eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
حساب رسمی اخبار و مطالب رهبر انقلاب اسلامی آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای مدظله‌العالی🥲👇👇👇 @rahbar_enghelab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هشت🎬: خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت: آنها برای من
🎬: در آخر کلام خداوند که دانای بر همه ی امور است و خوب می دانست در دل مردم چه میگذرد و چه خواهند کرد اما برای اتمام حجت به بنی اسرائیل فرمود: ای اشعیا! از طرف من به مردم بگو، بدانید و آگاه باشید که من با قدرتم دینم را بر همه ادیان برتری خواهم بخشید چه شما بخواهید و چه نخواهید و هرچند تمام مشرکین در مقابل من بایستند. می رسد روزی که من برای این کار پیامبری امی را بر می انگیزم که نه از کوران کور باشد و نه از گمراهان منحرف، نه خشن باشد و نه به فحش و ناسزا آراسته باشد و نه به او تهمت زده شود. او مهربان است و ستوده، آرامش را لباس او، عدالت را شعار او، تقوا را وجدان او، خردمندی را برای استدلالش، بخشش و عرف را منش او و هدایت را طریق او قرار میدهم و اسلام دین او و احمد نام اوست. همانا من پس از ظلالت، توسط او هدایت میکنم، جهل را به واسطه او میزدایم و به واسطه او مردم را زیاد خواهم کرد بدانید که من به واسطه او نفاق و افرقه را از میان بر خواهم داشت... در اینجا خداوند حجت را بر بنی اسرایئل تمام کرد که من این کار را انجام خواهم داد و برای شما بهتر است که در این مسیر همراه من باشید. البته این بدان منظور نیست که خداوند نتواند بدون کمک آنها به هدفش برسد؛ بلکه این لطف خداست که می خواست شامل حال آنها شود و این راه نجاتی برای بنی اسرائیل بود. تا اشعیا نبی این سخنان را از قول خداوند نقل نمود ایمان ته مانده در قلوب بعضی افراد جان دوباره ای گرفت و نور ایمان روشن شد و عده ای هم کفر و حسادت ته مانده در قلوبشان دوباره برانگیخته شد و این سنت خداست که هر فردی با اختیار به سمت ایمان یا کفر برود و اساس کار خداوند طبق اختیاریست که به بندگانش عطا نموده و این بندگان هستند که انتخاب می کنند به کدام راه بروند، به سمت خدا و خوبی ها و کمال حرکت کنند یا سر به بندگی ابلیس نهند و اندک لذت دنیا را به بدبختی آخرت و دوزخ ببخشند. وقتی خداوند لز پیامبر آخرالزمان همو که از بنی اسماعیل بود و قوم بنی اسرائیل بارها و بارها عهد بسته بودند که در رکاب ایشان سربازی کنند و زمینه را برای ظهور محمد و آل محمد فراهم کنند، اینچنین تعریف و تمجید نمود و با این تعاریف از پیامبر خاتم، حسادت در میان بزرگان آن ها شکل گرفت و آتش خشم و حسادت خود را بر اشعیا که گوینده و حامل این سخنان بود فرو ریختند. حسادت و تکبر خصلتیست شیطانی که انگار در وجود بنی اسراییل نهادینه شده بود و اینک دوباره سرباز کرده بود. آنها به اشعیا نبی شوریدند و باعث شدند که خداوند عذابش را بر آنها فرود آورد اما عذاب خداوند اینبار نه سیل بود و نه زلزله و بلکه عذابی نو به اقتضای زمان، عذابی که قرار بود بنی اسرائیل را دربرگیرد ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۳🎬: گلجان هراسان به سمت حیاط رفت و خودش را لب باغچه رساند خم شد و
