eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
937.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای سردار تنگسیری : دختران ما شرف ما هستند
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هجده 🎬: پادشاه یهودیه که در این زمان یهویاکیم بود به شهری د
🎬: بخت النصر ده هزار اسیر از درباریان و بزرگان یهودیه را به بابل برد و در پایتخت حکومت تلفیقی آریایی_بابلی جای داد و بی خبر از اینکه یهودیان هر کجا باشند آنجا را آنقدر به فساد می کشند و آنقدر خون می ریزند تا خوی ابلیسیشان کمی آرام گیرد و حس کنند که سرور و بزرگتر دنیا هستند. اما صدقیا که برادر زاده ی یهویاکیم بود باز هم راه عموی خود را ادامه داد. در این مقطع زمانی گروه بسیار خطرناکی در یهودیه شکل گرفته بود، گروهی که ثروت ملک سلیمان را به زور و با خباثت تصاحب کرده بودند و اندیشه ها و افکارشان افکار سامری بود و خود را مجهز به سحر و ساحری کرده بودند، این گروه از کشتن هیچ کس ابایی نداشتند و به راحتی پیامبران خدا را با قساوت تمام می کشتند و یهودیان صهیونیست نواده های همین گروه هستند با همان افکار و اعتقادات و به مراتب خطرناک تر و ابلیسی تر... حالا این گروه تحت امر صدقیا بودند، در ظاهر با بخت النصر عهدنامه امضا کرده بودند اما در حقیقت دنبال راهی برای شکستن این عهد بودند. فساد و تباهی و گناه در یهودیه بیداد می کرد به طوریکه صدقیا علنا بت های بعل و ملوخ و... را می پرستید و جلوی چشم مردم معابد را که جایگاه پرستش خدا بودند نجس و به این کار افتخار می کرد. در این زمان که حرف از خدا پرستی مانند خوردن جامی زهر جان انسان را در خطر می انداخت، خداوند بزرگ آن مهربان ترین مهربانان پیامبری دیگر برای قوم یهود فرستاد. پیامبری مهربان و مظلوم که زاده ی یکی از مناطق یهودیه بود، نام این پیامبر در کتاب مقدس«ارمیا» بود و در قران از ایشان به نام «عُزیر پیامبر» یاد شده است. عزیز از سن هفده سالگی زمانی که نوجوانی بیش نبود نطق های آتشین می کرد و مردم را به سمت خداوند دعوت می نمود و حتی در قضیه ی حمله ی بخت النصر و یهویاکیم به مردم اعلان داشت که این حمله تازیانه ای از سمت خدا بر قومی ست که پرستش ابلیس را بر پرستش خدا ارحج داشتند، او در این جنگ طرف بخت النصر را گرفت گرچه به بعضی حرکات بخت النصر انتقاد داشت اما مابین بد و بدتر او از بخت النصر حمایت نمود. حالا صدقیا خباثت را به تمامی انجام داد و اینبار او زیر عهد و پیمانش زد و دوباره به سمت حکومت مصر رفت تا با آنها متحد شود و بر علیه حکومت شرقی آریایی بابلی توطیه کند و این ذات کثیف یهود است که در زمانی حس فروپاشی دارد عهد می بندد و زمانی کمی احساس قدرت می کند عهد می شکند، گویی تاریخ معلم مدرسه ایست که تمام ملت ها باید از آن درس بگیرند و موکد این موضوع است که هیچ‌وقت...هیچ وقت به ایادی یهود اعتماد نکنید ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑
♨️تصور بفرمائید صبح عاشورا برخی از اصحاب جار می‌زدند که اگر حضرت اباعبدالله به صلح با یزید امر کردند، همه باید اطاعت کنند! مگر آن ۷۲ مجاهد که در رکاب امام بودند، در تصورشان هم می‌گنجید که از امر امام اطاعت نکنند؟! هرگز! اما آنکه در میانه جنگ، صلح با یزید را بی آنکه امام بر زبان آورد، در جامعه جار می‌زند، دنبال اطاعت از امام نیست، دنبال تحمیل مطامع خود بر امام است. ✍دکتر جبرائیلی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۵🎬: به محض اینکه پرویزخان از خانه بیرون زد، سارا خودش را به تلفن
