#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۳
پدرم هم بااینکه با اعتقادات وهابیت آشنا و با آن بزرگ شده بود، اما انگار زندگی با
مادرم، او را تغییر داده بود، تغییراتی که هیچ کس آنها را نمی دانست ،اما من با تمام
وجود آنها را حس میکردم
با صدای پدر از عالم افکارم بیرون آمدم، او با لحنی که خواهش و امر کردن با هم
قاطی بود گفت :امینه...می آیی؟؟
از جایم بلند شدم و همانطور که بازوی او را می چسپیدم با لبخند شیطنت آمیزی گفتم :نیایم
چه کنم؟؟ حالا اون گوشواره را لطف کن تا من هم برای سفر آماده شوم
صورتش را به طرفم کرد و گفت :این لنگ گوشواره حق عبدالقادر است، لنگ دیگرش
را به تو میبخشم
از اینهمه زیرکی پدرم ،خنده ی صدا داری کردم و به همراه او از اتاق خارج شدم تا
ماجرای سفر و آشی که پدر برایم پخته بود را برای خاله هاجر بگویم و دوباره او را با
خانه ی خانمش نرجس و دنیایش تنها گذارم
بالاخره هواپیما در مدینه النبی به زمین نشست ، از فرودگاه که خارج شدیم،پدرم عزم
رفتن به مکانی را داشت که مربوط به کار و مسائل تجاریش میشد و چون راه او از
جلوی مسجدالنبی و حرم پیامبر ص میگذشت، از او خواستم که مرا همانجا پیاده کند و
وقتی کارش تمام شد ،در همین مکان یکدیگر را ببینیم
پدرم که سالها با نرجس زندگی کرده بود پراهمیت و راه و رسم او را می دانست و حال تمام آنها را
در وجود امینه میدید،با لبخندی که به رویم زد گفت :فقط مراقب باش دخترم، خوب
میدانی که برخورد شرطه ها با زائران چگونه است،پس کاری نکن که آسیبی به دردانه
ی عبدالقادر بزنند
با جدا شدن از پدر و قدم گذاشتن در صحن مسجدالنبی ،حالم دگرگون شد و هجوم
خاطرات گذشته ،مرا به یاد مادرم انداخت...بارها وبارها این صحن وسرا را با هم
پیموده بودیم .چون وهابیها زیارت کردن را کفر میدانند ،پس همیشه درب حرم
پیامبر ص به روی مشتاقان زیارتش بسته است و آنها به دیدار از پنجره ای کوچک که
رو به ضریح باز است، بسنده می کنند...دلخوش به پنجره ای رو به نور....به سمت
پنجره ی کوچک رفتم،همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمانم سرازیر شده بود
شروع به درد ودل با حضرت رسول کردم ،که ناگاه با فریاد سرباز سعودی به خود آمدم که میگفت :آهای رافضی...توقف ممنوع...زیارت کفر...حرکت کن..
می دانستم که با این سربازان نمیشود شاخ به شاخ شد ..دستم را به زیر روبنده ام بردم
واشکهایم را پاک کردم و راه خروج را در پیش گرفتم تا به مانند سالها قبل که همراه
مادرم میامدم به سمت قبرستان بقیع حرکت کنم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۴
خیلی زود به آنجا رسیدم و از دور تعدادی زن را میدیدم که در پشت پنجره های مشرف
به قبرستان که قبور مطهر بزرگان شیعه واسلام از آنجا دیده می شد، ایستاده بودند، گه
گاهی ناله ای بلند میشد و پشت سرش باران مشت ولگد بود که بر سر زائران بیچاره
میامد، در مرام ومسلک وهابیهای سعودی ،علاوه بر اینکه زیارت قبور شرک و حرام
بود ، زنان هم حق ورود به قبرستان بقیع را نداشتند وحتی حق گریه وزاری را هم
نداشتند
چشم گرداندم و در فاصله ای دورتر زنی را دیدم که مشخص بود در وادی دیگر سیر
میکند از چهره اش که در ورای چادر پنهان شده بود، چیزی قابل درک نبود اما لرزش
شانه هایش ،عشق درونش را به نمایش گذاشته بود
به سمتش رفتم ، کنارش ایستادم، متوجه شدم چیزی را زیر لب زمزمه می کند
گوش هایم را تیز کردم تا بدانم این عاشق دلسوخته چه در چنته دارد ...با زبان فارسی
شعر میخواند، من به واسطه ی اینکه مادرم به زبان فارسی مثل زبان عربی ،مسلط بود،
فارسی را می فهمیدم وحتی شکسته وبسته میتوانستم حرف بزنم، هرگز نفهمیدم که دلیل
اینکه مادرم فارسی میداند چیست ،همانطور که سر از رازهای دیگرش در نیاوردم .
