eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ خلاصه ،با حرفهای پر از نیش وکنایه ی زبیده به مقصد رسیدم درب خانه را باز کردم و از حیاط باصفای خانه ام رد شدم ، با نوک پا وارد هال شدم ، چون اخلاق خاله هاجر را می دانستم، مطمئنا الان در خوابی عمیق فرو رفته، پس قدم هایم را آرام برداشتم تا این پیرزن مهربان که حاال در نبود مادرم،جای اورا نیز برایم پر می کرد از خواب نپرد وارد اتاقم شدم ،لباس راحتی پوشیدم و روی تختم نشستم، وقتی کل مجلس وحرفهای که شنیدم را از ذهنم می گذراندم، ناخوداگاه بغضی سنگین ،گلویم را چنگ میزد ، بغضی که در آن دلتنگی موج میزد، دلتنگی برای مادری که دیگر نداشتمش ، مادری که از نظر معنوی واعتقادی و حتی زیبایی ظاهری، هر چه داشتم و نداشتم را از او می دانستم به روزهایی که بود و قدر داشتن او را ندانستم فکر کردم و اشک تمام صورتم را پوشانید ، بی شک اگر الان بود ،رابطه ی من با او ،دقیقا مثل رابطه ی سلیمه با مادرش وشاید بهتر بود...نمی دانم چرا ؟ اما حس محبتی درباره ی این خانواده ،البته نه شاهزاده طلال ،بلکه سلیمه و مادرش در خو د حس میکردم، رنگ نگاه مادر سلیمه این زن مهربان که فرسنگها با شاهزاده های سعودی فاصله داشت ،برایم آشنا و گرما بخش بود هر چه بیشتر می اندیشدیم ، گریه ام شدیدتر میشد ، نا خواسته از جای برخاستم ، به طرف کشوی مخفی کمد لباسم رفتم و کلید یدکی اتاق مادرم را که پنهان از خاله هاجر تهیه کرده بودم برداشتم، آخه بعد از رفتن مادرم ، خاله هاجر که شاهد گریه های مدام و تمام ناشدنی من بر روی تختخواب مادرم بود ،به صلاحدید پدرم ، رفت وآمد من به اتاق مادر را قدغن کرد و درب این اتاق بر روی من قفل شد ،اما من زرنگتر از پدر وخاله هاجر بودم و در فرصتی مناسب کلید اتاق را که در اتاق خاله هاجر بود بدست آوردم و به کلید ساز دادم تا یک یدک از آن برایم بسازد و درمواقعی که خاله در منزل نبود ومن هم دلتنگی تمام وجودم را میگرفت ،سری به اتاق میزدم و دلم را سبک میکردم کلید را برداشتم و به سمت ات اق مادرم حرکت کردم خیلی آرام درب اتاق را باز و داخل شدم و آرامتر درب را بستم حس خاصی داشتم ،انگار به مکان مقدسی پا گذارده بودم، با دستم در ودیوار اتاق را لمس میکردم و بوی مادرم را که هنوز بعد از گذشت دو سال از رفتنش، در جای جای اتاق جاری بود به ریه ها میفرستادم چراغ خواب اتاق را روشن کردم و با حرص و ولع تمام وسایل را از نظر گذراندم ، انگار مادرم زنده بود و به من لبخند میزد ناخوداگاه به سمت کمد لباس رفتم، میخواستم لباس آبی رنگ مادرم که وقتی آن را میپوشید مانند فرشته های آسمان میشد بردارم و عطر تنش را به عمق جان بکشم
آقای پزشکیان، موبایل بی‌صاحاب شده را از پسرت بگیر! یا دهنش رو گل بگیر اینکه یوسف پزشکیان برخلاف پروتکل‌های امنیتی در جلسات مهم شرکت کرده و در کانال تلگرامی خود حال و هوای دولت را افشا می‌کند یک حفره بزرگ امنیتی است؛ چقدر باید نیروهای امنیتی کشور شهید شوند تا شما فرزندتان را جمع کنید؟!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_دو🎬: در این هنگام که این کار صدقیا عین کفر بود سه نفر
🎬: ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک می کشید، روزها بود که به او نه آب و نه غذایی، هیچ نرسیده بود و او باز هم از عمق چاه سخن از خدا می زد و ذکر او را می گفت. در این زمان لشکر بخت النصر دروازه ی شهر و مقاومت یهود را در هم شکست و وارد شهر شد. قوم ترسوی یهود که یارای رویارویی با لشکر بخت النصر را نداشتند هر کدام به سوراخی گریختند، بخت النصر که تمام این فتنه ها را از دربار و شاه و معبد سلیمان که در آنجا پادشاه و خدم و حشمش مستقر بودند، می دانست یک راست به معبد حمله