پرویز خان صبر کرد تا سارا داخل مسافرخانه شد و وقتی مطمئن شد که مقصد سارا همانجاست ، او هم پیاده شد و به سمت مسافرخانه رفت. سارا یک راست به سمت اتاقی در طبقه ی دوم رفت و تقه ای به در زد و در را باز کرد، اینجا اینقدر قدیمی و بی در و پیکر بود که در خود به خود باز میشد. سارا داخل اتاق نیمه تاریک شد و همانطور که بینی اش را می گرفت روبه روی مردی که همدست خیلی از کثافتکاری هایش بود ایستاد و گفت: سلام، جا بهتر از اینجا نبود که ساکن بشی، اینجا هواش آلوده است و نفس که بکشی کلی شپش به بدنت میشینه شاهین با تمسخر سری تکان داد و گفت: امیدوارم هیچ وقت گذارت به همچی جایی نیافته اگر تو هم مثل من همه چشم تیز می کردن تا گیرت بندازن اینجا که هیچ به یه سوارخ موض هم راضی میشدی، آخه منه بیچاره چه گناهی کردم که اون دختره ی دهاتی آب شده رفته توی زمین... سارا قدمی برداشت و‌گفت: از بی عرضگی تو هست وگرنه اون دختره مال این حرفا نبود. شاهین مثل اسپند روی آتش از جا پرید و گفت: همه اش تقصیر تو هست، تو این کک را توی تنبان من انداختی، تو گفتی این دختره خوشگله چشم شاه را میگیره و اگر میل شاه بهش بیافته نونت توی روغنه...لعنت به من که فریب تو را خوردم ، لعنت به اون زمانی که تو چاه خباثت تو افتادم، آخه به من چه تو با زن بابات کینه داری، آخه منو چه سنن؟!! حالا هم خود کرده را تدبیر نیست، اما کور خوندی سارا خانم، یا یه پول کلفت به من میدی یا اینکه میرم پیش پدرت همه چی را میگم و خودم را راحت می کنم و از پرویز خان می خوام توی دربار یه جوری کارم را درست کنه و میدونم پدرت اینقدر مردانگی داره که در ازای گفتن حقیقت کمکم کنه... سارا نیشخندی زد و گفت: بدبخت اومدم اینجا بهت بگم زودتر خودت را گم و گور کن وگرنه اگر پدرم دستش بهت برسه بدون سوال و پرسش یه گلوله حرومت می کنه... شاهین میخواست چیزی بگه که یکدفعه در باز شد و هر دو نفر قلبشان شروع به تیرکشیدن کرد ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۶ پرویز خان صبر کرد تا سارا داخل مسافرخانه شد و وقتی مطمئن شد که م
🎬: پرویز خان در را با لگدی که محکم به ان زد باز کرد و با تحکم فریاد زد: شما دوتا چه غلطی کردین؟! چه به سر زن بیچاره ی من آوردین و بعد دستش بالا رفت و اول به صورت شاهین و بعد سیلی به صورت سارا زد و گفت: نمک نشناس... در همین حین صاحب مسافرخانه از پشت سر آمد و گفت: به خدا به زور و با تهدید اومد بالا، هر چی اومدم جلوش را بگیرم نتونستم پرویز خان که تمام حرفهای این دوتا را شنیده بود، یقه ی صاحب مسافرخانه را گرفت و او را بیرون پرت کرد. در را بست و همانطور که خیره به شاهین شده بود گفت: به چه جرأتی زن من، پرویزخان را تحفه ی دربار شاه کردی هااا؟! شاهین که از ترس زهره اش ترکیده بود می خواست تمام داستان را اعتراف کند و سارا را مقصر داستان جلوه دهد که سارا زرنگی کرد و‌ گفت: چرا به جای زنت ما را میزنی؟! منم الان اومدم اینجا تازه فهمیدم که گلجان با یکی دیگه روی هم ریخته... پرویزخان یقیه ی سارا را چسپید و‌گفت: خفه میشی یا خفه ات کنم؟! سارا که انتظار این برخورد را نداشت،مثل مجسمه ای گچی رنگش رفت، پرویز خان اشاره ای به در کرد و گفت: هر دوتون با من میاین خونه تا گلجان پیدا نشده حق ندارین پاتون را از خونه بیرون بگذارید. اینقدر حرف پرویزخان محکم بود که هیچکدام نتوانستند مخالفت کنند و بیصدا دنبال او به راه افتادند. بیرون مسافرخانه سارا می خواست به سمت ماشین خودش برود که با حکم پدرش سوار ماشین او شد و‌حرکت کردند. سارا داخل خانه مدام به شاهین دلداری میداد که محال است گلجان پیدا شود و چند ساعتی بود که پرویزخان خانه را ترک کرده بود و به مش بهرام و پسرش حکم کرده بود که نگذارد کسی از خانه بیرون برود. دم دم های غروب بود که صدای ماشین پرویزخان به گوش رسید. سارا خود را جلوی پنجره