چون دریافتم آن زن ،فارس است وخاطره ی مادرم را در ذهنم زنده کرده بود، محبتی
نسبت به او در درونم شکل گرفت، به او نزدیک تر شدم و سعی کردم به شعرش گوش دهم، که چنین می خواند:
دوتا بین الحرمین برای شیعه هاست
یکی تو مدینه و یکی هم توی کربلاست
یکی بین حرم دو تا برادراست
یکی بین حرم پدر با بچه هاست
اون یکی برق میزنه،انگاری طلاست
این یکی غربیه و مثل خرابه هاست
یکی دور از وطن و شاه کرم میشه
یکی ارباب زمین و بی حرم میشه
اونجا حرمت میذارن به زائر
اینجا میزنن لگد، با چکمه ها
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۵
اونجا سینه میزنی و هق هق می کنی
اینجا می ریزی تو خودت ودق می کنی
اونجا گنبداش قد کشیدن تا آسمون
اینجا عقده ی، یک سنگ قبر رودلمون
اونجا هواش پراز مشک و عنبر و عوده
اینجا بس که خاکیه ،آسمونش هم کبوده
اونجا اربعین میریم قدم قدم
اینجا نیست یک ه ئیت وحتی علم
اونجا موکب به موکب پر از شور ونواست
اینجا گریه جرمه و توی خفاست
اونجا تو حرمش عقده ی دلها وا میشه
اینجا از غم غربتش،قامت مردا تامیشه
ای خدا تاکی غریب باشه بقیع ما؟
ای خدا تا کی اسیر باشه،دست سعودیا؟
با هر بیت که او می خواند ،غمی بزرگ دلم را می پوشانید، غمی از جنس همان که
همیشه در کلام مادرم وقتی از بزرگان مذهبش می گفت ،موج میزد،بود
وقتی به خودم آمدم که هق هقم بلند شده بود ، همان زن ،آرام شانه ام را تکان داد و با
زبان فارسی گفت :چه می کنی خواهر؟ مگر این خدان شناسهای بی دین را نمی شناسی
اگر صدایت را بشنوند ،به قصد کتک زدنت به اینجا می آیند، مگر نمی دانی اینجا
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۶
شیعیان باید خفه شوند، مگر نمی دانی کوچه های این شهر بارها وبارها شاهد کتک
خوردن شیعیان بوده ، مگر نمی دانی اجداد همین جرثومه های فساد ،مادرمان زهرا سلام الله
را در همین شهر ،جلوی مردش ومردمش کتک زدند ، اینان به زدن مظلومان
عادت دارند، آرام بگیر خواهرم...آرام بگیر تا دوباره خاطره ی سیلی خوردن حضرت زهرا
تکرار نشود واینبار دست نامحرم بر چهره ی دخترکی که عشق حضرت زهرا را دارد،
ننشیند ...،ناخوداگاه خودم را در آغوش او انداختم ،آرام مادر مادر می کردم،
انگار بوی
مادر ومحبت او را از این زن که حالا می دانستم ایرانی وشیعه است،جستجو میکردم
با دستان مهربانش که مرا در بر گرفت، هق هق ام اوج گرفت ،بوسه ی مادرانه اش که
بر سرم نشست ، فریادم بلند شد و شد آنچه که نباید میشد .چند سرباز سعودی به سمت ما
که حالا زنهای دیگر دورمان حلقه زده بودند ،آمدند و با باتوم های دستشان و چکمه های
زمخت پایشان به جان زنان بی دفاع و مظلومی افتادند که تنها جرمشان ،عشق به
حضرت زهرا و فرزندانشان بود
بالاخره بعد از چند دقیقه جمعیت متفرق شد و چشمم به مردانی افتاد که با دیدن حمله ی
سعودیها برای دفاع از ما به سمتمان آمده بودند، خوب می دانستم کاری از دستشان
