجرای امری بسیار مهم نمود، اما امروز انگار نسیان و فراموشی بر آنها احاطه پیدا کرده و آنها شبیه گوسفندان گم شده ای هستند که شبان ندارند، شبانی ندارند که گمراهانشان را پناه دهد، کشندگانشان را جمع کند، استخوان های شکسته آنها را مداوا کند،بیمارانشان را شفا دهد، لاغرهایشان را پروار کند و چاقهایشان را حفظ کند. امروز قوچها و سردسته هایش منحرف شده اند، تا جایی که همدیگر را کشتند و از آنها هیچ استخوان سالمی باقی نماندهاست، شتر حتی اگر گم شده باشد به وطن خود باز میگردد، الاغ ها جایی که سیر شدند را به یاد می اورند و به سمت آن باز میگردند. گاو از چمن زاری که از آن پروار شده یاد میکند، اما شما ای بنی اسرائیل! مردمی هستید که نمی دانید کجا هستید و چرا به این بلایا گرفتار شده اید،در حالی که آنها حیوان بودند و شما انسان هستید و اهل عقل و اندیشه و دانشید. خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت و فرمود: .... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
دست خدا بر سر ماست خامنه ای رهبر ماست
مشغول خواندن مخلصانه ی دعای جوشن کبیر بودم که خبر علمداری و ولایت مولایم سید مجتبی خامنه ای را شنیدم، از خوشحالی اشکم جاری شد و با خودم گفتم اگر با همین فرمون دعای جوشن کبیر را ادامه بدهم چه بسا ندای ظهور حجت خدا را در انتهای دعا بشنویم❤️ آرزو بر جوانان عیب نیست اما خدایا این رمضان آن یار سفر کرده را برسان
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅️ روزنامه اسراییلی : سید مجتبی خامنه ای ده برابر از خامنه ای خطرناک تر است او رزمنده ی قهار و قدیمی است که سالها دنبال حذف اسراییل است جنگ جنگ تا پیروزی پیش بسوی قدس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 اون کیه؟! سید مجتبی خامنه‌ای❤️ 🔸 کاری از گروه رسانه‌ای «مرام»🍃 جارچی کرمان @jaarchi_kerman
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۹🎬: پرویز خان که دید گلجان چیزی نمیگه گفت: ببین دخترجان! تو مجبوری
🎬: گلجان از چهار گوشه ی چشمش اشک می ریخت، نمی توانست باور کند که پدرش دیگر یک پا دارد. پرویز خان که گریه ی سوزناک گلجان را دید گفت: ببین دخترجان! دکترها بهترین کار ممکن را کردن، ممکن بود پدرت کلا از دست برود، اگر میمرد بهتر بود؟! الان با چوگان راه میرود اما زنده هست... اما گلجان آرام نمی شد، حتی خود مراد علی هم شروع به دلداری دادن کرد و گلجان در بین هق هق گریه هایش از پرویزخان خواست تا با پدرش تنها باشد. پرویز خان سری به نشانه تایید تکان داد و اتاق را ترک کرد و در اتاق را بست. داخل راهرو روی نیمکت نشست، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست که بعد از چند دقیقه با صدای دکتر بنگلادشی که فارسی را شکسته حرف میزد به خود آمد: سلام آقای سروری، مریضتون حالش بهتره اما همانطور که گفتم باید چند روز دیگه بیمارستان بمونه، البته خرج و مخارجش هم زیاد میشه،آیا خانواده ایشون از پس هزینه ها برمیاد یا اینکه... پرویزخان نفسش را آرام بیرون داد و گفت: هزینه هاش با من هست، جای نگرانی نیست. دکتر که انگار می خواست سر حرف را باز کند ادامه داد: می تونم بپرس از اقوام شما هستن؟! آن دختر زیبا... پرویز خان با تحکم به میان حرفش دوید و گفت: کار خودتون را بکنید آقای دکتر تجسس هم نفرمایید.. دکتر که انگار بهش برخورده بود، سری تکان داد و از کنار او رد شد. دقایق برای پرویز خان انگار به کندی می گذشت، او در این سن احساسات خاص جوانی به او دست داده بود، احساساتی عجیب، مثل جوانی عاشق بی قرار بود و همانطور که بلند شده بود و طول راهرو را بی هدف می پیمود نگاهش از در اتاق برداشته نمیشد. بالاخره در اتاق باز شد، گلجان با چشمانی که از گریه سرخ و درخشان شده بود از اتاق بیرون آمد و همانطور که سرش پایین بود گفت: بفرمایید بریم... پرویز خان دستانش را بهم مالید و با حالتی دستپاچه گفت: چشم بانو و با