#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۹🎬: روزها به سرعت می گذشت اما اینبار قشنگ تر از قبل پرویزخان خانه
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۶۰
هفتمین روزی بود که امیر ارسلان پا به دنیای زمینی گذاشته بود، یکی از بزرگترین باغ های شمیران که متعلق به پرویزخان بود، چراغانی شده بود و دود و دمی به هوا بود که به کل منطقه خبر پسردار شدن پرویزخان را میداد.
بوی پلوی اعلا از یک طرف و کباب کنجه و مرغ بریان و فسنجان و قورمه از طرف دیگر مشام ها را می نواخت.
پرویزخان به بزرگترین آرزوی زندگی اش رسیده بود و حالا می خواست بزرگترین میهمانی عمرش را بدهد.
گلجان داخل اتاق طبقه ی دوم بود و از پنجره آمد و شد داخل باغ را نگاه می کرد و زیر لب می گفت: خدایا شکرت، الهی الحمدالله، ممنون که خوشبختی را به من یتیم مادر مرده چشاندی، اما نمی دانست که این خوشبختی لرزان هست
حلیمه و اکبراقا هم از شمال آمده بودند، حتی مراد علی هم به روستا رفته بود و چندین نفر از همولایتی ها را با خودش آورده بود.
هیچ کدام از روستایی ها باورشان نمیشد که گلجان، دختر مراد علی که در هفت آسمان یک ستاره هم نداشت اینک به این شکل کاخ نشین شده باشد.
پرویزخان که حالا به گلجان اعتماد کامل داشت و از طرفی هر روزی که می گذشت بر تجربیات گلجان افزوده میشد و استعداد هایش نمایان تر میشد اینک او نه یک دختر ساده روستایی،بلکه یک بانوی زیرک و فهمیده شده بود که در زندگی اختیارات زیادی داشت و هر چه که او امر می کرد می بایست انجام شود.
گلجان اخیرا با کمک دوستانی که پیدا کرده بود و البته بعضی از همولایتی هایش به دنبال ردی از برادرش کرامت بود، او می خواست به هر طریق ممکن برادرش را پیدا کند و تمام این خوشبختی را با او شریک شود، او متوجه شده بود جمال پسر همسایه شان ربابه که او خاله ربابه صدایش می کرد، مدتی پیش به شهر مراجعه کرده و خبری از او هم نیست.
گلجان این خبر را شنید و هنوز متوجه نشده بود که جمال دل در گرو عشق او داده بود و به بهانه ی کار و در حقیقت برای پیدا کردن گلجان آواره ی غربت شده بود.
از خانواده ی پرویز خان هیچ کس در این جشن نبود، او هنوز از دست دخترهایش عصبانی بود، عصبانیتی که شاید تا پایان عمرش با او همراه بود.
صدای گریه امیر ارسلان، گلجان را از کنار پنجره به سمت گهواره کشانید و در همین حین در باز شد و پرویز خان با صورتی خندان وارد اتاق شد و گفت: خانمجان! نگذار پسر یکی یکدانه ما صدایش بلند شود، مگه تو نمی دونی بند جان پرویز خان به این بچه بسته شده هاا
گلجان خنده ریزی کرد و گفت: پرویزخان! هنوز زوده لوسش کنید، بزارید بزرگ بشه، عقل و شعور دار بشه بعد اینجور براش غزل عاشقانه بخونید
پرویز خان که انگار از این حرفها ذوق زده شده بود مثل یک پسر بچه شیطون کنار دست گلجان نشست و گفت: اگه بدونی کیا را امشب دعوت کردم...بزرگترین تاجرهای ایران، البته بعضی سیاستمدارها هم هستن میخوام آبرویی از شاه ببرم
گلجان با نگرانی به پرویزخان خیره شد و گفت....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥درخواست مجری مصری از سپاه پاسداران😅
MP3 Recorderپشت پرده سخنان حسن روحانی.mp3
زمان:
حجم:
12M
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
🎙 علیرضا تقوی نیا
پشت پرده سخنان حسن روحانی در خصوص پایان عزتمندانه جنگ چیست؟
#علیرضا_تقوی_نیا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۶۰ هفتمین روزی بود که امیر ارسلان پا به دنیای زمینی گذاشته بود، یکی
#رنج_دنیا
#قسمت_۶۱🎬:
گلجان نگران از آینده بود اما هنوز هم شرم داشت حرفش را درست و حسابی بزند ولی باید میگفت،پس با لکنت گفت: درسته شما عمری در قصر بودین و من تازه وارد این شهر شدم و تجربه ی آنچنانی ندارم اما همان دو باری که پام به قصر رسید خیلی چیزها را فهمیدم، شما اگر درباره ی دربار و درباریان چیزی بگین من مطمئنم زبونم لال بلایی سرتون میارن...
