eitaa logo
با شمیم تا شفق
257 دنبال‌کننده
454 عکس
60 ویدیو
5 فایل
شکوفه سادات مرجانی بجستانی هستم ش.میم شفق یعنی سرخی شام و بامداد یعنی بعد از تاریکی روشنی است یعنی فلق یعنی امیدواری یک مادرِ کتاب‌دوستِ گل‌پرورِ فیلم‌بین که مبتلاست به نوشتن @shokoofe_sadat_marjani https://zil.ink/shokoofe.sadat.marjani
مشاهده در ایتا
دانلود
. به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست نمی دانم چند نفر از ما قرار است از آل جلال برسیم به جلال آل احمد و روح جلال را در گور نلرزانیم. نمی دانم چند نفر از ما قرار است در مسیر کلمه باقی بمانیم و رشد کنیم. نمی دانم چند نفر از ما قرار است قلمی تاثیر گذار داشته باشیم و باری برداریم نه اینکه سر بار باشیم. نمی دانم چند نفر از ما قدر این نعمت را می دانیم و از آن بهره می‌بریم. نمی دانم چند نفر از این جمع باز همدیگر را خواهند دید و باهم در ارتباط خواهند بود. اما خوب می دانم آن چیزی که من در این چند روز با آن مواجه شدم یک تجربه‌ی بی‌بدیل بود که دوستش داشتم. یکی از اساتید داستان نویسی می‌گفت: اگر می‌خواهید یک داستان خوب بنویسید نباید به شخصیت های داستانتان رحم کنید فکر نکنید اگر به شخصیت داستان رحم کردید در حقش لطف کرده‌اید گره پشت گره، کشمکش پشت کشمکش برایش رقم بزنید. این را که شنیدم تازه انگار بیدار شدم. سرم را بلند کردم.به آسمان نگاه کردم و به خدا گفتم: خدایا تو خالق هر چیزی هستی و بهترین نویسنده‌ای که می تواند قصه‌ی من و تمام مخلوقات را بنویسد حالا بهتر می دانم گره‌ای هم اگر باشد همه از لطف توست. بابت تمام آنچه به من ارزانی داشته و بابت تمام آنچه از من ستانده‌ای از تو ممنونم و شکر گزارت دوستت دارم خدایی که از هر چیز به من مهربان‌تری
روز سوم. دوره آموزش داستان نویسی آل جلال. پایان ساعت دوم. مدرس:خسرو باباخانی. طرح درس: دیالوگ نویسی. خانم فردی(از مسئولین اجرایی دوره) : استاد ناهار هستید دیگه؟ استاد : نه، ماه طاووس منتظرمه. دیالوگ یعنی کوتاه، رسا، با اطلاعات پنهان و ارزشمند که در ذهن ماندگار می شود یعنی کم گوی و گزیده گوی چون دُر یعنی نگفته انگار هزار حرف گفته‌ای
. جلسه چهارم نویسندگی خلاق بود قرار بود بیست نفر از اطرافیان،عزیزان و دوستانمان را انتخاب کنیم و آن‌ها را به بو، طعم، مزه، موسیقی، حال‌وهوا یا غذایی نسبت دهیم یکی از آن‌ها که انتخابش کردم تو بودی چه کسی می‌تواند عزیزتر و نزدیک‌تر از تو که پاره‌ی تنی و سنجاق شده به قلبم باشد خوب یادم هست یک صبح زمستانی کنار بخاری نشسته بودم و برگه‌ها و دفتر و کتاب‌هایم روی فرش غش کرده بودند.تو روی پای گواره شده‌ی من، بعد از تلاش‌های بی‌وقفه خوابیده بودی.خوابیدن تو مصادف است با شروع کارهای همیشه ناتمام من. شروع دقایق باارزشی که من و قلمم کمی خلوت می‌کنیم. پرده را کنار زده بودم تا گل‌ها که بیدار شدند آماده‌ی حمام آفتاب شوند اما خورشید هنوز آفتاب ملایم و خسته‌ای بود که تازه چشم‌هایش را باز کرده بود و داشت خمیازه می کشید. نگاهت کردم.