🎬: دخترها خیلی زود رفتند انگار مأموریت داشتند کشف کنند که گلجان بار شیشه دارد تا فکر چاره کنند چون آنها هم مانند مادرشان نمی خواستند رقیبی داشته باشند و ثروت پدرشان پرویز خان سروری را با بچه ای دیگر تقسیم کنند. روز بعد دم دم های ظهر پرویز خان به خانه آمد، گلجان که هنوز حالش روبه راه نشده بود اما جلوی شوهرش نمی خواست به روی خودش بیاورد، از آمدن دخترها گفت اما از حال و احوال این روزهایش چیزی نگفت چون نمی خواست پرویز خان نگران بشود. سفره ی نهار را انداختند، گلجان در این چند ماه زندکی در شهر و حشر و نشر با همسایه و دوستان جدیدی که پیدا کرده بود، آشپز قابلی شده بود و درست کردن خیلی از غذاهای را که در تهران مرسوم بود یاد گرفته بود. او در روستایی بزرگ شده بود که تنوع غذایی نداشت، غذایشان محدود میشد به شیر و ماست و پنیر و کره و فقط عید تا عید اگر دستشان میرسید یک کیلو برنج تهیه و دمپخت ساده درست می کردند و با پیاله ای ماست می خوردند. گلجان خیلی چیزها را در عمرش ندیده بود مثلا گوجه را برای اولین بار در تهران دیده بود و بار اولی که آن را دید اصلا نمی دانست طریقه ی مصرفش چطور هست، اما الان اینجا می توانست غذاهای اعیون نشین را درست کند و امروز هم چون میدانست پرویزخان به او سر میزند، خورش قورمه سبزی بار گذاشته بود. بوی برنج و قورمه سبزی در فضا پیچیده بود، پرویزخان همانطور که کت تنش را در می آورد و نگاهش به سفره خیره بود گفت: به به! گلجان چه کردی...تو واقعا بی نظیری...جوان و خوشگل، باهوش و هنرمند، تو لیاقتت این زندگی بود نه اینکه توی روستای دور افتاده بمونی و بپوسی و سر سفره نشست و نگاهی به اطراف کرد و گفت: مراد علی بابا، کجایی پیرمرد بیا سر سفره... گلجان ظرف دوغ را کنار دیز خورش گذاشت و کنار پرویزخان نشست و مراد علی هم لنگ لنگان خودش را رساند و کنار دیوار بر زمین نشست. گلجان اول بشقاب پرویزخان را پر از پلو کرد و جلویش گذاشت و بعد برای پدرش غذا کشید و آخر سر هم چند قاشق پلو برای خودش ریخت. مراد علی که دخترش را زیر نظر داشت سری تکان داد و گفت: چرا درست غذا نمی خوری؟! و بعد رو به پرویزخان گفت: به نظرم گلجان روبه راه نیست ، دیروز هم ... گلجان با حالت دستپاچه به میان حرف پدرش دوید و گفت: نه..من خوبم این چه حرفیه بابا؟! و برای اینکه ثابت کند حالش خوب است قاشقش را پر کرد و به طرف دهانش برد و قاشق به دهانش رسید دوباره دل و روده اش بهم ریخت و دستش را جلوی دهانش گرفت و سریع از سر سفره بلند شد. پرویز خان با تعجب رفتن گلجان را نگاه کرد و گفت: چطورشه مراد علی؟! مراد علی سرش را انداخت پایین و گفت: به منم چیزی نمیگه، چند روزه که حال خوشی نداره، خورد و خوراکش هم که هیچ...