eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الو بهشت؟! با پدرم سید علی کار دارم، آخه چند روزه صداش را نشنیدم، دلتنگشم... آقاجان! از اون بالا حواست به دل ما هست؟! دلتنگتیم بابا😭😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_نه🎬: در آخر کلام خداوند که دانای بر همه ی امور است و خوب می
🎬: خداوند تمام گزینه های هدایت را برای بنی اسرائیل رو کرده بود و اشعیاء نبی هم تمام تلاشش را کرد و حتی از زبان خداوند با آنان سخن گفت و اتمام حجت را انجام داد اما بنی اسرائیل انگار کر و کور شده بودند نه چیزی می شنیدند و نه از عهد های قدیم چیزی می گفتند، حالا موعد عذاب بود. خداوند بسیار صبور است اما زمانی می رسد که صبر خداوند مهربان هم تمام می شود و آنوقت برگه های دیگری رو می کند و اینک این مهم اتفاق افتاده بود. خداوند میخواست عذابش را بر این قوم متکبر و گمراه نازل کند اما همیشه عذاب خداوند از نوع زلزله و سیل و بلایای طبیعی نیست، گاهی عذاب خداوند چنین است که قومی بر قوم دیگر برتری یابد و این عذاب بسیار ویرانگر برای قوم متکبر و لجوجی مثل بنی اسرائیل بود. همانا تمام امکانات و اسباب در این دنیا به دست خداوند است و بس و اوست که می تواند از این اسباب برای عذابی دردناک بر قومی استفاده کند و بی شک یدالله فوق ایدیهم، اینک بنی اسرائیل می بایست تنبیه شود و این تنبیه شاید به نابودی جمع وسیعی از اقوام بنی اسرائیل می انجامید. در این زمان بنی اسراییل دو حکومت داشت یکی حکومت قبایل دهگانه که در شمال بیت المقدس بود و نام پایتختشان«سامره» بود و که پادشاهی به نام «افرائیم» بر آن حکومت می کرد، حکومت افرائیم بسیار وسیع و بزرگ بود و در جنوب هم حکومت یهودیه که دوقبیله از قبایل دوازدهگانه ی بنی اسرائیل در آنجا بودند و پایتختشان اورشلیم بود و البته این حکومت بسیار کوچک بود به طوریکه در تاریخ آشور نشان و نامی از این حکومت دیده نمی شود این دو حکومت پادشاهی یهودی بنی اسراییلی هر دو تحت سلطه ی حکومت آشور بودند و می بایست خراج و مالیات خود را به حکومت آشوریان پرداخت کنند حکومت آشور در این زمان پهنای بسیار وسیعی در غرب آسیا و بین النهرین داشت و پایتخت آن «نینوا» بود و به نوعی حکومت بنی اسرائیل جیره خور و جز مالمیک حکومت آشور بود. همانطور که میدانید فرزندان بنی اسرائیل از همان ابتدا تا الان و در همین عصر، پر از نخوت و حسادت بودند و بایکدیگر دشمنی می کردند و بر سر همین حسادتشان خون و خون ریزی پیش می آمد و در این زمان هم استثنایی نبود و باز هم حسادت بین بنی اسرائیل کار دستشان داد و این حسادت بنیادشان را برباد داد، البته این اراده ی خداوند بود که چنین یهودیان را خوار کند. در این زمان بین پادشاهی آشور و پادشاهی کوچک یهودیه پادشاهی دیگری در سوریه و لبنان کنونی بود به نام «آرام» که او نیز جیره خوار حکومت آشور بود. در این زمان حکومت یهودیه که بیشتر ثروت ملک سلیمان را به نفع خود مصادره کرده بودند و جریان سامری ثروتی افسانه ای به دست آورده بود ، اما حکومت افراییم سرش بیکلاه مانده بود پس تصمیم گرفت تا با حکومت آرام دست به یکی کنند که بر علیه آشوریان قد علم کنند زیر بیرق حکومت مصر بروند و دیگر خراج و مالیات به آشوریان ندهند که در این زمان.... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_ده🎬: خداوند تمام گزینه های هدایت را برای بنی اسرائیل رو کرد