ی مشرف به حیاط که در ورودی در دیدرسش بود رساند و مانند گربه ای کمین کرد تا ببیند چه خبر است. در باز شد و قامت پدرش در چارچوب در نمایان شد، سارا نفس راحتی کشید و‌می خواست از جلوی پنجره کنار برود که ناگهان گلجان در حالی زنی زیر بغلش را گرفته بود داخل خانه شد و انگار با دیدن این صحنه، خانه بر سر سارا خراب شد. پرویز خان طبقه پایین ماند و با صدای بلند فریاد زد: همه تان بیاید پایین نمک نشناس ها... لحظات سخت و نفس گیری بود،سارا، سهیلا، مادرش و شاهین، انگار مرگ را جلوی خود می دیدند. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۷🎬: پرویز خان در را با لگدی که محکم به ان زد باز کرد و با تحکم فری
🎬: پرویز خان همه را جمع کرد و همانطور که به صورت رنگ پریده ی گلجان اشاره می کرد گفت: شما چطور دلتان آمد با این فرشته ی معصوم چنین کاری کنید؟؟ مگه این دختر بیچاره چه هیزم تری به شما فروخته بود، جای کدوم یکی از شما را تنگ کرده بود هااا، خوراک کدوم یکی از شما را خورده بود هاااا، چرا باید با ناموس من اینکار کنید و بعد جلوی شاهین ایستاد و گفت: کم به تو نون رسوندم نمک نشناس؟! رو به سارا و سهیلا گفت: حق پدرتون این بود؟! زنش را تحفه ی اون شاهنشاه فاسد کنین؟! تا پرویز خان این حرف را زد همه ی خانواده با تعجب بهش چشم دوختند آخه تا حالا سابقه نداشت پرویز خان به شاه توهین کنه... شاهین با لکنت گفت: چ..چی میگین؟! ش...شاه... پرویز خان با خشم صورتش را به طرف شاهین برگرداند و گفت: خفه!! فهمیدی خ..خ...خفه... و بعدبا اشاره به گلجان گفت: روی صندلی بشین و بعد رو به سارا و سهیلا گفت: همین الان گورتون را گم می کنید و از این خونه میرید بیرون و تا من زنده ام حق ندارید پاتون را توی این خونه بذارید متوجه شدین؟! سهیلا با لکنت گفت: ب..ب...بابا پرویزخان که انگار خون جلوی چشمهاش را گرفته بود گفت: بابا مرررد، بابا اون وقتی مرد که چوب حراج به ناموسش زدین سریع از جلو چشمم گم بشین... در این هنگام زن پرویز خان که تا به الان ساکت بود و مدتها بود پرویز خان کلامی از او نشنیده بود با صدای لرزان گفت: بچه ها هیچ جا نمیرن، اینجا خونه شان هست، اگر برن منم میرم باهاشون... پرویز خان مثل گرگی زخمی جلوی صندلی چرخدار زنش ایستاد و گفت: اولا اینجا خونه ی من هست نه لانه ی یه مشت کفتار، دوما هر چی میکشم از دست توی عفریته هست، خوب میدونم که تو رهبری شون میکنی، تو چشم دیدن این زن بیچاره را نداری، برو..تو هم برو...اگر مردی روی حرفت وایستا، خوب دخترات را میشناسی، اونا یک روز دو روز تو را ترو خشک کنن بعد خسته میشن و به طریقی مندازنت بیرون چون بچه های تو هستن، یک زن متکبر و بی احساس و حیله گر... تا پرویز خان این حرف را زد، پیرزن ساکت شد،انگار قانع شده بود که باز هم باید زیپ دهنش را بکشه و همینجا بمونه پرویزخان رو به شاهین گفت: برای تو هم آش خوبی پختم، گمشو بیرون، کلی استقبال کننده داری و دوباره فریاد بلندی زد که سهیلا و سارا و شاهین با هم بیرون رفتند. مش بهرام گوشه ای ایستاده بود و از ترسش چیزی نمی گفت آخه تا به حال پرویز خان را اینقدر عصبانی ندیده بود پرویز خان رو به مش بهرام کرد و گفت: در این خونه به روی بچه های من قفل خواهد بود،بشنوم بفهمم اومدن اینجا از چشم تو می دونم و راحت تو را هم مندازم بیرون... مش بهرام سری تکان داد و گفت: چشم ارباب چشم پرویز خان گلویی صاف کرد و رو به گلجان و حلیمه گفت: شما بیا بریم خونه ی ما، ترتیبی دادم توی همون خونه دو تا اتاق هم به شما بدن تا هر وقت خواستین بمونین و برای این دختر مادری کن و منم دیگه هیچ وقت پام را توی قصر نمی گذارم از این به بعد من یه دشمن خونی قصر و قصرنشین ها هستم، قراره خیلی چیزا بگم...قراره آبروی خیلیا را ببرم... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۸🎬: پرویز خان همه را جمع کرد و همانطور که به صورت رنگ پریده ی گلجا