رنگش را ببین چقدر زرد شده... پرویز خان سری تکان داد و گفت: زودتر می گفتی، بعد از غذا میبرمش بیمارستان پیش همین دکتر که رفیقمه...... دم دم های غروب بود که صدای ماشین پرویزخان به گوش رسید و مراد علی که سخت نگران بود، خودش را به در خانه رساند و قبل از اینکه در بزنند در را باز کرد. گلجان با قرص صورت چون ماهش که انگار گل انداخته بود وارد خانه شد و سلام کرد، مراد علی با نگرانی پرسید: بهتری؟! دکتر چی گفت؟! صدای پرویزخان از پشت سر گلجان بلند شد و گفت: خبر دارم برات خبر سلامتی پیرمرد... گلجان که انگار شرم زده بود خودش را داخل خانه انداخت و می خواست دو تا مرد با هم صحبت کنند. پرویز خان که انگار از شوق بال در آورده بود، هی قد و بالای گلجان را نگاه می کرد و در دل قربان صدقه اش می رفت و با خود می گفت آیا میشه که یه پسر برام بیاره؟! در همین افکار بود که تلفن خانه به صدا درآمد و پرویزخان گوشی را برداشت... پرویزخان رسمی صحبت می کرد و این نشان میداد که طرفش از درباریان هست... گلجان سینی چای را کنار دست پرویزخان روی میز کوچک چوبی گذاشت که صدای پرویزخان بلند شد: باشه چشم، من تمام امور این مهمانی را انجام میدم خودم هم شرکت می کنم اما شرمنده ام خانمم ... صدای پشت خط چیزی گفت که صورت پرویزخان از عصبانیت سرخ شد اما انگار نمی توانست مخالفتی کند و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترامپ احمق نمیدونه که ما، مختار رو هزار بار دیدیم...😏👌
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۴🎬: دخترها خیلی زود رفتند انگار مأموریت داشتند کشف کنند که گلجان با
🎬: پرویز خان گوشی تلفن را گذاشت و زیر لب فحشی داد و گفت: بی پدر به من میگه بیاد جشن شاهانه، خوب من که همیشه خودم جز کادر اجرایی این جشن ها هستم، حالا شنیدن من زن گرفتم و میگن امر شاهنشاه هست تا با زن جوانتون بیاین... گلجان که خودش را سرگرم دوخت و دوز نشان میداد، با این حرف حواسش پرت شد، اضطرابی عجیب بر وجودش سایه افکند، آخه اون از قصر و جشن و این حرفا خاطره خوشی نداشت، سوزن فرو رفت داخل دستش و همانطور که انگشتش را به دهان میبرد گفت: آاااخ... پرویزخان زیر چشمی به گلجان نگاه کرد و زمزمه کرد: من که یک عمر توی این بلبشون قصر بودم میدونم اونجا چه کثافتکاری هایی میشه، اصلا دوست ندارم .... گلجان سرش را بالا گرفت و گفت: آقا! من حالم خوش نیست، حال و حوصله هیچ‌جشن و مهمانی هم ندارم اگر میشه منو معاف کنید. پرویز خان از جا بلند شد و کنار گلجان آمد و همانطور که به لباس دست گلجان نگاه می کرد گفت: منم نمی خوام تو را اونجا ببرم، اما حکم کردن،نمیشه زیر حکم دربار زد، حالا من الان میرم حضوری صحبت می کنم و قضیه را حل و فصل می کنم و با زدن این حرف به سمت کتش رفت و انگار این مساله برایش خیلی مهم بود و می بایست همین الان حلش کند تا خیالش راحت شود. دو روز از این واقعه گذشت و خیلی سخت بود، باز هم خبری از پرویزخان نشد، گلجان با این نیامدن ها و غیبت های چند روزه پیرشوهرش عادت کرده بود و هیچ وقت از او سؤال نمی کرد کجا می رود و چه می کند فقط همینکه کنار پدرش بود و زندگی آرام و بی سرو صدایی داشت برایش کافی بود، اما اینبار فرق میکرد، گلجان نگران بود و علی مراد این نگرانی را در رفتار دخترکش میدید اما دخترک چنان بار آمده بود که حرفها و درد دلهایش را به کسی نمی گفت. بعد از گذشت دو روز سر شب پرویزخان با بسته ای که به نظر می رسید لباس باشد و در دست داشت وارد خانه شد. بعد از خوش و بشی با مراد علی، داخل اتاق خوابشان شد و گلجان را صدا زد...