#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۷
و خنده ی صدا داری کرد و ادامه داد :بله که کار خودم است ،آنهم فقط با الهام از طبیعت و کمک از تخیلم و بدون داشتن استاد ومعلمی اینها را خلق کردم...
برایم غیرقابل باور بود که دختری در این سن و بدون معلم ،چنین نقاشی های زیبایی خلق
کند، دور تا دور دیوارها پر از تابلوهای زیبا بود، بدون اینکه وقت را تلف کنم، همه را
از نظر گذراندم و در آخر تابلویی بر روی چهارپایه که رویش را پوشانیده بود،نظرم را
جلب کرد .به سمتش رفتم و پارچه ی روی آن را بالا زدم، تصویر چهره ی مردی بود که نیمه تمام مانده بود ، اما چشم ها و ابروهایش کامل وبه نظر من بسیار آشنا میامد..
همانطور که غرق تصویر بر روی چهارپایه بودم، دست سلیمه شانه ام را نوازش
کرد...اشاره به تصویر کردم وگفتم :این...این کیست؟ از تخیلاتت نشأت گرفته یا وجود
خارجی دارد؟
پارچه را به آرامی پایین انداخت و گفت :برای تو چه فرق میکند، یک سؤال دارم ، اگر
دوست داشتی جواب بده
وقتی سؤالم را با سؤال جواب داد گفتم :بپرس
آه کوتاهی کشید و روی صندلی کنار میز نشست و صندلی روبه رویش را تعارفم کرد
و گفت :آیا تا به حال عاشق شده ای؟
با این سؤالش ،پشتم داغ شد و یک آن به یاد حیدر افتادم ، چند روزی از تعطیلات بین
ترم میگذشت و این دلتنگی من ،نشا میداد که واقعا عاشق شده ام
با حالتی گنگ سرم را تکان دادم و گفتم :برای چی میپرسی؟
سرش را تکان داد و گفت :اگر راستش را بگویی ،من هم پرده از رازم برمیدارم
دلیلی برای نگفتن نداشتم و با کمال سادگی گفتم :مدتی ست که جذب جوانی شده ام ،اما
هیچ کس نمی داند، البته من هم شخصی نیستم که به راحتی دلباخته ی هر مردی شوم
اما آن کس که دل مرا برده، بی نظیر است،
سلیمه لبخندزنان از جای برخواست و همانطور که از پشت صندلی شانه های مرا در بر
میگرفت گفت :پس در وادی عشق قدمی زده ای....من هم مدتهاست عاشق مردی با
مرامی مردانه و هیبتی باشکوه ، شده ام......اما آن مرد برادر تو ...پسر تاجر بزرگ
ریاض نیست
با رفتار وحرکات چندساعت قبل سلیمه که در مجلس خواستگاری شاهدش بودم، شک
برده بودم که راضی به این ازدواج نیست و الان شک من ،تبدیل به یقین شد که سلیمه
دلش جای دیگر گیر است و همانطور که من کمترین توجهی به عادل آن شاهزاده ی
خودبین سعودی ،ندارم ،این دختر هم توجهی به برادرم صابر نخواهد داشت.
