eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_سه🎬: ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک
🎬: بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داده بود که سرباز دربان فریاد برآورد: ارمیا...ارمیای نبی را یافتند و اینک بدینجا می آورند. بخت النصر از جای برخاست، آخر در وصف این مرد خدا حکایت ها شنیده بود، چنین مرد الهی می بایست به پیشوازش رفت. بخت النصر خود را به بیرون خیمه رساند و از دور دید که عده ای مردی را که بیشتر شبیه به پوست و استخوان بود بر تختی روان بدین سو می آوردند. ارمیا را داخل خیمه گاه نمودند، انگار که در حال اغما بود و چشمانش روی هم و خرخری از گلویش خارج می آورد. انگار داشت چیزی می گفت، بخت النصر سرش را نزدیک دهان ارمیا برد و متوجه از ته حلقش می گوید: لااله الا الله.... بغضی بر گلوی بخت النصر نشست و زیر لب گفت: باز هم در لین حالت ذکر خدا بر لب دارد و دستور داد تا شربتی از عسل انگبین آماده سازند و جرعه جرعه در دهان عزیر نبی ریختند. کم کم عزیز نبی(ارمیا) به هوش آمد و کمی جان گرفت. چشم باز کرد و دور و برش را مملو از سربازان دید و آرام گفت: پس بالاخره تازیانه ی خدا بر جان قوم متکبر بنی اسراییل فرود آمد. بخت النصر لبخندی زد و گفت: ای پیامبر خدا! نگران نباش که تمام معاندین و ظالمان قوم بنی اسرائیل را از دم تیغ گذراندم و حالا جز مستضعفین و مومنین بنی اسراییل در این سرزمین کسی در امان و زنده نیست. ارمیا سری تکان داد و تاکید کرد قونی که اوامر خدا را نادیده می گیرد و به راه ابلیس می رود سرانجامی جز نابودی ندارد. بخت النصر چند روز در اورشلیم ماند و نخبگان این قوم را گلچین کرد تا همراه خود ببرد و در بابل که حکومتی متمدن بود از وجود این نخبگان استفاده نماید و یکی از نخبگان جوانی پاک و مومن به نام دانیال بود. بخت النصر وقت حرکت به ارمیا نبی گفت: ای پیامبر خدا! من خیلی دوست دارم تا تو همراه ما به بابل بیایی و از وجودت استفاده کنیم اما احترامت واجب است و تو را مخیر می کنم که هر کجا را بخواهی برای زندگی برگزینی... عزیر نبی نگاهی به اطراف کرد و مستضعفان بنی اسراییل را دید که به او چشم دوخته اند پس به بخت النصر گفت: من می مانم و می خواهم همراه مومن به جا مانده از بنی اسرائیل باشم و بدین ترتیب ارمیای نبی در اورشلیم ماند و بخت النصر با تمام ثروتمندان و جمعی از نخبگان بنی اسرائیل به بابل رفتند. ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ درب کمد را باز کردم و همانطور که در فضای نیمه تاریک اتاق به دنبال لباس مورد نظرم میگشتم ، ناگاه دستم به جسمی سخت که در ورای لباسها پنهان شده بود ،برخورد کرد.لباسها را به کناری زدم و با تعجب به صندوق چوبی کوچکی که نگین های روی آن در تاریکی اتاق به من چشمک میزد، نگاه کردم صندوقی که تا مادرم زنده بود ،من هرگز آن را ندیده بودم و این اولین بار بود که میدیدمش آرام صندوق را که از جعبه ی یک کفش بزرگتر بود برداشتم،درنگ جایز نبود، برای پی بردن به محتویات صندوق باید به اتاق خودم میرفتم ،تا به راحتی ب توانم داخلش را بررسی کنم درب اتاق را بستم و به سرعت وارد اتاق خودم شدم روی تختم نشستم، صدای گروپ گروپ قلبم را میشنیدم، هیجان زده بودم ، آخه بعد از مدتها وارد اتاق مادرم شده بودم و از آن مهم تر ،چیزی را پیدا کردم که بی شک جزء خصوصی ترین و شاید مهم ترین وسایل مادرم بود یک لیوان آب از پارچ روی میز عسلی ریختم و چند قلپ از آن خوردم، کمی آرامش پیدا کردم ، سعی داشتم بر خودم مسلط بشوم زبانه ی درب جعبه را که مثل سرقلابی در لولای پایین آن گره خورده بود ،باز کردم، چشمانم با دیدن اشیاء کوچکی که بی شک برای مادرم خاطره های دور را تداعی می کرد،برق زد از بین همه ی وسایل دست بردم و گوشواره ی نقره ای را که با نگین های یاقوت سرخ تزیین شده بود و یک دختر را سرذوق میاورد، برداشتم .باید بگویم که مادرم جعبه ی ، جواهراتی داشت،که بارها وبارها آنها را دیده بودم ،جواهراتی که پدرم به هربهانه ای برایش میخرید و الان دست خاله هاجر به امانت بود ،تا زمان عروسی من ،آنها را یکجا به من دهد، آخه قضیه ی آنها هم مثل اتاق مادر بود و هر وقت چشمم به جواهرات میافتاد ،اشکم روان و بی تابیهایم دوباره جان میگرفت و بازهم بنا به تصمیم پدر، جعبه ی جواهرات مادرم ،به دست خاله هاجر سپرده شد .اما الان با دیدن این جعبه، متوجه شدم ،صندوقچه ی گرانبهای مادرم ، همین است نه آن جعبه ی جواهرات، آخر جدا از ارزش مادی، آن چیزی برای یک انسان ارزشمندتر است که با آن خاطره های دوست داشتنی ،دل داشته باشد ، هرچند آن شئ یک خلخال آهنین زنگ زده باشد، پس مادرم این گنجینه ی با ارزشش را جدا از همه ی داراییهایش نگه می داشته.