🎬: سواری که روی خود را بسته بود از اورشلیم خارج شد و شتابان اسب می دواند، او باید خیلی زود خود را به نینوا می رساند و مأموریتش را انجام میداد. نینوا در این عصر شهری بسیار زیبا و وسیع بود، شهری که در کل ممالک زمین زبان زد و مشهور بود، در این سالها پادشاه قدرتمندی به نام «یتگلات» به قدرت رسیده بود، این پادشاه بسیار قدرتمند و البته خونریز و بی رحم بود و چنان بردشمنان هجوم میبرد که فقط آوازه اش شیرازه ی سپاه دشمن را از هم می پاشید وبه همین دلیل مرز سلطنت آشوریان مدام در حال گسترش بود و امپراطوری قدرتمندی در شرق میانه برپا کرده بود. سوار چندین روز بدون فوت وقت در حال حرکت بود، چرا که به او حکم شده بود فی الفور خود را به نینوا برساند. نزدیک ظهر بود که سربازی داخل تالار حکومتی شد و همانطور که در برابر شاه تعظیم می کرد گفت: شاهنشاها! سواری از سرزمین یهودیه آمده،از اورشلیم و ادعا می کند خبری بسیار مهم برای شما دارد. شاه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: از این مملکت حقیر چه خبر مهمی می شود آورد؟! بگو داخل شود. چند لحظه بعد مردی با چهره ی آفتاب سوخته جلو آمد و همانطور که احترام میگذاشت گفت: من نماینده ی پادشاه یهودیه در اورشلیم هستم،ایشان مرا فرستاده تا خبری مهم به شما برسانم تا از واقعه ای ناگوار جلوگیری کنید. شاه چشمانش را ریز کرد و‌گفت: واقعه ای ناگوار؟! بگو از چه سخن می گویی؟! مرد آب دهانش را فرو داد و گفت: ما با خبر شدیم که شاه افرئیم با پادشاه مملکت آرام همدست شده اند و قصد دارند بر شما بشورند و خود را زیر سلطنت مصریان ببرند و طرحی نو دراندازند و دیگر خراج و مالیات را به شما ندهند. تا این حرف از دهن مرد یهودی درآمد، شاه دستش را مشت کرد و از جا بلند شد و گفت: خیلی غلط کرده اند که چنین کنند آنها جیره خوار و تحت امر حکومت بزرگ آشور بوده اند و خواهند بود و اگر فکر خیانت به سرشان بزند قسم می خورم که یک نفر از آنها را زنده نگذارم. مرد یهودی از شنیدن این حرف در دل ذوق زده شد، چرا که آتش حسادت درونشان شعله می کشید. شاه مرد را مرخص کرد و چند جاسوس به سمت سامره فرستاد تا ببیند. سخنان این مرد چقدر واقعیت دارد و... ادامه دارد @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
زمان: حجم: 1.9M
باز داستان تکراری به زانو درآمدن دشمن و آقای عراقچی! عزیزان! وزارت خارجه را دریابید.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۶🎬: پرویز خان نگاه با محبتی به گلجان کرد و گفت: نترس دختر، هیچ اتف
