#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_دو🎬: در این هنگام که این کار صدقیا عین کفر بود سه نفر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_سه🎬:
ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک می کشید، روزها بود که به او نه آب و نه غذایی، هیچ نرسیده بود و او باز هم از عمق چاه سخن از خدا می زد و ذکر او را می گفت.
در این زمان لشکر بخت النصر دروازه ی شهر و مقاومت یهود را در هم شکست و وارد شهر شد.
قوم ترسوی یهود که یارای رویارویی با لشکر بخت النصر را نداشتند هر کدام به سوراخی گریختند، بخت النصر که تمام این فتنه ها را از دربار و شاه و معبد سلیمان که در آنجا پادشاه و خدم و حشمش مستقر بودند، می دانست یک راست به معبد حمله کرد و خیلی زود از آن معبد بزرگ جز تلی از خاک چیزی باقی نماند.
بخت النصر تمام کسانی را که جلوی او ایستاده بودند از دم تیغ گذراند و خانه هایشان را بر سرشان خراب کرد، اما مستضعفین قوم که در مقابل او نایستاده بودند را آزاد گذاشت و حتی حکم کرد کسی به خانه و باغ و بستان های مستضعفین حمله ای نکند
در این زمان تعداد زیادی از ثروتمندان یهود که عاقبت گردنکشان را دیده بودند در مقابل بخت النصر تسلیم شدند، بخت النصر دستور داد تمام ثروتمندان به همراه کل ثروتشان همراه او به بابل بیایند، او سراغ نخبگان شهر هم رفت و نخبگان یهود هم با خود به بابل برد و این کار او تحت سیاست هایی بود که بعدها مشخص شد هدفش چه بوده است.
در این میان بعد از کشتن معاندین، سراغ ارمیا نبی را گرفت چون به گوش او رسانده بودند که صدقیا چه ظلم ها در حق این پیامبر مظلوم کرده و خیلی زود چاهی را که ارمیا در آن زندانی بود پیدا کردند و ارمیا را درست زمانی که آخرین نفس هایش را می کشید سربازان بخت النصر او را از عمق چاه نجات دادند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🌺🌺🌺🌺🌺
مژده، مژده مژده
به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است
با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم.
بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید
بهترین ها گلچین میشه
و انشالله چاپ هم میکنیم
و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم.
ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️
لینک گروه طنز جبهه👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3
با تشکر.....حسینی
زمان:
حجم:
2.5M
▪️ به مسولین فحش ندهید...
👈به دنبال انجام تکلیف باشیم
نه تخلیه هیجانی...
▪️برخی امامشون علیزاده ملعون لندن نشین هست...
#شیخ_قمی
جمعه ۱۴۰۵/۰۱/۲۱
🔹پویش ختم صلوات حصار تیم مذاکره کننده
مردم شریف ایران 🕊
با ذکر صلوات و دعاهامون تیم مذاکره کننده مسئولین عزیزمان را بدرقه و حصار کنیم.
از شر هر گونه آسیب،مَکر و فریب و وسوسه دشمنی که،شیطان بزرگ است🤲
🔹 این مذاکره با شیطان بزرگ، تمام کردنِ حجتی باشد برای این حاکمان زورگوی مستکبرِ کودک کش و نیز کسانی که به دروغ های آنان دل خوش کردند.و از همه مهم تر سندی باشد برای رسوایی بیشتر آنها بر جهانیان انشاالله
🔹مردم شریف ایران بدانید اگر قرار باشد مذاکره ای با این شیطان صورت بگیرید قطعا در موافقت رهبر حکیم متدین و عزیزتر از جانمان حکمتی نهفته است.
🔹امر آنچه باشد که نورچشم ما امیر اُمت،سیدمجتبی حسینی خامنه ای امر کنند✊
https://eitaa.com/pooyesh_app/landing?startapp=camp_UNpXlkgPrxZK7QGvkKW9
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی برعندازا میگن با پولای باج گرفتن از تنگ هرمز میخواین چیکار کنین:🤣
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_سه🎬: ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_چهار🎬:
بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داده بود که سرباز دربان فریاد برآورد: ارمیا...ارمیای نبی را یافتند و اینک بدینجا می آورند.
