#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۶ عصر روز دوم گلجان و امیر ارسلان، مخفیانه و با احتیاط از بیمارستان به خانه ی دکتر
#رنج_دنیا
#قسمت۲۷
دکتر روی مبل نشست و گلجان هم روبه رویش و با نگرانی به دکتر چشم دوخته بود.
دکتر نگاهی به امیر ارسلان که روی بغل گلجان آرام گرفته بود کرد و گفت: اونجوری که به من گفتن، یکی از هم ولایتی های شما برای خود عزیزی رد کرامت را میزنه و سر از محله شما درمیاره و درباره شما پرس و جو می کنه و متوجه میشن که علی رغم حرفهای کرامت و پدرتون، شما زنده هستین و این خبر هم به گوش اونایی که نباید برسه میرسه و الان در به در دنبال شما هستن، فقط شانس آوردین اون همسایه ای که شما را آورده بود بیمارستان یا ازش نپرسیدن یا اینکه چیزی نگفته، هنوز سمت بیمارستان نیومدن.
گلجان نفس بلندی کشید و گفت: الان تکلیف چیه؟! من باید از اینجا برم؟ کجا برم باز؟
دکتر سری تکان داد و گفت: تو همه چیز را بسپار به من، آیا به من اطمینان داری؟!
گلجان تند تند سرش را تکان داد و گفت: من بیشتر از چشمهام به شما اطمینان دارم.
دکتر گفت: پس ببین من چه فکری کردم، به داداش و پدرت هم گفتم و اونا هم موافقت کردن و فقط مونده خودت ...
گلجان با حالت سوالی به دهان دکتر چشم دوخته بود، لحن دکتر آرام تر و با احتیاط تر شده بود، انگار می خواست چیزی را بگه که رویش نمیشد و بعد از چند لحظه سکوت گفت: بهترین راه اینه که شما از ایران خارج بشین، چند سال که اینجا نباشین همه چی درست میشه و اصلا فراموش میشه، البته اونطوری که از اوضاع سیاسی مملکت برمیاد، شاید این شاه هم به زودی جایگزین بشن، چون مردم از ظلم و ستمش به تنگ اومدن و شاید یه انقلاب رخ بده..
گلجان با لحنی لرزان گفت: خارج از کشور؟! آخه با یک بچه کوچک ؟! بدون پشتوانه؟! من تنها نمی تونم...
دکتر لبخندی زد و گفت: هنوز حرفم تموم نشده، تو نباید تنها بری، من و تو و امیر ارسلان با هم میریم، من اوراق هویتی هم برای شما و پسر گلمون گرفتم فقط مونده یه کار...
گلجان گفت: چه کاری؟!
دکتر سرش را پایین انداخت وگفت: اگر شما رضایت داشته باشین قبل از رفتن، همینجا، من و شما به عقد هم دربیایم و...
گلجان با شنیدن این حرف خون به چهره اش دوید و گونه هاش گل انداخت و با دستپاچگی از جا بلند شد و همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت: من برم غذام نسوزه...
دکتر لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که به قامت گلجان خیره شده بود گفت: چقدر با حجب و حیا و زیبا، امیدوارم هر تصمیمی می گیری از عمق قلبت باشه، مثل من...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
دکتر مصطفیخوشچشمVID_20260406_233539_039_۰۶۰۴۲۰۲۶.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
برشی از گفتگوی دکتر خوش چشم با برنامه قرارگاه جنگ
🔺فتنه بعدی چیست؟؟
(دغدغه ی امام خامنه ای شهید،از فتنه ی مسئولین)
#خطای_محاسباتی_مسئولان
خرداد ماه ۱۴۰۵
#دکتر_خوش_چشم
👉 @CH1405 سخنرانیخوش چشم ۳۰ خرداد.mp3
زمان:
حجم:
38.6M
#علی_الاصول #مذاکره
🎙سخرانی مهم دکتر خوش چشم در خصوص صحبت های آقای نبویان و نقض تفاهم نامه و آینده مذاکرات
🗓۳۰ خرداد ۱۴۰۵
(هیئت عاشورائیان اصفهان)
#دکتر_خوش_چشم
👉 @CH1405 سخنرانیCopy of خوش چشم do.mp3
زمان:
حجم:
50.1M
#امام_حسین علیهالسلام
#علی_الاصول
🎙گفتگو با:
دکتر سید مصطفی خوش چشم
🎥 برنامه قرارگاه جنگ
🗓یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
📎 مناظره ای که جناب دکتر خوش چشم در این گفتگو به آن اشاره کردند
#دکتر_خوش_چشم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۶ وزیر متوجه زن و مردی که گویا در بیابان زندگی می کردند شد که هر دو ناله می کر
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۷
وزیر خود را به دربار رساند و یک راست به سمت سالن قصر اژیدهاک رفت.