به تمام اجزای صورتت زل زدم. سر تا پای کوچکت را با عشق از نظر گذراندم.تو شبیه چه چیزی هستی؟! این سوالی بود که از خودم پرسیدم. سرم را به مبل پشت سرم تکیه دادم چشم‌هایم را بستم.تو شبیه شیر پرچرب گرمی هستی که یک قاشق عسل در دلش بازی می کند و سَر صبح سرد زمستانی آدم سرما زده‌ای چون من را دل‌گرم می‌کنی تو آرام،شیرین، لطیف،گرمابخش و دل‌چسبی برای روزهای من حورا سادات خانم،دخترعزیز،زیبا و خنده‌روی من مینیاتوری جانِ ظریف و دلبرم خوش قدمِ خوش روزی امیدبخش خانه‌ی ما زادروزت؛ تولدت مبارک ما تکه ی باارزش وجود من، الهی خوشبخت و عاقبت به خیر بشی یادت نره مامان عاشقته اردی‌بهشتی بهاری من پی نوشت : *خانواده ارزش این و داره که تولد آدم چند روز این طرف و آن طرف شود، خانواده ارزش خیلی چیزها رو داره *تولد گرفتن یکی از اتفاقاتی که توی خونه‌ی ما خیلی ارزشمنده و فراموش نمیشه اما همین قدر ساده *معرفی می کنم بنده بنیان گذار تولدهای غافلگیر کننده و بدون کادو هستم.دوستان در جریانند
با شمیم تا شفق
✍ با نویسندگی، زندگی کن! 🔻 آغاز ثبت‌نام نویسندگی خلاق 🆔 http://B2n.ir/f49884 #بانویسندگی_زندگی_کن
. پارسال کنار بخاری تصمیم گرفتم نویسندگی خلاق و شرکت کنم و الان یک سال که من با این صدا زندگی می‌کنم و یاد می‌گیرم یک سال که آدم‌ها اگر من و امین بدونن و برام حرف بزنن براشون قصه می‌گم یک سال که دنیا برای من یک شکل دیگه‌است نویسندگی نگاه من و به جهان تغییر داد بارها گفتم حتی اگر نمی‌خواهید نویسنده بشید نویسندگی خلاق و ثبت نام کنید و این تصمیم و با مبنا بگیرید با جایی که امن ،محترم،کاربلد و همراه هستن
. استادمون همیشه تاکید دارن زندگی هر کدومتون پر از تجربه زیسته‌های منحصر به فرد.کافیه دقت کنید.زاویه دیدتون‌و تغییر بدید. اون وقت خواهید دید چه حرف‌ها‌ و‌چه داستان‌هایی از دل معمولی‌ترین روزمرگی‌هاتون برای گفتن و‌نوشتن بیرون میاد.خودتون و زندگی‌تون و دست کم نگیرید. مینی سریال ده قسمتی خدمتکار یکی از همین داستان‌هاست یک فیلم درست و درمان، با یه ساختار خوب که شخصیت‌هایش واقعی هستند.هیچ‌کدامشان سیاه یا سفید مطلق نیستند و از دل زندگی بیرون آمدند پر از کشمکش، پر از یادگیری و پر از تلاش. فیلم در قالب توجه به خشونت‌های خانگی تصاویر بی نظیری از خیال، افسردگی،درخود ماندن،رها کردن،شرایط سخت یک زن و تلاش کردن برای رسیدن به هدف را نشان می‌دهد. الکس دختر جوانی است که مستعد نویسندگی است.او برای به سرپرستی گرفتن دخترش از شوهر دائم‌الخمرش باید مسیر پر پیچ و خمی را در پیش بگیرد که توالت تمیز کردن بخشی از آن است