برنمی آید، الا اینکه حایل شوند بین زنان وسربازان و مشت ولگد سربازان سعودی را به
جان بخرند
همانطور که دست به دیوار بقیع می گرفتم وبلند میشدم ،در بین مردان چشمم به چهره
ای آشنا افتاد....باورم نمی شد...خودش بود....لنگ لنگان به سمتش رفتم و درست لحظه
ای که پشتش را به من کرد تا راهش را برود ،ناخواسته از دهانم خارجشد :حیدر
سریع به سمتم برگشت، کمی روبنده ام را بالا زدم، با دیدن چهره ای آشنا لبخندی زد و
گفت :خانم امینه محمد؟ !شما کجا واینجا کجا؟ !و با تعجبی که در صدایش موج میزد، ادامه داد :من...من فکر میکردم شما اهل سنت باشید
به راهی که به طرف مسجدالنبی ختم میشد اشاره کردم و گفتم :میشود به طرف حرم
برویم؟
لبخندنمکینی که صورتش را جذاب تر میکرد زد و گفت :چرا که نه، بفرمایید
هم قدم با من ، در حالیکه لنگ لنگان قدم بر میداشتم گفتم، نمی دانم من به چه مذهبی
هستم ، فقط میدانم دینم اسلام است و محبتی عجیب به فرزندان رسول خاتم دارم ، محبتی
که از همان شیرخوارگی در لالایی شبانه ی مادرم در من جاری شد و باخوردن شیر او
انگار این عشق را هم نوش جان کردم....حیدر که غرق حرفهای من بود گفت :خدا به
مادرت عمر باعزت دهد که اینچنین فرزند خود را پرورانیده است.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_چهار🎬: بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داد
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬:
بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب های یهود از جمله کل کتب تورات را سوزاند، ثروتمندان و نخبگان یهود را به عنوان برده همراه خود برد، او می خواست خوی قوم یهود را تغییر دهد و رفتاری شرقی در وجود یهودیان نهادینه کند تا این قوم متکبر از نهاد متکبرانه و ظالمانه ی خودشان فاصله بگیرند.
حالا بیت المقدس مانده بود و یک قوم مستضعف، عزیر(ارمیا نبی) پیامبر خوب می دانست که قوم یهود با عملکردشان خیانت کرد، خیانت به تمام جامعه ی بشریت کرد، چرا که خداوند این قوم را برگزیده بود تا زمینه ی ظهور کلمات مقدس را فراهم کنند و این قوم که مدام زیکزاکی حرکت کرده بود و خیلی از اوقات از راه مستقیم منحرف شدند و راه ابلیس را پیمودند، باعث این شدند که ظهور کلمات مقدس به تعویق افتد و این تعویق باعث عقب ماندگی کل بشریت شده بود.
بعد از رفتن لشکر بخت النصر از اورشلیم، عزیز پیامبر سوار بر الاغش شد و همانطور که به خرابی های شهر چشم دوخته بود و آه از نهادش بیرون می زد از شهر خارج شد.
به غیر باغ و تاکستان هایی که متعلق به افراد ضعیف بودند همه جا ویران و خراب شده بود و این دردی بزرگ برای این پیامبر مظلوم و مهربان بود.
عزیز پیامبر بیرون شهر اندکی توقف کرد، بر بالای تپه ای خاک که مشخص بود روزی خانه ای زیبا بوده است ایستاد، نگاهش را به خرابه های پیش رو دوخت و زیر لب گفت: چگونه این خرابی ها دوباره آباد می شود؟!