کرد و خیلی زود از آن معبد بزرگ جز تلی از خاک چیزی باقی نماند. بخت النصر تمام کسانی را که جلوی او ایستاده بودند از دم تیغ گذراند و خانه هایشان را بر سرشان خراب کرد، اما مستضعفین قوم که در مقابل او نایستاده بودند را آزاد گذاشت و حتی حکم کرد کسی به خانه و باغ و بستان های مستضعفین حمله ای نکند در این زمان تعداد زیادی از ثروتمندان یهود که عاقبت گردنکشان را دیده بودند در مقابل بخت النصر تسلیم شدند، بخت النصر دستور داد تمام ثروتمندان به همراه کل ثروتشان همراه او به بابل بیایند، او سراغ نخبگان شهر هم رفت و نخبگان یهود هم با خود به بابل برد و این کار او تحت سیاست هایی بود که بعدها مشخص شد هدفش چه بوده است. در این میان بعد از کشتن معاندین، سراغ ارمیا نبی را گرفت چون به گوش او رسانده بودند که صدقیا چه ظلم ها در حق این پیامبر مظلوم کرده و خیلی زود چاهی را که ارمیا در آن زندانی بود پیدا کردند و ارمیا را درست زمانی که آخرین نفس هایش را می کشید سربازان بخت النصر او را از عمق چاه نجات دادند... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم. بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید بهترین ها گلچین میشه و انشالله چاپ هم میکنیم و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم. ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️ لینک گروه طنز جبهه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3 با تشکر.....حسینی
زمان: حجم: 2.5M
▪️ به مسولین فحش ندهید... 👈به دنبال انجام تکلیف باشیم نه تخلیه هیجانی... ▪️برخی امامشون علیزاده ملعون لندن نشین هست... جمعه ۱۴۰۵/۰۱/۲۱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹پویش ختم صلوات حصار تیم مذاکره کننده مردم شریف ایران 🕊 با ذکر صلوات و دعاهامون تیم مذاکره کننده مسئولین عزیزمان را بدرقه و حصار کنیم. از شر هر گونه آسیب،مَکر و فریب و وسوسه دشمنی که،شیطان بزرگ است🤲 🔹 این مذاکره با شیطان بزرگ، تمام کردنِ حجتی باشد برای این حاکمان زورگوی مستکبرِ کودک کش و نیز کسانی که به دروغ های آنان دل خوش کردند.و از همه مهم تر سندی باشد برای رسوایی بیشتر آنها بر جهانیان انشاالله 🔹مردم شریف ایران بدانید اگر قرار باشد مذاکره ای با این شیطان صورت بگیرید قطعا در موافقت رهبر حکیم متدین و عزیزتر از جانمان حکمتی نهفته است. 🔹امر آنچه باشد که نورچشم ما امیر اُمت،سیدمجتبی حسینی خامنه ای امر کنند✊ https://eitaa.com/pooyesh_app/landing?startapp=camp_UNpXlkgPrxZK7QGvkKW9
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی برعندازا میگن با پولای باج گرفتن از تنگ هرمز میخواین چیکار کنین:🤣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_سه🎬: ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک
🎬: بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داده بود که سرباز دربان فریاد برآورد: ارمیا...ارمیای نبی را یافتند و اینک بدینجا می آورند. بخت النصر از جای برخاست، آخر در وصف این مرد خدا حکایت ها شنیده بود، چنین مرد الهی می بایست به پیشوازش رفت. بخت النصر خود را به بیرون خیمه رساند و از دور دید که عده ای مردی را که بیشتر شبیه به پوست و استخوان بود بر تختی روان بدین سو می آوردند. ارمیا را داخل خیمه گاه نمودند، انگار که در حال اغما بود و چشمانش روی هم و خرخری از گلویش خارج می آورد. انگار داشت چیزی می گفت، بخت النصر سرش را نزدیک دهان ارمیا برد و متوجه از ته حلقش می گوید: لااله الا الله.... بغضی بر گلوی بخت النصر نشست و زیر لب گفت: باز هم در لین حالت ذکر خدا بر لب دارد و دستور داد تا شربتی از عسل انگبین آماده سازند و جرعه