eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
516 عکس
603 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۵ دکتر با لحنی که میخواست گلجان را به آرامش دعوت کند گفت: هیچ اتفاقی نیافتاده، فکر
عصر روز دوم گلجان و امیر ارسلان، مخفیانه و با احتیاط از بیمارستان به خانه ی دکتر منوچهری منتقل شدند. گلجان فکر می کرد که این مخفی شدن و دوری از پدر و برادرش خیلی زود تمام می شود اما بازی روزگار چیز دیگری برای گلجان به ارمغان داشت و شاید مصلحت زندگی گلجان در همین بود. نزدیک بیست روز از مستقر شدن گلجان در خانه ی دکتر می گذشت، امیر ارسلان حالش کاملا خوب شده بود و دکتر منوچهری اکثرا در خانه نبود و در بیمارستان و مطب به سر می برد اما در این بیست روز معنای واقعی زندگی را حس کرده بود و وقتی وارد خانه می شد و بوی غذاهای خوشمزه به مشامش می رسید و صدای کودک در فضای خانه می پیچید و زن زیبایی مثل گلجان به استقبالش می آمد، روحی دیگر در جانش پیچیده بود و در دل دعا می کرد کاش این زندگی همیشه همین گونه بماند و البته محبت زیادی به گلجان و پسرش می کرد و محال بود دست خالی به خانه بیاید و گلجان حسابی شرمنده ی دکتر شده بود. کرامت چند باری با او تماس گرفته بود و هر بار با احتیاط بیشتر و صحبت کمتر تماس به پایان می رسید. گلجان می دانست پدر و برادرش سلامت هستند و همین برای او کافی بود. نزدیک غروب بود، گلجان زیر قابلمه ی غذا را خاموش کرد و به سمت امیر ارسلان رفت، نگاهش به ساعت کشیده شد، هنوز دو ساعت تا آمدن دکتر باقی مانده بود. گلجان هم به دکتر و وجود و محبت هایش عادت کرده بود و وقتی دکتر نبود انگار ساعت خانه دیرتر از همیشه می گذشت. گلجان امیر ارسلان را در آغوش گرفت و پاهایش را دراز کرد و می خواست بچه را روی پاهایش تکان تکان دهد که صدای چرخش کلید در قفل خانه را شنید. تعجب کرد، دکتر زودتر از همیشه به خانه آمده بود و این بی دلیل نمی توانست باشد، خصوصا رفتارهای این چند روزه ی دکتر به طور محسوسی تغییر کرده بود و گلجان درک می کرد که دکتر ذهنش مشغول چیزی ست و شاید ... در باز شد، گلجان امیر ارسلان را در آغوش گرفت و از جا بلند شد و همانطور که لباس بلند و روسری سرش را مرتب می کرد، لبخندی روی لبهایش نشست و جلو رفت و سلام کرد. دکتر همانطور که خیره در چشمان زیبا و معصوم گلجان بود دستی به گونه ی امیر ارسلان کشید و گفت: سلام بر خانواده ی کوچک من... دل گلجان از شنیدن این حرف که اولین بار بود میشنید لرزید و سرش را پایین انداخت دکتر همانطور که به طرف مبل روبه رو می رفت گفت: می دانم که تعجب کردی بیا اینجا بنشین یک سری اتفاقاتی افتاده که باید بدانی، من تمام تلاشم را کردم که کارها را روبه راه کنم و بعد خبرش را به شما بدم تا دچار استرس نشین... دوباره قلب گلجان به تپش افتاد، یعنی باز چی شده؟! ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۶ عصر روز دوم گلجان و امیر ارسلان، مخفیانه و با احتیاط از بیمارستان به خانه ی دکتر
دکتر روی مبل نشست و گلجان هم روبه رویش و با نگرانی به دکتر چشم دوخته بود. دکتر نگاهی به امیر ارسلان که روی بغل گلجان آرام گرفته بود کرد و گفت: اونجوری که به من گفتن، یکی از هم ولایتی های شما برای خود عزیزی رد کرامت را میزنه و سر از محله شما درمیاره و درباره شما پرس و جو می کنه و متوجه میشن که علی رغم حرفهای کرامت و پدرتون، شما زنده هستین و این خبر هم به گوش اونایی که نباید برسه میرسه و الان در به در دنبال شما هستن، فقط شانس آوردین اون همسایه ای که شما را آورده بود بیمارستان یا ازش نپرسیدن یا اینکه چیزی نگفته، هنوز سمت بیمارستان نیومدن. گلجان نفس بلندی کشید و گفت: الان تکلیف چیه؟! من باید از اینجا برم؟ کجا برم باز؟ دکتر سری تکان داد و گفت: تو همه چیز را بسپار به من، آیا به من اطمینان داری؟! گلجان تند تند سرش را تکان داد و گفت: من بیشتر از چشمهام به شما اطمینان دارم. دکتر گفت: پس ببین من چه فکری کردم، به داداش و پدرت هم گفتم و اونا هم موافقت کردن و فقط مونده خودت ... گلجان با حالت سوالی به دهان دکتر چشم دوخته بود، لحن دکتر آرام تر و با احتیاط تر شده بود، انگار می خواست چیزی را بگه که رویش نمیشد و بعد از چند لحظه سکوت گفت: بهترین راه اینه که شما از ایران خارج بشین، چند سال که اینجا نباشین همه چی درست میشه و اصلا فراموش میشه، البته اونطوری که از اوضاع سیاسی مملکت برمیاد، شاید این شاه هم به زودی جایگزین بشن، چون مردم از ظلم و ستمش به تنگ اومدن و شاید یه انقلاب رخ بده.. گلجان با لحنی لرزان گفت: خارج از کشور؟! آخه با یک بچه کوچک ؟! بدون پشتوانه؟! من تنها نمی تونم... دکتر لبخندی زد و گفت: هنوز حرفم تموم نشده، تو نباید تنها بری، من و تو و امیر ارسلان با هم میریم، من اوراق هویتی هم برای شما و پسر گلمون گرفتم فقط مونده یه کار... گلجان گفت: چه کاری؟! دکتر سرش را پایین انداخت و‌گفت: اگر شما رضایت داشته باشین قبل از رفتن، همینجا، من و شما به عقد هم دربیایم و... گلجان با شنیدن این حرف خون به چهره اش دوید و گونه هاش گل انداخت و با دستپاچگی از جا بلند شد و همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت: من برم غذام نسوزه... دکتر لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که به قامت گلجان خیره شده بود گفت: چقدر با حجب و حیا و زیبا، امیدوارم هر تصمیمی می گیری از عمق قلبت باشه، مثل من... ادامه دارد @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دکتر مصطفی‌خوش‌چشمVID_20260406_233539_039_۰۶۰۴۲۰۲۶.mp3
زمان: حجم: 2.1M
برشی از گفتگوی دکتر خوش چشم با برنامه قرارگاه جنگ 🔺فتنه بعدی چیست؟؟ (دغدغه ی امام خامنه ای شهید،از فتنه ی مسئولین) خرداد ماه ۱۴۰۵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👉 @CH1405 سخنرانیخوش چشم ۳۰ خرداد.mp3
زمان: حجم: 38.6M
🎙سخرانی مهم دکتر خوش چشم در خصوص صحبت های آقای نبویان و نقض تفاهم نامه و آینده مذاکرات 🗓۳۰ خرداد ۱۴۰۵ (هیئت عاشورائیان اصفهان)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۶ وزیر متوجه زن و مردی که گویا در بیابان زندگی می کردند شد که هر دو ناله می کر
وزیر خود را به دربار رساند و یک راست به سمت سالن قصر اژیدهاک رفت. دربان در افسار اسب را به دست گرفت و وزیر سریع از اسب پایین آمد و خود را به سالن رساند. اژیدهاک هراسان قدم بر می داشت و تا نگهبان ورود وزیر را اطلاع داد به سمت تختش رفت و به آن تکیه زد و چشمش به در بود و زمانی که وزیر با کودک در آغوشش جلو آمد گفت: چه شده وزیر، این پسر مانداناست... وزیر نگاهی به اطراف کرد، جز او و اژیدهاک کسی آنجا نبود، انگار پادشاه مخصوصا این سالن را خلوت کرده بود. وزیر نزدیک تخت شد و همانطور که روی جسد کودک را باز می کرد گفت: این هم دستور شماست که اجرا شد. اژیدهاک نیم نگاهی به کودک مرده کرد و گفت: رویش را ببند و بلند صدا زد: آهای نگهبان! به ماندانا بگویید بدینجا بیاید. دقایقی بعد قاصدی از سمت ماندانا آمد، قابله بود که گفت: قربان ماندانا پس از به دنیا آوردن کودک به حالت بیهوشی ست، یعنی تنش آنقدر در اثر سفر رنجور شده بود که اینک شرایط آمدن را ندارد. اژیدهاک سری تکان داد و گفت: به هیات دولت برسانید تا مراسم در خوری برای نواده ی پادشاه بگیرند که گلی از این دنیا نچید و هنوز یک روز از به دنیا آمدنش نمی گذشت که دیده از جهان فرو بست و اگر حال ماندانا خوب نیست، فعلا مرگ کودک را از او پنهان دارید و زمانی که بهتر شد او را در جریان بگذارید. قابله ناباورانه به کودک بی جان و روی پوشیده در آغوش وزیر چشم دوخته بود و با لکنت گفت: خ...خ...