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ هر کدام از اشیاء درون این جعبه را برمیداشتم، بدون دانستن واقعیت داستانهایشان، بوی مادرم را از آنها احساس میکردم، وبا خود میگفتم، او هم اینک از عالم بالا، همراه من با دیدن اینها لبخند به لب آورده و با من حرف میزند همانطور که جعبه را زیر و رو میکردم ، متوجه شدم که کف جعبه زیادی بالاست و تلنگر کوچک ،فهمیدم که یک قسمت دیگر از جعبه در زیر این دیواره ی چوبی کف آن، پنهان شده....میخواستم محتویات جعبه را روی تخت بریزم و از رازهای پنهان شده ی زیرینش،سردرآورم که ناگاه با صدایی که از هال بلند شد،متوجه بیرون اتاق شدم با دست پاچگی درب جعبه را بستم و زیر تخت گذاشتمش و خودم پشت به درب اتاق طوری خوابیدم که بیننده فکر میکرد ساعتها است که غرق خوابم، همانطور که چشمانم بسته بود ،متوجه شدم ،آن گوشواره ی نقره هنوز در مشتم است خاله هاجر آهسته درب را باز کرد و همانطور که زیر لب قربان صدقه ی من میرفت، صدای پایش را میشنیدم که به من نزدیک میشد .رو انداز را به آرامی روی بدنم داد مثل قبلنا، روی مبل کنار تختم نشست و من میدانستم که خیره به من ، به زندگی فکر میکند و میخواهد به خوبی مراقب امانت خانمش ،نرجس باشد ، میخواست کنارم باشد تا مطمئن شود، دوباره کابوس مرگ مادرم را نمی بینم ، من که میدانستم این نشستن طولانی ست، سعی کردم با لمس گوشواره و فکر کردن به لبخند زیبای مادرم،به خواب بروم کم کم پلک هایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم با کشیده شدن چیزی به روی صورتم از خواب پریدم و تا پلکهایم را از هم گشودم، صورت خندان پدرم را دیدم که بالای سرم ایستاده بود، سریع از جا بلند شدم و روی تخت نشستم ،در حالیکه چشمهایم را میمالیدم گفتم :س...سلام،صبح به خیر ....ساعت چند است؟شما اینجا چه میکنید؟ با آن تلخی و زهر کلام دیشب زبیده ، حدس میزدم تا مدتها دیدار با من را لغو کنید پدرم در حالیکه چیزی روی تخت توجه اش را به خود جلب کرده بود ،خم شد و همانطور که دست میبرد تا آن شئ را بردارد گفت :زبیده که هیچ است، من حتی اجازه نخواهم داد ،پادشاه عربستان مرا از دختر یکی یکدانه ام جدا کند لبخند نمکینی زدم وگفتم :به پادشاه نرسیده ،فعال دانشگاه ملک عبدالله ،دردانه ات را از شما ربوده و با دیدن لنگ گوشواره ی درون دست پدرم ، دست پاچه شدم و بقیه ی حرفم یادم رفت.