دربان در افسار اسب را به دست گرفت و وزیر سریع از اسب پایین آمد و خود را به سالن رساند.
اژیدهاک هراسان قدم بر می داشت و تا نگهبان ورود وزیر را اطلاع داد به سمت تختش رفت و به آن تکیه زد و چشمش به در بود و زمانی که وزیر با کودک در آغوشش جلو آمد گفت: چه شده وزیر، این پسر مانداناست...
وزیر نگاهی به اطراف کرد، جز او و اژیدهاک کسی آنجا نبود، انگار پادشاه مخصوصا این سالن را خلوت کرده بود.
وزیر نزدیک تخت شد و همانطور که روی جسد کودک را باز می کرد گفت: این هم دستور شماست که اجرا شد.
اژیدهاک نیم نگاهی به کودک مرده کرد و گفت: رویش را ببند و بلند صدا زد: آهای نگهبان! به ماندانا بگویید بدینجا بیاید.
دقایقی بعد قاصدی از سمت ماندانا آمد، قابله بود که گفت: قربان ماندانا پس از به دنیا آوردن کودک به حالت بیهوشی ست، یعنی تنش آنقدر در اثر سفر رنجور شده بود که اینک شرایط آمدن را ندارد.
اژیدهاک سری تکان داد و گفت: به هیات دولت برسانید تا مراسم در خوری برای نواده ی پادشاه بگیرند که گلی از این دنیا نچید و هنوز یک روز از به دنیا آمدنش نمی گذشت که دیده از جهان فرو بست و اگر حال ماندانا خوب نیست، فعلا مرگ کودک را از او پنهان دارید و زمانی که بهتر شد او را در جریان بگذارید.
قابله ناباورانه به کودک بی جان و روی پوشیده در آغوش وزیر چشم دوخته بود و با لکنت گفت: خ...خ...خاک بر سرمن، بچه حالش خوب بود، چه شد؟! چگونه مادرش را از این داغ آگاه کنم...
اژیدهاک با تحکم گفت: عمرش به دنیا نبوده، ماندانا هنوز جوان است و مطمئنا صاحب فرزندان زیادی خواهد شد، حالا کمتر سخن بگو و از اینجا برو
بدین ترتیب پسر چوپان به جای نوه ی اژیدهاک به خاک سپرده شد و ماندانا از داغ این درد روز به روز رنجورتر می شد، غافل از اینکه پسرش در خانه ی چوپان قد می کشد.
اما خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند و آنچه که خدا تقدیر کرده است باید به وقوع بپیوندد
سالها مثل برق و باد گذشت و نواده ی اژیدهاک که کسی جز کورش نبود به سن نوجوانی رسید و روزی از روزها...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۷ دکتر روی مبل نشست و گلجان هم روبه رویش و با نگرانی به دکتر چشم دوخته بود. دکتر ن
#رنج_دنیا
#قسمت۲۸
هواپیما توی آسمان اوج گرفته بود، گلجان نگاهی به زمین و ادم های زیر پایش که هر لحظه کوچکتر و کوچکتر می شدند کرد و نگاهی هم به دکتر منوچهری که امیر ارسلان را در آغوش گرفته بود و خود را با او سرگرم می کرد.
اتفاقات یکی پس از دیگری آنقدر تند تند افتاده بود که گلجان یک لحظه فراغت برای فکر کردن به آنها نداشت.