خاک بر سرمن، بچه حالش خوب بود، چه شد؟! چگونه مادرش را از این داغ آگاه کنم... اژیدهاک با تحکم گفت: عمرش به دنیا نبوده، ماندانا هنوز جوان است و مطمئنا صاحب فرزندان زیادی خواهد شد، حالا کمتر سخن بگو و از اینجا برو بدین ترتیب پسر چوپان به جای نوه ی اژیدهاک به خاک سپرده شد و ماندانا از داغ این درد روز به روز رنجورتر می شد، غافل از اینکه پسرش در خانه ی چوپان قد می کشد. اما خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند و آنچه که خدا تقدیر کرده است باید به وقوع بپیوندد سالها مثل برق و باد گذشت و نواده ی اژیدهاک که کسی جز کورش نبود به سن نوجوانی رسید و روزی از روزها... ادامه دارد.. @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۷ دکتر روی مبل نشست و گلجان هم روبه رویش و با نگرانی به دکتر چشم دوخته بود. دکتر ن
هواپیما توی آسمان اوج گرفته بود، گلجان نگاهی به زمین و ادم های زیر پایش که هر لحظه کوچکتر و کوچکتر می شدند کرد و نگاهی هم به دکتر منوچهری که امیر ارسلان را در آغوش گرفته بود و خود را با او سرگرم می کرد. اتفاقات یکی پس از دیگری آنقدر تند تند افتاده بود که گلجان یک لحظه فراغت برای فکر کردن به آنها نداشت. وجودش سرشار از هیجان بود، از اولین سفر هوایی که می رفت از کشوری که ترک می کرد و از اینکه قرار بود به کشوری غریب که حتی زبانشان را نمی فهمد برود و از همه بیشتر ازدواج هل هلکی اما زیبا و دلنشینی که داشت. ازدواج با دکتر منوچهری بر خلاف ازدواج اولش که از سر اجبار بود، این یکی از روی عشق بود، گرچه کسی از بیرون نگاه می کرد گمان می کرد که ازدواج اجباری داشته، اما اینطور نبود، دکتر منوچهری تمام قلب گلجان را غارت کرده بود و همانطور که او گلجان را عاشقانه دوست داشت گلجان هم دقیقا همین حس را به او داشت و اصلا برایش مهم نبود که دکتر منوچهری بیست سال از او بزرگتر است، گرچه ظاهر دکتر کمتر از چهل سال نشان میداد. گلجان آرام حلقه ی دستش را لمس کرد و لبخندی روی لبهایش نشست و اصلا حواسش نبود که نگاه خیره ی منوچهر او را زیر نظر دارد. دکتر دستش را روی دست گلجان گذاشت و گفت: خوب خانم خوشگل بگو ببینم من تو را چی باید صدا کنم؟! اسم قبلیت گلجان یا اسمی که الان روی اوراق شناساییت هست(مهدیس) از گرمای دست منوچهر گرمایی در وجود گلجان پیچید و دوباره گونه های سفیدش گل انداخت، چون هنوز به این عادت نکرده بود که همسر دکتر هست و سرش را پایین انداخت و گفت: برای من فرقی نمیکنه، هر جور خودت دوست داری و هر اسمی که دوست داری صدا کن. دکتر دست گلجان را نوازش کرد و گفت: همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم اسمش را مهدیس بزارم، الانم خدا یه دختر خوشگل بهم داد که هم مادرمه، هم دخترمه، هم همسرمه، هم عشقمه... هر حرفی دکتر می زد عرق روی پیشانی گلجان می نشست، آخه این حجم از عشق به یکباره براش قابل باور نبود... دکتر ادامه داد: گلجان را فراموش کن، از این به بعد مهدیس هستی، می خوام تمام سختی هایی که در گذشته کشیدی هم فراموش کنی،چون می خوام زندگی ای برات بسازم که رنجی توش نباشه... گلجان آرام دست دیگه اش را روی دست دکتر گذاشت و دکتر سرش را به شانه ی گلجان نزدیک کرد و گفت: دوستت دارم...می خوام توی لندن تو مثل یک ملکه زندگی کنی... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماشالله به بصیرت و اقدام‌به‌موقع و اجرای زیباتون❤️ چه شعر و چه شور و چه شعوری😍
با عرض سلام و تسلیت ایام شهادت اربابمان سیدالشهدا علیه السلام و یاران وفادارش بزرگواران در ایام تاسوعا و عاشورا رمان های کانال بارگزاری نمیشد و ان شاالله اگر خدا توفیق دهد، داستان آنلاینی مناسب این ایام به نام(خبری از آسمان) برای شما ارائه خواهد شد. این داستان برگرفته از روایات اهل بیت علیهم السلام است. در عزاداری هایتان ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید با تشکر...........حسینی 🖤🖤🖤🖤🖤