🎬: ورودی قصر چند نگهبان بود که ماشین مهمانان را به سمتی هدایت می کردند، یکی از نگهبانان تا چشمش به پرویزخان افتاد دستش را بالا برد و با خنده به سمتی اشاره کرد که ماشین را پارک کنند. پرویزخان که مدام در حال آمد و رفت به قصر بود خوب با تمام قوانین آشنا بود، او تمام راه درروهای قصر را می شناخت. گلجان که از داخل ماشین چشمش به محیط قصر افتاد، با اینکه جایی سرسبز که پر هر قدم یک پایه ی لامپ پرنور کار گذاشته بود، احساس بسیار بدی به او دست داد، بطوریکه یک لحظه این استرس باعث شد هجوم تلخابی را به دهانش حس کند و فوری از ماشین پیاده شد و همانطور که جلوی دهانش را گرفته بود با نگاهی مظلومانه به پرویزخان چشم دوخته بود. پرویزخان که گلجان را واقعا دوست داشت و از طرفی حالا او باردار بود و چه بسا پسری برایش به دنیا می آورد و او را به آرزوی دیرینه اش می رساند، عزیزترش کرده بود. پرویز خان با اشاره به سارا گفت: تو برو سالن جشن، البته باید سالن میهمان های رده دوم بروی، شوهرت هم همانجاست، منم با گلجان یه قدمی توی فضای آزاد میزنیم تا حالش بهتر بشه و بعد به شما ملحق بشیم سارا چشمی گفت و پرویزخان به سمت گلجان رفت و دست سرد گلجان را در دستان گوشتی و چروکیده اش گرفت و با اشاره به سمتی حرکت کردند و گفت: اینجا بالا نیاری دختر که آبرومون به باد میره، اینجا کاخ شاه هست، حلبی آباد نیست که، الان یه ذره قدم بزنیم بهتر میشی... انگار پرویزخان دلش می خواست حال بد گلجان را بهانه کند و با همسر زیبایش کمی تنها باشد.. سر و صدا از آن طرف قصر به گوش می رسید، ساز و آواز و صداهای مبهم... پرویزخان به همان سمت اشاره کرد و گفت: محل برگزاری جشن های شاهانه آن سالن است، البته ما حق ورود نداریم، افراد خاص، سفیرهای کشورهای دیگه و مهمانان خارجی و خانواده سلطنتی با حضور شاهنشاه در آنجا هستند و برای ما که مهمان درجه دو و سه محسوب میشویم سالنی جداتر هست که اصلا شاه به آنجا سر نمیزند. گلجان که سعی می کرد تلخاب دهنش را فرو دهد سری تکان داد و گفت: کاش از آوردن من صرفنظر می کردید، خالم اصلا خوب نیست و با دیدن اینجا یاد خاطره چند وقت قبل... پرویز خان به میان حرف گلجان دوید و گفت: اتفاقا یکی از دلایلی که به اینجا آوردمت همین است که خاطره ی تلخ آن روزها را فراموش کنی حالا بیا این قسمت قصر را نشانت بدهم، من جا به جای اینجا را بلدم و سپس به سمتی رفت که انگار تاریکی مطلق بود و گویا درختان سرو سر به فلک کشیده تنها ساکنان اینجا بودند. اما کنی جلوتر دو ساختمان کوچک پدیدار شد، پرویزخان جلو رفت و همانطور که به دو ساختمان اشاره می کرد گفت: اینجا در اختیار یکی از نگهبانان قدیمی ست، زن خوش مشربی دارد که البته الان پیر شده، اسمش حلیمه است، شنیدم قرار است از اینجا بروند، حلیمه زن مهربانی ست که به خاطر موضوعی خودش را مدیون من میداند و در همین حین در ساختمان باز شد و زنی که کمرش خمیده بود با سطلی که انگار چیزی داخلش بود بیرون آمد و همانطور که خیره به تاریکی روبه رو بود صدا زد: اکبرآقا تویی؟! پرویز خان قدمی پیش گذاشت و گفت: منم حلیمه خانم.... زن جلو آمد و همانطور که خیره به روبه رو بود لبخندی صورتش را