#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۴ اژیدهاک از خبر بارداری ماندانا وحشت زده شده بود و نمی خواست کسی از این ترس آ
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۵
وزیر در راهروی منتهی به اتاق قدم های لرزان و بی هدف بر می داشت، کاملا مشخص بود مستاصل است، او چگونه می توانست کودکی بی گناه را بکشد، آنهم بچه ی ماندانا و کمبوجیه...
در همین افکار بود که صدای گریه ی کودک در راهرو پیچید، وزیر خود را به اتاق رساند و تقه ای به در زد و چون قبلا به قابله و دست اندرکاران خبر داده بود که امر اژیدهاک هست که بچه بلافاصله پس از تولد به قصر بزرگ منتقل شود، در باز شد و بچه ای که صورتش همچون قرص ماه می درخشید داخل پارچه ای سفید رنگ پیچیده بودند و به دست وزیر دادند، یعنی حکم اژیدهاک کاملا باید اجرا می شد و حتی لباس بر تن بچه هم نکردند.
وزیر بچه را در بغل گرفت و از قبل به سربازان سپرده بود که اطراف اقامتگاه ماندانا را خلوت کنند، کسی در اطراف نبود و وزیر سوار بر اسب شد و بچه را زیر پر قبایش طوری پنهان کرد که کسی متوجه او نشود و عجیب اینکه بچه هم سر و صدایی نمی داد، انگار می خواست کمال همکاری را با قاتل خود بکند.
وزیر از شهر خارج شد و به سرعت و بی محابا در دشت پیش می رفت اصلا برایش مهم نبود که به کدام طرف می رود، فقط می خواست مکان خلوتی پیدا کند.
بالاخره به تپه ای سر سبز رسید، افسار اسب را کشید و اسب ایستاد و وزیر با یک حرکت از اسب به زیر آمد.
بچه حرکتی نمی کرد، وزیر با خود فکر کرد نکند بچه مرده است، آرام او را بالا آورد و روپوش روی صورت بچه را کنار زد و یک لحظه نگاهش در چشمانی درشت و سیاه و گیرا گره خورد، انگار کودک با نگاهش به او می خندید.
کودک انگشت شصتش را به دهان برده بود و می مکید، وزیر با دیدن این صحنه دلش زیر و رو شد و همانطور که با انگشت صورت لطیف بچه را نوازش می کرد گفت: آخر چگونه من دست به گلوی تو بگذارم و تو را از نفس بیاندازم...من هر چقدر سنگدل هم باشم این کار از من ساخته نیست .
کودک لبخندی به وزیر زد و همزمان صدای نازکش بلند شد، انگار می خواست خودش را پیش او عزیز کند.
وزیر سردر گریبان در کار خود مانده بود، نه دلش می آمد بچه را بکشد و نه جرأت داشت که از فرمان اژیدهاک سرپیچی کند.
در همین حین که وزیر حیران و سرگردان بود، صدای ناله و گریه ای از پشت سرش شنید و روی به عقب گردانید که...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۴ دم دم های غروب بود، حال گلجان تقریبا خوب شده بود و اجازه اینکه در کنار امیر ارسل
#رنج_دنیا
#قسمت۲۵
دکتر با لحنی که میخواست گلجان را به آرامش دعوت کند گفت: هیچ اتفاقی نیافتاده، فکر بد نکن، فقط یک مشکل کوچک به وجود اومده که برطرف میشه، فقط باید..
گلجان که بی طاقت شده بود گفت: فقط چی؟! من دیگه طاقت رنج دیگه ای ندارم...کاش من به دنیا نمی یامدم
دکتر لبخند کم رنگی زد و گفت: چطور دلت میاد همچی حرفی بزنی، تو اگر نبودی، ستاره ای درخشان در این دنیا کم بود، ببین یک سری اتفاقاتی افتاده که اصلا صلاح نیست شما به خانه تان برگردید، یعنی فعلا باید احتیاط کرد.
گلجان که رنگش به زردی میزد گفت: یعنی چه؟! چی شده؟ کرامت را گرفتن؟ پدرم؟! برای چی گرفتن؟! بعدم من خونه ام نرم با این بچه مریض کجا دربه در بشم؟!
