7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛 عجب ترانه ای درست کردند اسپانیایی ها برای پیروزی ایران
داشتم به این فکر می کردم کاش پویش «جانفدا» جهانی بشه
حتما نخست وزیر اسپانیا نام نویسی می کنه و خیلی از مردم جهان..😊
🇮🇷
ممنون که باج ندادین!🇮🇷
ممنون که رهبر شهیدمون و شهدای میناب یادتون نرفت . . .
ممنون که مقتدرانه از منافع و حقوق ملت ایران دفاع کردید❤️🩹
با افتخار و به سلامت برگردید که #ایران و ایرانی هیچگاه تن به ذلت نخواهد داد✌️🏻
ما بازهم با آنها مذاکره میکنیم، اما با چیزی که آنها زبانش را بلدند
با موشک هایمان🚀
بسم الله ما آماده ایم برای پیروزی و فتح عظیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔴جهاد ادامه دارد
👇
🇮🇷
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلاصه نتیجهی مذاکره😄
چقدر جات خالیه آقاجان دلم برات تنگ شده آقای مهربونم، کاش بهشت تلفن داشت و میتونستم لااقل صدای نازنینت را بشنوم😭😭🥀
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 عجب آهنگی درست کردند اسپانیاییها برای پیروزی ایران 😍🇮🇷
به ترجمش توجه کنید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۳
پدرم هم بااینکه با اعتقادات وهابیت آشنا و با آن بزرگ شده بود، اما انگار زندگی با
مادرم، او را تغییر داده بود، تغییراتی که هیچ کس آنها را نمی دانست ،اما من با تمام
وجود آنها را حس میکردم
با صدای پدر از عالم افکارم بیرون آمدم، او با لحنی که خواهش و امر کردن با هم
قاطی بود گفت :امینه...می آیی؟؟
از جایم بلند شدم و همانطور که بازوی او را می چسپیدم با لبخند شیطنت آمیزی گفتم :نیایم
چه کنم؟؟ حالا اون گوشواره را لطف کن تا من هم برای سفر آماده شوم
صورتش را به طرفم کرد و گفت :این لنگ گوشواره حق عبدالقادر است، لنگ دیگرش
را به تو میبخشم
از اینهمه زیرکی پدرم ،خنده ی صدا داری کردم و به همراه او از اتاق خارج شدم تا
ماجرای سفر و آشی که پدر برایم پخته بود را برای خاله هاجر بگویم و دوباره او را با
خانه ی خانمش نرجس و دنیایش تنها گذارم
بالاخره هواپیما در مدینه النبی به زمین نشست ، از فرودگاه که خارج شدیم،پدرم عزم
رفتن به مکانی را داشت که مربوط به کار و مسائل تجاریش میشد و چون راه او از
جلوی مسجدالنبی و حرم پیامبر ص میگذشت، از او خواستم که مرا همانجا پیاده کند و
وقتی کارش تمام شد ،در همین مکان یکدیگر را ببینیم
پدرم که سالها با نرجس زندگی کرده بود پراهمیت و راه و رسم او را می دانست و حال تمام آنها را
در وجود امینه میدید،با لبخندی که به رویم زد گفت :فقط مراقب باش دخترم، خوب
میدانی که برخورد شرطه ها با زائران چگونه است،پس کاری نکن که آسیبی به دردانه
ی عبدالقادر بزنند
با جدا شدن از پدر و قدم گذاشتن در صحن مسجدالنبی ،حالم دگرگون شد و هجوم
خاطرات گذشته ،مرا به یاد مادرم انداخت...بارها وبارها این صحن وسرا را با هم
پیموده بودیم .چون وهابیها زیارت کردن را کفر میدانند ،پس همیشه درب حرم
پیامبر ص به روی مشتاقان زیارتش بسته است و آنها به دیدار از پنجره ای کوچک که
رو به ضریح باز است، بسنده می کنند...دلخوش به پنجره ای رو به نور....به سمت
پنجره ی کوچک رفتم،همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمانم سرازیر شده بود
شروع به درد ودل با حضرت رسول کردم ،که ناگاه با فریاد سرباز سعودی به خود آمدم که میگفت :آهای رافضی...توقف ممنوع...زیارت کفر...حرکت کن..