عزیر این حرف را زد و از تپه پایین آمد و در کنار الاغش نشست، در این حال خستگی مفرطی بر اومستولی شد، بطوریکه پلک هایش روی هم می آمد و تاب بیدار ماندن نداشت، پس در کنار الاغش داراز کشید تا اندکی بخوابد چ این خستگی عجیب از تنش بیرون شود، اما نمی دانست که این خوابی ست که خداوند مقدر فرموده یک قرن طول بکشد.
عزیر خوابید و بعد از گذشت چند روز مردم شهر که از نبود پیامبرشان نگران شدند به جستجوی او پرداختند و بعد از روزها گشتن پیکر او را در کنار الاغش که به نظر می رسید از دنیا رفته است، فضایی اطراف پیکر عزیر پیامبر حاکم بود که هیچ کس نمی توانست به او نزدیک شود.
مردم پیکر پیامبر را همانگونه گذاشتند، حالا قوم مستضعف یهود بدون پیامبری که راهنمای آنها باشد،بودند و البته دیگر کتاب توراتی هم نبود که به آن مراجعه کنند
گویی باید همه تنبیه می شدند و تا عزیر پیامبر از خواب چندین ساله اش بیدار شود، دانیال جوان که اینک به عنوان برده همراه بخت النصر به بابل رفته بود می بایست راهنمای قوم یهود باشد
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فتوای بوسیدن باسن ترامپ توسط شیوخ وهابی صادر شد!
👈 بعد از اینکه انتشار سخنان ترامپ در مورد بوسیدن باسنش توسط محمد بن سلمان ولیعهد #عربستان موجی از واکنشها را در میان مسلمانان به همراه داشت و خفت و خواری حکام سعودی را بار دیگر ورد زبانها انداخت، اکنون شیوخ وهابی دست به کار شده و با صدور فتوای شرعی برای بوسیدن باسن ترامپ توسط بن سلمان، این رسوایی را توجیه کرده و آن را موافق فقه وهابیون اعلام میکنند!
پن: مقایسه کنید با فقه و مکتبی که در آن رهبرش میگوید کسی مانند من با کسی مانند ترامپ حتی دست هم نخواهد داد ولو به قیمت شهادت و از دست دادن جان خود و خانوادهاش
💥ببینید و انتشار دهید
👉 @CH1405 سخنرانی1_25616313808.opus
زمان:
حجم:
5.1M
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
🎙استاد جعفری
⚫️گزارش جنگ شماره ۴۸؛ شکست عبور دزدکی از تنگه هرمز
#استاد_جعفری
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۷
اشک هایم که دقایقی ، خشک شده بود، دوباره به جوشش افتاد و با بغض گفتم :مادرم در
جوار رحمت پروردگار است، هیچ وقت نگفت که شیعه است اما من میدانستم که شیعه
است ،اما پدرم اهل سنت است، من این بین سرگردانم.....گاهی به سبک پدر و گاهی به
مسلک مادرم....در همین حین به درب حرم رسیدیم و با دیدن پدرم که انگار چشمان
جستجوگرش به دنبال دخترک روی پوشیده اش بود،حرفهایم را خوردم
پدرم که هرگز فکر نمیکرد، این خانم روبه رویش که با عبای خاکی و لنگ لنگان به
طرفش میاید،همان دخترک دردانه اش است، از بالای شانه های ما ، پشت سرمان را به
دنبالم میجست
جلویش ایستادم، روبنده را بالا زدم و گفتم :سلام پدر
پدرم که با دیدن من ،با این وضع اسف انگیز همراه مردی جوان ،یکه خورده بود، با
تعجبی همراه عصبانیتی شدید گفت :چه برسرت آمده امینه؟ این آقا کیست؟
حیدر مانند همیشه سرش را پایین انداخت و گفت :سلام جناب آقای محمد،من حیدر ،هم
دانشگاهی خانم محمد هستم، جلوی درب بقیع ،سربازان به ایشان
پدرم که از عصبانیت چشمانش به رنگ خون در آمده بود و من هیچ وقت اورا چنین