پرویزخان که خوب حقیقت حرف گلجان را درک می کرد خنده بلندی کرد و گفت: نترس خانمجان، من بیدی نیستم به این بادها بلرزم...
گلجان آب دهنش را قورت داد و گفت: شما مرد قوی و با جرغزه ای هستین اما اگر جان من و این بچه براتون مهمه همانطور که دیگه به قصر نمیرین، حرف سیاسی هم نزنین باشه؟!
پرویزخان بوسه ای از گونه ی نرم و نازک امیرارسلان گرفت و همانطور که سرش را تکان میداد از جا بلند شد و از اتاق خارج شد.
غذا آماده بود و میهمانان گوش تا گوشه باغ نشسته بودند و در سالن طبقه ی پایین ساختمان هم تجار دور هم جمع شده بودند.
گلجان یک پایش پایین بود و یک پایش بالا، داشت از پله ها بالا می رفت که متوجه شده بحثی در بین است، سرعت قدم هایش را کمتر کرد و گوش هایش را تیز کرد.
مردی که صدای محکم و رسایی داشت گفت: آدم حالش از این مملکت و مملکت داران به هم میخوره، والا پرویزخان کار درستی کرد که دور دربار را خط کشید، من هر وقت اونجا میرم دق مرگ میشم، این شاه انگار به قدرت رسیده تا هر چی مملکت داره بین قوم و خویشا خودش تقسیم کنه و مردم هم جیره خوار خاندان پهلوی باشن...
یکی از آن طرف مجلس گفت: آره والا هر چی فساد و بی بندباری هم بین اقوام شاه هست، ساختمان دست یکی از برادرهاست، مواد مخدر دست خواهر دوقلوش، معامله اشیا قدیمی دست پسر همین خواهرشه، قند هم دست اون یکی، اسلحه هم دست یکی دیگه، خاویار هم که دست اون قوم و خویش حتی کار پسته هم که من بیچاره کلی عمرم را گذاشتم روی اون داده دست یه نور چشمی دیگه والا مملکت که نیست نوسازی برای اختلاس های خیلی بزرگ هست...
در این هنگام همون نفر اول رشته ی صحبت را به دست گرفت و گفت: نوسازی؟! خدا پدرت را بیامرزه، این خاندان غرق در اختلاسن، ما هم جرأتمون نمیشه حرفی بزنیم.
در این هنگام مردی که مشخص میشد بیش از شصت سال دارد گفت: وقتی شاه مهره ها دزدن ما انتظار داریم کارمندای دولت رشوه نگیرن؟!
به خدا دنبال وارد کردن مواد خوراکی برای مردم مملکت بودم، اینقدر از این اداره به اون اداره دوندنم و اینجا و اونجا زیر میزی دادم که تقریبا نصف سرمایه ام بر باد رفت، آدم میمونه شکایت اینا را کجا بکنه
گلجان با شنیدن این حرفها قلبش بهم فشرده میشد، این از فساد اداری اون هم از شاه فاسد و زن بازی که تمام کارش شده زیر نظر کردن معشوقه های رنگ و وارنگ و غارت ناموس مردم...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
851K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 جای همچین چیزی واقعا در ایران خالیه!😳
کاش شهرداریها برای افرادی مثل «ظریف یهودی» و«روحانی انگلیسی» چنین مجسمههایی بسازن.
خیلی اعصاب مردم آروم میشه😌
بسازن تا ظریف احمق و روحانی انگل بفهمن جایی بین ملت ایران ندارن که هر دم به دقیقه افاضات میکنن
سوالم از قوه قضاییه اینه، چرا به جرم کسی که به اینترنشنال یه کلیپ میفرسته فوری رسیدگی می کنید اما این اوباش که اتحاد ملت را نشانه گرفتند و کاملا معلومه با دشمن دستشون توی یک کاسه است راست راست میچرخندو کسی هم متعرضشون نمیشه؟!
ما ملت با چه زبونی به شما بگیم خواستار محاکمه ی ظریف و روحانی هستیم؟!