می دانستم که با این سربازان نمیشود شاخ به شاخ شد ..دستم را به زیر روبنده ام بردم
واشکهایم را پاک کردم و راه خروج را در پیش گرفتم تا به مانند سالها قبل که همراه
مادرم میامدم به سمت قبرستان بقیع حرکت کنم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۴
خیلی زود به آنجا رسیدم و از دور تعدادی زن را میدیدم که در پشت پنجره های مشرف
به قبرستان که قبور مطهر بزرگان شیعه واسلام از آنجا دیده می شد، ایستاده بودند، گه
گاهی ناله ای بلند میشد و پشت سرش باران مشت ولگد بود که بر سر زائران بیچاره
میامد، در مرام ومسلک وهابیهای سعودی ،علاوه بر اینکه زیارت قبور شرک و حرام
بود ، زنان هم حق ورود به قبرستان بقیع را نداشتند وحتی حق گریه وزاری را هم
نداشتند
چشم گرداندم و در فاصله ای دورتر زنی را دیدم که مشخص بود در وادی دیگر سیر
میکند از چهره اش که در ورای چادر پنهان شده بود، چیزی قابل درک نبود اما لرزش
شانه هایش ،عشق درونش را به نمایش گذاشته بود
به سمتش رفتم ، کنارش ایستادم، متوجه شدم چیزی را زیر لب زمزمه می کند
گوش هایم را تیز کردم تا بدانم این عاشق دلسوخته چه در چنته دارد ...با زبان فارسی
شعر میخواند، من به واسطه ی اینکه مادرم به زبان فارسی مثل زبان عربی ،مسلط بود،
فارسی را می فهمیدم وحتی شکسته وبسته میتوانستم حرف بزنم، هرگز نفهمیدم که دلیل
اینکه مادرم فارسی میداند چیست ،همانطور که سر از رازهای دیگرش در نیاوردم .
چون دریافتم آن زن ،فارس است وخاطره ی مادرم را در ذهنم زنده کرده بود، محبتی
نسبت به او در درونم شکل گرفت، به او نزدیک تر شدم و سعی کردم به شعرش گوش دهم، که چنین می خواند:
دوتا بین الحرمین برای شیعه هاست
یکی تو مدینه و یکی هم توی کربلاست
یکی بین حرم دو تا برادراست
یکی بین حرم پدر با بچه هاست
اون یکی برق میزنه،انگاری طلاست
این یکی غربیه و مثل خرابه هاست
یکی دور از وطن و شاه کرم میشه
یکی ارباب زمین و بی حرم میشه
اونجا حرمت میذارن به زائر
اینجا میزنن لگد، با چکمه ها
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۵
اونجا سینه میزنی و هق هق می کنی
اینجا می ریزی تو خودت ودق می کنی
اونجا گنبداش قد کشیدن تا آسمون
اینجا عقده ی، یک سنگ قبر رودلمون
اونجا هواش پراز مشک و عنبر و عوده
اینجا بس که خاکیه ،آسمونش هم کبوده
اونجا اربعین میریم قدم قدم
اینجا نیست یک ه ئیت وحتی علم
اونجا موکب به موکب پر از شور ونواست
اینجا گریه جرمه و توی خفاست
اونجا تو حرمش عقده ی دلها وا میشه
اینجا از غم غربتش،قامت مردا تامیشه
ای خدا تاکی غریب باشه بقیع ما؟
ای خدا تا کی اسیر باشه،دست سعودیا؟
با هر بیت که او می خواند ،غمی بزرگ دلم را می پوشانید، غمی از جنس همان که
همیشه در کلام مادرم وقتی از بزرگان مذهبش می گفت ،موج میزد،بود
وقتی به خودم آمدم که هق هقم بلند شده بود ، همان زن ،آرام شانه ام را تکان داد و با
زبان فارسی گفت :چه می کنی خواهر؟ مگر این خدان شناسهای بی دین را نمی شناسی
اگر صدایت را بشنوند ،به قصد کتک زدنت به اینجا می آیند، مگر نمی دانی اینجا
