eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۸🎬: وارد سالن بزرگی شدند که از شدت نور و چلچراغ هایی که در آینه کا
🎬: دقایق انگار به کندی می گذشت، خبری از پرویزخان نبود، گلجان در این جمع غرب زده احساس غربت می کرد، درسته که به ناچار به رنگ و ریخت اونا در آمده بود اما در دل اصلا احساس خوبی از بودن در این جمع نداشت. گلجان انتهای سالن، خلوت ترین جا را برای نشستن انتخاب کرد، میزی که سه صندلی در اطرافش بود که هر سه صندلی خالی بود. گلجان همان میز را نشان کرد به طرفش رفت. روی میز مثل بقیه ی میزها انواع میوه و شیرینی و چند تا بطری نوشیدنی هم بود که گلجان از ترس اینکه نکند نوشیدنی حرام باشد به آنها حتی نگاه هم نمی کرد. گلجان به پشتی صندلی تکیه داد،از اینجا می توانست همه چیز را زیر نظر داشته باشد. عده ای مرد و زن نیمه برهنه که مثل کرم های مشمئز کننده در هم می لولیدند، این بود وضع مملکت داران ایرانی... گلجان اصلا حوصله نداشت و حال جسمی اش هم خوب نبود، دوست داشت توی خانه خودش، کنار پدرش علی مراد باشد و راحت بخوابد. گلجان سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و سعی می کرد اندکی خودش را آرام کند. چند دقیقه ای گذشت با صدای مردی به خود آمد: به به! چه بانوی زیبایی، اجازه میدین کنارتون بنشینم؟! گلجان هراسان چشمانش را باز کرد و خودش را در هم کشید، مرد جوان با لبخندی عمیق به او خیره شده بود تا حرکت گلجان را دید گفت: نترسید بانو...ببخشید واقعا فکر نمی کردم با این سر و صدا خواب باشید. گلجان کمی در جایش تکان خورد و‌گفت: خواب نبودم، حالم خیلی خوش نیست... مرد جوان گفت: چرا تنهایید؟! پیشنهادی میدهم که امیدوارم رد نکنید، فقط برای خوب شدن حالتان... گلجان گفت: با همسرم اومدم اما نمی دونم کجا رفته، نیست اینجا مرد روی صندلی نشست و گفت: مردهای این جمع به دنبال زن های زیبا رو هستند اما بعید میدونم همسر شما با وجود چنین زن جذابی به دنبال کس دیگه ای برود و بعد نگاه خیره اش را به چهره گلجان دوخت و ادامه داد: تو را باید به عنوان ملکه ایران میگذاشتند، راستی تا حالا شاه را از نزدیک دیدی؟ گلجان در کمال سادگی سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: نه...ندیدمش مرد گفت: دوست داری ببینیش؟! گلجان شانه ای بالا انداخت و گفت: هر کسی دوست داره شاه مملکت را از نزدیک ببینه... مرد تا این را شنید همانطور که از جا بلند میشد گفت: اسم من شاهین هست چند لحظه با من بیا تا شاه ایران را به شما نشان بدم... گلجان مانند دخترکی که در صددکشف دنیای جدیدی هست، حال بدش را فراموش کرد و از جا بلند شد، چون برای او واقعا جذابیت داشت تا شاه را از نزدیک ببیند، زمانی که در روستا بود اصلا باورش نمیشد روزی برسد که گلجان این دخترک روستایی از کوره ده پایش به قصر و دیدار شاه برسد. شاهین لبخند کجی زد و گفت: نمی خوای خودت را معرفی کنی؟! گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: م..من گلجان همسر پرویزخان هستم شاهین سوتی زد و گفت: اوووه پرپیزخان، چی شکار کرده، پس واجب شد شاه را از نزدیک ببینی و با زدن این حرف به درب خروجی سالن اشاره کرد... سارا مانند کارگردانی ماهر از دور این صحنه را میدید و نیشخند میزد ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۹🎬: دقایق انگار به کندی می گذشت، خبری از پرویزخان نبود، گلجان در ا