. هفته آخر دوره حرفه‌ای از راه رسید. هم‌دوره‌ای‌هایم یکی‌یکی غزل‌ خداحافظی خواندند. من همین‌طور که به بخاری چسبیده بودم. نگاه کردم، خواندم، بغض کردم و رد شدم.انگار همین دیروز بود که عزمم را جزم کردم تا کلاس نویسندگی ثبت‌نام کنم. آن شب شبیه یک گنجشک باران‌خوردهِ مچاله بودم. باد و بوران و سرما امانم نمی‌دادند تا کمی آرامش و گرما حس کنم. رنج‌ها و غم‌ها با چوب و‌چماغ درمار از روزگارم درآورده بودند. تنم زخمی‌ و‌رنجور بود. مسیر تاریک و من تنها بودم که چراغ روشن یک خانه نظرم را جلب کرد. حس کردم به خانه پیرزن مهربان قصه‌‌ها رسیده‌ام. آنکه همه را پناه می‌داد. در باز شد و من‌ لرزان و ترسان وارد شدم. صاحب‌ِخانه مهربان، محترم و مودب بود. کنار شومینه نشست. عینکش را جابه‌جا کرد و گفت:«قصه داستان‌ها رو شنیدی؟» سر تکان دادم.‌ مگر داستان‌ها هم قصه داشتند؟! لبخند زد و کتابش را روی پایش گذاشت. گوش‌هایم را تیز کردم تا سر از قصه داستان‌ها در بیاورم. صاحب‌خانه قصه گفت و من شنیدم، یاد گرفتم، رشد کردم، نگاهم به رنج‌ها و زندگی تغییر کرد. این شد که نویسنده شدم. حالا بیشتر از یک سال است که در مبنا ماندگارم. زمستان دارد می‌رود و بهار پشت در است. صاحب‌خانه در را گشوده است. باران تند‌تر از قبل می‌زند. رنج‌ها بیشتر شده‌اند. اما این‌بار نمی‌ترسم. من قصه داستان‌ها و رنج‌ها را یادگرفته‌ام. صاحب‌خانه پشت سرم لبخند می‌زند:«وقت رفتن. وقت پرواز کردن. خیالت راحت در این خونه برای همیشه به روی تو باز» با چشمان پر از اشک و دلی که به خانه مبنا گرم است، پر می‌زنم. من چیزی فراتر از نوشتن آموخته بودم. شاید خودِ زندگی را. احسان عبدی پور می‌گفت همه شوقش از نوشتن را مدیون معلمش است آنکه‌ گفته بود:«خو قشنگم می‌نویسی بابا» استاد جوان آراسته. صاحب‌ِخانه مبنا. شما برای من همان معلم احسان عبدی‌پور هستید. با این تفاوت که شما هیچ‌وقت نگفتید شما نشان دادید که ما نه تنها می‌توانیم خوب بنویسیم که می‌توانیم خوب زیست کنیم. شما باعث شدید ما بفهمیم شخصیت قهرمان این زندگی، خودمان هستیم. شما همانی هستید که من گریز پای را جمعه به مکتب آوردید. خدا حفظتان کند. برای این هنرجوی ته کلاستان دعا کنید که داستان زندگی‌اش رستخیز باشد.
من بارها و بارها گفته‌ام نویسندگی خلاق فقط برای نویسنده شدن نیست. برای یاد گرفتن زندگی از دریچه نگاه دیگری است. و چه جایی بهتر از مبنا امن،محترم،دوست ‌داشتنی و حرفه‌ای البته قول نمی‌دم موندگار نشید. امسال به خودتان فرصت یک زیست با نگرش جدید بدهید با استادی که خیلی بیشتر از نوشتن ازش یاد می‌گیرید لینک ثبت‌نام http://B2n.ir/b26282 این هم عیدی من به شما کد تخفیف eydaneh کانال استاد جوان آراسته https://eitaa.com/mrarasteh1 کانال مدرسه مبنا https://eitaa.com/mabnaschoole
هدایت شده از /زعتر/