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۶
شیعیان باید خفه شوند، مگر نمی دانی کوچه های این شهر بارها وبارها شاهد کتک
خوردن شیعیان بوده ، مگر نمی دانی اجداد همین جرثومه های فساد ،مادرمان زهرا سلام الله
را در همین شهر ،جلوی مردش ومردمش کتک زدند ، اینان به زدن مظلومان
عادت دارند، آرام بگیر خواهرم...آرام بگیر تا دوباره خاطره ی سیلی خوردن حضرت زهرا
تکرار نشود واینبار دست نامحرم بر چهره ی دخترکی که عشق حضرت زهرا را دارد،
ننشیند ...،ناخوداگاه خودم را در آغوش او انداختم ،آرام مادر مادر می کردم،
انگار بوی
مادر ومحبت او را از این زن که حالا می دانستم ایرانی وشیعه است،جستجو میکردم
با دستان مهربانش که مرا در بر گرفت، هق هق ام اوج گرفت ،بوسه ی مادرانه اش که
بر سرم نشست ، فریادم بلند شد و شد آنچه که نباید میشد .چند سرباز سعودی به سمت ما
که حالا زنهای دیگر دورمان حلقه زده بودند ،آمدند و با باتوم های دستشان و چکمه های
زمخت پایشان به جان زنان بی دفاع و مظلومی افتادند که تنها جرمشان ،عشق به
حضرت زهرا و فرزندانشان بود
بالاخره بعد از چند دقیقه جمعیت متفرق شد و چشمم به مردانی افتاد که با دیدن حمله ی
سعودیها برای دفاع از ما به سمتمان آمده بودند، خوب می دانستم کاری از دستشان
برنمی آید، الا اینکه حایل شوند بین زنان وسربازان و مشت ولگد سربازان سعودی را به
جان بخرند
همانطور که دست به دیوار بقیع می گرفتم وبلند میشدم ،در بین مردان چشمم به چهره
ای آشنا افتاد....باورم نمی شد...خودش بود....لنگ لنگان به سمتش رفتم و درست لحظه
ای که پشتش را به من کرد تا راهش را برود ،ناخواسته از دهانم خارجشد :حیدر
سریع به سمتم برگشت، کمی روبنده ام را بالا زدم، با دیدن چهره ای آشنا لبخندی زد و
گفت :خانم امینه محمد؟ !شما کجا واینجا کجا؟ !و با تعجبی که در صدایش موج میزد، ادامه داد :من...من فکر میکردم شما اهل سنت باشید
به راهی که به طرف مسجدالنبی ختم میشد اشاره کردم و گفتم :میشود به طرف حرم
برویم؟
لبخندنمکینی که صورتش را جذاب تر میکرد زد و گفت :چرا که نه، بفرمایید
هم قدم با من ، در حالیکه لنگ لنگان قدم بر میداشتم گفتم، نمی دانم من به چه مذهبی
هستم ، فقط میدانم دینم اسلام است و محبتی عجیب به فرزندان رسول خاتم دارم ، محبتی
که از همان شیرخوارگی در لالایی شبانه ی مادرم در من جاری شد و باخوردن شیر او
انگار این عشق را هم نوش جان کردم....حیدر که غرق حرفهای من بود گفت :خدا به
مادرت عمر باعزت دهد که اینچنین فرزند خود را پرورانیده است.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_چهار🎬: بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داد
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬:
بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب های یهود از جمله کل کتب تورات را سوزاند، ثروتمندان و نخبگان یهود را به عنوان برده همراه خود برد، او می خواست خوی قوم یهود را تغییر دهد و رفتاری شرقی در وجود یهودیان نهادینه کند تا این قوم متکبر از نهاد متکبرانه و ظالمانه ی خودشان فاصله بگیرند.