بخت النصر از جای برخاست، آخر در وصف این مرد خدا حکایت ها شنیده بود، چنین مرد الهی می بایست به پیشوازش رفت.
بخت النصر خود را به بیرون خیمه رساند و از دور دید که عده ای مردی را که بیشتر شبیه به پوست و استخوان بود بر تختی روان بدین سو می آوردند.
ارمیا را داخل خیمه گاه نمودند، انگار که در حال اغما بود و چشمانش روی هم و خرخری از گلویش خارج می آورد.
انگار داشت چیزی می گفت، بخت النصر سرش را نزدیک دهان ارمیا برد و متوجه از ته حلقش می گوید: لااله الا الله....
بغضی بر گلوی بخت النصر نشست و زیر لب گفت: باز هم در لین حالت ذکر خدا بر لب دارد و دستور داد تا شربتی از عسل انگبین آماده سازند و جرعه جرعه در دهان عزیر نبی ریختند.
کم کم عزیز نبی(ارمیا) به هوش آمد و کمی جان گرفت.
چشم باز کرد و دور و برش را مملو از سربازان دید و آرام گفت: پس بالاخره تازیانه ی خدا بر جان قوم متکبر بنی اسراییل فرود آمد.
بخت النصر لبخندی زد و گفت: ای پیامبر خدا! نگران نباش که تمام معاندین و ظالمان قوم بنی اسرائیل را از دم تیغ گذراندم و حالا جز مستضعفین و مومنین بنی اسراییل در این سرزمین کسی در امان و زنده نیست.
ارمیا سری تکان داد و تاکید کرد قونی که اوامر خدا را نادیده می گیرد و به راه ابلیس می رود سرانجامی جز نابودی ندارد.
بخت النصر چند روز در اورشلیم ماند و نخبگان این قوم را گلچین کرد تا همراه خود ببرد و در بابل که حکومتی متمدن بود از وجود این نخبگان استفاده نماید و یکی از نخبگان جوانی پاک و مومن به نام دانیال بود.
بخت النصر وقت حرکت به ارمیا نبی گفت: ای پیامبر خدا! من خیلی دوست دارم تا تو همراه ما به بابل بیایی و از وجودت استفاده کنیم اما احترامت واجب است و تو را مخیر می کنم که هر کجا را بخواهی برای زندگی برگزینی...
عزیر نبی نگاهی به اطراف کرد و مستضعفان بنی اسراییل را دید که به او چشم دوخته اند پس به بخت النصر گفت: من می مانم و می خواهم همراه مومن به جا مانده از بنی اسرائیل باشم و بدین ترتیب ارمیای نبی در اورشلیم ماند و بخت النصر با تمام ثروتمندان و جمعی از نخبگان بنی اسرائیل به بابل رفتند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۰
درب کمد را باز کردم و همانطور که در فضای نیمه تاریک اتاق به دنبال لباس مورد نظرم میگشتم ، ناگاه دستم به جسمی سخت که در ورای لباسها پنهان شده بود ،برخورد
کرد.لباسها را به کناری زدم و با تعجب به صندوق چوبی کوچکی که نگین های روی
آن در تاریکی اتاق به من چشمک میزد، نگاه کردم
صندوقی که تا مادرم زنده بود ،من هرگز آن را ندیده بودم و این اولین بار بود که
میدیدمش
آرام صندوق را که از جعبه ی یک کفش بزرگتر بود برداشتم،درنگ جایز نبود، برای
پی بردن به محتویات صندوق باید به اتاق خودم میرفتم ،تا به راحتی ب توانم داخلش را
بررسی کنم
درب اتاق را بستم و به سرعت وارد اتاق خودم شدم
روی تختم نشستم، صدای گروپ گروپ قلبم را میشنیدم، هیجان زده بودم ، آخه بعد از
مدتها وارد اتاق مادرم شده بودم و از آن مهم تر ،چیزی را پیدا کردم که بی شک جزء
خصوصی ترین و شاید مهم ترین وسایل مادرم بود
یک لیوان آب از پارچ روی میز عسلی ریختم و چند قلپ از آن خوردم، کمی آرامش پیدا
کردم ، سعی داشتم بر خودم مسلط بشوم
زبانه ی درب جعبه را که مثل سرقلابی در لولای پایین آن گره خورده بود ،باز کردم،
چشمانم با دیدن اشیاء کوچکی که بی شک برای مادرم خاطره های دور را تداعی می