قلب گلجان به تلاطم بود و انگار می خواست او را از واقعه ای خبر کند. گلجان به سرعت خودش را داخل اتاق رساند و پرویز خان همانطور که لبخند میزد گفت : می دانی هر وقت نگاهم به چهره زیبایت می افتد خدا را شکر می کنم که تو را سر راه من قرار داد... گلجان مانند که هنوز با پرویزخان آنقدر خودمانی نشده بود از این حرف صورتش گل انداخت و سرش را پایین انداخت و لبخند پرویزخان پررنگ تر شد و گفت: عاشق همین پاکی و معصومیتت هستم و بعد با اشاره به بسته لباس گفت: این لباس را سارا برات انتخاب کرده، میگفت به تو میاد البته تو هرچی بپوشی مثل فرشته ها می شی، قراره فردا شب بریم یه مجلس شاهانه و این لباس برای اون شب هست... گلجان با تعجب و ترس به پرویزخان نگاه کرد و گفت: اما...اما قرار شد من نیام آقا... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۵🎬: پرویز خان گوشی تلفن را گذاشت و زیر لب فحشی داد و گفت: بی پدر ب
🎬: پرویز خان نگاه با محبتی به گلجان کرد و گفت: نترس دختر، هیچ اتفاقی قرار نیست بیافته، تو الان شوهر داری، اونم که؟! پرویززززخان...همه توی دربار منو میشناسن و کسی جرات نداره چپ به ناموس من نگاه کنه، سارا راست میگه باید کم کم با آداب دربار آشنا بشی، شاید با بزرگان آمد و رفت کردیم و نانمون توی روغن افتاد، اونموقع تا هفت پشتمون برای بچه ها و نوه و نتیجه و... دنیا دنیا پول و ملک به جا میزاریم... گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: ا...اگه اجازه بدین من نیام، یعنی بگذارید یه مدت دیگه...یعنی وقتی... پرویز خان خنده ای کرد و گفت: وقتی مادر شدی؟! گفتم که نترس، سارا هم هست و قول داده همه جوره حواسش بهت باشه و از طرفی خود منم هستم، پس جای نگرانی نیست، تو که معلومه دختر باهوشی هستی، پس همه چی را خوب زیر نظر بگیر که آینده درخشانی خواهی داشت هم تو و هم بچه هامون... پرویزخان اینو گفت و از اتاق بیرون آمد و چند دقیقه بعد هم کلا از خانه بیرون زد. گلجان خیلی درهم بود و مرادعلی بعد از کلی صبر بالاخره سکوت را شکست و گفت: چی شده دخترم؟! چرا ناراحتی؟!پرویز خان چیزی گفته که ناراحتت کرده؟! گلجان سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: نه ...نه...چیزی نگفته اون مرد خوبیه، فقط...فقط گفت فردا یه مجلس توی قصر شاه هست و باید بره و منم باید همراش برم... مراد علی نفس بلندی کشید و گفت: دخترم، تو با بزرگان وصلت کردی، زن مردی شدی که عمری توی این کارا بوده، تو هم باید عادت کنی، خیلی از دخترها و زن ها غبطه زندگی تو را میخورن، الان اگر توی روستا بودی با هزارتا مشکل ریز و درشت میبایست دست و پنجه نرم کنی، اما اینجا سرت آسوده است پرویزخان هم مرد زحمت کشی هست، به ما هم خیلی محبت داره، سعی کن ناراحتش نکنی، به امرش باشی هر چی گفت بگو چشم، اون شوهرته بدت را نمی خواد... مراد علی با این حرفاش می خواست جای مادر نداشته ی گلجان را پر کنه اما گلجان که تجربه تلخی داشت، نمی توانست به پدرش بگوید که قصر جای بدی هست، نمی خواست اونو نگران کنه...