حالا بیت المقدس مانده بود و یک قوم مستضعف، عزیر(ارمیا نبی) پیامبر خوب می دانست که قوم یهود با عملکردشان خیانت کرد، خیانت به تمام جامعه ی بشریت کرد، چرا که خداوند این قوم را برگزیده بود تا زمینه ی ظهور کلمات مقدس را فراهم کنند و این قوم که مدام زیکزاکی حرکت کرده بود و خیلی از اوقات از راه مستقیم منحرف شدند و راه ابلیس را پیمودند، باعث این شدند که ظهور کلمات مقدس به تعویق افتد و این تعویق باعث عقب ماندگی کل بشریت شده بود.
بعد از رفتن لشکر بخت النصر از اورشلیم، عزیز پیامبر سوار بر الاغش شد و همانطور که به خرابی های شهر چشم دوخته بود و آه از نهادش بیرون می زد از شهر خارج شد.
به غیر باغ و تاکستان هایی که متعلق به افراد ضعیف بودند همه جا ویران و خراب شده بود و این دردی بزرگ برای این پیامبر مظلوم و مهربان بود.
عزیز پیامبر بیرون شهر اندکی توقف کرد، بر بالای تپه ای خاک که مشخص بود روزی خانه ای زیبا بوده است ایستاد، نگاهش را به خرابه های پیش رو دوخت و زیر لب گفت: چگونه این خرابی ها دوباره آباد می شود؟!
عزیر این حرف را زد و از تپه پایین آمد و در کنار الاغش نشست، در این حال خستگی مفرطی بر اومستولی شد، بطوریکه پلک هایش روی هم می آمد و تاب بیدار ماندن نداشت، پس در کنار الاغش داراز کشید تا اندکی بخوابد چ این خستگی عجیب از تنش بیرون شود، اما نمی دانست که این خوابی ست که خداوند مقدر فرموده یک قرن طول بکشد.
عزیر خوابید و بعد از گذشت چند روز مردم شهر که از نبود پیامبرشان نگران شدند به جستجوی او پرداختند و بعد از روزها گشتن پیکر او را در کنار الاغش که به نظر می رسید از دنیا رفته است، فضایی اطراف پیکر عزیر پیامبر حاکم بود که هیچ کس نمی توانست به او نزدیک شود.
مردم پیکر پیامبر را همانگونه گذاشتند، حالا قوم مستضعف یهود بدون پیامبری که راهنمای آنها باشد،بودند و البته دیگر کتاب توراتی هم نبود که به آن مراجعه کنند
گویی باید همه تنبیه می شدند و تا عزیر پیامبر از خواب چندین ساله اش بیدار شود، دانیال جوان که اینک به عنوان برده همراه بخت النصر به بابل رفته بود می بایست راهنمای قوم یهود باشد
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فتوای بوسیدن باسن ترامپ توسط شیوخ وهابی صادر شد!
👈 بعد از اینکه انتشار سخنان ترامپ در مورد بوسیدن باسنش توسط محمد بن سلمان ولیعهد #عربستان موجی از واکنشها را در میان مسلمانان به همراه داشت و خفت و خواری حکام سعودی را بار دیگر ورد زبانها انداخت، اکنون شیوخ وهابی دست به کار شده و با صدور فتوای شرعی برای بوسیدن باسن ترامپ توسط بن سلمان، این رسوایی را توجیه کرده و آن را موافق فقه وهابیون اعلام میکنند!
پن: مقایسه کنید با فقه و مکتبی که در آن رهبرش میگوید کسی مانند من با کسی مانند ترامپ حتی دست هم نخواهد داد ولو به قیمت شهادت و از دست دادن جان خود و خانوادهاش
💥ببینید و انتشار دهید