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ پدرم همانطور که با تعجب به لنگ گوشواره نگاه میکرد گفت :دانشگاه که به اصرار خودت بود و بعد با اشاره به گوشواره ادامه داد :این دیگر چیست؟ قبلل ندیده بودمش، به نظر قدیمی می آید به تته پته افتادم ، نمی خواستم به پدرم دروغ بگویم ، راستش اصلا بلد نبودم دروغ بگویم ،چون مادرم طوری مرا بار آورده بود که دروغ گفتن را بزرگترین گناه و خیانت میدانستم واز طرفی ترس از این داشتم بارو کردن حقیقت ،این یادگاری را از دست بدهم ،پس با مکث گفتم :این یک یادگاری است، از مادر برایم مانده، پدر...خواهش میکنم ،اجازه دهید پیش من بماند با گفتن این حرف ،پدرم مشتش را که گوشواره در آن بود ،بست ، پشتش را به من کرد و من کاملا آگاه بودم که دست مشت شده اش را به قلبش چسپانیده، حال او را درک میکردم ،مدتها بود که راز عبدالقادر، تاجر بزرگ ریاض را میدانستم، این مرد با ابهت و بزرگ و سخت و نفوذ ناپذیر، قلبی در سینه داشت که انگار بیشتر آن متعلق به مادرم نرجس بود و من میفهمیدم ، که وابستگی زیاد پدرم به من ،بعد از مرگ مادر اوج گرفت چون این مرد مغرور ،بوی یار سفر کرده اش را از همنشینی با من ، میجست....همانطور که پشتش به من بود گفت :امروز کاری برایم پیش آمد و عازم سفر مدینه هستم ، دوتا بلیط هواپیما رزرو کردم، گفتم اگر دوست داشتی همراهم شوی، خیلی طول نمی کشد، نهایتش دو روز است وقتی پدرم اینگونه حرف میزد ، یعنی اینکه امینه تو باید بیایی....برای دل عبدالقادر هم شده باید همراهش شوی، آخر زمانی که مادرم زنده بود ،هروقت عبدالقادر عزم رفتن به مدینه را می کرد ، ام امینه هم یکی از همراهان ثابتش بود و عبدالقادر با شوقی تمام، این همسفر زیبا رو و شیرین سخن را با خود میبرد. آخر نرجس عاشق زیارت حضرت رسول ص بود و گاهی که من هم همراه آنها به سفر میامدم، پدرم به دنبال کارهایش میرفت و من مادر مدام در بین حرم پیامبر و قبرستان بقیع در رفت و آمد بودیم و مادرم بعد از زیارت حرم پیامبر خود را به پشت پنجره های بقیع میرساند و من از لرزش شانه هایش ، گریه های شدیدش را متوجه میشدم و این ایستادن آنقدر ادامه داشت تا بالاخره با لگدهای نگهبانان به خود می آمد و برای اینکه به من آسیبی نرسد، دل از شبکه ها و قبور خاکی بقیع می کند و دوباره راهیه حرم میشد. درست است که در اعتقاد سعودیهای وهابی ،رفتن به زیارت حرام و زیارت اهل قبور هم امری باطل است، اما نرجس نه وهابی بود و نه اعتقاداتشان را بر می تافت، نرجس دلی به وسعت دریا داشت که درونش پر از مرواریدهای گرانبها بود و عشق به بزرگواران دینش ،همان مرواریدهای درونش بود و من میدانستم که حاضر است جانش را برای این عشق بدهد
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشنگترین و عاشقانه ترین فیلم کوتاه جهان.. ♥️ با تو چه عشقبازی ها که نکردیمــ...
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛 عجب ترانه ای درست کردند اسپانیایی ها برای پیروزی ایران داشتم به این فکر می کردم کاش پویش «جانفدا» جهانی بشه حتما نخست وزیر اسپانیا نام نویسی می کنه و خیلی از مردم جهان..😊 🇮🇷
ممنون که باج ندادین!🇮🇷 ممنون که رهبر شهیدمون و شهدای میناب یادتون نرفت . . . ممنون که مقتدرانه از منافع و حقوق ملت ایران دفاع کردید❤️‍🩹 با افتخار و به سلامت برگردید که و ایرانی هیچگاه تن به ذلت نخواهد داد✌️🏻 ما بازهم با آنها مذاکره می‌کنیم، اما با چیزی که آنها زبانش را بلدند با موشک هایمان🚀 بسم الله ما آماده ایم برای پیروزی و فتح عظیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴جهاد ادامه دارد 👇 🇮🇷
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلاصه نتیجه‌‌ی مذاکره😄 چقدر جات خالیه آقاجان دلم برات تنگ شده آقای مهربونم، کاش بهشت تلفن داشت و میتونستم لااقل صدای نازنینت را بشنوم😭😭🥀