پوشاند و گفت: پرویزخان خوش آمدی خودتی برادر؟! پرویز خان جلوتر رفت و حالا در روشنایی لامپ جلوی خانه با گلجان روبه روی پیرزن ایستاده بودند حلیمه نگاهی به پرویزخان و بعد خیره در چشمان گلجان شد و گفت: به به! پس نوعروس خانه ی شما اینه؟! تعریفش را شنیده بودم، چقدر زیباست ان شاالله به پای هم پیر بشید بیا داخل بیا داخل تا بیشتر با عروس خانم آشنا بشم، گلجان با صدای کم‌جانش سلام کرد و پرویز خان تشکری کرد و گفت: نه آمده بودیم برای مجلس شاهانه، گفتم کمی این قصر درندشت را به گلجان نشان دهم و با زدن این حرف دستش را به نشانه ی خدا حافظی بالا آورد و با گلجان از آنجا دور شدند. قصر خیلی بزرگ بود، بزرگتر از آنچه که فکرش را می کرد و گلجان با خود می گفت بی شک مساحت این قصر اندازه ی کل روستای آنهاست، با این تفاوت که روستای آنها هیچ امکاناتی ندارد اما اینجا مانند بهشت است... ادامه دارد. . @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۷🎬: ورودی قصر چند نگهبان بود که ماشین مهمانان را به سمتی هدایت می
🎬: وارد سالن بزرگی شدند که از شدت نور و چلچراغ هایی که در آینه کاری دیوار به آنها چشمک می زدند، می درخشید. گلجان نگاهش از دیوار و سقف و تزئینات آن به میز و صندلی های سلطنتی کشیده شد که نمونه اش را هیچ کجا ندیده بود. روی میز انواع اقسام میوه و شیرینی و خوردنی هایی بود که گلجان نه دیده و نه خورده بود و نه حتی می دانست که این میوه های عجیب و غریب را چطور باید خورد. پرویز خان نگاهی به صورت رنگ پریده ی گلجان که با کرم و ماتیک و..رنگ و لعاب گرفته بود کرد و همانطور که میوه ای زد و عجیب از روی میز برمی داشت گفت: اینو بو کن، دلت حال میاد،به این میگن موز، توی ایران فقط توی قصر پیدا میشه و خیلیا نمی دونن این چیه و گلجان موز را بو کرد، واقعا بوی خوبی میداد و کمی حال او را بهتر کرد و پرویزخان موز دیگری برداشت و همانطور که به گلجان چشمک میزد طریقه ی پوست کردن موز را به او عملا یاد داد و بعد با دو گاز بزرگ موز دستش را بلعید. اینجا همه جایش عجیب و تازه بود، گلجان اینقدر غرق دیدنی های اطرافش شده بود که متوجه نگاه خیره ی اطرافیان به خود نشد، همه از زیبایی محسور کننده ی گلجان متعجب بودند و در همین حین سارا خودش را به گلجان رسانید و گفت: گلجان...بیا...بیا اینجا تو را به دوستام معرفی کنم.. گلجان با چشمانش اطراف را در جستجوی پرویزخان نگاه کرد اما نبود،یعنی کجا رفته بود؟! گلجان رو به سارا گفت: پ..پرویزخان کجاست؟! سارا با خنده ای ساختگی دست گلجان را گرفت و همانطور که به سمتی می کشید گفت: پدرم یک سر دارد و هزار سودا، فکر نکن الان اینجا فقط مهمان هست، آچار فرانسه هست و هر جا کار گیر میکنه، باید باباجان خودش را برسونه، حالا تو بیا با من بهت خوش میگذره... گلجان به ناچار با سارا همراه شد، آهنگی بلند و تند در سالن پخش می شد سارا کنار تعدادی زن و مرد که ادعای روشنفکری می کردند ایستاد و همانطور که با دو دست به گلجان اشاره می کرد گفت: اینهم زن بابای من، گلجان عزیز...