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۸
سلیمه راز خود را گفت و درپی آن ،حرفهای زیبایی در وصف عشق شیرینش به زبان
آورد و من همراه او سخنانش را به گوش جان میسپردم، آخر انگار او حرف دل مرا
میزد و آنقدر با هم گرم گفتگو شدیم که در انتهای کار سلیمه را مانند خواهر نداشته ی
خودم میدانستم و فکر می کنم که سلیمه هم ،چنین حسی نسبت به من داشت
به او اطمینان دادم که از حرفهایش به کسی چیزی نگویم و تأکید کردم اگر کاری از
دستم برای دلسرد کردن صابر از این وصلت بر آمد ،حتما انجام میدهم
سلیمه غافل از اینکه زبیده نامادری من و صابر برادر ناتنی من است، از این حرفم
خوشحال و گونه ام را چندین بار بوسید
دوست نداشتم با عنوان کردن این موضوع،امید کوچکی که درقلب این دخترک بوجود
آمده بود بر باد رود،از طرفی نیت کردم تا میتوانم ، برای پدرم از این وصلت اظهار
نارضایتی کنم ،شاید اثری داشت و
همانطور که در دریای افکارم غوطه ور بودم ،با صدای زبیده که خشونت قبل در آن
موج میزد به فضای ماشین آمدم ،او در حالیکه از داشتن عروسی از تبار دربارسعودی به
خود میبالید گفت :این دختر مانند پنجه ی آفتاب زیباست به گمانم امی نه هم انگشت کوچک
آن نمی شود، از طرفی با ازدواج صابر با او ،آینده اش تضمین می شود، آخر هر کس
به ملک عبدالعزیز قرابتی هرچند دور داشته باشد، مادام العمر حقوق های هنگفت، دریافت می کند ،البته صابر هم که در همین جوانی خود دارایی های زیادی دارد
پدرم با تحکمی درصدایش به میان حرف زبیده پرید وگفت :در زیبایی هیچکس در کل
عربستان به پای دختر عبدالقادر نخواهد رسید...در ضمن از صدقه سر تجارت من ،
صابر وتمام فرزندانم و فرزندانشان تا چندین نسل ،در آرامش مادی زندگی خواهند کرد. آنقدر مال و دارایی دارم که حقوق نوه ونتیجه های ملک عبدالعزیز به چشمم نخواهد آمد
دیگر این حرفهای خاله زنکی زبیده برایم کوچکترین اهمیتی نداشت، آخر نمی دانست که
اینهمه عروس عروس میکند، در پس پرده چه خبر است
آرام سرم را بالا آوردم و نگاهی به پدرم انداختم و گفتم :پدر، اگر امکان دارد مرا به
خانه ی خودم برسان، خاله هاجرتنهاست و من هم بسیار خسته ام
پدرم همانطور که در آینه ماشین،نگاهی به من می انداخت ،لبخندی پراز مهربانی زد و گفت :چشم دخترم...اول شما را میرسانم
زبیده که از اینهمه مهربانی شوهرش ،نسبت به من خون خودش را میخورد، زیر لب
گفت :واه واه مرد هستند ،مردهای قدیم عرب که دختران را لایق زنده به گور شدن
میدانستند ،نه اینهایی که نازکتراز گل به این چشم سفیدهای پر ادا نمی گویند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۹
خلاصه ،با حرفهای پر از نیش وکنایه ی زبیده به مقصد رسیدم
درب خانه را باز کردم و از حیاط باصفای خانه ام رد شدم ، با نوک پا وارد هال شدم ،
چون اخلاق خاله هاجر را می دانستم، مطمئنا الان در خوابی عمیق فرو رفته، پس قدم
هایم را آرام برداشتم تا این پیرزن مهربان که حاال در نبود مادرم،جای اورا نیز برایم پر
می کرد از خواب نپرد
وارد اتاقم شدم ،لباس راحتی پوشیدم و روی تختم نشستم، وقتی کل مجلس وحرفهای که
شنیدم را از ذهنم می گذراندم، ناخوداگاه بغضی سنگین ،گلویم را چنگ میزد ، بغضی
که در آن دلتنگی موج میزد، دلتنگی برای مادری که دیگر نداشتمش ، مادری که از نظر
معنوی واعتقادی و حتی زیبایی ظاهری، هر چه داشتم و نداشتم را از او می دانستم
به روزهایی که بود و قدر داشتن او را ندانستم فکر کردم و اشک تمام صورتم را
پوشانید ، بی شک اگر الان بود ،رابطه ی من با او ،دقیقا مثل رابطه ی سلیمه با مادرش
وشاید بهتر بود...نمی دانم چرا ؟ اما حس محبتی درباره ی این خانواده ،البته نه شاهزاده
طلال ،بلکه سلیمه و مادرش در خو د حس میکردم، رنگ نگاه مادر سلیمه این زن
مهربان که فرسنگها با شاهزاده های سعودی فاصله داشت ،برایم آشنا و گرما بخش بود
هر چه بیشتر می اندیشدیم ، گریه ام شدیدتر میشد ، نا خواسته از جای برخاستم ، به