دکتر گفت: کسی را نگرفتن، به خودت مسلط باش جانم، شما روی تخم چشم من جا دارین از الان تا آخر دنیا قدمت روی دو تا دیده ی منوچهر منوچهری و من افتخار می کنم.
گلجان که کمی هول شده بود گفت: من دوست ندارم مزاحم کسی باشم،بعدم نگفتین برای چی من نباید برم خونه ام؟!
دکتر گفت: به نظر من رفتن کرامت و پدرتون به دهاتتون اشتباه بوده، آنها میرن دهات و بی خبر از اینکه قبل از شما مامورهای حکومتی در جستجوی شما میرن اونجا و انگار کدخدای دهتون را تطمیع میکنن که هر خبری از خانواده شما شد سریع به عرضشون برسونن.
داداش و پدر شما میرن روستا و گرفتار می شن و سراغ شما را می گیرن که هر دوتایی میگن شما بعد از فوت پسرتون دق می کنین و دور از جونتون میمیرین و اینطور خودشون را خلاص میکنن و میان سمت تهران، الان هم مطمئنا که کرامت و پدرتون زیر نظر گرفتن و حتما یه مدت خونتون تحت نظر هست پس باید یک جای امن باشین و از طرفی چون خونه من حکم مهره سوخته را داره و مدتها زیر نظر بوده، امن ترین جا برای شما همین خونه ماست و...
گلجان هنگ کرده بود، درک نمی کرد اینهمه بگیر و ببند فقط به خاطر اینه که یک شاه هرزه به هوس های سیری ناپذیرش برسه و کاش گلجان اینقدر زیبا نبود
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۵ وزیر در راهروی منتهی به اتاق قدم های لرزان و بی هدف بر می داشت، کاملا مشخص ب
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۶
وزیر متوجه زن و مردی که گویا در بیابان زندگی می کردند شد که هر دو ناله می کردند.
مرد همانطور که ناله می کرد،چاله ای قبر مانند و کوچک حفر می کرد و زن در حالیکه نشسته بود و فرزندی در آغوشش بود بر سر و سینه ی خود میزد.
وزیر جلو رفت و رو به مرد گفت: شما کیستید و اینجا چه می کنید؟!
مرد نگاهی به وزیر کرد چون از لباسش پیدا بود از درباریان است فوری با آستین اشک هایش را پاک کرد و همانطور که بیل را به کناری می انداخت گفت: قربان! من چوپانی بیش نیستم و این زن هم عیال من است، خداوند کودکی به ما عنایت کرد، پسری که چراغ خانه مان بود و هنوز شیرینی داشتنش را نچشیده بودیم که تب کرد و مرد و الان آمده ایم برای او قبری کوچک حفر کنیم و او را به خاک سپاریم.
در این هنگام صدای گریه ی پسر ماندانا که در آغوش وزیر بود بلند شد.
وزیر که فکری مثل جرقه از ذهنش گذشت، نوزاد را به طرف زن چوپان داد وگفت: ای زن! این کودک گرسنه است و در جستجوی شیر است، کسی را هم در این دنیا ندارد، من او را به شما می سپارم و شما گمان کنید که فرزند خودتان است و از این راز با کسی سخن نگویید.
زن که باور نمی کرد به وزیر چشم دوخته بود و پلک نمی زد که گریه کودک بلند تر شد
چوپان جسد بی جان کودکش را از آغوش زن گرفت و با اشاره به وزیر گفت: کودک را بستان و به او شیر بده، همانا در تقدیر این کودک ما بودیم و در تقدیر ما نیز کودکی بوده است.
زن کودک را گرفت و شروع به شیردادن کرد، چوپان می خواست جسد کودک خود را در قبر بگذارد که وزیر مانع شد، جسد کودک را گرفت وگفت: این کودک به جای آن کودک، قول می دهم در جایی که بسیار بلند مرتبه است دفن شود و سپس دست به جیب قبایش برد و کیسه ای از زر ناب بیرون آورد و به چوپان داد و گفت: این هم برای گذران زندگی خرج کند و این کودک را چون فرزند خویش بزرگ کن و باز هم می گویم از این راز چیزی به کسی نگویی...