کرد،برق زد
از بین همه ی وسایل دست بردم و گوشواره ی نقره ای را که با نگین های یاقوت سرخ
تزیین شده بود و یک دختر را سرذوق میاورد، برداشتم .باید بگویم که مادرم جعبه ی ،
جواهراتی داشت،که بارها وبارها آنها را دیده بودم ،جواهراتی که پدرم به هربهانه ای
برایش میخرید و الان دست خاله هاجر به امانت بود ،تا زمان عروسی من ،آنها را یکجا
به من دهد، آخه قضیه ی آنها هم مثل اتاق مادر بود و هر وقت چشمم به جواهرات
میافتاد ،اشکم روان و بی تابیهایم دوباره جان میگرفت و بازهم بنا به تصمیم پدر، جعبه
ی جواهرات مادرم ،به دست خاله هاجر سپرده شد .اما الان با دیدن این جعبه، متوجه
شدم ،صندوقچه ی گرانبهای مادرم ، همین است نه آن جعبه ی جواهرات، آخر جدا از
ارزش مادی، آن چیزی برای یک انسان ارزشمندتر است که با آن خاطره های دوست
داشتنی ،دل
داشته باشد ، هرچند آن شئ یک خلخال آهنین زنگ زده باشد، پس مادرم این گنجینه ی
با ارزشش را جدا از همه ی داراییهایش نگه می داشته.
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۱
هر کدام از اشیاء درون این جعبه را برمیداشتم، بدون دانستن واقعیت داستانهایشان،
بوی مادرم را از آنها احساس میکردم، وبا خود میگفتم، او هم اینک از عالم بالا، همراه
من با دیدن اینها لبخند به لب آورده و با من حرف میزند
همانطور که جعبه را زیر و رو میکردم ، متوجه شدم که کف جعبه زیادی بالاست و
تلنگر کوچک ،فهمیدم که یک قسمت دیگر از جعبه در زیر این دیواره ی چوبی
کف آن، پنهان شده....میخواستم محتویات جعبه را روی تخت بریزم و از رازهای پنهان
شده ی زیرینش،سردرآورم که ناگاه با صدایی که از هال بلند شد،متوجه بیرون اتاق
شدم
با دست پاچگی درب جعبه را بستم و زیر تخت گذاشتمش و خودم پشت به درب اتاق
طوری خوابیدم که بیننده فکر میکرد ساعتها است که غرق خوابم، همانطور که چشمانم
بسته بود ،متوجه شدم ،آن گوشواره ی نقره هنوز در مشتم است
خاله هاجر آهسته درب را باز کرد و همانطور که زیر لب قربان صدقه ی من میرفت،
صدای پایش را میشنیدم که به من نزدیک میشد .رو انداز را به آرامی روی بدنم داد
مثل قبلنا، روی مبل کنار تختم نشست و من میدانستم که خیره به من ، به زندگی فکر
میکند و میخواهد به خوبی مراقب امانت خانمش ،نرجس باشد ، میخواست کنارم باشد تا
مطمئن شود، دوباره کابوس مرگ مادرم را نمی بینم ، من که میدانستم این نشستن
طولانی ست، سعی کردم با لمس گوشواره و فکر کردن به لبخند زیبای مادرم،به خواب
بروم
کم کم پلک هایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم
با کشیده شدن چیزی به روی صورتم از خواب پریدم و تا پلکهایم را از هم گشودم،
صورت خندان پدرم را دیدم که بالای سرم ایستاده بود، سریع از جا بلند شدم و روی
تخت نشستم ،در حالیکه چشمهایم را میمالیدم گفتم :س...سلام،صبح به خیر ....ساعت چند
است؟شما اینجا چه میکنید؟ با آن تلخی و زهر کلام دیشب زبیده ، حدس میزدم تا مدتها
دیدار با من را لغو کنید
پدرم در حالیکه چیزی روی تخت توجه اش را به خود جلب کرده بود ،خم شد
و همانطور که دست میبرد تا آن شئ را بردارد گفت :زبیده که هیچ است، من حتی اجازه
نخواهم داد ،پادشاه عربستان مرا از دختر یکی یکدانه ام جدا کند
لبخند نمکینی زدم وگفتم :به پادشاه نرسیده ،فعال دانشگاه ملک عبدالله ،دردانه ات را از
شما ربوده و با دیدن لنگ گوشواره ی درون دست پدرم ، دست پاچه شدم و بقیه ی حرفم یادم رفت.