وجودش سرشار از هیجان بود، از اولین سفر هوایی که می رفت از کشوری که ترک می کرد و از اینکه قرار بود به کشوری غریب که حتی زبانشان را نمی فهمد برود و از همه بیشتر ازدواج هل هلکی اما زیبا و دلنشینی که داشت.
ازدواج با دکتر منوچهری بر خلاف ازدواج اولش که از سر اجبار بود، این یکی از روی عشق بود، گرچه کسی از بیرون نگاه می کرد گمان می کرد که ازدواج اجباری داشته، اما اینطور نبود، دکتر منوچهری تمام قلب گلجان را غارت کرده بود و همانطور که او گلجان را عاشقانه دوست داشت گلجان هم دقیقا همین حس را به او داشت و اصلا برایش مهم نبود که دکتر منوچهری بیست سال از او بزرگتر است، گرچه ظاهر دکتر کمتر از چهل سال نشان میداد.
گلجان آرام حلقه ی دستش را لمس کرد و لبخندی روی لبهایش نشست و اصلا حواسش نبود که نگاه خیره ی منوچهر او را زیر نظر دارد.
دکتر دستش را روی دست گلجان گذاشت و گفت: خوب خانم خوشگل بگو ببینم من تو را چی باید صدا کنم؟! اسم قبلیت گلجان یا اسمی که الان روی اوراق شناساییت هست(مهدیس)
از گرمای دست منوچهر گرمایی در وجود گلجان پیچید و دوباره گونه های سفیدش گل انداخت، چون هنوز به این عادت نکرده بود که همسر دکتر هست و سرش را پایین انداخت و گفت: برای من فرقی نمیکنه، هر جور خودت دوست داری و هر اسمی که دوست داری صدا کن.
دکتر دست گلجان را نوازش کرد و گفت: همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم اسمش را مهدیس بزارم، الانم خدا یه دختر خوشگل بهم داد که هم مادرمه، هم دخترمه، هم همسرمه، هم عشقمه...
هر حرفی دکتر می زد عرق روی پیشانی گلجان می نشست، آخه این حجم از عشق به یکباره براش قابل باور نبود...
دکتر ادامه داد: گلجان را فراموش کن، از این به بعد مهدیس هستی، می خوام تمام سختی هایی که در گذشته کشیدی هم فراموش کنی،چون می خوام زندگی ای برات بسازم که رنجی توش نباشه...
گلجان آرام دست دیگه اش را روی دست دکتر گذاشت و دکتر سرش را به شانه ی گلجان نزدیک کرد و گفت: دوستت دارم...می خوام توی لندن تو مثل یک ملکه زندگی کنی...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماشالله به بصیرت و اقدامبهموقع و اجرای زیباتون❤️
چه شعر و چه شور و چه شعوری😍
با عرض سلام و تسلیت ایام شهادت اربابمان سیدالشهدا علیه السلام و یاران وفادارش
بزرگواران در ایام تاسوعا و عاشورا رمان های کانال بارگزاری نمیشد و ان شاالله اگر خدا توفیق دهد، داستان آنلاینی مناسب این ایام به نام(خبری از آسمان) برای شما ارائه خواهد شد.
این داستان برگرفته از روایات اهل بیت علیهم السلام است.
در عزاداری هایتان ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید
با تشکر...........حسینی
🖤🖤🖤🖤🖤
#خبری_از_آسمان
#قسمت۱
به نام خدا
«این طالب بدم المقتول بکربلا...
کجاست آنکه طلب کند انتقام خون های کربلا را...
کجاست نواده ی حسین علیه السلام تا مرهمی شود بر دلهای شیعیان که از صدر اسلام تا اینک آتش گرفته و بر پاره های جگر رسول الله خون می بارند... و او خواهد آمد....صدای قدم هایش را می شنویم و آرزو می کنیم که جمال دل آرایش را ببینیم»
جبرئیل امین از آن بالا بر زمین نظر افکند، شب بود و سیاهی بر زمین فرو افتاده بود، در دشت نینوا هیاهویی پنهانی به گوش می رسید.
حسین بود که در خیمه اش نشسته بود و یارانش دور او جمع شده بودند و حسین می خواست به یارانش بگوید که بیعتم را از شما برداشتم، همانا فردا روزیست به مانند روز رستاخیز...