جرعه در دهان عزیر نبی ریختند. کم کم عزیز نبی(ارمیا) به هوش آمد و کمی جان گرفت. چشم باز کرد و دور و برش را مملو از سربازان دید و آرام گفت: پس بالاخره تازیانه ی خدا بر جان قوم متکبر بنی اسراییل فرود آمد. بخت النصر لبخندی زد و گفت: ای پیامبر خدا! نگران نباش که تمام معاندین و ظالمان قوم بنی اسرائیل را از دم تیغ گذراندم و حالا جز مستضعفین و مومنین بنی اسراییل در این سرزمین کسی در امان و زنده نیست. ارمیا سری تکان داد و تاکید کرد قونی که اوامر خدا را نادیده می گیرد و به راه ابلیس می رود سرانجامی جز نابودی ندارد. بخت النصر چند روز در اورشلیم ماند و نخبگان این قوم را گلچین کرد تا همراه خود ببرد و در بابل که حکومتی متمدن بود از وجود این نخبگان استفاده نماید و یکی از نخبگان جوانی پاک و مومن به نام دانیال بود. بخت النصر وقت حرکت به ارمیا نبی گفت: ای پیامبر خدا! من خیلی دوست دارم تا تو همراه ما به بابل بیایی و از وجودت استفاده کنیم اما احترامت واجب است و تو را مخیر می کنم که هر کجا را بخواهی برای زندگی برگزینی... عزیر نبی نگاهی به اطراف کرد و مستضعفان بنی اسراییل را دید که به او چشم دوخته اند پس به بخت النصر گفت: من می مانم و می خواهم همراه مومن به جا مانده از بنی اسرائیل باشم و بدین ترتیب ارمیای نبی در اورشلیم ماند و بخت النصر با تمام ثروتمندان و جمعی از نخبگان بنی اسرائیل به بابل رفتند. ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ درب کمد را باز کردم و همانطور که در فضای نیمه تاریک اتاق به دنبال لباس مورد نظرم میگشتم ، ناگاه دستم به جسمی سخت که در ورای لباسها پنهان شده بود ،برخورد کرد.لباسها را به کناری زدم و با تعجب به صندوق چوبی کوچکی که نگین های روی آن در تاریکی اتاق به من چشمک میزد، نگاه کردم صندوقی که تا مادرم زنده بود ،من هرگز آن را ندیده بودم و این اولین بار بود که میدیدمش آرام صندوق را که از جعبه ی یک کفش بزرگتر بود برداشتم،درنگ جایز نبود، برای پی بردن به محتویات صندوق باید به اتاق خودم میرفتم ،تا به راحتی ب توانم داخلش را بررسی کنم درب اتاق را بستم و به سرعت وارد اتاق خودم شدم روی تختم نشستم، صدای گروپ گروپ قلبم را میشنیدم، هیجان زده بودم ، آخه بعد از مدتها وارد اتاق مادرم شده بودم و از آن مهم تر ،چیزی را پیدا کردم که بی شک جزء خصوصی ترین و شاید مهم ترین وسایل مادرم بود یک لیوان آب از پارچ روی میز عسلی ریختم و چند قلپ از آن خوردم، کمی آرامش پیدا کردم ، سعی داشتم بر خودم مسلط بشوم زبانه ی درب جعبه را که مثل سرقلابی در لولای پایین آن گره خورده بود ،باز کردم، چشمانم با دیدن اشیاء کوچکی که بی شک برای مادرم خاطره های دور را تداعی می کرد،برق زد از بین همه ی وسایل دست بردم و گوشواره ی نقره ای را که با نگین های یاقوت سرخ تزیین شده بود و یک دختر را سرذوق میاورد، برداشتم .باید بگویم که مادرم جعبه ی ، جواهراتی داشت،که بارها وبارها آنها را دیده بودم ،جواهراتی که پدرم به هربهانه ای برایش میخرید و الان دست خاله هاجر به امانت بود ،تا زمان عروسی من ،آنها را یکجا به من دهد، آخه قضیه ی آنها هم مثل اتاق مادر بود و هر وقت چشمم به جواهرات میافتاد ،اشکم روان و بی تابیهایم دوباره جان میگرفت و بازهم بنا به تصمیم پدر، جعبه ی جواهرات مادرم ،به دست خاله هاجر سپرده شد .اما الان با دیدن این جعبه، متوجه شدم ،صندوقچه ی گرانبهای مادرم ، همین است نه آن جعبه ی جواهرات، آخر جدا از ارزش مادی، آن چیزی برای یک انسان ارزشمندتر است که با آن خاطره های دوست داشتنی ،دل داشته باشد ، هرچند آن شئ یک خلخال آهنین زنگ زده باشد، پس مادرم این گنجینه ی با ارزشش را جدا از همه ی داراییهایش نگه می داشته.