البته به سن و سال هم سن دختر منه و با زدن این حرف خنده بلندی کرد. یکی از خانم ها دستش را جلو آورد و گفت: خوشبختم...چقدر تو خوشگلی...گلجان با استرس دستش را دراز کرد و به او دست داد و در همین حین مردی جلو آمد و او هم می خواست به گلجان دست بدهد، گلجان که تا به حال دستش به دست نامحرم نخورده بود خودش را کنار کشید و در پناه سارا ایستاد... مرد که انگار به او برخورده بود نزدیک سارا شد و گفت: خیلی زیباست اما اُمُل و دهاتی هست، رفتارش به تیپ و قیافه اش نمیاد، پدرت اینو از کجا شکار کرده... سارا دندان هایش را بهم فشار داد و گفت: کوروش...اینجور نگو میشنوه، تو باید خودت را بهش نزدیک کنی نه اینکه... گلجان از این مکالمه چیزی نفهمید اما حس بدی نسبت به آن مرد جوان داشت برای همین خود را به کناری کشید، اصلا دوست نداشت در این جمع باشد و دوباره با نگاهش اطراف را به دنبال پرویزخان زیر و رو کرد... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
سیدمجتبی حسینی می‌آید روستایتان! 🔰 روایتی ناب و کمتر شنیده شده از حضرت امام سیدمجتبی خامنه‌ای ‌ ▪️راست راست جلوی چشم همه داشت عکس آقا سید مجتبی خامنه‌ای را از دیوار می‌کند. عکس رهبر مملکت را. آن هم جلوی ورودی مسجد امام صادق، آن هم توی بلوار ۱۵ خرداد قم! ‌ ▪️رفتم جلو تشر بزنم سرش که مرد حسابی، مگر من می‌گذارم همچین جسارتی بکنی؟ دیدم از نماز خوان‌های همین مسجد است. جوش آوردم. گفتم از شما که توقع نمیره عکس رهبری رو بکنید! ‌ ▫️منتظر بودم به اعتراضم تندی کند تا جوابش را بدهم. صورتش ولی این را نمی‌گفت. گفت معذرت می‌خوام. می‌خواستم ببرم برای روستامون اونجا عکس رهبر را نداریم. ‌ ▫️انگار آب سردی ریختند رویم. دوباره خواست با همان چسب‌ها عکس را بچسباند گفتم لازم نیست. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد. ‌ ▪️گفت: «من اهل روستای جعفریه نزدیک دولت آباد زندگی میکنم. سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چند روز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سید مجتبی حسینی می‌آید روستایتان. ‌ ▪️همان مدت کوتاه، مردم روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هر چه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود. ‌ ▫️دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود، یک ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟ فرزند رهبری بود. سید مجتبی حسینی خامنه‌ای. مشغله زیادی داره و دیگه نمیتونه بیاد.» ‌ ▫️مرد هنوز چشم‌هاش خیس بود. گفت ۲۹ سال از آن روز می‌گذرد و حالا دوباره چشم ما به جمال آن سیدی که ساده و بی‌نشان کنار مان زندگی می‌کرد روشن شده. ‌ ▪️حق داشت. یعنی بهش حق دادم که بدون هیچ ملاحظه‌‌ای عکس را از دیوار بردارد و با خودش ببرد جعفریه تا به هم ولایتی‌ها نشان بدهد و بگوید حالا می‌شناسیدش؟ نشناخته بودیم. ‌ 👤 راوی: فروغ زال به نقل از مصطفی فاضلی ‌ 🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭 این صحنه دل خراش ارتش و جوانان سوریه است که اسلحه شان را زمین گذاشتند وخود را تسلیم گروه ترویستی جولانی کردند پس ازاسارت آنها را مجبور کردند و بقیه ماجرا ببینید به چه ذلتی مبتلا شدند !!! این است، ‌عاقبت کسانی که کشورشان را به دست دشمن سپردند تا به رفاه و آزادی بیشتری برسند!!! ای مردم ایران " مواظب باشید " کشورتان به دست بیگانگان نیفتد داعشی های مزدور آمریکا و موساد در ایران بدنبال چنین صحنه هایی هستند....  . ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━ عضویت در خط مقدم افشاگری:  @efshagari57
❌ 🔴چرا ترامپ هنوز نا امید نشده؟؟؟ 🔴تیر اخر ترامپ چیه؟؟؟ 🟢 در پی اخرین صحبتهای رضا پهلوی ترامپ تیر آخرش رو طرح نقشه جنگ احد زمان پیامبر (ص) را بر ضد ایران برنامه ریزی کرده. 👇👇👇 در جنگ احد همه خوشحال شدن جنگ رو به اتمام هست. بوی پیروزی میاد دشمن شکست خورده. میدان رو خالی کردن و دشمن به سپاه پبامبر حمله کرد. 👈👈 حرفهایی که الان کم کم کارشناسان و تلویزیون و رسانه های خارجی هم دارن به مردم ایران تلقین میکنن. ایران پیروزه. تنگه رو بستیم و ناو آمریکا عقب نشسته. فقط فقط 🔺ترامپ منتظره مردم ایران احساس پیروزی بکنن و خیابان رو ترک کنن. 🔻تا مثل جنگ احد شبانه با طرح فرمان پهلوی شبانه به خیابان بریزند و کشتار خونین بی اندازن. ⭕️ نشــــــــــر این آگاهی واجــــــــب⭕️
🚨فورری❌بسیار مهم❌فورری🔻 ⛔مدیریت سطح توقع⛔ ❌انتقام و خون‌بهای امام خامنه‌ای شهید، فقط و فقط، ادامه جنگ تا تحقّق ظهور امام زمان است. مراقب باشید به کمتر از آن (حتی به فتح قدس و امثال آن) راضی‌تان نکنند! حرف‌های پایین‌تر از این سطح که دیگر ، دور از جان، خَر فرض کردن امّت است❗ ⛔(مدیریت سطح توقع، اینه که بعضی مسئولان نادان یا خائن، توی مصاحبه‌هاشون، ذهن مردم رو به مرگ می‌گیرن و دائم کلمه آتش‌بس و میگن، تا شما به مسائل کوچکی مثل عقب‌نشینی آمریکا قانع بشید و اون و پیروزی تلقّی کنید!) درحالیکه شما مردم انقلابی باید مدیریت سطح توقع مسئولان را انجام بدید. آن چند نفر مسئول کودتاگر را به مرگ بگیرد و دائم فریاد بزنید خون‌بهای امام، فقط ظهوره؛ تا ذهن اینا لااقل به اقداماتی مثل نابودی کامل اسرائیل درگیر بشه. لااقل جرئت نکنن عقب‌نشینی امریکا رو به خورد ما بدن و فاکتور کنند به عنوان پیروزی برای ملّت) 🔻این امّت، امام دارد❗ 🚫آهای برخی آقایان مسئول که دیگر رویتان نمی‌شود صریح اسم مذاکره بیاورید و از غیرت این امّت داغدار می‌ترسید که با صراحت حرف از آتش‌بس بزنید❗ و بجایش شروع کرده‌اید هر روز مثلا شرط و شروط الکی برای دشمن می‌گذارید تا به خیال خودتان، تیغ نظامیان غیور ما را کُند کنید❗ بگویید ببینیم: شما امام‌ید یا ماموم؟! اگر ماموم هستید که غلط می‌کنید روی حرف امام حرف بزنید! شما امام ما نیستید❗ وظیفه شما اطاعت از ولی‌فقیه است نه افاضه و اظهار فضل!! اگر جدیداً همه‌تان امام شده‌اید و ما خبر نداریم! بگویید تا این امّت پدرتان را دربیاورد❗فریاد ما و خون‌بهای امام فتح قدس و ظهور است، والسّلام》 🔺️👆✅نشر رگباری طوفانی✅👆🔺️