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۲
پدرم همانطور که با تعجب به لنگ گوشواره نگاه میکرد گفت :دانشگاه که به اصرار
خودت بود و بعد با اشاره به گوشواره ادامه داد :این دیگر چیست؟ قبلل ندیده بودمش، به
نظر قدیمی می آید
به تته پته افتادم ، نمی خواستم به پدرم دروغ بگویم ، راستش اصلا بلد نبودم دروغ
بگویم ،چون مادرم طوری مرا بار آورده بود که دروغ گفتن را بزرگترین گناه و خیانت
میدانستم واز طرفی ترس از این داشتم بارو کردن حقیقت ،این یادگاری را از دست
بدهم ،پس با مکث گفتم :این یک یادگاری است، از مادر برایم مانده، پدر...خواهش
میکنم ،اجازه دهید پیش من بماند
با گفتن این حرف ،پدرم مشتش را که گوشواره در آن بود ،بست ، پشتش را به من کرد
و من کاملا آگاه بودم که دست مشت شده اش را به قلبش چسپانیده، حال او را درک
میکردم ،مدتها بود که راز عبدالقادر، تاجر بزرگ ریاض را میدانستم،
این مرد با ابهت
و بزرگ و سخت و نفوذ ناپذیر، قلبی در سینه داشت که انگار بیشتر آن متعلق به مادرم
نرجس بود و من میفهمیدم ، که وابستگی زیاد پدرم به من ،بعد از مرگ مادر اوج گرفت
چون این مرد مغرور ،بوی یار سفر کرده اش را از همنشینی با من ، میجست....همانطور که پشتش به من بود گفت :امروز کاری برایم پیش آمد و عازم سفر
مدینه هستم ، دوتا بلیط هواپیما رزرو کردم، گفتم اگر دوست داشتی همراهم شوی، خیلی
طول نمی کشد، نهایتش دو روز است
وقتی پدرم اینگونه حرف میزد ، یعنی اینکه امینه تو باید بیایی....برای دل عبدالقادر هم
شده باید همراهش شوی، آخر زمانی که مادرم زنده بود ،هروقت عبدالقادر عزم رفتن به
مدینه را می کرد ، ام امینه هم یکی از همراهان ثابتش بود و عبدالقادر با شوقی تمام،
این همسفر زیبا رو و شیرین سخن را با خود میبرد. آخر نرجس عاشق زیارت حضرت
رسول ص بود و گاهی که من هم همراه آنها به سفر میامدم، پدرم به دنبال کارهایش
میرفت و من مادر مدام در بین حرم پیامبر و قبرستان بقیع در رفت و آمد بودیم و
مادرم بعد از زیارت حرم پیامبر خود را به پشت پنجره های بقیع میرساند و من از
لرزش شانه هایش ، گریه های شدیدش را متوجه میشدم و این ایستادن آنقدر ادامه داشت
تا بالاخره با لگدهای نگهبانان به خود می آمد و برای اینکه به من آسیبی نرسد، دل از
شبکه ها و قبور خاکی بقیع می کند و دوباره راهیه حرم میشد.
درست است که در
اعتقاد سعودیهای وهابی ،رفتن به زیارت حرام و زیارت اهل قبور هم امری باطل است،
اما نرجس نه وهابی بود و نه اعتقاداتشان را بر می تافت، نرجس دلی به وسعت دریا
داشت که درونش پر از مرواریدهای گرانبها بود و عشق به بزرگواران دینش ،همان
مرواریدهای درونش بود و من میدانستم که حاضر است جانش را برای این عشق بدهد