چوپان دستی روی چشم نهاد وبا همسرش خوشحال به طرف خانه ی خود حرکت کردند و وزیر هم بر اسب جست و خوشحال بود که دستش به خون کودکی بی گناه آلوده نشد و هم کودک را نجات داد و هم خود را...
کودک مرده را در آغوش گرفت و با شتاب به سمت شهر و قصر حرکت کرد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۵ دکتر با لحنی که میخواست گلجان را به آرامش دعوت کند گفت: هیچ اتفاقی نیافتاده، فکر
#رنج_دنیا
#قسمت۲۶
عصر روز دوم گلجان و امیر ارسلان، مخفیانه و با احتیاط از بیمارستان به خانه ی دکتر منوچهری منتقل شدند.
گلجان فکر می کرد که این مخفی شدن و دوری از پدر و برادرش خیلی زود تمام می شود اما بازی روزگار چیز دیگری برای گلجان به ارمغان داشت و شاید مصلحت زندگی گلجان در همین بود.
نزدیک بیست روز از مستقر شدن گلجان در خانه ی دکتر می گذشت، امیر ارسلان حالش کاملا خوب شده بود و دکتر منوچهری اکثرا در خانه نبود و در بیمارستان و مطب به سر می برد اما در این بیست روز معنای واقعی زندگی را حس کرده بود و وقتی وارد خانه می شد و بوی غذاهای خوشمزه به مشامش می رسید و صدای کودک در فضای خانه می پیچید و زن زیبایی مثل گلجان به استقبالش می آمد، روحی دیگر در جانش پیچیده بود و در دل دعا می کرد کاش این زندگی همیشه همین گونه بماند
و البته محبت زیادی به گلجان و پسرش می کرد و محال بود دست خالی به خانه بیاید و گلجان حسابی شرمنده ی دکتر شده بود.
کرامت چند باری با او تماس گرفته بود و هر بار با احتیاط بیشتر و صحبت کمتر تماس به پایان می رسید.
گلجان می دانست پدر و برادرش سلامت هستند و همین برای او کافی بود.
نزدیک غروب بود، گلجان زیر قابلمه ی غذا را خاموش کرد و به سمت امیر ارسلان رفت، نگاهش به ساعت کشیده شد، هنوز دو ساعت تا آمدن دکتر باقی مانده بود.
گلجان هم به دکتر و وجود و محبت هایش عادت کرده بود و وقتی دکتر نبود انگار ساعت خانه دیرتر از همیشه می گذشت.
گلجان امیر ارسلان را در آغوش گرفت و پاهایش را دراز کرد و می خواست بچه را روی پاهایش تکان تکان دهد که صدای چرخش کلید در قفل خانه را شنید.
تعجب کرد، دکتر زودتر از همیشه به خانه آمده بود و این بی دلیل نمی توانست باشد، خصوصا رفتارهای این چند روزه ی دکتر به طور محسوسی تغییر کرده بود و گلجان درک می کرد که دکتر ذهنش مشغول چیزی ست و شاید ...
در باز شد، گلجان امیر ارسلان را در آغوش گرفت و از جا بلند شد و همانطور که لباس بلند و روسری سرش را مرتب می کرد، لبخندی روی لبهایش نشست و جلو رفت و سلام کرد.
دکتر همانطور که خیره در چشمان زیبا و معصوم گلجان بود دستی به گونه ی امیر ارسلان کشید و گفت: سلام بر خانواده ی کوچک من...
دل گلجان از شنیدن این حرف که اولین بار بود میشنید لرزید و سرش را پایین انداخت
دکتر همانطور که به طرف مبل روبه رو می رفت گفت: می دانم که تعجب کردی بیا اینجا بنشین یک سری اتفاقاتی افتاده که باید بدانی، من تمام تلاشم را کردم که کارها را روبه راه کنم و بعد خبرش را به شما بدم تا دچار استرس نشین...