جبرئیل از دیدن این صحنه اشکش روان شد و نگاهی به آسمان کرد، آری در ملکوت اعلی انگار همه حال جبرئیل را داشتند، حالا دقایق پیش می رفت تا به آن واقعه ی تاریخی برسد، همانجا که عشق خدا به حسین و عشق حسین به خدا بر تمام عالمیان عیان شد...
جبرئیل آرزو می کرد کاش ثانیه ها بایستد...کاش نشود آنچه که می باید بشود...کاش...
نگاه جبرئیل به سمت آدم ابوالبشر کشیده شد، چهره ی محزون حضرت آدم او را به یاد اولین عزادرای بر حسین در روی زمین می انداخت... حتما حضرت آدم هم به همان می اندیشید، آری همان روز...همان روزی که خداوند مقدر کرده بود که توبه ی آدم پذیرفته شود.
جبرئیل مأمور بود بر زمین نزول کند و آدم را از غم برهاند و مژده ی بخشش بدهد، اما چگونه؟!
جبرئیل فرود آمد و در کنار آدم قرار گرفت، به او سلام داد و هر دو به عرش خدا نظر افکندند، کلماتی مقدس بر عرش خدا می درخشید.
جبرئیل نگاه مهربانش را به چهره ی پر از نور آدم دوخت و فرمود: هر چه می گویم تکرار کن و ندا داد: یا حمید به حق محمد، یا عالی به حق علی، یافاطر بحق فاطمه، یامحسن به حق حسن و یا قدیم الاحسان بحق حسین علیه السلام...
حضرت آدم تکرار کرد و ناگهان به کلمه ی پنجم که رسید ناخوداگاه اشکش جاری شد رو به جبرییل فرمود: برادرم جبرئیل! این چه حالیست که من دارم؟! این چه غم سنگینی ست که بر دلم نشسته؟! چرا اشک چشمانم بر گونه هایم جاری شده...بگو مرا چه می شود.
جبرئیل بغض گلویش را فرو خورد و فرمود: این غم حسین است که نه تنها بر دل تو که بر تمام هستی از عرش تا فرش سنگینی می کند و هیچ آزادمردی نیست که در این غم گریان نباشد، بدان که حسین ع فرزندی از فرزندان توست، او را در دشتی غریب کش در کنار دو نهر آب در حالیکه لبهایش از شدت عطش ترک برداشته، مانند گوسفندی زنده زنده ذبح می کنند...
جبرئیل به اینجای حرفش که رسید طاقت از کف داد و بغض فرو خورده اش را شکست و های های گریه می کرد.
قلب حضرت آدم به هم فشرده شد و همانطور که ناله می کرد گفت: من توان شنیدن ندارم...اما جبرییل مأمور بود باید می گفت، او از حسین و یارانش گفت، از علی اکبر جوانش گفت، از علی اصغر شش ماهه اش گفت...از عباس گفت و از آل طه...از اسارت گفت و از زینب...از رقیه گفت و از رباب....حال حضرت آدم دگرگون شد، حالا در صحرای تفتیده می دوید و بر سرو سینه میزد و حسین حسین می کرد، جبرئیل هم طاقت از کف داده بود او هم دلش یک دل سیر عزاداری می خواست پس با آدم همراه شد...هر دو بر سر و سینه میزدند و نوحه و روضه می خواندند و کائنات نیز بر این غم گریه می کردند...انگار زمین در همان ابتدای آفرینشش می بایست حسینیه شود برای عزای ذبیح الله...
آدم آنقدر گریه کرد که از هوش برفت و جبرئیل مژده ی پذیرش توبه اش را به اوداد و فرمود: همانا گریه ی بر حسین ع راز پذیرش توبه ات بود و این راه برای فرزندانت نیز چنین است و اگر کسی خواهان بازگشت و استغفار است باید حسین ع را واسطه کند، آخر خداوند روی حسینش حساس است...
جبرئیل نگاهش به آدم بود و زیر لب گفت: فردا همان که برایت بازگوکردم و تو از شنیدنش بی خود گشتی، با چشم خود خواهی دید و وای بر زمینیان که این ظلم را می بینند و سکوت کنند...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