مراد علی مرد ساده و مومنی بود، عمری در دهاتی دور افتاده زندگی کرده بود و نمی دانست که اینجا چه خبر است و چه چیزهایی در جریان است، گلجان هم ترجیح داد چیزی نگوید تا پدرش نگران نشود ساعت به سرعت میگذشت و بالاخره روز موعد فرا رسید و سارا اول صبح به خانه ی او آمد و با چرب زبانی گلجان را همراه خود کرد تا آرایشگاه بروند چون از نظر او می بایست در میهمانی دربار مرتب و منظم باشند و به قول او بدرخشند. گلجان که قدرت مخالفت با سارا را نداشت چون الان او با ترفندها رضایت پدرش را جلب کرده بود و مخالفت با سارا یعنی مخالفت با پرویزخان، پس به ناچار با او همراه شد. لباس جدید هم که پیراهن ساتن صورتی رنگ و بلند با کمر باریک بود که دور یقه و سر آستین هایش با پولک هایی به همین رنگ پوشیده شده بود و قسمت دامن آن چاک بلندی از کمر تا روی پایش داشت و دو طرف پیراهن هم پارچه ی حریر صورتی رنگ دوخته شده بود، با خود برد تا در آرایشگاه بپوشد و عصر پرویزخان به دنبال آنها برود ومستقیم از همانجا با سارا به قصر بروند. گلجان مثل آدمی که اختیاری از خود ندارد به دنبال سارا روان شد، خیلی نگران بود اما با اعتماد به حرفهای پرویزخان و سارا، ابن نگرانی اش را فرو‌می خورد. دم دم های عصر، سارا و گلجان با صورت هایی پر از رنگ و لعاب و لباسی که شبیه به هم بود آماده و منتظر آمدن پرویزخان بودند. سارا هم زیبا شده بود اما زیبایی گلجان بسیار توی چشم میزد و هر بیننده ای را به طرف خود می کشید. بیچاره گلجان وقتی خودش را داخل آینه دید، نشناخت و با دیدن خودش ترسی مبهم بر دلش افتاد. زمانی که پرویزخان رسید، از دیدن گلجان با این وضع و در آن لباس خنده بلندی کرد و با صدایی که از هیجان می لرزید گفت: به خدا قسم تو ملکه ی زیبایی ایران هستی، الان کل ایران را بگردند از زن من زیباتر پیدا نخواهند کرد و بعد سرش را نزدیک گوش گلجان آورد و گفت: عروسک قشنگم، از کنار من تکان نمی خوری، باشه؟! گلجان آب دهنش را قورت داد و همانطور که سرش را تند تند تکان میداد گفت: چشم...چشم و هر سه به سوی قصر حرکت کردند و سارا با دیدن زیبایی خاص گلجان، حسادتش گل کرده بود اما وقتی به آن فکر می کرد که قرار است این زیبایی چه بلایی به سر این دخترک نگون بخت بیاورد، لبخندی شیطانی روی لبش می نشست ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🔥 این هست ماهیت نظام آمریکا لطفا تو گروه‌ها رسوا کنید این حرام‌زاده‌ها رو ... نگید تاثیر نداره، از شما حرکت از خدا برکت .. و قطعا یکی از دلایل آغاز این جنگ تخت شعاع قرار گرفتن ماجرای رسوایی جزیره فساد اپستین است
⭕️ تحرکات مشکوک را گزارش دهید 🔹 وزارت اطلاعات 113 🔹 سازمان اطلاعات سپاه 114 🔹 سازمان اطلاعات پلیس 116 🔹 حفاظت اطلاعات دفاع 1636 🔹 حفاظت اطلاعات سپاه 1535 🔹 سامانه گزارشات مردمی پلیس 110 🔸 در صورت قطع شدن تماس ها ، این شماره ها همچنان جوابگو می‌باشند.