🎬: شاهین و گلجان وارد حیاط شدند،هجوم هوای خنک به صورت گلجان او را سرحال آورده بود، ورودی سالن جاده سنگفرشی بود که دو طرفش زمین چمن و درختانی ردیف و پایه های لامپ های شکیل با فاصله های منظم قرار داشت گلجان که در بدو ورود به قصر به این مناظر توجهی نکرده بود، الان با دقت اطراف را نگاه می کرد، اینجا خیلی زیبا بود و با سلیقه بنا شده بود و انگار بهشت بود. شاهین خودش را به گلجان نزدیکتر کرد و گفت: واقعا به پرویزخان حسودی ام میشه، چه زن زیبا و با کمالاتی دارد، شنیدم خیلی هم هنرمندی و البته چون در خانه ای رویتایی و متعصب بزرگ شدی، خیلی ارتباط با مردان را وارد نیستی... گلجان با تعجب به شاهین چشم دوخته بود، انگار از کل زندگی او خبر داشت، ناگهان ترسی عجیب بر دلش افتاد و همانطور که می ایستاد گفت: بهتر است بریم داخل سالن، چون اونجا احساس امنیت می کرد. شاهین خنده صدا داری کرد و گفت: چیه دیگه نمی خوای شاه را ببینی و بعد همانطور که گوشه ی پیراهن گلجان را گرفته بود به سمت خود کشید و به کمی دورتر اشاره کرد و گفت: آنجا جشن اصلی و سران مملکت حضور دارند و شاه هم همانجاست، من می توانم به اندازه چند دقیقه داخل شوم و تو هم همرام باشی تا شاه را ببینی...برویم... گلجان از یک طرف به شاهین اعتماد نداشت و از طرفی حس کنجکاوی اش تحریک شده بود و می خواست شاه را از نزدیک ببیند و بعد برای پدرش مراد علی تعریف کند. گلجان نگاهی به اطرافش کرد، هر چند متر نگهبانی ایستاده بود و هرازگاهی کسی می آمد و میرفت، پس دل زد به دریا و گفت: برویم فقط زود برگردیم. شاهین چشمکی زد و همانطور که دستش را به سمتی حرکت میداد گفت: چشم بانو! بفرمایید جلوی در ورودی سالن دو تا نگهبان ایستاده بود که شاهین چیزی در گوش یکیشان گفت و راه را باز کردند وارد سالن شدند، سالنی بسیار بزرگ که همه جایش آینه کاری بود و چلچراغ های بزرگ و شکیل و طلاکاری شده از سقف آویزان بود، این سالن اینقدر زیبا و بزرگ بود که سالن قبلی در مقایسه با این هیچ محسوب نمیشد. گلجان غرق دیدنی های عجیب و چشم نواز اطراف بود که شاهین سرش را جلو آورد و گفت شاه آمده..بیا برویم نزدیک تر بیا.... و با زدن این حرف باز گوشه دامن گلجان را گرفت او را جلو برد...آنقدر جلو رفتند که بین آنها و شاه و شاه بانو فاصله ای نبود. وجود گلجان سرشار از هیجان بود، باورش نمیشد شاه مملکت را از نزدیک می بیند او نگاهی به شاه و سپس غرق دیدن ملکه شد و اصلا متوجه نگاه خیره ی شاه به خودش نشد. شاهین از راه دور تعظیمی به شاه کرد و شاه نگاه معناداری به شاهین و گلجان کرد و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 بهم بگید باز دوباره، آقامون سخنرانی داره .. آقاجونم! دلم تنگه برات خودت بگو چه کنم؟😭😭
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭چقدر این شعر در وصف شهادت آقا قشنگ بود +با بیت بیت این شعر دل آدم میلرزه💔
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بـاز باران با تـرانـه 🚀👏🏻 بـا گـوهـرهـای فـراوان 😁👏🏻 صداگذاری برا موشـک بارانِ☄ امروز ایران بر فرق اسراییل🤯 امشب چهارشنبه سوری،گوهرها فراوان تر میشه😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♨️ علی آقا اون روزی که این توییت رو زد عاقبت به خیر شد. شهادتت مبارک مرد بزرگ نثار روح شهید بزرگوار و همراهان شهیدش صلوات اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