دوباره قلب گلجان به تپش افتاد، یعنی باز چی شده؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۶ عصر روز دوم گلجان و امیر ارسلان، مخفیانه و با احتیاط از بیمارستان به خانه ی دکتر
#رنج_دنیا
#قسمت۲۷
دکتر روی مبل نشست و گلجان هم روبه رویش و با نگرانی به دکتر چشم دوخته بود.
دکتر نگاهی به امیر ارسلان که روی بغل گلجان آرام گرفته بود کرد و گفت: اونجوری که به من گفتن، یکی از هم ولایتی های شما برای خود عزیزی رد کرامت را میزنه و سر از محله شما درمیاره و درباره شما پرس و جو می کنه و متوجه میشن که علی رغم حرفهای کرامت و پدرتون، شما زنده هستین و این خبر هم به گوش اونایی که نباید برسه میرسه و الان در به در دنبال شما هستن، فقط شانس آوردین اون همسایه ای که شما را آورده بود بیمارستان یا ازش نپرسیدن یا اینکه چیزی نگفته، هنوز سمت بیمارستان نیومدن.
گلجان نفس بلندی کشید و گفت: الان تکلیف چیه؟! من باید از اینجا برم؟ کجا برم باز؟
دکتر سری تکان داد و گفت: تو همه چیز را بسپار به من، آیا به من اطمینان داری؟!
گلجان تند تند سرش را تکان داد و گفت: من بیشتر از چشمهام به شما اطمینان دارم.
دکتر گفت: پس ببین من چه فکری کردم، به داداش و پدرت هم گفتم و اونا هم موافقت کردن و فقط مونده خودت ...
گلجان با حالت سوالی به دهان دکتر چشم دوخته بود، لحن دکتر آرام تر و با احتیاط تر شده بود، انگار می خواست چیزی را بگه که رویش نمیشد و بعد از چند لحظه سکوت گفت: بهترین راه اینه که شما از ایران خارج بشین، چند سال که اینجا نباشین همه چی درست میشه و اصلا فراموش میشه، البته اونطوری که از اوضاع سیاسی مملکت برمیاد، شاید این شاه هم به زودی جایگزین بشن، چون مردم از ظلم و ستمش به تنگ اومدن و شاید یه انقلاب رخ بده..
گلجان با لحنی لرزان گفت: خارج از کشور؟! آخه با یک بچه کوچک ؟! بدون پشتوانه؟! من تنها نمی تونم...
دکتر لبخندی زد و گفت: هنوز حرفم تموم نشده، تو نباید تنها بری، من و تو و امیر ارسلان با هم میریم، من اوراق هویتی هم برای شما و پسر گلمون گرفتم فقط مونده یه کار...
گلجان گفت: چه کاری؟!
دکتر سرش را پایین انداخت وگفت: اگر شما رضایت داشته باشین قبل از رفتن، همینجا، من و شما به عقد هم دربیایم و...
گلجان با شنیدن این حرف خون به چهره اش دوید و گونه هاش گل انداخت و با دستپاچگی از جا بلند شد و همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت: من برم غذام نسوزه...
دکتر لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که به قامت گلجان خیره شده بود گفت: چقدر با حجب و حیا و زیبا، امیدوارم هر تصمیمی می گیری از عمق قلبت باشه، مثل من...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
دکتر مصطفیخوشچشمVID_20260406_233539_039_۰۶۰۴۲۰۲۶.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
برشی از گفتگوی دکتر خوش چشم با برنامه قرارگاه جنگ
🔺فتنه بعدی چیست؟؟
(دغدغه ی امام خامنه ای شهید،از فتنه ی مسئولین)
#خطای_محاسباتی_مسئولان
خرداد ماه ۱۴۰۵
#دکتر_خوش_چشم
👉 @CH1405 سخنرانیخوش چشم ۳۰ خرداد.mp3
زمان:
حجم:
38.6M
#علی_الاصول #مذاکره
🎙سخرانی مهم دکتر خوش چشم در خصوص صحبت های آقای نبویان و نقض تفاهم نامه و آینده مذاکرات
🗓۳۰ خرداد ۱۴۰۵
(هیئت عاشورائیان اصفهان)
#دکتر_خوش_چشم