طرف کشوی مخفی کمد لباسم رفتم و کلید یدکی اتاق مادرم را که پنهان از خاله هاجر
تهیه کرده بودم برداشتم، آخه بعد از رفتن مادرم ، خاله هاجر که شاهد گریه های مدام و تمام ناشدنی من بر روی تختخواب مادرم بود ،به صلاحدید پدرم ، رفت وآمد من به اتاق
مادر را قدغن کرد و درب این اتاق بر روی من قفل شد ،اما من زرنگتر از پدر وخاله
هاجر بودم و در فرصتی مناسب کلید اتاق را که در اتاق خاله هاجر بود بدست آوردم و
به کلید ساز دادم تا یک یدک از آن برایم بسازد و درمواقعی که خاله در منزل نبود ومن
هم دلتنگی تمام وجودم را میگرفت ،سری به اتاق میزدم و دلم را سبک میکردم
کلید را برداشتم و به سمت ات اق مادرم حرکت کردم
خیلی آرام درب اتاق را باز و داخل شدم و آرامتر درب را بستم
حس خاصی داشتم ،انگار به مکان مقدسی پا گذارده بودم، با دستم در ودیوار اتاق را
لمس میکردم و بوی مادرم را که هنوز بعد از گذشت دو سال از رفتنش، در جای جای اتاق جاری بود به ریه ها میفرستادم
چراغ خواب اتاق را روشن کردم و با حرص و ولع تمام وسایل را از نظر گذراندم ،
انگار مادرم زنده بود و به من لبخند میزد
ناخوداگاه به سمت کمد لباس رفتم، میخواستم لباس آبی رنگ مادرم که وقتی آن را
میپوشید مانند فرشته های آسمان میشد بردارم و عطر تنش را به عمق جان بکشم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_دو🎬: در این هنگام که این کار صدقیا عین کفر بود سه نفر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_سه🎬:
ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک می کشید، روزها بود که به او نه آب و نه غذایی، هیچ نرسیده بود و او باز هم از عمق چاه سخن از خدا می زد و ذکر او را می گفت.
در این زمان لشکر بخت النصر دروازه ی شهر و مقاومت یهود را در هم شکست و وارد شهر شد.
قوم ترسوی یهود که یارای رویارویی با لشکر بخت النصر را نداشتند هر کدام به سوراخی گریختند، بخت النصر که تمام این فتنه ها را از دربار و شاه و معبد سلیمان که در آنجا پادشاه و خدم و حشمش مستقر بودند، می دانست یک راست به معبد حمله کرد و خیلی زود از آن معبد بزرگ جز تلی از خاک چیزی باقی نماند.
بخت النصر تمام کسانی را که جلوی او ایستاده بودند از دم تیغ گذراند و خانه هایشان را بر سرشان خراب کرد، اما مستضعفین قوم که در مقابل او نایستاده بودند را آزاد گذاشت و حتی حکم کرد کسی به خانه و باغ و بستان های مستضعفین حمله ای نکند
در این زمان تعداد زیادی از ثروتمندان یهود که عاقبت گردنکشان را دیده بودند در مقابل بخت النصر تسلیم شدند، بخت النصر دستور داد تمام ثروتمندان به همراه کل ثروتشان همراه او به بابل بیایند، او سراغ نخبگان شهر هم رفت و نخبگان یهود هم با خود به بابل برد و این کار او تحت سیاست هایی بود که بعدها مشخص شد هدفش چه بوده است.
در این میان بعد از کشتن معاندین، سراغ ارمیا نبی را گرفت چون به گوش او رسانده بودند که صدقیا چه ظلم ها در حق این پیامبر مظلوم کرده و خیلی زود چاهی را که ارمیا در آن زندانی بود پیدا کردند و ارمیا را درست زمانی که آخرین نفس هایش را می کشید سربازان بخت النصر او را از عمق چاه نجات دادند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🌺🌺🌺🌺🌺
مژده، مژده مژده
به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است
با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم.
بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید
بهترین ها گلچین میشه
و انشالله چاپ هم میکنیم
و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم.
ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️
لینک گروه طنز جبهه👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3
با تشکر.....حسینی
زمان:
حجم:
2.5M
▪️ به مسولین فحش ندهید...
👈به دنبال انجام تکلیف باشیم
نه تخلیه هیجانی...
▪️برخی امامشون علیزاده ملعون لندن نشین هست...