هدایت شده از کیسان ابوعمره
زمان: حجم: 1.8M
صحبت های مهم امروز امیرحسین ثابتی 🚨کانال رسمی ☑️ 🇮🇷🇮🇷 @mahdaviatsiasi2 🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_یازده🎬: سواری که روی خود را بسته بود از اورشلیم خارج شد و ش
🎬: جاسوسان تیگلات به سامره رسیدند و در دربار یهودیه غوغایی به پا بود، باید کاری می کردند که زودتر به نتیجه برسند انگار حس حسادتشان به اوج رسیده بود پس بزرگ سرزمین یهودیه به نام آخاذ خود شخصا راهی نینوا شد و خود را به قصر تیگلات رساند البته دست خالی نیامده بود،او برای اینکه زودتر به نتیجه برسد طلا و نقره های زیادی که از ملک سلیمان به تاراج برده بودند پیش کش تیگلات کرد. نقره و طلاهایی که در قصر و معابد و مساجد آنجا بود را جمع کرده بود و به تیگلات هدیه کرد تا جلوی چشمش را بگیرد و خواسته اش را برآورده کند. تیگلات هدایا را گرفت اما می خواست تا رسیدن جاسوس هایش جوابی به آخاذ ندهد که این بار آخاذ شروع به کولی بازی کرد و با حالتی مستاصل به او گفت تو پدر و من پسر تو هستم اصلا تو آقا و من بنده و برده تو هستم من از ترس بنی اسرائیل افرائیم و آرام بر خود می لرزم بیایید من و تمام یهودیه را از دستشان نجات دهید... آخاذ نه تنها تمام این کارها را کرد بلکه برای اینکه اعتماد تیگلات را به خود جلب کند دست از پرستش خدا هم برداشت و همراه تیگلات که بت پرست بود به بت پرستی مشغول شد و اینقدر این اعمال را انجام داد که بالاخره تیگلات رضایت داد. ارتش بزرگش را فرا خواند و به یکباره به سرزمین آرام و پایتخت آن که دمشق بود حمله نمود، حمله ای وحشیانه و شدید که موجب وحشت سراسر حکومت آرام شد. آشوریان از لحاظ نظامی هم دست برتر را داشتند و خیلی زود بر شهرهای آرام مسلط شد و قتل عامی عجیب به راه انداخت و تمام مملکت آرام را غارت کرد و دیگر هیچ نشانی از آن برجا نماند. مردم یهودیه از این موضوع خوشحال بودند اما هنوز به هدفشان نرسیده بودند تا اینکه تیگلات پی از. اندکی استراحت و بازیابی نیروی جنگی سپاهش ، نقشه ی حمله به ارض مقدس را ریخت، از نظر تیگلات نه به افرائیم و نه یهودیه به هیچ کدام نمی توانست اعتماد کند، پس باید هر دو را از بین می برد، اما سرزمین یهودیه خود را دوست او نشان داده بود، پس تصمیم گرفت در اول راه به سرزمین بنی اسرائیل که همان ده قبیله به پایتخت سامره بودند حمله کند. افرائیم که خبر در هم شکستن حکومت آرام را شنیده بود، توان نظامی خود را بالا برده بود، اما آشوریان باز هم دست برتر را داشتند چرا که آشوریان حکومتی بسیار بزرگ با امکاناتی وسیع بود که بنی اسراییل جیره خوار آن بود. افرائیم مقاومت کرد و اما تیگلات کوتاه نیامد و شهر سامره را محاصره کرد و این محاصره سه سال طول کشید و بالاخره تازیانه ی خدا که اشعیا نبی به آن اشاره کرده بود بر سر آنها فرود آمد و... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۰🎬: شاهین و گلجان وارد حیاط شدند،هجوم هوای خنک به صورت گلجان او را