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ هر کدام از اشیاء درون این جعبه را برمیداشتم، بدون دانستن واقعیت داستانهایشان، بوی مادرم را از آنها احساس میکردم، وبا خود میگفتم، او هم اینک از عالم بالا، همراه من با دیدن اینها لبخند به لب آورده و با من حرف میزند همانطور که جعبه را زیر و رو میکردم ، متوجه شدم که کف جعبه زیادی بالاست و تلنگر کوچک ،فهمیدم که یک قسمت دیگر از جعبه در زیر این دیواره ی چوبی کف آن، پنهان شده....میخواستم محتویات جعبه را روی تخت بریزم و از رازهای پنهان شده ی زیرینش،سردرآورم که ناگاه با صدایی که از هال بلند شد،متوجه بیرون اتاق شدم با دست پاچگی درب جعبه را بستم و زیر تخت گذاشتمش و خودم پشت به درب اتاق طوری خوابیدم که بیننده فکر میکرد ساعتها است که غرق خوابم، همانطور که چشمانم بسته بود ،متوجه شدم ،آن گوشواره ی نقره هنوز در مشتم است خاله هاجر آهسته درب را باز کرد و همانطور که زیر لب قربان صدقه ی من میرفت، صدای پایش را میشنیدم که به من نزدیک میشد .رو انداز را به آرامی روی بدنم داد مثل قبلنا، روی مبل کنار تختم نشست و من میدانستم که خیره به من ، به زندگی فکر میکند و میخواهد به خوبی مراقب امانت خانمش ،نرجس باشد ، میخواست کنارم باشد تا مطمئن شود، دوباره کابوس مرگ مادرم را نمی بینم ، من که میدانستم این نشستن طولانی ست، سعی کردم با لمس گوشواره و فکر کردن به لبخند زیبای مادرم،به خواب بروم کم کم پلک هایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم با کشیده شدن چیزی به روی صورتم از خواب پریدم و تا پلکهایم را از هم گشودم، صورت خندان پدرم را دیدم که بالای سرم ایستاده بود، سریع از جا بلند شدم و روی تخت نشستم ،در حالیکه چشمهایم را میمالیدم گفتم :س...سلام،صبح به خیر ....ساعت چند است؟شما اینجا چه میکنید؟ با آن تلخی و زهر کلام دیشب زبیده ، حدس میزدم تا مدتها دیدار با من را لغو کنید پدرم در حالیکه چیزی روی تخت توجه اش را به خود جلب کرده بود ،خم شد و همانطور که دست میبرد تا آن شئ را بردارد گفت :زبیده که هیچ است، من حتی اجازه نخواهم داد ،پادشاه عربستان مرا از دختر یکی یکدانه ام جدا کند لبخند نمکینی زدم وگفتم :به پادشاه نرسیده ،فعال دانشگاه ملک عبدالله ،دردانه ات را از شما ربوده و با دیدن لنگ گوشواره ی درون دست پدرم ، دست پاچه شدم و بقیه ی حرفم یادم رفت.