#شیخ_قمی
جمعه ۱۴۰۵/۰۱/۲۱
🔹پویش ختم صلوات حصار تیم مذاکره کننده
مردم شریف ایران 🕊
با ذکر صلوات و دعاهامون تیم مذاکره کننده مسئولین عزیزمان را بدرقه و حصار کنیم.
از شر هر گونه آسیب،مَکر و فریب و وسوسه دشمنی که،شیطان بزرگ است🤲
🔹 این مذاکره با شیطان بزرگ، تمام کردنِ حجتی باشد برای این حاکمان زورگوی مستکبرِ کودک کش و نیز کسانی که به دروغ های آنان دل خوش کردند.و از همه مهم تر سندی باشد برای رسوایی بیشتر آنها بر جهانیان انشاالله
🔹مردم شریف ایران بدانید اگر قرار باشد مذاکره ای با این شیطان صورت بگیرید قطعا در موافقت رهبر حکیم متدین و عزیزتر از جانمان حکمتی نهفته است.
🔹امر آنچه باشد که نورچشم ما امیر اُمت،سیدمجتبی حسینی خامنه ای امر کنند✊
https://eitaa.com/pooyesh_app/landing?startapp=camp_UNpXlkgPrxZK7QGvkKW9
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی برعندازا میگن با پولای باج گرفتن از تنگ هرمز میخواین چیکار کنین:🤣
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_سه🎬: ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_چهار🎬:
بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داده بود که سرباز دربان فریاد برآورد: ارمیا...ارمیای نبی را یافتند و اینک بدینجا می آورند.
بخت النصر از جای برخاست، آخر در وصف این مرد خدا حکایت ها شنیده بود، چنین مرد الهی می بایست به پیشوازش رفت.
بخت النصر خود را به بیرون خیمه رساند و از دور دید که عده ای مردی را که بیشتر شبیه به پوست و استخوان بود بر تختی روان بدین سو می آوردند.
ارمیا را داخل خیمه گاه نمودند، انگار که در حال اغما بود و چشمانش روی هم و خرخری از گلویش خارج می آورد.
انگار داشت چیزی می گفت، بخت النصر سرش را نزدیک دهان ارمیا برد و متوجه از ته حلقش می گوید: لااله الا الله....
بغضی بر گلوی بخت النصر نشست و زیر لب گفت: باز هم در لین حالت ذکر خدا بر لب دارد و دستور داد تا شربتی از عسل انگبین آماده سازند و جرعه جرعه در دهان عزیر نبی ریختند.
کم کم عزیز نبی(ارمیا) به هوش آمد و کمی جان گرفت.
چشم باز کرد و دور و برش را مملو از سربازان دید و آرام گفت: پس بالاخره تازیانه ی خدا بر جان قوم متکبر بنی اسراییل فرود آمد.
بخت النصر لبخندی زد و گفت: ای پیامبر خدا! نگران نباش که تمام معاندین و ظالمان قوم بنی اسرائیل را از دم تیغ گذراندم و حالا جز مستضعفین و مومنین بنی اسراییل در این سرزمین کسی در امان و زنده نیست.
ارمیا سری تکان داد و تاکید کرد قونی که اوامر خدا را نادیده می گیرد و به راه ابلیس می رود سرانجامی جز نابودی ندارد.
بخت النصر چند روز در اورشلیم ماند و نخبگان این قوم را گلچین کرد تا همراه خود ببرد و در بابل که حکومتی متمدن بود از وجود این نخبگان استفاده نماید و یکی از نخبگان جوانی پاک و مومن به نام دانیال بود.
بخت النصر وقت حرکت به ارمیا نبی گفت: ای پیامبر خدا! من خیلی دوست دارم تا تو همراه ما به بابل بیایی و از وجودت استفاده کنیم اما احترامت واجب است و تو را مخیر می کنم که هر کجا را بخواهی برای زندگی برگزینی...
عزیر نبی نگاهی به اطراف کرد و مستضعفان بنی اسراییل را دید که به او چشم دوخته اند پس به بخت النصر گفت: من می مانم و می خواهم همراه مومن به جا مانده از بنی اسرائیل باشم و بدین ترتیب ارمیای نبی در اورشلیم ماند و بخت النصر با تمام ثروتمندان و جمعی از نخبگان بنی اسرائیل به بابل رفتند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