دست اشاره به بیرون کرد. طول ساختمان را بدون کوچکترین حرفی پیمودند و زمانی سوار ماشین شدند، گلجان همانطور که نگاهش خیره به نقطه ای دور بود با کلماتی شمرده گفت: من با پدرم صحبت کردم و حرفی ندارم، فقط اینکه درمان پدرم باید... پرویز خان که قلبش به شدت می تپید به میان حرف گلجان دوید و گفت: من روی تمام حرفها و قول و قرارهایی که گذاشتم هستم، مثل تخم چشمم از تو و پدرت مراقبت می کنم و زندگی ای برایت میسازم که آب توی دلت تکان نخورد و ماشین را روشن کرد و ادامه داد: با حاج آقا هماهنگ کردم، میریم محضر، شما امر دیگه ای ندارین بانو؟! گلجان بی آنکه به پرویزخان نگاه کند، سرش را پایین انداخت و با صدایی ضعیف گفت: نه... ماشین به حرکت درآمد، پرویز خان که از خوشحالی انگار داشت پرواز می کرد، پایش را روی گاز محکم فشار میداد و گلجان با خود فکر می کرد دست تقدیر او را از کجا به کجا کشاند، او داشت نوجوانی خودش را با زندگی و سلامتی پدرش معاوضه میکرد، اما برایش مهم نبود، تنها چیزی برایش مهم بود وجود پدرش بود چون در این دنیا دیگر هیچ کس را نداشت، مادرش که مرده بود و برادرش کرامت هم که مدتها بود مفقود شده و خبری از او نداشت ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۰🎬: گلجان از چهار گوشه ی چشمش اشک می ریخت، نمی توانست باور کند که
🎬: پرویز خان قبل از رسیدن به محضر چند جایی توقف کرد، گلجان اینقدر در فکر بود که متوجه نشد او کجا رفت و چه کرد فقط با صدای پرویز خان که در را باز کرد و گفت: بفرمایید پیاده شوید به خود آمد. در چوبی سفید رنگی که دو لنگه اش باز بود و بالایش تابلوی سیاه رنگی که نشان میداد محضر است، روبه رویش قرار داشت و هر دو وارد محضر که خانه ای قدیمی بود شدند. از حیاط موزاییک شده با باقچه ای که درخت انگور و انار داشت،گذشتند و پرویز خان یاالله یاالله گویان وارد اتاقی با در آبی رنگ شدند. گلجان داخل اتاق نسبتا بزرگی شد که دور تا دور آن مبل های کوچک قهوه ای رنگ با طرح بادام قرار داشت. روی یکی از مبل ها نشست که پرویز خان با نیش باز به مبل دو نفره ای که با بقیه ی مبل ها متفاوت بود اشاره کرد تا آنجا بنشیند و خودش هم در کنار او قرار گرفت و در همین حین، مردی که کت و شلوار راه راه کرم رنگ به تن داشت با چند مرد جوان دیگر وارد شدند و پرویز خان با احترام از جا برخواست و همانطور که میگفت: سلام حاج آقا به او و همراهانش دست داد. حاج آقا روی صندلی پشت میزی که بر صدر اتاق قرار گرفته بود نشست و اشاره کرد همه بنشینند و در همین حین صدای یاالله یااللهی از بیرون آمد و پشت سرش مش بهرام با جعبه ی شیرینی و گل داخل شد. چند نفر دیگه که هر کدام چیزی در دست داشتند وارد اتاق شدند و وقتی همه نشستند و اتاق ساکت شد، حاج آقا شروع به خواندن خطبه ی عقد کرد. گلجان انگار در این دنیا نبود، نه خواهری نه مادری نه برادری نه پدری...عقدی غریبانه با مردی که هم سن پدرش بود، او نمی دانست پا در زندگی لی می گذارد که چندین مار و افعی در انتظار نیش زدن به او هستند. گلجان نفهمید کی و چطوری بله را گفت و وقتی به خود آمد که جعبه ی کوچکی که حلقه ای طلایی داخلش به او چشمک میزد را جلوی خود دید. پرویز خان انگار فکر همه جا را کرده بود و خیلی زود گلجان همسر رسمی و قانونی او شد. پرویز خان از خوشحالی حاتم طایی شده بود و دسته دسته اسکناس هایی را که داخل کیف چرمی داشت می بخشید. بالاخره از محضر بیرون آمدند و سوار ماشین شدند و اینبار گلجان به اسم همسر آقای سروری سوار ماشین شد. گلجان خالی از هر احساسی بود و به حرفهای عاشقانه ی پرویز خان فقط لبخندی بی روح میزد. پرویز خان یکی از خانه های بالا شهرش را برای اسکان گلجان در نظر گرفته بود و با وسایل نو و جدید پر کرده بود، گلجان حس می کرد که چند روز غیبت پرویزخان شاید بی ربط به این خانه و زندگی نباشد... ادامه دارد.. @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