ــــــــــــــ وسط هیاهوی بچه‌ها، نشسته بودم پای صحبت‌های یکی از اساتید. می‌گفت در داستان‌نویسی هیچ‌وقت وسط نایستید؛ دنبال یک ذره از هر چیزی نباشید. نویسندگی را با عقل خودتان انتخاب کنید و پای سختی‌هایش بایستید. می‌گفت ادا درنیاورید. اگر قرار است نویسنده شوید، تبعاتش را بپذیرید. هر کاری تاوانی دارد. هر کاری خاک خوردن دارد. نمی‌توانید وسط بایستید و اسم نویسنده را هم یدک بکشید. می‌گفت نمی‌توانید نویسنده شوید ولی سختی‌های نویسندگی را نپذیرید. خودتان را وقفش کنید و از وسط‌ بازی کردن، دست بردارید. @zaatar
. «شماکدوم مدرسه معلمید؟» ابروهای پارسا پایین افتاد.منتظر جواب نماند:«می‌خوام معلم همیشگیم باشید» اوایل ازدواجم بود.تدریس زبان در کلاس اوقات فراغت یک مدرسه را برای پسربچه‌ها قبول کرده بودم.مدرک زبان داشتم؟نه.سالها کلاس رفته بودم و آن روزها همراه همسرم با دوره‌ای پیش می‌رفتیم.با اینکه از اکثر معلم‌هایم خاطره بدی داشتم امامعلمی را دوست داشتم.شاید به‌خاطر خوب‌هایشان که اندازه انگشتان یک دست بودند.برای همین تجربیات مختلفی از آموزش‌دادن ‌را داشتم.جلسات آخربود که پارسا با نگرانی آن سوال‌ها را پرسید. هم‌‌قدش شدم:«پسرم من مثل معلم‌های مدرسه همیشگی نیستم» نگذاشتم ابروهایش بیشتر از این پایین بیوفتد.ادامه دادم:«اما در عوض میشه توی یه چیز همیشگی‌ باشم»چشم‌هایش بزرگ‌شدند.گفتم:«توی دوستی.هیچ‌وقتم تموم نمیشه» چند سال بعد چند باری پیامک زد.می‌خواست ببیند سر حرفم مانده‌ام.هربار خیالش را راحت کردم که «دوستی همیشگیه» حالا بعداز سال‌ها حس آن لحظه داشت تکرار می‌شد.بچه‌های گروه کتابخوان می‌خواستند از عمق کتاب به عمق کلمات و‌نوشتن راه پیدا کنند.اولین بار بود که برای معلم بودن ترمز کشیدم.نویسندگی با همه‌چیز در دنیا فرق داشت.دقت و ظرافت وتجربه می‌خواست.من هنوز اول راه بودم. قبلا کار خودم را ساده می‌کردم.هر که آدرس کلاس نویسندگی می‌خواست چندین جا را لیست می‌کردم و بعد دلایلم برای رفتن به را می‌گفتم.اما حالا گیر افتاده بودم.باید مثل همیشه خودم را با سر وسط معرکه پرت می‌کردم.توصیه مولا بود. هرچه کتاب نویسندگی داشتم را جمع کردم.چندتایی هم خریدم.هدایت این کارگاه به عهده‌ام بود باید طراحی‌اش می‌کردم. طراحی کردن دوره سخت بود.تمام مدت به کسی فکر کردم که معلم بودنش جایی عمیق و‌موثر در قلبم داشت.دلم می‌خواست شبیه او باشم.کسی‌که اصل مهمش‌این بود که بامهر و ادب،جدی باشد.انگار می‌خواست دوست همیشگی باشد.استاد یکی از همان انگشتان دست بود. حالا‌ در آخرین جلسات آن احساس دوباره پیدا شد.وقتی معصومه گفت:«چون من بیشتر با خانم مرجانی دوستم..» آقای سعیدی‌نژاد حرفش را نصفه کرد:«مصادره به مطلوب نکنید.الان دیگه دوست همه‌مون هستن» چیزی در من جرقه خورد.دلم برای ‌همه هنرجویانم تنگ شد.زیر لب گفتم:«من معلم همیشگی نیستم اما دوست همیشگی‌‌ام» *آخرین جلسه دوره نویسندگی‌ما که با افطاری یکی از دوستان ادغام شد. *یکی از قاب‌های مهم امسال من *بابت اعتمادتون به من کم‌تجربه ممنونم. *از مسئولین کتابخانه و موسسه میراث متشکرم. *ممنون حمایت همیشگیتم ❤ @seyed_ehsan_marjan @bashamimtashafagh با شمیم تا شفق