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| گرشا رضایی برای وطن خواند « خونه » کاری از گرشا رضایی 🇮🇷وعده ما هر شب رأس ساعت۲۰ میدان های اصلی شهر
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الو بهشت؟! با پدرم سید علی کار دارم، آخه چند روزه صداش را نشنیدم، دلتنگشم... آقاجان! از اون بالا حواست به دل ما هست؟! دلتنگتیم بابا😭😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_نه🎬: در آخر کلام خداوند که دانای بر همه ی امور است و خوب می
🎬: خداوند تمام گزینه های هدایت را برای بنی اسرائیل رو کرده بود و اشعیاء نبی هم تمام تلاشش را کرد و حتی از زبان خداوند با آنان سخن گفت و اتمام حجت را انجام داد اما بنی اسرائیل انگار کر و کور شده بودند نه چیزی می شنیدند و نه از عهد های قدیم چیزی می گفتند، حالا موعد عذاب بود. خداوند بسیار صبور است اما زمانی می رسد که صبر خداوند مهربان هم تمام می شود و آنوقت برگه های دیگری رو می کند و اینک این مهم اتفاق افتاده بود. خداوند میخواست عذابش را بر این قوم متکبر و گمراه نازل کند اما همیشه عذاب خداوند از نوع زلزله و سیل و بلایای طبیعی نیست، گاهی عذاب خداوند چنین است که قومی بر قوم دیگر برتری یابد و این عذاب بسیار ویرانگر برای قوم متکبر و لجوجی مثل بنی اسرائیل بود. همانا تمام امکانات و اسباب در این دنیا به دست خداوند است و بس و اوست که می تواند از این اسباب برای عذابی دردناک بر قومی استفاده کند و بی شک یدالله فوق ایدیهم، اینک بنی اسرائیل می بایست تنبیه شود و این تنبیه شاید به نابودی جمع وسیعی از اقوام بنی اسرائیل می انجامید. در این زمان بنی اسراییل دو حکومت داشت یکی حکومت قبایل دهگانه که در شمال بیت المقدس بود و نام پایتختشان«سامره» بود و که پادشاهی به نام «افرائیم» بر آن حکومت می کرد، حکومت افرائیم بسیار وسیع و بزرگ بود و در جنوب هم حکومت یهودیه که دوقبیله از قبایل دوازدهگانه ی بنی اسرائیل در آنجا بودند و پایتختشان اورشلیم بود و البته این حکومت بسیار کوچک بود به طوریکه در تاریخ آشور نشان و نامی از این حکومت دیده نمی شود این دو حکومت پادشاهی یهودی بنی اسراییلی هر دو تحت سلطه ی حکومت آشور بودند و می بایست خراج و مالیات خود را به حکومت آشوریان پرداخت کنند حکومت آشور در این زمان پهنای بسیار وسیعی در غرب آسیا و بین النهرین داشت و پایتخت آن «نینوا» بود و به نوعی حکومت بنی اسرائیل جیره خور و جز مالمیک حکومت آشور بود. همانطور که میدانید فرزندان بنی اسرائیل از همان ابتدا تا الان و در همین عصر، پر از نخوت و حسادت بودند و بایکدیگر دشمنی می کردند و بر سر همین حسادتشان خون و خون ریزی پیش می آمد و در این زمان هم استثنایی نبود و باز هم حسادت بین بنی اسرائیل کار دستشان داد و این حسادت بنیادشان را برباد داد، البته این اراده ی خداوند بود که چنین یهودیان را خوار کند. در این زمان بین پادشاهی آشور و پادشاهی کوچک یهودیه پادشاهی دیگری در سوریه و لبنان کنونی بود به نام «آرام» که او نیز جیره خوار حکومت آشور بود. در این زمان حکومت یهودیه که بیشتر ثروت ملک سلیمان را به نفع خود مصادره کرده بودند و جریان سامری ثروتی افسانه ای به دست آورده بود ، اما حکومت افراییم سرش بیکلاه مانده بود پس تصمیم گرفت تا با حکومت آرام دست به یکی کنند که بر علیه آشوریان قد علم کنند زیر بیرق حکومت مصر بروند و دیگر خراج و مالیات به آشوریان ندهند که در این زمان.... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