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️روضهٔ باز میناب
به ظریف یهودی برسانید
تو که فرزند از دست ندادی
تو که پدر از دست ندادی
پس نمی تونی ملت ایران را درک کنی
تو سربار نظامی دهنت را ببند و طرح صلح نده، افاضاتت را بزار وقتی دادگاهت برپا شد، سخنرانی کن فعلا خفه شو
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاک بر سر من که زمانی یه روباه بنفش ، جلوی رهبر شهیدم می ایستاد و ما نظاره گر بودیم
اما الان گذشت اون زمان
ما پدر از دست دادیم
ما خواهان محاکمه ی این روحانی انگلیسی هستیم، کم به دل پدرمان خون نکرد حالا میخواد سر بچه های مظلومش چی بیاره؟!
آقای من! بابای شهیدم، ببخش مارا😭
#محاکمه_روحانی_ظریف
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزو به گورها!😂😁😍
به لیست آرزو به گورها، کودتاچیان: ظریف و روحانی هم اضافه کنید
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#جنگ_عزت_ایران
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت_۶۱🎬: گلجان نگران از آینده بود اما هنوز هم شرم داشت حرفش را درست و حسابی بزند ولی
#رنج_دنیا
#قسمت_۶۲🎬:
امیر ارسلان سه ساله شده بود، اوضاع زندگی گلجان هر روز بهتر از قبل بود، پرویز خان از هیبت یک سلطنت طلب به قامت یک وطن خواه ضد شاه تبدیل شده بود و هر روز بیش از قبل بر علیه دربار حرف میزد به طوریکه چندین بار از این طرف و آن طرف به او هشدار داده بودند که ساکت شود اما گوش پرویزخان بدهکار نبود، انگار زخمی که خورده بود هنوز التیام نیافته بود.
آنها هیچ ارتباطی با سارا و سهیلا و مادرش نداشتند، زندگی روی دیگرش را به گلجان نشان داده بود و گلجان آنقدر خوشبخت بود که میترسد این یک خواب باشد و وقتی چشم بگشاید واقعیت چیز دیگری باشد.
گلجان از پنجره امیر ارسلان را میدید که با دوستش محمد که پسرک یکی از بازاریان و همسایه آنها بود، در حال ورجه ورجه کردن بود که ناگهان دوباره هجوم تلخاب به دهانش او را به سمت دشتشویی کشاند.
گلجان متوجه شده بود که باز باردار است اما این خبر را به پرویزخان نداده بود، اول با دکتر خانوادگی شان درمیان گذاشت و می خواست بعد از نتیجه آزمایش این خبر را به شوهرش بدهد، پرویز خان می خواست کل دارایی اش را به نام امیر ارسلان بزند اما اگر می دانست بچه ای دیگر در راه دارد شاید سهم این یکی هم نگه می داشت و گلجان به آشپزی که جدیدا استخدام کرده بود دستور پخت چند نوع غذا را داده بود تا با صرف یک شام عالی، خبر خوش را هم به شوهرش بدهد.
بوی قورمه و مرغ و فسنجان با هم قاطی شده بود، دل گلجان زیر و رو میشد و حالش خیلی بد بود اما یک حس ناخوشایندی که نمی دانست از چیست این حال بد را وخیم تر می کرد
یک نوع دلشوره....انگار این حس می خواست او را از واقعه ای تلخ خبردار کند.
هر چه می گذشت دلشوره ی گلجان بیشتر می شد، پس به ناچار به سمت تلفن رفت و شماره تجارتخانه پرویزخان که تازگی ها اسمش را گذاشته بود تجارت امیر ارسلان را گرفت و بعد از اینکه چندین بوق خورد، صدای محمود آقا، پادوی آنجا در حالیکه نفس نفس میزد در گوشی پیچید: ب...بله بفرمایید!
گلجان نفس کوتاهی کشید و گفت: سلام آقا محمود، با پرویزخان کار داشتم
محمود نفس بلندی کشید و گفت: سلام زن ارباب، ایشون دو ساعتی هست که از تجارتخانه رفتن
گفتن میان خونه اما چند جا کار داشتن حتما تا به خونه برسن طول میکشه، نگران نباشید...
محمود در حال حرف زدن بود که زنگ در خانه را زدند
گلجان با عجله تلفن را قطع کرد و همانطور که چادرش را سر می کرد بلند گفت: بابا! من در را باز میکنم حتما مادر محمد هست اومده دنبالش و سریع خودش را به در رساند
در را باز کرد یکه ای خورد، باورش نمیشد...این اینجا چکار می کرد؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