🎬: روزها به سرعت می گذشت اما اینبار قشنگ تر از قبل پرویزخان خانه ی گلجان را عوض کرده بود و خانه ای بزرگتر و نوساز و زیبا برایش گرفته بود و مدتی هم بود حلیمه و اکبر آقا در کنارشان بودند. پرویزخان دیگه دور دربار را خط کشیده بود و شده بود بلندگویی که هر بار آبروی یکی از درباریان را با مستندات صحیح بر باد می داد و ابن خیلی خطرناک بود و شاید به قیمت جانش تمام می شد، اما برای پرویزخان مهم نبود و زده بود به سیم آخر، تازه متوجه شده بود که این سالها چه جناباتی در قالب خدمت به شاه، انجام داده است، شاه مفسدی که فقط به فکر جیب خود و خانواده اش بود و از بیت المال مردم صرف خوشگذرانی های خودش می کرد و انگار اختیار تمام مردم را داشت و هر کس را هر کجا می خواست قربانی خواسته های نامشروعش می کرد. مراد علی حالش بهتر شده و با اکبر آقا جفت و جور شده بود و حلیمه هم همچون مادر نداشته ی گلجان به او می رسید اما این زوج قصد داشتند به شمال کشور بروند تا نزدیک دخترشان باشند و حالا بعد از چند ماه، حلیمه و اکبرآقا آماده ی رفتن شده بودند. بغضی عجیب بر گلوی گلجان افتاده بود، به حلیمه عادت کرده بود، انگار دوباره می خواست بی مادر بشود و برای چندمین بار به بهانه ی الکی وارد اتاق حلیمه شد و گفت: راستی...راستی می تونید بگید دخترتون بیاد اینجا پیش شما زندگی کنه،ببینید این خونه بزرگه، پرویزخان هم مخالفتی نمیکنه... حلیمه که عمق نگرانی و حرف، گلجان را می فهمید گفت: دخترکم، نگران نباش، بعد از ما خدا بزرگه، ما که باید بریم، دخترم خودش عیالواره نمیتونه بیاد اینجا، الان مثل قدیم که نیست، ماشین دارین، بندازین براه بیاین هم را ببینیم و... حلیمه حرف میزد و گلجان حالش دم به دم بدتر می شد یکدفعه هجوم مایعی ترش را به داخل دهانش احساس کرد و به سرعت خودش را به حیاط خانه رساند. حلیمه پشت سرش شروع به دویدن کرد و همزمان میگفت: خدا مرگم بده دختر، چت شد، دیروز هم همینطور شدی که... و یکدفعه انگار چیزی توی ذهنش جرقه بزند گفت: اوه خدای من! چرا زودتر به فکرم نرسید...گلجان....گلجان دخترم تو....تو...حتما بارداری ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
‌ تولدت مبارک عزیزم ❤️ ‌
ببین آقا مسعود حتی در حد یک کلمه پالس ضعف بدی اینطوری جواب می‌گیری حالا اگر خودت بودی مهم نبود متأسفانه الان رئیس جمهور ایرانی و پای همه نوشته میشه ترامپ در پست جدید خود نوشت: رئیس‌جمهور جدید رژیم ایران، که بسیار کمتر تندرو و بسیار باهوش‌تر از پیشینیانش است، همین حالا از ایالات متحده آمریکا درخواست آتش‌بس کرده است! ما زمانی بررسی می‌کنیم که تنگه هرمز باز، آزاد و پاکسازی شود. تا آن زمان، ایران را به هدف نابودی می‌کوبیم یا به قول خودشان به عصر حجر بازمی‌گردانیم! 🌑کاش آقا مسعود یه مدت دهنش را می بست و فقط به خدمت به ملت می رسید.
توصیه رهبر انقلاب به نیروهای مسلح ⛔️ از اهرم مسدود کردن تنگه هرمز، همچنان استفاده بشود 🔻برادران عزیز رزمنده! خواست توده‌های مردم، ادامه دفاع موثر و پشیمان‌کننده است. همچنین قطعاً همچنان از اهرم مسدود کردن تنگه هرمز باید استفاده شود. در مورد گشودن جبهه‌های دیگری که دشمن در آن تجربه ناچیزی دارد و به شدت در آن آسیب‌پذیر خواهد بود مطالعاتی صورت گرفته است و فعال‌سازی آن در صورت استمرار وضع جنگی و بنا بر رعایت مصالح صورت خواهد گرفت. ✍🏼 بخشی از اولین پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای | ۱۴۰۴/۱۲/۲۱ 📲 @rahbar_enghelab_ir