ندیده بودم ،به میان حرف حیدر پرید وگفت :خدا لعنت کند آنها را ، مگر به تو نگفته
بودم که مراقب باش
سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم :دست خودم نبود، یک لحظه به یاد مادرم افتادم،
کتک خوردن من بماند، از این ناراحتم که عده ای زن بیگناه هم به خاطرگریه های من مجروح شدند، اگر آقا حیدر و دیگر مردان به کمکمان نیامده بودند، معرکه شان هنوز ،
ادامه داشت
پدرم با محبتی مشهود در نگاهش به حیدر نظری افکند و گفت :حال اینجا نایستید
بیاید...وبا اشاره به آن طرف خیابان ،ادامه داد :در آن هتل ،اتاق گرفته ام، رستوران
خوبی هم دارد، بفرمایید هم خستگی در کنید و هم گلویی تازه کنید
از اینکه میدیدم ،آشنایی حیدر با پدرم اینگونه رقم خورد،خوشحال بودم و باخود فکر
میکردم ، احتمالا دعاهای مادرم نرجس از آن دنیا و نگاه حضرت زهرا شامل حالم
شده ، تا زندگی من هم رنگی دیگر بگیرد
هر چه حیدر اصرار بر نپذیرفتن داشت و انگار روی آن را نداشت ،بیش از این در جمع
ما باشد، اما پدرم با همان تحکم مردانه اش ،او را وادار به همراهی نمود
دل درون سینه ام مانند گنجشککی بی قرار،پر پر میزد و می دانستم اگر روبنده از
صورت بالا زنم، سرخی گونه هایم ،سر درونم را هویدا می کند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۸
میزی را نزدیک دیواره شیشه ای رستواران که آن طرفش فضای سرسبز وچشم نواز
بود ،انتخاب کردیم ،نمی دانستم بنشینم یا که نه ....که با اشاره پدرم، متوجه او شدم، او کلید اتاقی را به سمتم داد وگفت :برو داخل اتاق و آبی به سر و رویت بزن، کمی
استراحت کن، من هرچه برای خودمان سفارش دادم ،میگویم که برایت بالا بیاورند
میخواهم کمی سخنان مردانه با این جوان برومند بزنم
وارد اتاق شدم ،ذهنم درگیر چندین موضوع بود و جسمم هم از ضربات مشت ولگد
سربازان سعودی درد میکرد و کوفته شده بود
اتاق مرتب و زیبایی به نظر می رسید با دو تخت یکنفره وسلطنتی که دو طرف پنجره ی اتاق ، قرار گرفته بودند و مابین این دوتخت پایه گلی بزرگ که مملو از گلهای قرمز
بود، به فضا زیبایی خاصی میداد
گوشه ی اتاق چمدان کوچکی که حاوی یک دست لباس برای من وپدرم بود وخاله هاجر
آن را آماده کرده بود ،به چشم می خورد
حال تعویض لباس نداشتم، خودم را روی یکی از تختها رها کردم ،همانطور که به
لوستر شیک بالای سرم خیره شده بودم ،ذهنم درگیر آن دو مرد مهم زندگی ام بود که
الان در کافی شاپ هتل مشغول صحبت بودند...با خود می گفتم یعنی درباره ی چه
صحبت می کنند....ولی عکس العمل پدرم هنگامی که حیدر را به او معرفی کردم خیلی
خیلی مشکوک بود، من احساس کردم که انگار حیدر را از قبل میشناسد ،اما امکان
ندارد،به جز دوستان نزدیک هم دانشگاهیم ،هیچکس از این حس من و رابطه ی عاطفی
خبر نداشت ،که آنها هم هیچ کدامشان اهل ریاض نبودند ،فقط من طبق معمول همیشه ،
هر چه که برایم رخ میداد برای مادرم تعریف می کردم و حال که مادری وجود نداشت
همه چیز را برای خاله هاجر گفته بودم ، خاله هاجر از نظری که شاهزاده عادل نسبت
به من داشت با خبر بود و حتی از مهر وعلاقه ی من به حیدر هم می دانست ،خودم همه
چیز را برایش گفته بودم ....نکند خاله هاجر؟...!!نه...نه...امکان ندارد