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 عجب آهنگی درست کردند اسپانیایی‌ها برای پیروزی ایران 😍🇮🇷 به ترجمش توجه کنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ پدرم هم بااینکه با اعتقادات وهابیت آشنا و با آن بزرگ شده بود، اما انگار زندگی با مادرم، او را تغییر داده بود، تغییراتی که هیچ کس آنها را نمی دانست ،اما من با تمام وجود آنها را حس میکردم با صدای پدر از عالم افکارم بیرون آمدم، او با لحنی که خواهش و امر کردن با هم قاطی بود گفت :امینه...می آیی؟؟ از جایم بلند شدم و همانطور که بازوی او را می چسپیدم با لبخند شیطنت آمیزی گفتم :نیایم چه کنم؟؟ حالا اون گوشواره را لطف کن تا من هم برای سفر آماده شوم صورتش را به طرفم کرد و گفت :این لنگ گوشواره حق عبدالقادر است، لنگ دیگرش را به تو می‌بخشم از اینهمه زیرکی پدرم ،خنده ی صدا داری کردم و به همراه او از اتاق خارج شدم تا ماجرای سفر و آشی که پدر برایم پخته بود را برای خاله هاجر بگویم و دوباره او را با خانه ی خانمش نرجس و دنیایش تنها گذارم بالاخره هواپیما در مدینه النبی به زمین نشست ، از فرودگاه که خارج شدیم،پدرم عزم رفتن به مکانی را داشت که مربوط به کار و مسائل تجاریش میشد و چون راه او از جلوی مسجدالنبی و حرم پیامبر ص می‌گذشت، از او خواستم که مرا همانجا پیاده کند و وقتی کارش تمام شد ،در همین مکان یکدیگر را ببینیم پدرم که سالها با نرجس زندگی کرده بود پراهمیت و راه و رسم او را می دانست و حال تمام آنها را در وجود امینه میدید،با لبخندی که به رویم زد گفت :فقط مراقب باش دخترم، خوب میدانی که برخورد شرطه ها با زائران چگونه است،پس کاری نکن که آسیبی به دردانه ی عبدالقادر بزنند با جدا شدن از پدر و قدم گذاشتن در صحن مسجدالنبی ،حالم دگرگون شد و هجوم خاطرات گذشته ،مرا به یاد مادرم انداخت...بارها وبارها این صحن وسرا را با هم پیموده بودیم .چون وهابیها زیارت کردن را کفر میدانند ،پس همیشه درب حرم پیامبر ص به روی مشتاقان زیارتش بسته است و آنها به دیدار از پنجره ای کوچک که رو به ضریح باز است، بسنده می کنند...دلخوش به پنجره ای رو به نور....به سمت پنجره ی کوچک رفتم،همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمانم سرازیر شده بود شروع به درد ودل با حضرت رسول کردم ،که ناگاه با فریاد سرباز سعودی به خود آمدم که میگفت :آهای رافضی...توقف ممنوع...زیارت کفر...حرکت کن.. می دانستم که با این سربازان نمیشود شاخ به شاخ شد ..دستم را به زیر روبنده ام بردم واشکهایم را پاک کردم و راه خروج را در پیش گرفتم تا به مانند سالها قبل که همراه مادرم میامدم به سمت قبرستان بقیع حرکت کنم
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ خیلی زود به آنجا رسیدم و از دور تعدادی زن را میدیدم که در پشت پنجره های مشرف به قبرستان که قبور مطهر بزرگان شیعه واسلام از آنجا دیده می شد، ایستاده بودند، گه گاهی ناله ای بلند میشد و پشت سرش باران مشت ولگد بود که بر سر زائران بیچاره میامد، در مرام ومسلک وهابیهای سعودی ،علاوه بر اینکه زیارت قبور شرک و حرام بود ، زنان هم حق ورود به قبرستان بقیع را نداشتند وحتی حق گریه وزاری را هم نداشتند چشم گرداندم و در فاصله ای دورتر زنی را دیدم که مشخص بود در وادی دیگر سیر میکند از چهره اش که در ورای چادر پنهان شده بود، چیزی قابل درک نبود اما لرزش شانه هایش ،عشق درونش را به نمایش گذاشته بود به سمتش رفتم ، کنارش ایستادم، متوجه شدم چیزی را زیر لب زمزمه می کند گوش هایم را تیز کردم تا بدانم این عاشق دلسوخته چه در چنته دارد ...با زبان فارسی شعر میخواند، من به واسطه ی اینکه مادرم به زبان فارسی مثل زبان عربی ،مسلط بود، فارسی را می فهمیدم وحتی شکسته وبسته میتوانستم حرف بزنم، هرگز نفهمیدم که دلیل اینکه مادرم فارسی میداند چیست ،همانطور که سر از رازهای دیگرش در نیاوردم . چون دریافتم آن زن ،فارس است وخاطره ی مادرم را در ذهنم زنده کرده بود، محبتی نسبت به او در درونم شکل گرفت، به او نزدیک تر شدم و سعی کردم به شعرش گوش دهم، که چنین می خواند: دوتا بین الحرمین برای شیعه هاست یکی تو مدینه و یکی هم توی کربلاست یکی بین حرم دو تا برادراست یکی بین حرم پدر با بچه هاست اون یکی برق میزنه،انگاری طلاست این یکی غربیه و مثل خرابه هاست یکی دور از وطن و شاه کرم میشه یکی ارباب زمین و بی حرم میشه اونجا حرمت میذارن به زائر اینجا میزنن لگد، با چکمه ها