🎬: شاهین یک ربعی در آنجا ماند و گلجان بی خبر از دامی که برایش چیده اند غرق تماشای شاه و ملکه اش شده بود، او هنوز هم باور نمی کرد، دخترکی از روستای دور افتاده اینک در حضور شاه باشد. گلجان غرق دید زدن خاندان سلطنتی بود که اطراف شاه را گرفته بودند که شاهین به شانه اش زد و گفت: بانوی زیبا، فکر می کنم وقت رفتن هست، تا لو نرفتیم باید فلنگ را ببندیم... گلجان با حالتی هیجان زده سرش را تکان داد و گفت: ب...بله...بله...ببخشید من هنوزم باورم نمیشه اینجام، اینقدر خوشحال و شگفت زده بودم که فراموش کردم باید زود بریم و با زدن این حرف هر دو به سمت درب خروجی سالن حرکت کردند. روی حیاط هوا آزاد و خنک بود، گلجان نفس محکمی کشید و ریه هایش را از هوای تازه پر کرد و گفت: همه چیز خوب بود فقط نمی دانم این بوی ترشیدگی چی بود، آخه جایی شاه باشه همچی بوهایی نباید باشه، گلجان به خاطر بارداری اش حس بویایی قوی و حساسی پیدا کرده بود و ناخوداگاه این حرف را زد. شاهین خنده ریزی کرد و گفت: چقدر طبیعت تو ساده و دست نخورده است، یعنی باور کنم که پرویز خان توی خانه مشروب نمی خورد؟! گلجان با تعجب گفت: مشروب؟! من ندیدم اصلا... شاهین سری تکان داد و گفت: این روی ترشیدگی برای مشروبات اصلی هست که شاه از کشورهای خارجی سفارش میده و جز توی دربار جای دیگه ای از این نوشیدنی های خالص نمی تونی پیدا کنی... با شنیدن این حرف تمام دل و روده گلجان بهم پیچید و می خواست بالا بیاورد اما جلوی خودش را گرفت تا بی احترامی به شاهین نشود. خیلی زود به محل سالن دوم جشن رسیدند وارد سالن شدند و ناگهان پرویزخان مثل اجل معلق سر رسید، چشمانش از عصبانیت سرخ شده بود و تا گلجان را دید دندانی به هم سایید و گفت: کجا رفته بودی؟! مگه نگفتم از کنار سارا و من تکون نخور... گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: شما کجا بودین؟! هر جا را نگاه کردم ندیدمتان شاهین به میان بحثشان دوید و‌گفت: چرا داغ کردی پرویزخان! جایی نرفتیم، یعنی رفتیم پیش خود خود شاه توی اون سالن... پرویزخان چشمانش را ریز کرد و گفت: مگه هرکی هرکی هست که اونجا برین؟! گلجان آب دهنش را قورت داد و گفت: آره رفتیم اونجا و من از نزدیک شاه و ملکه را دیدم... پرویزخان که انگار با این حرف آتش غضبش خاموش شده بود گفت: زیارت قبول اما دیگه حق نداری از کنار من جمدبخوری فهمیدی؟! گلجان چشمی گفت و شاهین همانطور که از کنار پرویزخان رد میشد با حالتی متلک گونه گفت: نترس پرویزخان هیچ کس نمی خواد زن تو را بدزده... پرویز خان سعی کرد این حرف را نشنیده بگیرد، به سمت میزی رفت و امر کرد گلجان در کنارش باشد. آن مهمانی با تمام هیجانش شد و وقتی گلجان به خانه رسید کلی حرف ناباورانه برای مراد علی داشت و مراد علی فکر می کرد دخترش خیلی بلندپروازانه حرف می زند و رؤیاهایش را در قالب واقعیت تعریف می کند دو هفته از آن میهمانی کذایی می گذشت، پرویزخان دو روز بود که باز غیبش زده بود، احتمالا باز هم دنبال خورده فرمایشات بالا دستی هایش رفته بود، حالا دیگر گلجان و مراد علی به این غیبت های گاه و بیگاه او عادت کرده بودند. گلجان سعی می کرد سر خودش را با خیاطی و گلدوزی گرم کند و گاهی هم کتاب های ادبی می خواند و علاقه ی عجیبی به شعر و ادبیات پیدا کرده بود بطوریکه هر شب می بایست چند بیت شعر از حافظ بخواند و بخوابد. دم دم های عصر بود که زنگ خانه را زدند، گلجان چادر سفید گل گلی اش را روی سر انداخت و در خانه را باز کرد و با کمال تعجب شاهین را پشت در دید و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