نمی دانم...شاید...شاید خاله هاجر چیزی گفته باشد...اما حسی به من میگوید پدرم از تمام
رازهای دخترش باخبر است
زمان به کندی می گذشت ،برای اینکه تا آمدن پدرم ،کمتر ذهنم درگیر باشد،تصمیم گرفتم
دوشی بگیرم تا هم وقت بگذرد و هم کوفتگی بدنم کمی بهتر شود
مشغول خشک کردن موهای بلندم بودم که درب اتاق را زدند، از چشمی درب ،بیرون
را نگاه کردم و با دیدن پدرم مثل بچه ها ذوق زده شدم و درب را باز کردم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۹
پدرم در حالیکه مشخص بود توی فکر است داخل شد وگفت :چرا در را باز نکردی تا
خوراکیهای سفارشی را بگیری؟
لبخندی زدم و گفتم :رفتم دوش بگیرم ....و درحالیکه از شرم وحیا به من ومن افتاده
بودم و نمی دانستم چطوری راجع به حیدر وحرفهایی که بینشان رد وبدل شده بود سؤال
کنم ،ادامه دادم :شما چرا دور کردید؟
پدرم همانطور که عقال روی سرش را در میاورد ،کنارم روی تخت نشست و گفت :پسر زبر وزرنگ و باهوشی به نظر می آید، راستش وقتی تو را همراه او دیدم و معرفی اش
کردی،یک لحظه شک کردم نکند او از این سفر خبر داشته و این مسافرت به نوعی
برنامه ریزی شده بوده که با صحبت های حیدر و متانت و شرم و مردانگی که در او
دیدم ،مطمئن شدم که این دیدار اتفاقی بوده و دختر من و نرجس، بری از اینگونه روابط
است
با تعجب نگاهی به پدر انداختم وگفتم :مگر شما حیدر را می شناسید؟ آخه از
کجا؟؟چطور؟؟
پدرم که انگار از اینهمه تعجب من و زیرکی خودش ،غرق شور وشعف شده بود، دستم
را در دستش گرفت و همانطور که نوازشش می کرد گفت :دخترم این را بدان ،اگر
برای کسی بسیار عزیز باشی ،تمام جزئیات زندگی ات برای آن شخص اهمیت پیدا می
کند و برای محافظت از تو ،همه چیز مربوط به تو را خواهد فهمید ،تو که می دانی
چقدر برای من عزیز هستی ،پس بدان هیچ رازی از تو ،پیش من پوشیده نیست و با
صدای بلند زد زیر خنده
از خنده ی این مرد مهربان که تمام وجودم را سرشار از محبت می کرد به خنده افتادم و گفتم :خوشحالم که دختر عبدالقادر هستم و صدایم را کمی پایین آوردم و ادامه دادم :
مراقب باش باد این حرفها را به گوش زبیده نرساند که
به میان حرفم پرید و گفت :زبیده خوب می داند که قسمت اعظم قلب عبدالقادر متعلق به
دخترک زیبایش است، حال این حرفها را کنار بگذار، الان که با حیدر صحبت میکردم
متوجه شدم که او هم مثل بسیاری از شیعیان عربستان برای گذر زندگی به نخل داری وفروش خرما مشغول است و الان هم برای فروش خرماهای نخلستانشان به مدینه آمده
او درست است جوان بود اما در هوش و ذکاوت از من که عمری در تجارت دست دارم
، باهوش تر عمل میکند، بین خودمان باشد ،دوست دارم اگر موقعیتی شد ،حسابداری ،
چندتا از شرکتهای تجاری ام را به او پیشنهاد دهم، من در او آینده ی روشنی میبینم و
مطمئنم اگر شیعه نبود و دچار تبعیضهای اینچنینی نمی شد ،هم اینک با هوش ونبوغی
که دارد ،یکی از مردان متنفذ عربستان بود، من میخواهم از او یک تاجر بزرگ بسازم
البته اگر پیشنهادم را قبول کند ، سپس خیره در چشمانم شد و ادامه داد :نظر تو
چیست؟؟
من که با شنیدن حرفهای پدرم ،غرق عالمی دیگر بودم و انگار بال درآورده بودم و در
آسمان پرواز می کردم ،ناخوداگاه به آرامی گفتم :کاش بشود